۱۴۰۵ شهریور ۲, دوشنبه

 

 وحدت و تشکیلات


چپ در روند های کنونی تحولات جهانی از یک طرف با بحران وحدت و تشکیلات و از طرف دیگر با بحران فهم دگرگونی های اجتماعی و فناوری جهان کنونی روبرو می باشد. دو امر مهمی که با چالش در روند مبارزاتی جریان های چپ به بازتولید ضعف درونی وحدت و تشکیلات مدد می رسانند. چرا که الگوی تشکیلاتی و تصور چپ از وحدت اکنون تا حد زیادی به دوره ای از روند های تحولات تاریخی بر می گردد که ساختار اجتماعی، ارتباطی و طبقاتی متفاوتی را در خود جای داده بود. چپ هنوز به تشکیلات عمودی، مرکزیت گرا و مبتنی بر عضویت پایدار باور داشته و آن را شیوه مناسبی برای سازماندهی می پندارد. در حالی که در فضای کنونی شبکه ای، سیال و دیجیتالی کنش های اجتماعی در قالب های حزبی، سازمانی و عضویت پذیری نمی گنجند. براین اساس اکنون چپ در یک تناقض سختی گرفتار آمده که آن را در دوگانه راه گذشته و آینده رها ساخته است. چپ از یک طرف برای پیوند با جنبش های مردمی به تشکیلات نیاز دارد؛ و از طرف دیگر با پیوند به الگوهای تشکیلاتی گذشته امکان پیوند با نیروهای جدید اجتماعی را از دست داده است. اکنون در جامعه هویت های نوینی شکل گرفته اند که با گذشته تفاوت فاحش دارند. تحولی که دیگر با واژگان سنتی حزب، رهبر، طبقه کارگر، سازمان و یا عضویت تعریف نمی شوند. بلکه با وضعیت کنونی، چپ در کنار بخشی از کارگران سنتی، با کارگران پلاتفرمی، جنبش های زیست محیطی، نیروهای دانش بنیان و بسیاری دیگر از کنشگران اجتماعی روبرو می باشد که با ساختار کلاسیک چپ قابل تبیین و تحلیل نیستند. بنابراین وحدت سازمان های چپ در میان این تحولات اساسی جوابگو نبوده؛ و بایستی این وحدت میان نیروهای اجتماعی در حال شکل گیری پیرامون نیازها و تضادهای واقعی عصر کنونی ایجاد شود. اکنون چپ به جای تکیه بر یک ساختار تشکیلاتی با سلسله مراتب ثابت بایستی به ساختاری ارتباطی و هماهنگ کننده استوار گردد که ضمن حفظ استقلال گروه ها و جنبش های مختلف، همزمان امکان انتقال تجارب، انباشت آگاهی، هماهنگی و اقدام مشترک را ممکن سازد.

اکنون بحران چپ صرفا فقدان وحدت نیست؛ بلکه بیشتر چگونگی فهم و درک وحدت می باشد. تا زمانی که چپ با نگاه سنتی وحدت را به معنای یکسان سازی سازمان ها، نظریه ها و هویت های سازمانی فهم کند؛ قطعا با هر اختلاف نظری به سوی انشعاب و شکاف تشکیلاتی روی می آورد. در حالی که اگر وحدت حول محور همگرایی نیروهای متفاوت بر اساس ضرورت های تاریخی مشترک شکل گیرد؛ این تکثر می تواند یکی از منابع قدرت قابل اتکا در پیشبرد اهداف جنبش مردمی باشد. بنابراین چپ بایستی برای بازسازی وحدت و هویت های نوین خود، ضمن گریز از ابزارهای تشکیلاتی و مفاهیم هویتی جهان صنعتی قرن بیستم همراه با شناخت زمان تاریخی خود، به سوی سازماندهی نیروهای اجتماعی جهان شبکه ای و دیجیتال قرن بیست و یکم روی آورد. چرا که در قرن بیست و یکم علاوه بر زمانمندی تاریخی، امر مبارزه نیز در حال تغییر است. زیرا اکنون نمی توان تضادهای درون سرمایه داری جهانی را صرفا در چارچوب دولت-ملت یا مناسبات داخلی یک کشور مد نظر قرار داد. چرا که اکنون تضادهای سرمایه داری، هرچه بیشتر ماهیتی جهانی یافته؛ و سرمایه، فناوری، داده، پلتفرم های دیجیتال و... از مرزهای ملی عبور کرده؛ و مشکلاتی که اکنون در سطح ملی بسیاری از کشورها مشاهده می شوند؛ عموما ریشۀ فراملی دارند. با توجه به جهانی شدن تضادهای سرمایه داری، بایستی مبارزات ملی را با جنبش های فراملی پیوند زده؛ و مطالبات پراکنده ملی را به سمت نوعی از سرنوشت جهانی سوق دهد. در این نمودهای نوین جهانی، چپ بایستی از جهانی گرایی انتزاعی فاصله گرفته؛ و امر جهانی را با نیازهای ملموس و مشخص ملی پیوند بزند. روندی که وحدت نیروهای متکثر چپ را با تکیه بر فهم تضادها و نیازهای مشترک سامان داده؛ و نیروهای مختلف را علاوه بر تفاوت هایشان برای یک مبارزۀ مشترک به هم متصل می سازد. بنابرای چپ بایستی با عبور از دو گسست زمانمندی تاریخی و امر جهانی و ملی، و با فهم دگرگونی های درونی سرمایه داری و همچنین پیوند امر جهانی با امر ملی و در عین حال حفظ هویت ها و مطالبات ملی، پیوند امر مبارزه ملی و جهانی را در یک افق مشترک دنبال کند.

در جهان به هم پیوسته کنونی، وحدت نیروهای چپ بایستی بر اساس سرنوشت مشترک تاریخی، نه صرفا ایدئولوژی مشترک استوار گردد. در چنین برداشتی معمولا چپ شبکه ای از نیروهای متکثر در سطح جهانی معنا می شود که وحدت خود را همراه با فهم بهینه و مشترک از تحولات ساختاری، با واقعیت های ملی و محلی پیوند بزند. یعنی وحدت بایستی حول عرصه های واقعی و مشترک مبارزاتی سامان یابد تا با یک همکاری تنگاتنگ پیرامون تضادهای عینی و مشترک زمانه امکان یک وحدت تدریجی و واقعی را فراهم سازند. در این رابطه می توان گفت که اکنون توزیع ثروت، فقر، دسترسی به منابع و فرصت ها، انرژی، غذا، مسکن، سلامت محیطی و تخریب طبیعت و... بحران هایی جهانی هستند که پیامدهای آن به شدت طبقاتی و منطقه ای توزیع شده اند. بنابراین چپ بایستی با ورود به عرصه های اجتماعی و سیاسی در سطح ملی عملا نشان دهد که قادر است به نیازهای واقعی مردم برای جلب اعتماد عمومی پاسخ لازم را بدهد. همچنین چپ بایستی نشان دهد که به عنوان یک نیروی مبارزاتی، می تواند نیرویی برای اداره بهینه اجتماعی و تغییرات مورد لزوم باشد. ضمن اینکه روش های سازمان یابی چپ در مبارزات محلی و ملی بایستی الگویی برای جنبش های مبارزاتی جهانی گردد. پس وحدت کنونی چپ با بارزه های زمانمندی تاریخی خود، صرفا با توافق کامل بر اساس ایدئولوژی حاصل نمی شود؛ بلکه موفقیت های مشترک در عرصه های ملی و جهانی می توانند عرصه های آغاز وحدت مبارزاتی بر علیه دشمن مشترک طبقاتی باشند.

در کسب قدرت سیاسی، چپ به جای تسلیم در برابر فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ساختار غالب سرمایه داری بایستی مبارزه با عدم تعادل زیستی، کاهش فقر، مقابله با کالایی شدن نیازهای اساسی، مسکن، دسترسی عمومی به خدمات، عدالت اقتصادی و دموکراتیزه کردن فناوری را سرلوحه کار خود برای افزایش اعتماد عمومی قرار دهد. براساس زمانمندی تاریخی و نیازهای آن، در جهان کنونی به جای الگوهای سنتی وحدت تشکیلاتی و سپس مبارزات اجتماعی، می توان از مجموعه ای از موفقیت های به هم پیوسته جهانی که هرکدام در بستر ملی و محلی خود بدست می آیند؛ برای پیشبرد اهداف مبارزاتی بهره گرفت. اکنون علاوه بر دگرگونی در فرم تشکیلاتی، در خود سوژه های اجتماعی تغییر و تحول صورت گرفته است. قطعا اگر ترکیب طبقاتی، شیوه های تولید و توزیع، مناسبات ارتباطی اجتماعی، شیوه های جدید استثمار و چگونگی شکل گیری هویت های نوین دستخوش تغییر شده باشند؛ الگوهای سازماندهی نیز نمی توانند بدون تغییر بمانند. بر این اساس با تکیه بر الگوهای سنتی احزاب که بر تمرکز سازمانی، عضویت پایدار، انضباط سلسله مراتبی، مرکزیت تصمیم گیری و همچنین تمایز روشن و بارز بین حزب و مردم استوار می باشند؛ در روند کنونی تحولات تاریخی که بر جامعه ای شبکه ای و دیجیتال استوار می باشد؛ نمی توان شکاف کنونی میان تشکیلات موجود و نیروهای واقعی تغییر را پر کرد. چرا که اکنون نیروهای بالقوۀ تحول، حول یک هویت طبقاتی واحد جای نگرفته؛ و عموما در تجارب مبارزات اجتماعی متفاوت می توانند در بسیاری از تضادهای ساختاری مشترک به یکدیگر پیوند بخورند.

برخلاف روندهای تاریخی گذشته که یک هویت تاریخی طبقاتی واحد و مشخص در آن وجود داشت؛ اکنون هویت طبقاتی واحد و از پیش تعریف شده وجود ندارد. این تکثر طبقاتی کنونی با درد مشترک ناشی از نارسایی ها و تعدیات ساختار طبقاتی غالب می توانند در مبارزات اجتماعی برای اهداف مشترک با یکدیگر وحدت یابند. تجارب گذشته تاریخی مبارزات چپ نشان می دهد که اراده و کسب قدرت سیاسی حتی اگر با بسیج گسترده نیروهای مردمی همراه باشد؛ به تنهایی قادر نیست که جایگزین بسترهای مادی، فرهنگی، آگاهی و مناسبات اجتماعی در یک تحول ساختاری گردد. پس چپ قبل از تغییر تشکیلاتی بایستی به چگونگی تصور گذار به اشکال نوین اداره امور اجتماعی برسد. یعنی چپ بایستی از منطق تسخیر جهشی قدرت برای تغییرات لازم اجتماعی به منطق تغییر مناسبات اجتماعی و آگاهی برای ایجاد ظرفیت های مادی نوین جهت تغییر تدریجی ساختار قدرت و تولید گام بردارد. البته این بدان مفهوم نیست که چپ نباید برای کسب قدرت سیاسی مبارزه کند؛ بلکه بیان واقع امری است که قدرت سیاسی بدون پشتوانه اجتماعی و مادی پایدار، قادر به ایجاد مناسبات نوین نخواهد بود. جامعه باید قادر به حل و هضم مناسبات نوین باشد؛ در غیر این صورت تغییر سیاسی صرفا جایگزینی در قدرت بوده؛ و هیچ تاثیری بر بنیان های اجتماعی نخواهد داشت. براین اساس، عناصر نهادین درون اجتماعی حاصل سالیان دراز تجارب زیسته انسان ها بایستی در یک بستر سازی تاریخی و نهاد سازی های نوین توسط چپ بسوی افزایش مشارکت آگاهانه مردم سوق یابد. چرا که هیچ امر نهادینه ای با التهاب و هیجانات لحظه ای از میان نرفته؛ و هیچ الگوی نوینی نیز صرفا با ارادۀ سیاسی نهادینه نمی شود.تغییر و دگرگونی پایدار زمانی رخ می دهد که تجارب جدید در بستر زمان تاریخی با آگاهی و ممارست بسوی اشکال جدید زیستی سوق یابند.

در بستر زمان تاریخی، چپ باید بفهمد که کدام تحولات صرفا حاصل رخدادهای مقطعی بوده؛ و با نوسانات سیاسی پیوند دارند؛ و یا کدام تحولات، تغییرات ساختاری و ضرورت های تاریخی عصر را در خود جای داده اند. درک این مسئله چپ را در برابر بحران های اجتماعی و واکنش های هیجانی و زودگذر مصون می دارد. فرایندی که در پیوند با آگاهی های اجتماعی و انباشت تجارب زیستی چون اشکال جدید همکاری، تولید،مالکیت، مشارکت و تصمیم گیری ها، جامعه را بسوی نهاد های مورد لزوم برای سازگاری با دگرگونی های جهانی سوق می دهد. پس برای وحدت گسترده تر و تشکیلات منسجم تر و پایدارتر چپ بایستی با شناخت ضرورت ها و با تکیه بر آگاهی های عمومی بسوی انباشت تجربه و نهادسازی گام برداشته؛ تا با ایجاد اعتماد متقابل و همکاری های لازم داخلی و فراملی بسترهای یک دگرگونی تحولی را ممکن سازد. بنابراین مبارزات چپ زمانی بسوی تغییرات بنیادی پایدار گام برمی دارد که ضرورت های تاریخی عصر به آگاهی انسانی مبدل شده؛ و این آگاهی بتواند مادیت خود را با تجارب اجتماعی و نهادهای نوین پیوند بزند. این امر نشان می دهد که دیگر وحدت حاصل صرف کار تشکیلاتی نبوده؛ و انباشت آگاهی، تجربه، اعتماد و منافع مشترک در آن نقش بارزی دارند. وضعیتی که به دلیل تهدید منافع مادی و الگوهای تثبیت شده ای چون فهم، هویت، مالکیت، قدرت و شیوه زندگی، مقاومت نیروهای مسلط یا حتی بخشی از مردم را به دلیل وابستگی به تجارب زیسته و مسائل امنیتی گذشته برمی انگیزند. چپ باید در برابر این مقاومت واپسگرا شرایط مادی و آگاهی های لازم برای جلوگیری از بازتولید مقاومت نیروهای سلطه طبقاتی را فراهم سازد. براین اساس چپ اگر بخواهد نقش تاریخی خود را در دگرگونی های الزامی تاریخی بازی کند؛ بایستی ضمن مبارزه با ساختار موجود سلطه گر، همزمان به معرفی ساختار بدیل مبادرت کند. چرا که مبارزه سلبی بدون ساختن بدیل، خلاء ایجاد کرده که توسط نیروهای دیگر پر می شوند.

عمده ترین مشکل چپ در مقطع کنونی از تحولات تاریخی این است که هنگامی که در مبارزات اجتماعی خود به قدرت سیاسی نزدیک شده و یا قدرت سیاسی را به دست گرفته؛ نتوانسته مناسبات و نهادهایی را که وعده تغییر آن ها را داده در عمل بازسازی کرده؛ و ناچار به قبول و بازتولید قدرت مسلط سرمایه داری گردیده است. این امر ضمن شکاف بین وعده و واقعیت، چپ را برای اداره ساختار موجود به همان ابزارهای ساختار مسلط وابسته می سازد که قطعا موجب سرخوردگی اجتماعی شده و بی اعتمادی عمومی نسبت به توانایی های چپ را موجب گردیده است. چپ بایستی تا کنون فهمیده باشد که اعتماد عمومی و جلب حمایت مردمی با تبلیغات صرف سیاسی ممکن نیست؛ بلکه احتیاج به نهاد سازی و تجارب موفق عملی داشته که احتیاج به فهم بهینه تحولات کنونی و زمانمندی تاریخی دارد. اکنون چپ با ایجاد فاصله بین نظریه و عمل، بسترهای برآمدن راست و راست افراطی را فراهم ساخته است. در حالی که چپ بایستی قادر گردد تا با ایجاد ظرفیت های نوین در دل جامعه، از بازتولید راست و راست افراطی جلوگیری کند. چرا که سیاست های پوپولیستی راست افراطی را نمی توان با شعارهای صرف ضد راست از حرکت بازداشت؛ بلکه نیاز به ارائه تجارب واقعی و قابل مشاهده است که تغییر و بهینه سازی زندگی مردم را در خود جای داده باشد. بنابراین در این مرحله از تکامل تاریخی چپ برای موفقیت بایستی همزمان جنبش سازی، آگاهی سازی و نهادسازی را برای پیشبرد امر مبارزه با هم تلفیق نماید.

یکی از بحث های محوری در وحدت و سازمان یابی چپ در مبارزات اجتماعی، خلاء نظری است که خود بستر ساز خلاء پراتیک می باشد. و در این خلاء پراتیک است که بازتولید نظریه های گذشته ممکن می گردد. اگر چه نمی توان نظریه های تاریخی اندیشمندان و انقلابیون واقعی گذشته و دیگر تجارب تاریخی که می توانند منبع شناخت و تجربه تاریخی باشند را نادیده گرفت. ولی مشکل اساسی آنجاست که یک تجربه تاریخی از زمینه تاریخی خود دور شده؛ و به الگوی عملیاتی فراتاریخی مبدل شود. اکنون چپ با درک بهینه زمانمندی تاریخی، بایستی بفهمد که چه تجاربی از گذشته تاریخی قابل انتقال، و چه چیزی محصول شرایطی بوده که امروز دیگر وجود ندارد. اکنون هر جریان و گروه چپ با توجه به حقیقت پنداری گذشته تاریخی، هویت تشکیلاتی خود را سازمان داده است. روندی که دامنه اختلاف نظر را از اختلاف هویتی به اختلاف تشکیلاتی و در نهایت به فرقه گرایی هدایت کرده است. این فرآیند با هدر دادن انرژی جنبش به جای شناخت شرایط جدید و یافتن راه های موثر کنش های اجتماعی، صرف اثبات این شده است که کدام قرائت از گذشته اصیل تر می باشد. اکنون چپ اگر نتواند به این درک نائل آید که هر نظریه ای بایستی با واقعیت زمانه خود در آمیزد؛ و راهنمای کنش مناسب اجتماعی باشد؛قادر نخواهد بود بین تئوری و پراتیک یک پیوند منطقی برقرار سازد. بنابراین چپی که گذشته را به الگوی ثابت پراتیک مبدل سازد؛ به نفی تاریخ روی آورده؛ و از مهمترین درس تاریخ که می گوید؛ هر پراتیک موفق محصول شرایط مشخص زمان خود است؛ فاصله می گیرد. پس برای عبور از فرقه گرایی، چپ به جای وحدت بر سر تفاسیر یکسان گذشته، بایستی بر سر فهم مشترک از مسائل حال و چگونگی ساختن آینده به وحدت برسد.

یکی از عوارض سوء ضعف تئوریک در چپ، حرکت های روزمره سیاسی است که بنیان های نظری و عملی را در رخدادهای روزمره از پیوند با نیازهای تاریخی جامعه و انسان منفک ساخته است. اگرچه سیاست های روزمرگی فی نفسه منفی نبوده؛ و چپ بایستی در برابر رویکردهای روزمره واکنش مناسب داشته باشد؛ ولی نباید این رخدادهای روزمره جایگزین افق تاریخی شوند. در چرخه رخدادهای روزمره، جنبش اجتماعی دائما فعال به نظر می رسد؛ انرژی سیاسی مصرف می شود، ولی به آگاهی، تجربه و ظرفیت ماندگار مبدل نمی شود. یا به عبارتی می توان گفت که رخدادهای روزمره زمانی ارزش تاریخی پیدا می کنند که به آگاهی، تجربه و نهاد تبدیل شوند؛ در غیر این صورت سیاست روزمره می تواند صرفا به مصرف کننده دائمی انرژی جنبش مبدل شود. چرا که ضعف نظری و به تبع آن سیاست های روزمره علاوه بر اشتباه در تبیین و تحلیل های اجتماعی، سبب جایگزینی سیاست روزمره به جای استراتژی تاریخی می شود. چپ بایستی با تغییر فضای سیاسی غالب بسوی استراتژی تاریخی گام برداشته و بسترهای افزایش آگاهی، ایجاد شبکه های همکاری، تجارب دموکراتیک، ساخت نهادهای جدید و... گام بردارد. در غیر این صورت کنش های مبارزاتی چپ از روند تاریخی خود فاصله گرفته و به مجموعه ای از واکنش های پراکنده مبدل می شوند.

نتیجه اینکه: وحدت و تشکیلات امروز یکی از نیازهای مبرم جنبش مبارزاتی چپ می باشد. اینکه چپ برای پیشبرد امر مبارزات اجتماعی خویش نیاز به تشکیلات دارد؛ امر بدیهی است؛ ولی اگر تشکیلات مورد نظر با الگوهای گذشته تعریف شوند؛ قطعا مانع از وحدت و پیوند با نیروهای جدید اجتماعی خواهند شد. در این صورت اگر وحدت نیروهای چپ حول محور ضرورت های تاریخی مشترک فهم نشود؛ هر اختلاف نظری در ساختار تشکیلاتی به شکاف و انشعاب منتهی می شود. برخی ها فکر می کنند که جهانی شدن تضادهای سرمایه داری الزاما به معنی جهانی شدن تشکیلات چپ به شکل کلاسیک آن می باشد؛ در حالی که در اصل با توجه به ضرورت های تاریخی، این جهانی شدن به معنای آگاهی از هم سرنوشتی نیروهای در حال تغییر است. چرا که اکنون در ساختار جهانی سرمایه داری، ماهیت طبقاتی و هویت نیروهای بالقوۀ جنبش های اجتماعی تغییر کرده است. وحدت حول محورهای کنونی دگرگونی های جهانی، می تواند نقش همکاری جهانی را پررنگ تر و وحدت پیرامون ضرورت های کنونی جامعه بشری را تسهیل نماید. پس چپ بایستی از روندهای هیجانی قرن بیستم که گذار مستقیم و بدون پشتوانه مادی و آگاهی های انسانی بسوی سوسیالیسم را مد نظر داشت؛ فاصله گرفته؛ و تمامی اهتمام خود را برای بستر سازی های لازم مادی و آگاهی های انسانی برای قبول سازه های مادی نوین آماده سازد. برای تحقق این امر چپ بایستی به این درک رسیده باشد که موجودیت فعلی بسیاری از پدیده ها و مفاهیم حاصل سال های متمادی و طولانی کنش های تاریخی و تجارب زیسته انسان ها می باشند. و یک امر نهادین با التهابات و هیجانات مقطعی و یا لحظه ای نمی تواند دگرگونی پذیرد. بلکه نیاز به تجارب جدید، ممارست و فراگیری نیازهای زمان تاریخی دارد تا بتواند به الگوهای نوین زیستی مبدل شوند. این درکِ زمانی و تمرکز روی روندهای تغییرات الزامی تاریخی با تکیه بر آگاهی های انسانی و نهادسازی های متناسب با نیازهای داخلی و جهانی، روند وحدت درونی و جهانی را تسهیل، و سازماندهی لازم برای تغییرات الزامی عصر را ممکن می سازند. در این الزامات دگرگونه تاریخی چپ بایستی کسب قدرت سیاسی را به ابزاری برای تحقق وعده ها و ساختار های آگاهی بخش و نهادساز جهت گذر از دسیسه ها و مقاومت های جریان های راست و راست افراطی بکار گیرد تا قادر به جلب اعتماد و هم پیوندی های لازم با نیروهای جدید و مردمی گردد.


اسماعیل رضایی

24:08:2026


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر