۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۸, جمعه

 

گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

            مراحل گذر تاریخی سرمایه داری:7

                        ج: مرحلۀ انفعالی


در مرحلۀ انتقالی با  برخی از نمودهای نوین رشد نیروهای مولده و فناوری دیجیتال و تاثیرات آن ها بر روابط و مناسبات اجتماعی از جمله بازتعریف مالکیت و دموکراسی اقتصادی و همچنین آگاهی هرچه بیشتر انسان ها به نقش جمعی خود و رها شدن از اجبارهای صرف معیشتی و… آشنا شدیم. در مرحله انفعالی به عنوان مرحلۀ تعیین کننده در استقرار بنیان های سوسیالیسم و عوامل مانع و رادع آن ها بحث خواهد شد. مرحلۀ انفعالی مرحله ای از تحولات تاریخی جامعه و انسان است که ساختار تغییر کرده ولی انسان ها هنوز در حال فراگیری چگونه زیستن در جهان نو می باشند. فرایندی که الزامات مادی، فناوری های مدرن و اشکال تازه همکاری های اجتماعی مسیر خود را یافته؛ ولی رسوبات فکری گذشته تلاش دارند جهان نوین را با مفاهیم کهنه تفسیر کنند. بدین مضمون که ذهن آینده را می پذیرد؛ ولی رفتار در تلاش برای باز تولید گذشته است. یعنی انسان هنوز نمی تواند برتری خواهی و امتیازات عصر بقا را از پس زمینه های ذهنی خود دور سازد. این دوگانگی فهم تاریخی یک سردرگمی را در روابط و مناسبات اجتماعی ایجاد می کند که بنیان های زیسته نوین را هنوز با شک و تردید می نگرد.

در مرحلۀ انفعالی بنیان های جامعه سوسیالیستی از نظر مادی شکل گرفته اند؛ ولی ذهنیت تاریخی انسان ها هنوز میان برخی نمودهای گذشته پرسه زده و دچار نوعی شک و تردید تبیینی می باشند.زیرا همواره آگاهی بعد از رشد بنیان های مادی ابعاد نوین خود را می یابد و نیاز و مطالبه به دنبال کشف شهود عینی خود حرکت می کنند. این مرحله که طی یک روند پی در پی رکود و بحران در نظام سرمایه داری فراهم می آید؛ مشروعیت ساختار غالب را خدشه دار ساخته و باز تولید آن زمینه مادی و انسانی خود را از دست می دهد. چرا که با انباشت آگاهی ناشی از رشد فناوری های ارتباطی و دسترسی آسان عمومی به داده ها و اطلاعات، انسان ها کمبود های تصنعی و نارسایی های ساختی را با درک و شناخت بهینه خود بسوی نیازها و مطالبات واقع جامعه هدایت خواهند کرد. این فرایند از دل همبستگی های خودجوش، پلتفرم های مشترک تصمیم گیری، نوعی اقتصاد اشتراکی غیر بازاری چون تعاونی ها، مدیریت منابع و نوعی نرم افزارهای متن باز همگانی شکل می گیرند؛ بر می خیزند؛ و قاعده بازی را به نفع ساختارهای نوین تغییر می دهند.

در مرحلۀ انفعالی جامعه با سطح بالای تولید اجتماعی، وابستگی و همبستگی متقابل بین انسان ها، فناوری های پسا دیجیتال که روند اجتماعی شدن تولید و توزیع را تسهیل می کنند؛ و همچنین امکان برنامه ریزی های جمعی و اجتماعی شدن واقعی دانش و کار روبرو می باشد. بدین مضمون که تولید ماهیت فردی خود را از دست داده و ذاتا به اجتماعی شدن گرایش پیدا می کند. روندی که بنیان های مادی جامعه سوسیالیستی را در خود دارد. تضاد و تناقض های انباشته شدۀ نظام سرمایه داری اگرچه هنوز در پس زمینه های فکری خود به رقابت مطلق، مالکیت انحصاری، امنیت فردی و قدرت و سلطه گری می الندیشد؛ ولی در برابر زبان فکری جدید، مفاهیم نوین مالکیت، آزادی و دموکراسی و همچنین تجربۀزیسته نظم نوین آن را به حاشیه رانده و سوسیالیسم به عنوان یک واقعیت بدیهی اجتماعی خود را نشان می دهد. در این مرحله با بارزه های هماهنگی و مشارکت اجتماعی، تولید جمعی و حل مسائل مشترک اجتماعی، به جای قدرت در سرمایه داری با شاخصه های تمرکز، سلطه گری و نظارت و کنترل منابع و مصالح می نشینند. روندی که منجر به همسویی نهادهای نوین با بنیان های مادی، شکل گیری عادات نوین به انتخاب های جدید، فرهنگ عمومی با ویژگی های نوین تثبیت شده و تضاد بین گذشته و آینده بسوی حل نهایی گام برمی دارند. مرحله ای از تثبیت تمدنی جدید که انسان ها با تعلق خاطر به نمودهای نوین ارزش های اجتماعی، بسوی درک ضروری تحولات تاریخی جدید روی می آورند.

پس در مرحلۀ انفعالی جامعه با دگرگونی در شیوه های تولید و توزیع، فناوری های جدید و سازمان نوین کار، روابط اقتصادی جدید و همچنین با نیازها و مطالبات جدید روبرو می گردد. این ضرورت های الزاما تاریخی، انسان ها را وارد نقش های نوین اجتماعی با مناسبات نوین و اشکال نوین زیست اجتماعی می نماید که با گذشته یک تفاوت بنیادین دارند. این دستاوردهای کمال یافته با رسوبات فکری که به صورت نامریی و ناخودآگاه در قالب های عادات و سنن، ارزش های اخلاقی قدیمی، تصورات کهنه از قدرت و یا الگوهای سنتی اطاعت و سلسله مراتب اجتماعی روبرو می باشد که جامعه را در تبدیل ضرورت ها به انتخاب های نوین با چالش روبرو می سازند. برای گذار از این چالش ها جامعه نیاز به بنیان های مادی الزام آور تاریخی و به تبع آن شکل گیری خودآگاهی جمعی برای تولید معانی جدید و همچنین بنیان های فرهنگی نوین برای نهادیه سازی انتخاب های جدید می باشد. این الزامات گذار قطعا با مشروعیت زدایی ذهنیت های کهن از طریق تجربه های زیستی و ظهور و تثبیت عادات جدید و تکرار انتخاب های نوین جایگاه واقعی خود را می یابد. فرایندی که به انسان ها می آموزد که به عنوان یک عامل تاریخی، خود بخشی از ساختن نظم نوین بوده؛ و عاملیت جمعی برای گذر از عدم قطعیت حیات یک الزام تاریخی می باشد.

کمیت های فراروئیده در پایان مرحلۀ انفعالی به کیفیت نوینی منجر می شوند که در آن مشارکت جایگاه خود را به عنوان مسئولیت جمعی پیدا کرده؛ مالکیت به عنوان یک تجربۀ موفق زیستی اشکال نوین خود را تثبیت، و دموکراسی نه یک ساختار سیاسی که به عنوان یک شیوه زندگی اجتماعی تعریف می شود. بدین مضمون که دموکراسی با مشارکت دائمی شهروندان، شفافیت داده ها، تصمیم گیری های شبکه ای، اقتصاد مشارکتی و نظارت اجتماعی بر قدرت و سرمایه خود را نشان می دهد. این بارزه ها محصول مرحله ای از تکامل تاریخی جامعه و انسان است که با تحول نیروهای مولده«داده ها، هوش مصنوعی و شبکه ها»، تغییر مفهوم مالکیت و گسترش آگاهی جمعی شبکه ای که با فناوری های پسا دیجیتال فرا می رویند؛ می باشند. مرحله ای که در آن فناوری دیگر همچون ابزار بیرونی در ساختار سرمایه داری عمل نکرده؛ بلکه به بخشی از ساختار اجتماعی و ادراکی انسان ها مبدل شده و از منطق تاریخی مستقل پیروی می کند. زیرا فناوری در این مرحلۀ تاریخی، با تغییر قدرت توسط شبکه های دیجیتالی، دگرگونی در اشکال مالکیت با داده ها، تغییر منطق کار با هوش مصنوعی و دگرگونی سلسله مراتب اجتماعی گذشته با ارتباطات افقی، استقرار ساختارهای نوین را ممکن می سازند. بنابراین در کیفیت نوین تکامل تاریخی، با رشد و توسعه دامنه نیروهای مولده و فناوری که در آگاهی و باورهای نوین اجتماعی تاثیر کارآمد دارند؛ در شکل دهی روابط و مناسبات نوین اقتصادی و اجتماعی نقش اصلی را بازی می کند.

در مرحلۀ انفعالی جامعه وارد مرحلۀ تمدنی پس از گذار شده و تضادهای درون اجتماعی با تغییر ماهیت خود به تضاد میان انسان و افق های ناشناخته مبدل می شوند.فرایندی که توسعۀ انسانی را برای گسترش افق انسان بودن توسعه می بخشد. دامنه این ناشناخته ها عرصه های علمی و فنی، اجتماعی، ناشناخته های وجودی و اخلاقی را در بر می گیرد که مرزهای هوش مصنوعی و زیست فناورانه، اشکال جدید همزیستی، همکاری و دموکراسی تعمیق یافته و همچنین هویت یابی نوین و بهبود آگاهی و آزادی و تلاش مورد لزوم برای دگرگونی انسان و جهان را در بر خواهد گرفت. در مرحلۀ انفعالی جامعه با مشکل تامین نیازهای پایه روبرو نیست؛ ولی با آغاز مسئولیت های جدید تاریخی خویش مواجه می گردد. چرا که انسان در این مرحله از مسئولیت اجتماعی خویش در برابر کمبودهای تصنعی قرار ندارد؛ بلکه در برابر امکان های موجود بایستی مسئولیت پذیر باشد. بدین مضمون که مساله اصلی انسان دیگر رقابت برای بقا نیست؛ بلکه تلاش برای هرچه انسانی تر شدن روابط و مناسبات اجتماعی می باشد. یا به عبارتی انسان با آیندۀ ناشناخته خویش برای فهم و درک قدرت فناوری، گسترش دامنه آگاهی، توسعه ابعاد انسانی برای تداوم زیست جهان و همبستگی جهانی برای خطرات مشترک طبیعی و اجتماعی روبرو می باشد.

در مرحلۀ انفعالی فرهنگ، هنر و ادبیات با توجه به دگرگونی های ساختی و درگیری جامعه با نمودهای نوین و کهن، دچار یک تحول درونی در راستای نیاز و الزام روندهای دگرگونه تکامل تاریخی می گردند. فرهنگ با رسوبات فکری گذشته همراه با ذهنیت فردگرایی رقابتی، تلاش برای حفظ موفقیت های انحصاری، مصرف گرایی موروثی و ترجیحات زیستی مبتنی بر قدرت و ثروت در پس زمینه های ذهنی و یا رفتاری خود را نشان می دهند. در کنار این بارزه های گذشته، ارزش های نوینی چون همبستگی، همکاری اجتماعی، مسئولیت پذیری جمعی و معناجویی انسانی تدریجا رشد می نماید. ادبیات نیز بار مسئولیت های جدید جامعه و انسان را بیان می دارد. روایت هایی از گذشته و نقد حافظۀ تاریخی، کند و کاوی پیرامون آزادی، کار و هویت و همچنین جستجوی زبان تازه برای بیان تجاربی که در حال بالندگی و کامل شدن است. مقطع تاریخی که نویسنده ضمن نقد نظم کهن، به کشف امکان های انسانی جدید همت می گمارد. هنر که در گذشته عموما ابزار قدرت و یا صرفا بیان واکنش فردی بود؛ از حالت لوکس بودن فاصله گرفته و مرز بین هنرمند و مخاطب کاهش یافته و هنر هرچه بیشتر به فعالیتی اجتماعی تر مبدل می شود. پس در مرحلۀ انفعالی فرهنگ همچون میدانی برای گذر آگاهی عمل کرده؛ و ادبیات زبان کشف آینده بوده و همچنین هنر به صورت تمرینی برای زیستن در جهان نو مفهوم می یابد.

نتیجه اینکه: انسان ها در مراحل تکامل تاریخی با تجارب زیسته و آگاهی های انباشته، عرصه های نوینی از حیات اجتماعی خود را می آغازند که با روندهای گذشته دارای یک تفاوت بنیادین می باشند. این ساختارهای فکری نوین کیفیات نوینی را پذیرا می شوند که جامعه وارد مرحلۀ فهم تاریخی خود برای قبول جامعه ای متکامل تر و انسانی تر می گردد. فرایندی که جامعه با پذیرش نظم نوین با بارزه های فکری رسوب کرده؛ در برابر تغییر و ضرورت های مقاومت منفعلانه ای را از خود بروز می دهد. مرحلۀ انفعالی در گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم جامعه از نظر بنیان های عینی آمادۀ نظم نوین سوسیالیستی می باشد؛ ولی اذهان انسان ها هنوز برخی از بارزه های فکری نهادین را با خود داشته و در برابر تغییر مقاومت منفعلانه از خود بروز می دهند. مرحله ای که تولید اجتماعی، درک متقابل انسانی تعمیم یافته و فناوری های شبکه ای همراه با امکان برنامه ریزی جمعی بسوی اجتماعی شدن کار و دانش گام بر می دارند. مقطعی از تاریخ تکامل اجتماعی که اگر چه انسان ها با ویژگی های عینی نظم نوین روبرو می باشند ولی هنوز در پس زمینه های فکری خود از مالکیت جمعی، عدالت فراگیر اجتماعی می هراسند و همچنین با ذهنیت مالکیت سنتی با روند دیجیتالیزه شدن حیات جمعی روبرو می گردند.بنابراین در مرحلۀ انفعالی جامعه همراه با مقاومت رسوبات فکری، با زبان فکری جدید، با باز تعریف مفاهیم تازۀ مالکیت، آزادی و دموکراسی، زیستن در نظم نوین را آغاز می کند. قطعا برای تثبیت بنیان های ساختی سوسیالیستی، جامعه به تثبیت تجربۀ موفق همکاری های اجتماعی، امنیت مادی لازم و اشکال نوین فرهنگی،ادبی و هنری برای پاسخگویی به نیازهای برآمده از تکامل تاریخی نیازمند می باشد. در مرحلۀ بعدی از سلسله بحث های گذر تاریخی نظام سرمایه داری به سوسیالیسم به نقش کارگران و فرودستان در برآمدهای این روندهای تکاملی خواهم پرداخت.


ادامه دارد.

اسماعیل رضایی

08:05:2026




۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۱, جمعه

 

                                امید و قطعیت حیات


تنگناهای زندگی و تلاش برای بقا در دایره تنگ و محصور سازوکارهای طبقاتی، امید را مفری برای گذران حیات نهادینه ساخته است. امید با ارجاع نیازها و مطالبات به آینده، صبر و بردباری را به عنوان فضیلت رواج عام بخشیده است. امید اصولا از کمبودهایی شکل می گیرند که توهمی بیش نبوده؛ و همسو با منافع طبقاتی می باشند. عادت به رقابت برای حفظ بقا، ایدئولوژی طبقه مسلط است که به صورت یک پدیده درونی و نهادین عمل می کند. در گذار به قطعیت حیات، جامعه و انسان نیاز به آگاهی های کمی لازم برای یک کنش جمعی کیفی است تا قادر به درهم شکستن این عادات بازدارنده گردند. چرا که انسان ها در نظامی تربیت شده اند و بدان ها عادت کرده اند که تنها راه بقا را رقابت بر سر منابع کمیاب می دانند.در حالی که این کمیاب سازی ها عموما مصنوعی و هدفمند می باشند.امید در واقع نوعی همدستی و همکاری نا آگاهانه  با سلطه را تداعی می کند. چرا که کنش های اجتماعی را به جای تمرکز بر تغییر ساختارهای معیوب به رقابت های فردی فرو می کاهد.رقابتی که فضیلت های کاذبی چون امید، صبر، قناعت، تاب آوری و... را برای توجیه و تداوم روندهای نامتعارف و متعدی ساختار طبقاتی تاکید دارد.

امید اصولا انسان را در چرخه تلاش و بقا در شرایط کمبود نگه می دارد؛ روندی که انسان را در رقابت و محدودیت زیستی نگه داشته و از رهایی بخشی قطعیت حیات دور می سازد. چرا که قطعیت حیات می تواند از دل تنگناهای حیات، انسان را از دوگانگی بقا یا حذف خارج ساخته؛ و بسوی زیستی بالنده و شکوفا هدایت نماید. پس امید به عنوان شکلی از تلقین وجودی برای تطبیق با شرایط ناعادلانه مسلط عمل می نماید. در این صورت به صورت تسکینی بر رنج ها و آلام زیستی در بطن قساوت و شقاوت ساختار طبقاتی عمل  می کند؛ و فرد را با رقابت برای بقا به بازتولید خشونت و سرکوب نیازها سوق می دهد. در این میان قطعیت حیات نیازی به وعده های آینده نداشته؛ و با اجتماعی شدن، بقا را از دایره زیستی بسوی شکوفایی و همبستگی جمعی هدایت می کند. در نظام مبتنی بر رقابت و بقا همواره سود بری محض سد سدیدی در برابر توزیع عادلانه عمل کرده؛ و با ایجاد کمبودهای مصنوعی و تولید نیازهای کاذب  به بازتولید افزون خواهی و انباشت لجام گسیخته به قیمت فقر و فاقه اکثریت جامعه روی می آورد. در حالی که زمین ظرفیت لازم را برای تامین نیازهای اساسی تمامی جمعیت انسانی را دارد.این ظرفیت قادر است که حق زیستی همگان را تامین نموده؛ و دیگر انباشتن یا احتکار برای روز مبادا و برتری خواهی های طبقاتی محلی از اعراب نخواهد داشت. به قطعیت حیات بایستی به عنوان یک ضرورت ذات گرایانه نه یک ایده آل آرمان شهری که نمونه هایش را می توان در گوشه کنار جهان یافت؛ نگریست زیرا انسان به عنوان موجودی که حیات برایش ارزشی بلاواسطه و پیشینی دارد؛ زیر فرامین و قوانین متعدی طبقاتی از توان بالقوه برای رهایی تهی شده؛ و زیستن وابسته به شرایطی شده که رقابت، مالکیت و فرمانبری از سلطه از ویژگی های آن محسوب می شود.

امید در ساختار طبقاتی مفهومی است که نهادهای سلطه را تحمل پذیر می سازند. این تحمل پذیری با مفاهیمی چون امید، پیشرفت،صبر و سازگاری به عنوان مفاهیم پایدارسازی تاریخی و استمرار وضعیت موجود ممکن شده است. چرا که مفهوم واقعی امید را می توان در پذیرش رنج کنونی، موکول کردن زندگی به آینده، به تعویق انداختند تغییر و وعده آینده برای تحمل وضعیت موجود تعبیر کرد. این ویژگیهای روانی استمرار وضعیت، بطور دایمی تعویق یک زندگی را با تکیه بر صبر و امیدواری ممکن ساخته است. در حالی که زندگی بایستی تضمینی بر حیات وجودی انسانی را در خود جای دهد. بنابراین برای یک زیست واقع انسانی بایستی از امید مرتبط با دوران کمبودهای تصنعی به قطعیت حیات به مفهوم دوران بلوغ تاریخی انسان گذر کرد. پس وقتی امید به صورت درونی و نهادینه شده دائمی گردد؛ رهایی همواره در راه مانده و تاریخ به صورت حرکت بی پایانی جلوه می‌کند که زندگی در آن هیچگاه آغاز نمی شود. در قطعیت حیات، بقا مسأله اصلی نبوده؛ و نگاه به آینده شرط زندگی نیست؛ بلکه اکنون به عامل تحقق انسانیت انسان مبدل می گردد.بدین مضمون که انسان از موجودی امیدوار، به موجودی مطمئن برای زیستی واقع حیات جمعی مبدل می گردد.

در پهنه امید و امیدواری بایستی گفت که انسان آزاد نه امیدوار است و نه منتظر آینده می ماند. بلکه فضیلت هایی چون صبر،قناعت،تحمل،ایثار و امید به آینده را که همگی محصول رنج تحمیلی ساختار طبقاتی می باشند؛از سنت های فکری خود دور می سازد. زیرا وقتی که قطعیت حیات با پلشتی های نهادینه شده ای که به مرور زمان در روان انسان ها رسوب کرده اند؛ پر شود؛ انسان برای تحمل ناهنجاری‌های زندگی به فضیلت های بقا که وضعیت موجود را مشروع جلوه می دهند؛پناه می برد. روندی که به پایداری بی عدالتی و تحمل رنج منجر می شود. بنابراین وقتی امید دائمی شود؛ رهایی در بقای زیستی تحلیل رفته و محقق نمی شود. فرایندی که در آن تاریخ به حرکت بی پایانی مبدل می شود که در آن زندگی هیچ وقت آغاز نمی شود.چرا که در بقای زیستی انسان ها یکدیگر را به ابزاری برای اهداف و مقاصد خود می یابند؛ و به نردبانی برای صعود خود تلقی می کنند. 

بنابراین در روابط و مناسبات اجتماعی، انسان ها بایستی از موجودی امیدوار به عنصری مطمئن از امکان زیستن مبدل گردد. بدین مضمون که انسان در میان تعدیات طبقاتی با تمسک به امید به خود وعده زندگی در آینده را می دهد؛ بایستی به اینکه زندگی اکنون حق بدیهی من می باشد؛ تغییر یابد. ساختار طبقاتی امید، صبر و قناعت را با اخلاق دوران محرومیت و فقر در آمیخته تا قطعیت حیات را تحت الشعاع کمبودها و ناامنی های جعلی و تصنعی قرار دهند. این فضیلت های اخلاقی به عنوان اخلاق بقا در بسیاری از سنت های فکری تحت القائات مداوم ساختار طبقاتی نهادینه شده اند. فضیلت هایی که وضعیت موجود را با تمامی پلشتی ها و بدسگالی های زیستی  مشروع جلوه می دهد. براین سیاق با امید است که بی عدالتی تداوم می یابد؛ رنج انسانی تحمل می شود؛ و تغییر و دگرگونی حیات جمعی به تعویق افتاده است. پس انسان برای ورود به بلوغ زیستی و مطمئن از امکان زیستن؛ بایستی از زندگی مبتنی بر امید فاصله گیرد.زیرا با تکیه بر امید است که انسان ناچار است برای بقای خود بجنگد؛ همواره برای آینده ای نامطمئن بترسد؛ و زیستن واقعی خود را به تعویق اندازد. اکنون بشریت برای تحقق قطعیت حیات بایستی از رنج گذشته برهد؛ از تحمل حال گذر کند و امید به آینده را از خود دور ساخته؛ و با درک بهبود یافته تجارب زیسته؛ به جای عنصر منفعل عرصه های حیات جمعی به طراح واقع میدان زندگی مبدل شود.

در اصل امید بر کمبود تصنعی ساخته شده است که نتیجه روابط اجتماعی می باشد. یعنی ساختار طبقاتی با ایجاد ناامنی مداوم بر رقابت برای بقا ابرام ورزیده؛ و وفور منابع را با دسترسی محدود مواجه ساختن؛ همکاری طبیعی و جمعی انسان ها را به رقابت های ساختاری سوق داده است.برای گذر از این پلشتی ها و ایجاد جامعه ای مبتنی بر همزیستی افقی بجای زیست عمودی کنونی، بایستی منابع بر اساس نیازهای واقعی توزیع، و غذا،مسکن، درمان، آموزش و مشارکت اجتماعی تضمین گردد.این فرایند، ترس را زایل و رقابت های بیمارگونه حاکم را کاهش داده؛ و با صرف انرژی اجتماعی برای آفرینش های انسانی، دامنه خشونت های ساختاری را  فرو خواهد کاست. ولی ساختارهای قدرت طبقاتی با باز تولید مداوم خود و زیست طولانی انسان ها در شرایط بقا که ناخودآگاه رقابت را در مرکز زیست انسان ها قرار می دهند؛ ناکامی ها را به شرایط محیطی نسبت داده تا قطعیت حیات را به حاشیه برانند. در صورتی که قطعیت زیست شرط بنیادین ورود انسان به مرحلۀ نوین تاریخی بوده؛ و تنها از طریق توزیع منابع بر اساس نیازها و گذر زندگی از امتیاز دهی و امتیاز خواهی به وضعیت طبیعی زیست انسان ممکن می گردد.

ناکامی و رنج از بارزه های واقع ساختار طبقاتی بوده که با عدم موفقیت فردی، عقب ماندن از دیگری و ناتوانی در تامین بقا و منزلت انسانی تعریف می شوند. شاخصه هایی که نشانه تنها بودن انسان در میان جمع و جامعه را نشان می دهند. در این تنهایی است که انسان در سقوط و نزول حذف شده؛ و در عدم موفقیت، ارزش انسانی خود را از دست می دهد. در این بارزه های طبقاتی است که دستیابی به موفقیت مشکل، ارزش انسان ها مقایسه ای و ناخواسته به رقیب یکدیگر مبدل می شوند. ولی در شرایط قطعیت زیستی، انسان ها برای بقا رقابت نکرده؛ بلکه نسبت به یکدیگر احساس مسئولیت کرده و به پشتیبانی یکدیگر بر می خیزند. روندی که تنهایی انسان ها جای خود را به همیاری جمعی سپرده؛ و بقای فردی به بقای جمعی مبدل می شود. پس در عصر بقا، انسان ها با زیستی نامطمئن، منابع محدود تصنعی و حذف شدن روبرو می باشند که با مفاهیمی چون موفقیت، مالکیت، برتری و امنیت فردی هویت می یابند. ولی در شرایط قطعیت حیات، انسان ها با مفاهیم جدیدی چون مشارکت، خلق معنا، تجربۀ آگاهی و ارتباط عمیق با دیگران هویت خود را پیدا می کنند؛ و آزادی به معنای توانایی تحقق ظرفیت های وجودی انسان خود را نشان می دهد.

در جامعه طبقاتی معنا و مفهوم حیات از بیرون تحمیل شده که از بطن آن ها رنج انسانی نمود عینی می یابد. رنج هایی ناشی از اضطراب بقا، فقر و نابرابری، تحقیر اجتماعی، رقابت های فرساینده و ترس دائمی از آینده که از بطن جامعه طبقاتی بر می خیزند. اگرچه رنج و درد را پایانی نیست؛ ولی در قطعیت حیات رنج انسانی از مفهوم معنایی به مفهوم درونی و نهادی مبدل شده که به سطح وجودی زیستی مبدل می شود. در ساختار طبقاتی رنج به مفهوم درد نیست؛ بلکه مقاومت ذهن در برابر واقعیت حیات است. در قطعیت حیات انسان به درک و فهمی نائل می گردد که تغییر با استمرار گذر تاریخی به عنوان ذات زندگی و پایان هر پدیده ای با پیدایش چیز دیگر پیوند می خورند. بدین مضمون که رنج با واقعیت حیات در آمیخته و از بحران هویتی فاصله گرفته؛ و به بخشی از سازوکارهای درونی تجربۀ زیستی مبدل می گردد. در مجموع می توان گفت که رنج محصول عدم درک واقع گذر حیات است. زیرا انسان ناآگاه در برابر تغییر مقاومت ورزیده و رنج را اشاعه می دهد. با دستیابی به قطعیت حیات، رنج از مسئله معنایی به کیفیتی درونی و نهادی تبدیل می شود که با واقعیت زندگی در آمیخته و در تقابل با زیستن قرار نمی گیرد. در واقع رنج از محدودۀ زیستی طبقاتی به چارچوب عاطفی و خانوادگی حدود می پذیرد.

نتیجه اینکه: بشریت با نابالغی حیات خویش بر موانع زیستی و ساختاری ابرام ورزیده و ترس و رنج و ناکامی های متکاثر حیات را نهادینه ساخته است. براین اساس امید به عنوان یک توهم ذهنی با اتکای به صبر، قناعت، تاب آوری و تحمل رنج، این موانع زیستی را تداوم  بخشیده است. در امید است که رنج کنونی تحمل شده و تحقق امیال و آرزوهای انسان به آینده موکول می شود. زیرا امید برخاسته از درون ساختاری است که با تمسک به کمبود تصنعی منابع، ناامنی مداوم ایجاد کرده؛ و با جنگ و خشونت بر حاکمیت سلطه و تعدی مهر تایید زده است. این ساختار معیوب طبقاتی با ایجاد وضعیت ناهنجار، بر فضیلت های بقا برای مشروعیت بخشی خود بهره می گیرد. بنابراین امید مجوزی برای بیعدالتی، تحمل رنج و تعویق دگرگونی های مورد لزوم می باشد. اگر قطعیت حیات جای امید را بگیرد؛ انسان ها از رقابت برای بقا، اضطراب های تاریخی رهایی یافته؛  و زیست واقع انسانی را تجربه خواهند کرد. مقطعی از حیات جمعی که اقتصاد کمبود به اقتصاد امکان فراروئیده و سیاست ابزار تضمین زیست انسانی  می گردد تا اخلاق بقای زیست طبقاتی به سوی فرهنگ شدن و شکوفایی ارتقا یابد. توزیع منابع براساس نیاز گام مهم و اساسی گذر به قطعیت حیات می باشد.نظمی که غذا، مسکن، درمان، آموزش و مشارکت اجتماعی را برای همگان تضمین می نماید. فرایندی که زندگی را به مسئولیت مشترک انسان ها پیوند زده و شکست و ناکامی از تهدید وجودی انسان به لحظاتی از شدن و گشتن فرا می رویند. در قطعیت زندگی است که آسیب رساندن به یکدیگر کاملا بی معنا می شود؛  چرا که آسیب رساندن به دیگری عملا میدان مشترک زندگی  اجتماعی را تخریب می کند. برای رهایی از پلشتی ها و بدسگالی های ساختار طبقاتی، انسان ها بایستی به این درک برسند که رقابت امری تحمیلی نه طبیعی است؛ کمبودها تصنعی و محصول ساختار غالب اجتماعی می باشند؛ و سلطه و زورمداری ضرورت تاریخی محسوب نمی شوند.


              اسماعیل    رضایی

               01:05:2026  

۱۴۰۵ فروردین ۳۰, یکشنبه

 


       گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

         مراحل گذر تاریخی سرمایه داری:6

                          ح: مرحلۀ انتقالی


در مقالۀ مرحلۀ«تعادلی» با بحران ها و عوامل تشدید کننده آن ها و چگونگی خروج از این بحران ها و همچنین عصر دیجیتال و تاثیرات آن در روند تکامل تاریخی بحث و بررسی شد.در مقالۀ مرحلۀ انتقالی تلاش بر آن است تا با جنبه های نوینی از دستاوردهای تکامل تاریخی و ورود به مرحلۀ نوین ساختی جامعه و انسان آشنا شویم. در حقیقت در مرحلۀ تعادلی جامعه و انسان با شرایط فرسودگی ساختار مسلط آگاهانه برخورد کرده؛ و به این درک و فهم نائل می شوند که قادرند بدون فروغلتیدن به خشونت یا نوستالژی ارتجاعی، زمینه های نهادی، اخلاقی و شناختی گذار به نظمی انسانی تر را تدارک ببینند. در مرحلۀ انتقالی سرمایه داری برای یک باز تنظیمی نوین بایستی برای رفع نابرابری شدید کنونی، بحران مشروعیت، بحران زیست محیطی، بحران معنا و بحران های سیاسی اقدامات موثری انجام دهد؛ تا بتواند به حیات خود تداوم ببخشد. عواملی که به بسیاری از روندهای کنونی خشونت بار و سلطه گرانه خط بطلان می کشد. این دگرگونی با سوسیال دموکراسی تکامل تاریخی امکان حصول دارد تا بتواند؛ شکاف طبقاتی را پر کرده و با توزیع مجدد منابع و امکانات به کاهش خشونت ساختاری و افزایش مشارکت عمومی روی آورد.

اگر تاریخ حافظه یادگیری جمعی باشد؛ خطاها و کجروی های گذشته می توانند به سرمایۀ شناخت آینده مبدل شوند.در مرحلۀ انتقالی انسان ها با تکیه بر تجربه زیسته گذشته، قطعا روندهای کنونی دستکاری ها در داده ها و اطلاعات، نظارت های فراگیر، مهندسی افکار و قطبی سازی های تحمیلی کنونی را نفی و در خود آگاهی جمعی انسان ها تحلیل خواهند برد. با ایجاد بحران های متکثر کنونی توسط قدرت های سلطه گر جهانی، جهان به ماهیت پلید و سازوکارهای دروغین آنها پی برده؛ و با حساسیت و مصونیت شناختی لازم به آن ها پاسخ خواهند داد. بر این اساس جامعه و انسان بسوی یک حرکت نهادین در برابر هرگونه فریب کاری و دستکاری های سیستماتیک اطلاعات و داده ها حساس، و از خود در برابر تک صدایی و روایت های تک بعدی کنونی دفاع خواهند کرد. زیرا با شناخت سازوکارهای فریب و اوهام، انسان ها به ریشه های بحران ها پی برده؛ و تناقضات آشکارا خود را به نمایش می گذارند. روندی که مشروعیت نظم کهن را تضعیف و جامعه و انسان وارد مرحلۀ شناختی دوران بیداری تاریخی خود می شوند. مرحله ای که سازوکارهای سلطه، کارایی خود را از دست داده؛ و نظارت کنترلی مسلط کنونی از سوی سردمداران ثروت و قدرت در برابر مقاومت و بدیل سازی روایت از سوی جامعه، توانمندی های خود را از دست می دهند. با تداوم روند آگاهی های جمعی تدریجا اعتماد اجتماعی بازسازی شده؛ و با کاهش دامنه خشونت، گفتگو و تبادل نظر جای آن را گرفته؛ و تعاون و همکاری در جامعه ریشه می دواند. مرحلۀ انتقالی مقطعی از تحول تاریخی را در خود داده که در آن قدرت های سلطه گر توان تخریب حافظه تاریخی برای تکرار خطا ها را از دست داده؛ و با حفظ روایت های مستقل، جامعه با آموزه های انتقادی بسوی تغییرات ساختی مورد لزوم گام بر می دارد.

از بارزه های عصر انتقالی بحران های متوالی و انباشت تناقضات، آگاهی تعمیمی بر بستر رشد و دگرگونی ابزارهای ارتباطی و رسانه ای مدرن، تعمیم آگاهی و نیازهای نوین برآمد آن ها، مشروعیت نهادهای کلاسیک را تضعیف نموده؛ و به شکل گیری نهادهای موازی شبکه ای و مشارکتی روی می آورند. در این مرحله از تکامل تاریخی، انسان ها با بهره گیری از ابزارهای پیشرفته ارتباطی و ادراکی به سطحی از همدلی و درک متقابل دست می یابند که مشروعیت و کارایی ساختی خشونت را از دایره تعاملات و تبادلات اقتصادی و اجتماعی خویش حذف می کنند. چرا که آگاهی جمعی جای ساختار کنونی را که بر زور و قلدری صاحبان ثروت و قدرت بنا شده را می گیرد. مقطعی از تحولات تاریخی که سرمایه داری بر بستر رشد پیوندهای جهانی، قدرت خود ترمیمی خود را ازدست داده و نیاز به بارزه های ساختی نوین دارد که با اجتماعی سازی داده ها و زیرساخت های دیجیتالی، دموکراسی مشارکتی و تضمین نیازهای اولیه انسان ها به عنوان یک حق نه امتیاز و همچنین مهار الیگارشی خود را نشان می دهد. این فرایند با تغییر ساختی و استقرار سازه های سوسیال دموکراسی و سوسیال دموکراسی رادیکال رقم می خورد. مقطعی از تکامل تاریخی که با رشد و توسعه ابعاد نوین تکنولوژی، بسیاری از ضعف و خلجان های عصر دیجیتالی را پوشش داده؛ و روند پیوندها و صلح و دوستی را تسهیل و تقویت می کنند.زیرا تکنولوژی آینده قطعا از ابزار محوری و فاصله گرفتن از منطق انباشت و کنترل کنونی، به ابزار زیست بسترهای اجتماعی و تنظیم روابط و مناسبات انسانی روی می آورد. فرایندی که انسان ها، از اتصال صرف عصر دیجیتالی گذر کرده؛ و به سوی فهم عاطفی، ادراک متقابل و درک عمیق فرهنگی ونه صرفا زبانی به هم گره می خورند.

سوسیال دموکراسی بر بستر بحران های فزاینده و تناقضات حل نشده و ساختار معیوب و ناتوان از پاسخگویی به نیازهای برآمده از تحول و تکامل ظهور می کند؛ تا با کاهش فاصله طبقاتی، امنیت اجتماعی و گسترش دامنه مشارکت سیاسی، به نوعی نظام سرمایه داری را وادار به سازگاری با ویژگی های نوین نماید. مرحله ای که بیانگر نیاز جامعه به تعادل برای خروج از بحران ها و حل تناقضات مانع رشد و بالندگی جامعه و انسان می باشد. سوسیال دموکراسی در مرحله تعادلی با اتکای به دولت رفاه،مالیات باز توزیعی و حقوق واقع کار بسوی اصلاح ساختاری، رفاه عمومی و مهار بحران ها گام بر می دارد. و در روند پویش های اجتماعی و خودآگاهی عمومی و رادیکالیزه شدن؛ با تکیه بر اقتصاد مشارکتی، غنای دموکراسی و مالکیت جمعی، جامعه بسوی تغییر تدریجی منطق مالکیت و قدرت، دموکراسی اقتصادی و تصمیم گیری های جمعی گام برمی دارد. در حقیقت با سوسیال دموکراسی کلاسیک تعادل شکل می گیرد و با سوسیال دموکراسی رادیکال مرحله گذار آغاز می گردد. با رشد و توسعه ابعاد نوین دامنه بنیان های مادی، افزایش آگاهی اجتماعی و پیچیدگی مطالبات انسانی و پایداری تعادل خدشه پذیرفته؛ جامعه وارد مرحله انتقالی برای شکل گیری ساختار نوین می گردد. در مرحله انتقالی برای باز تعریف مالکیت، مشارکت شهروندان در تصمیم گیری های اقتصادی و کاهش انحصار داده ها و سرمایه آغاز شده؛ و داده ها و اطلاعات، دانش و فناوری و... از انحصار بسوی مالکیت اجتماعی سوق می یابند.

اکنون با رشد دامنه دانش و فناوری، نیروهای مولده از چارچوب نظام ساختی موجود فراتر رفته است. بدین مضمون که با اقتصاد دیجیتال، اتوماسیون و هوش مصنوعی، تغییر در اشکال کارمزدی کلاسیک و تولید بر اساس داده ها و شبکه، دیگر سرمایه داری صنعتی قدرت بهینه سازماندهی نیروهای مولده را به سبک و سیاق گذشته نخواهد داشت. زیرا تولید در کنار داده های جمعی و همکاری های علمی و زیرساختی ماهیتا گرایش جمعی یافته است؛ اگرچه مالکیت همچنان خصوصی و انحصاری عمل می کند. مرحله انتقالی به عنوان مرحلۀ گذار تاریخی سرمایه داری، با رشد تعاونی ها، نمود هایی از مالکیت اجتماعی و مشارکت کارگران در اداره امور تولیدی همراه بوده؛ و خدمات اجتماعی و کاهش نابرابری های ساختاری فراگیر می شوند. مرحله ای که جامعه با بازتنظیم مالی، باز تنظیم مالیات از سرمایه و انحصار و همچنین کنترل دموکراتیک زیر ساخت ها روبرو می باشد.در مجموع در مرحلۀ انتقالی جامعه مقطعی از تاریخ تحولات اقتصادی و اجتماعی را می آغازد که رشد بنیان های مادی و ارتقای آگاهی های عمومی، سرمایه داری کلاسیک را پشت سر گذاشته؛ و امکان نظم اجتماعی جدید را فراهم می سازد.چرا که با سیالیت سرمایه و ناتوانی دولت ها در مهار آن، و جدا شدن سود از تولید و روی آوردن به بازار بورس و سفته بازی مالی و به تبع آن کوچک شدن طبقه کارگر، بنیان های روند کلاسیک سرمایه داری به چالش کشیده شده است.

با آغاز پسا دیجیتال در مرحلۀ انتقالی، مرز بین انسان، ماشین، اقتصاد و آگاهی کمرنگ شده و دیجیتال بودن با ویژگی های خاص کنونی به شرط بدیهی وجود اجتماعی مبدل می شود. همانطوری که بسیاری از پدیده ها همچون برقی بودن همه چیز، امروز برق دیگر پدیده ای ویژه ای محسوب نمی شود. مقطعی از تاریخ تکامل اجتماعی که هیچ محصولی نتیجه کار فردی نبوده؛ و اگر چه هنوز مالکیت فردی نمود دارد؛ ولی تولید ماهیتا بسوی اجتماعی شدن گرایش پیدا می کند. این فرایند در یک روند تدریجی، مالکیت را از حق انحصاری بودن بسوی حق دسترسی و مشارکت همگانی سوق می دهد. چرا که انسان پسا دیجیتال ضمن تولید دانش و داده ها، هم تولید کننده و هم مصرف کننده بوده؛ و با شبکه جهانی پیوندی تنگاتنگ دارد. این ویژگی مرز بین کار و سرمایه را مخدوش و انسان را به فاعل اجتماعی شبکه ای مبدل می سازد. در این مرحله نقطه مرکزی گذار یعنی تغییر تدریجی مالکیت آغاز و از داشتن و تعلقات فردی بسوی سهیم بودن همگان هدایت می شود. این فرایند در دنیای پسا دیجیتال با رشد دامنه دانش و فناوری و زمان آزاد برای انسان ها همراه بوده ؛ و تلاش برای بازپس گیری زمان انسانی با حذف کمبود زمان در نظام اقتصادی کلاسیک آغاز می شود. پس در مرحلۀ انتقالی به دلیل رشد بنیان های مادی نوین، مطالبات انسانی پیچیده تر شده؛ و مالکیت و مناسبات اجتماعی با تغییر تدریجی خود، گذار آرام از انباشت کلاسیک بسوی جامعه ای آگاه و مسئولیت پذیر را ممکن می سازد.

در مرحلۀ انتقالی، جامعه با بازتعریف مالکیت، دموکراسی اقتصادی و کاهش انحصار داده ها و سرمایه همراه می گردد.سوسیال دموکراسی رادیکال در این مرحله برای اقتصاد مشارکتی، غنای دموکراسی و مالکیت تدریجی جمعی گام بر می دارد. با باز تعریف مالکیت، دموکراسی وارد عرصه تولید می گردد. بدین مضمون که دموکراسی های سیاسی سرمایه داری کلاسیک که با انتخابات، پارلمان و حقوق مدنی تعیّن می یافت و اقتصاد همچنان طبقاتی و سلسله مراتبی بود؛ در مرحلۀ انتقالی با مشارکت کارکنان در تصمیم گیری های اقتصادی، مالکیت تعاونی، شفافیت مالی و الگوریتمی، کنترل اجتماعی زیرساخت های حیاتی و حق دسترسی همگانی به مفهوم واقع به دانش و فناوری تعیّن خواهد یافت. یعنی در مرحلۀ انتقالی با شکسته شدن چرخۀ تمرکز و انحصار، مالکیت داده ها به کاربران و جامعه تعلق گرفته؛ و شکل گیری قوانین ضد انحصار، زیرساخت های دیجیتال عمومی شده و دسترسی باز به دانش ممکن می گردد. بدینسان با گذار تدریجی جامعه بسوی بنیان های نوین اقتصادی و اجتماعی، تعاونی های دیجیتال، مالکیت کارکنان و همچنین تولید مشترک دانش و خدمات عمومیت یافته؛ و اقتصاد از جنبه رقابتی صرف بسوی همکاری سازمان یافته هدایت می شود. مقطعی که دموکراسی با حفظ سطح سیاسی خود، بسوی دموکراسی اقتصادی و فناوری گام برمی دارد. فرایندی که فرهنگ همکاری و تعاون را عمق بخشیده؛ و حرکت تدریجی مالکیت جمعی را از طریق صندوق های اجتماعی سرمایه، مالکیت عمومی زیرساخت های اجتماعی و بهره مندی جمعی از سودهای فناوری را تدارک می بیند. مجموعه این رویکردهای جمعی با انسان های طراز نوین و ارزش های نوین جدید بروز یافته که همکاری به جای رقابت، زمان آزاد به جای ثروت، هویت یابی نوین مشارکت و یادگیری دائمی در جامعه عمومیت می یابد.

در مرحلۀ انتقالی دولت صرفا حافظ مالکیت سرمایه و منافع طبقاتی نیست؛ بلکه به عنوان مدیریت گذار اجتماعی عمل کرده؛ و از اقتدار حکومتی به دولت ظرفیت ساز نوین با گرایش به اقتصاد مشارکتی، جلوگیری از انحصار داده ها و سرمایه و همچنین تکیه بر سرمایه گذاری های اجتماعی بلند مدت مبدل می گردد. باز تعریف بازار از طریق رقابت های تنظیم شده و ارزش های اجتماعی نوین و نفی انحصاز، در خدمت جامعه قرار می گیرد. دولت در مرحلۀ انتقالی با دموکراسی در سطح سیاسی«انتخابات، حقوق مدنی و آزادی ها»و در سطح اقتصادی«مشارکت عمومی در تصمیمات تولید و توزیع کالا و خدمات» و همچنین در سطح دانش و فناوری با«کنترل اجتماعی فناوری،داده و الگوریتم ها» همراه می گردد. در این مرحلۀ گذر تاریخی بزرگترین تغییر رابطه انسان با کار می باشد. چرا که کار دیگر مرکز هویت انسانی نبوده؛ و جامعه با کاهش کار اجباری و افزایش زمان آزاد و فعالیت های خلاقانه و اجتماعی، اقتصاد را برای زیستن بکار می گیرد و نه برعکس.این بارزه های نوین و ارزش های نوین مبتنی بر درک و آگاهی عمومی، بسوی رفاه انسانی، بهبود کیفیت زندگی و پایداری محیط زیست هدایت می شوند. چرا که انسان مرحلۀ انتقالی، کمتر دچار اضطراب های زیستی بوده و بیشتر مشارکتی و خلاق تر عمل نموده؛ و آزادتر از اجبارهای معیشتی می باشد.

در مرحلۀ انتقالی با نظم پسا دیجیتال، فرهنگ، هنر و ادبیات تحت تاثیر گذر تاریخی متحول می شوند. در واقع فرهنگ کالایی و صنعت فرهنگ عصر سرمایه داری کلاسیک، به فرهنگ مشارکتی گذر می کند. بدین مضمون که مخاطب نیز در تولیدات فرهنگی نقش داشته؛ و با رشد خلاقیت جمعی، مرز بین هنرمند و جامعه کمرنگ می شود. هنر نیز متحول شده و با پروژه های جمعی، هنر تعاملی، آثار باز و همکاری انسان و هوش مصنوعی پیوند می خورد. ادبیات نیز تحت تاثیر روندهای دگرگونه زیستی به هویت یابی نوین انسانی، زمان، آگاهی و رابطۀ انسان با فناوری روی می آورد.یکی از مهمترین تغییرات در عرصۀ فرهنگ، هنر و ادبیات در مرحلۀ انتقالی بایستی به گذر فرهنگ از صنعت سرگرمی به زیر ساخت اجتماعی آگاهی اشاره کرد. در این مرحله با تغییر در افق ادراک انسان، تصور و باور به دنیای دیگر و بهتر، گذار از بقا به خود آفرینی جمعی زیستی آغاز می شود.

نتیجه اینکه: بشریت در آستانه ورود به نظم نوینی است که نافی تمامی بارزه های سلطه گرانه کنونی صاحبان ثروت و قدرت می باشد. ولی نظم کهن مقاومت صعب و دشواری را در برابر نظم نوین تثبیت نشده در پیش گرفته است. این دگرگونی که بر رشد نیروهای مولده و فناوری دیجیتال و همچنین گرایشات اجتماعی شدن فرایند تولید استوار است؛ در ضدیت با مناسبات کهن مالکیت، بسوی بحران های تاریخی در حرکت می باشند. این گذار مرحلۀ انتقالی که با بلوغ شرایط مادی جامعه همراه است؛ یک تناقض بنیادینی را موجب می شود که بین هرچه اجتماعی تر شدن تولید و مالکیت و قدرت اقتصادی متمرکز مسلط وجود دارد.این گذر مرحله ای از تکامل تاریخی با مهار قدرت نامحدود کنونی سرمایه و گسترش دموکراسی اقتصادی و همچنین دگرگونی تدریجی مناسبات مالکیت و قدرت بروز می یابد. این تحولات با استقرار سوسیال دموکراسی کلاسیک برای یک تعادل نسبی اقتصادی و اجتماعی و به دنبال آن سوسیال دموکراسی رادیکال که روند حدود بخشی سود و سرمایه،اجتماعی شدن تدریجی ابزار تولید با اتخاذ شیوه های ترکیبی مالکیت و رشد اقتصاد مشارکتی و همچنین اجتماعی شدن دانش و داده ها را در پیش می گیرد. در مرحلۀ انتقالی، دولت و دموکراسی متحول شده و دولت از تنظیم کننده نظم اقتصادی برای صاحبان قدرت و ثروت به نهادی برای هماهنگی اجتماعی، مدیریت گذار و تعمیق مشارکت عمومی مبدل شده؛ و دموکراسی از سطح سیاسی وارد عرصه های اقتصادی و مالکیت می شود. در مرحلۀ انتقالی با رشد بنیان های مادی و به تبع آن رشد آگاهی های عمومی، انسان ها در جستجوی جهانی دیگر و بهتر، بسوی مشارکت بیشتر، احساس مسئولیت نسبت به جامعه و یکدیگر، آگاه به نقش جمعی خود و همچنین رها شدن هرچه بیشتر اجبارهای صرف معیشتی را تجربه می کنند. در حقیقت مرحلۀ انتقالی اگرچه با پایان سرمایه داری همراه نیست؛ ولی بسترهای محدود شدن منطق سرمایه، برجسته شدن اجتماعی تولید و اشکال نظم پسا سرمایه داری با آزمون و خطاها و بازسازی نهادهای نوین اجتماعی فراهم می شوند. در مقاله بعدی به تبیین مرحلۀ دیگری از گذار تاریخی نظام سرمایه داری با عنوان«مرحلۀ انفعالی» خواهم پرداخت.

ادامه دارد


اسماعیل رضایی

19:04:2026


۱۴۰۴ اسفند ۲۵, دوشنبه

 

رنج تاریخی


آنچه که نوشته می شود و یا تاکنون نوشته شده است؛ تبیین صرف رخدادها در چارچوب کلاسیک نیست. بلکه بررسی وضعیت کنونی است که در پیوند با دگرگونی شناختی و فناورانه، پیوند خود را با روایت های خطی تاریخی از دست داده است. پیچیدگی که در بطن و متن نوشته ها وجود دارد؛ محصول اندیشیدن از دل شرایطی است که هنوز زبان تثبیت شده ای برای آن  وجود ندارد. آنچه نوشته می شود و یا تا کنون نوشته شده؛ صرفا در چارچوب صرف اطلاع رسانی نیست؛ بلکه حرکتی است برای مکث کردن و بازخوانی و مشارکت در اندیشه کردن پیرامون مبرمات و مصائبی است که اکنون بشریت با آن دست به گریبان می باشد. باید مرزهای عادات و سنن را درهم شکست و بایستی زبان نوین را در چارچوب تکامل تاریخی بکار گرفت که اگر چه هنوز تثبیت شده نیست؛ ولی قادر است بدفهمی های شتاب زده را در مسیر اصولی و لازم هدایت کند. در این میان درک رنج تاریخی برای شناخت و فهم زمان جهان و علیت تاریخی رخدادهای متکاثر تحول و تکامل، افق های نوینی را در برابر جامعه و انسان می گشاید. انسانی که در گذشته و در پیوند با عادات و سنن روند حیات خود را در پیش گرفته است؛ قطعا با کمبودها و نبودهای الزامات تاریخی، در بن بست های زیستی، رنج تاریخی را برای خود هموار ساخته است. این جنگ و کشتار غیر معمول کنونی نتیجه مقاومت شدید و جهت دار قدرت های مسلط برای حفظ و حراست از موقعیت و داشته های کنونی می باشد.

رنج تاریخی همواره با ارتجاع و واپسگرایی ایده ای پیوندی تنگاتنگ داشته و دارد. ضمن اینکه این رنج با حافظه تاریخی آسیب دیده همراه بوده؛ و بسترهای هجمه ارتجاع تاریخی را بر کنش و واکنش اجتماعی فراهم ساخته است. اصولا رنج تاریخی و حافظه آسیب دیده معیوب از نقد گذشته تاریخی می گریزد. روندی که حال را در ابهام و تکرار مکررات و فردا را در فاجعه و خفقان فرو خواهد برد. چرا که با حافظه نوستالژیک که اصولا اسطوره ساز است؛ فرد محوری و نماد سازی با ساده سازی های دریافت های محیطی همراه شده و گذشته به پناهگاهی برای ارتجاع، جهت تاریخ زدایی و در بهترین حالت کنش های سیاسی را برای حفظ وضع موجود مبدل می سازد. زیرا اصولا با مسدود شدن افق های نوین و اتصال کنش های اجتماعی به گذشته، جامعه و انسان در دوگانگی کاذب زیستی فرو می روند. پس نوستالژی سیاسی با بازگشت به گذشته و انکار آینده به تعلیق آگاهی های تاریخی روی آورده که روند کیفی شدن کنش های اجتماعی را کند می سازد. به عنوان مثال، نوستالژی پهلوی در ایران با ایده آل سازی خاطرات گذشته، قطعا نه پاسخ به بحران های متکثر کنونی، بلکه علت و العلل و تداوم و گسترش دامنه بحران ها می باشد. چونکه این نوستالژی با تغذیه از رنج کنونی و تصاویر خیالی گذشته، راه درک و فهم بهینه گذشته ای را که رنج امروز ادامه بحران های حل نشدۀ آن می باشد را می بندد. فرایندی که ریشه های حرکت های جمعی را به جای تحلیل های ساختاری و ریشه ای بحران های حاکم، بر پایۀ ترس، هیجان و یا روایت های ساده سازی بنا نهاده؛ و از نیازهای جامعه فاصله می گیرد.

اکنون بشریت در مرحلۀ ابتذال و انتظار یا میان دوره ای می زید. مرحله ای که ساختاری های گذشته از توان و تولید باز ایستاده؛ و ساختارهای نوین و مورد لزوم عصر شکل نگرفته اند. در این فضای میان دورانی و بی نظمی های متعاقب آن، بخشی از جامعه با شعار بازگشت به عظمت گذشته و ایجاد نظم، بسوی گفتمان های پوپولیستی و اقتدارگرا هدایت می شود. این حرکت های اقتدار گرای کنونی را نمی توان با تکرار تاریخی فاشیسم کلاسیک یکی گرفت؛ و روندهای نامتعارف کنونی را تحلیل و تبیین کرد. زیرا گام های فاشیستی گذشته برای فرار از بحران های فزاینده، ولی گام های فاشیستی کنونی برای گریز از زمانمندی و نیازهای آن و همچنین درک بهینه علیت تاریخی می باشد. براین اساس امروزه بسیاری از حرکت های اقتدارگرایانه بیشتر از ابزارهایی چون، جنگ اطلاعاتی، رسانه ای، شبکه های نیابتی و یا بصورت خشونت های پراکنده بروز می بابند. این دو نمود اقتدارگرایانه فاشیستی که با فرسایش گام به گام ظرفیت های عقلانی، نهادی و تاریخی همراه می باشند؛ امروز با گریز از زمانمندی تاریخی و اختلال در ادراک زمان تاریخی، توانمندی های جامعه های انسانی را برای بهبود مناسبات اجتماعی و انسانی فرسوده ساخته اند.

پس جنبش های اجتماعی نشان درک بهبود یافته انسان ها نسبت به رویکردهای محیطی است که رنج و نکبت تاریخی را با خود دارد. این درک بهبود یافته اگر با نوستالژی در آمیزد؛ حافظه تاریخی را تخریب و بسترهای احیاء و ابقای ارتجاع تاریخی را تدارک می بیند. این نوستالژی با بنیان های فرتوت و فرسوده خود، از گذر به دنیای نو و ساختارهای جدید می پرهیزد؛ و در تلاش برای رجعت به گذشته و حفظ و احیای مناسبات به تاریخ پیوسته، رنج و اندوه مداومی را بر گردۀ مطالبات نوظهور انسان ها به جای می گذارند. پس حافظه آسیب دیده و معیوب تاریخی با تکیه بر گذشته و ناتوان از نقد و کاستی های آن، امروزش در ابهام و فردایش با فاجعه رقم خواهد خورد.این درک نامفهوم از زمان و عدم درک علّی و چرایی زمانمندی تاریخی با تکرار فاجعه بار گذشته، جنبش و خوانش اجتماعی را در رخوت و فرصت های از دست رفتۀ فاجعه بار وا می نهد. این بحران نوستالژیک با تعدیل آگاهی، ترس و نفرت را با پوپولیسم پیوند زده و قدرت پویش های اجتماعی را برای قابل فهم کردن بحران های اجتماعی، از جامعه می گیرد. چرا که در مرحلۀ گذار جنبش های اجتماعی، عموما مطالبات متکاثر اجتماعی چون اقتصادی، فرهنگی، نسلی و هویتی فزونی گرفته که از یک پیوند و اتصال درونی و پایدار برخوردار نبوده؛ و حافظه تاریخی نوستالژیک با گرایش به حفظ نهاد و سازه های گذشته، پراکندگی مطالبات را برای حفظ ساختارهای کهنه تداوم می بخشد.

رنج تاریخی با حفظ کنش های فردی و شخصیت سازی های کاذب ملی، بسوی فضای بسته همراه با زبان انتزاعی، انزوای هرچه بیشتر نیروهای مترقی و پیشرو را در پیش می گیرد. فرایندی که به دلیل نداشتن واقع بینی تاریخی، انجماد نظری، ناتوانی در سازماندهی لازم اجتماعی، ناتوانی در برقراری ارتباط موثر و قابل فهم و همچنین نداشتن ظرفیت ائتلاف سازی لازم، قادر به ایجاد بسترهای یک ساختار نو نمی باشد. بنابراین در دورۀ گذار، بارزه های نوستالژیک مانع تغییر و گذار به مرحلۀ نوین تحول و تکامل بوده؛ و در جهت فضایی ناانسانی و خشونت بار سوق می یابند. زیرا در مرحلۀ گذار اصولا جامعه قادر به خروج از بحران نبوده؛ و با وجود اینکه سیستم کار می کند؛ زندگی مفهوم و معنای واقعی خود را ندارد. چونکه بارزه های نوستالژِک و نیروهای مرتجع با تمام توان برای حفظ و حراست از موقعیت اکتسابی خود مقاومت مرگباری را در پیش می گیرند. در مرحلۀ گذار روندهای متحول، مبارزه صرفا بین ارتجاع غالب و نیروهای انقلابی و پیشرو نمی باشد ؛ بلکه نیروهای ارتجاعی نیز برای حذف و تحمیل خود به نیروی ارتجاعی دیگر صحنه های مبارزات را مغشوش و مشوّش می سازند. بدینسان مرحلۀ گذار تا تعیین و تکلیف جریان غالب تاریخی، در بلبشویی و هرج و مرج و تاخت و تاز عناصر ارتجاع بر صحنه های زیستی عمومی تداوم می یابد. فرایندی که امکان بازگشت ارتجاع، هرج و مرج ساختاری و مصادرۀ دستاوردهای مبارزاتی برای تغییر توسط قدرت های ارتجاعی را ممکن می سازد. ولی ارتجاع با تمامی توانمندیهای ابزاری خود، قادر به رد و یا دور زدن زمانمندی تاریخی نبوده و نیازهای کنونی زمان جهان کاملا بر علیه تمامی تمهیدات عناصر ارتجاعی قد علم کرده؛ و قطعیت شکست بر علیه تمامی اهتمام خلاف حرکت های تاریخی آن ها را با خود دارد. زمان جهان و نیازهای آن اکنون خط بطلانی بر تمام اهتمام خونبار ومستبدانه ترامپ ها، دیکتاتورهای دینی منطقه ای به ویژه ایران، پهلوی ها و تمامی عناصر متعدی به زیست معمول جمعی که با تکیه بر مواهب و منابع به دیگران یورش می برند؛ و تنها و تنها خود را محق و قادر مطلق می پندارند؛ می باشد. بنابراین اگرچه دوره گذار امید بخش ترین مرحلۀ تاریخی به نظر می رسد؛ ولی همزمان می تواند خطرناک ترین مرحله نیز باشد. ولی اتخاذ مواضع اصولی مبارزاتی نیروهای پیشرو و مترقی همراه با ضرورت های تاریخی می توانند روندهای نوین را تامین و تضمین نمایند.

رنج تاریخی عموما در ابزار محوری رشد تکنولوژی و ناتوانی انسان در همگامی و همراهی با این روند تحول و تکامل رشد می کند. زیرا با این ابزار محوری جامعه در منطق انباشت و کنترل گرفتار آمده که بسترهای زیست اجتماعی را به انواع ترفندهای ضد انسانی آلوده می سازد. قطعا تکنولوژی پسا دیجیتال، ضمن تبدیل شدن به بستر زیست اجتماعی، از طریق انتقال اطلاعات، به تنظیم روابط انسانی روی آورده، و از میانجی گری قدرت به تسهیل کننده روابط همزیستی فرا می روید. این فهم زیستی با کاهش سوء تفاهم همراه بوده و با فروکش قطبی سازی های مخرب، اختلاف و تنش ها را به سوی گفتگو و تبادل افکار سوق می دهد. چرا که تکنولوژی در عصر دیجیتال آگاهی را از سطح نخبگان به سطح جامعه منتقل کرده است. آگاهی جمعی که به این درک رسیده و یا می رسد که سرمایه داری با خشونت زاده شده، با جنگ بالغ و با امتیاز زنده مانده؛ ولی اکنون در بن بست ها و بحران های فروپاشنده بایستی جای خود را به ساختارهای نوین بسپارد.

دررنج تاریخی همواره نیروهای پیشرو و چپ آماج حملات و تضییع حقوق اجتماعی قرار داشته و دارند. زیرا در ساختار قدرت طبقاتی، عموما کسانی را که از توانمندی های لازم تاریخی برای تغییر قواعد بازی برخوردار باشند؛ در دستور حذف و رد قرار می دهد. چرا که این نیروهای آگاه و فهیم قادر به نقد بنیادین، بسیج و سازماندهی نیروها و همچنین تولید روایت های بدیلی هستند که ساختار قدرت مسلط را به چالش می کشند. این روندهای نامتعارف نشان می دهد که جامعه از نظر مادی، فرهنگی و ذهنی آماده پذیرش بنیان های نوین نبوده؛ و در مقابل ایده های انسانی و نوین مقاومت می ورزد. این امر ضمنا ضعف و مسئولیت جریان های پیشرو و چپ را در اتخاذ شیوه های اصولی مبارزه برای بیداری و آگاهی عمومی برای ظرفیت پذیری نوین را نیز نشان می دهد. بنابراین چپ و نیروهای پیشرو برای موثر بودن و رقم زدن بنیان های یک تغییر ساختی بایستی با زمان جهان و نیازهای برآمده از تکامل تاریخی همراه گردند.توقف در بارزه های فکری گذشته و نادیده گرفتن عناصر نوین کنش و بقا روند دستیابی به اهداف را کند و یا با بن بست مواجه می سازد. چپ بایستی با درک چرایی روندهای کنونی به زمانمندی تاریخی و علیت های درونی آن همراه شود تا بتواند دستیابی به اهداف انسانی خود را ممکن سازد.

بار دیگر ارتجاع تاریخی دست در دست ارتجاع داخلی حملۀ انهدامی سنگینی را بر ایران آغاز کرده است. این مرتجعین مستاصل از روند های دگرگونه تاریخی که مرگ آن ها را نشانه گرفته است؛ تلاش دارند با هیاهو و جنجال های سیاسی و تبلیغاتی اراده خود را بر ملتی تحمیل کنند که در حال گذار به دنیای نوینی است که هیچگونه ارتجاع و استبداد را بر نتافته و در بزنگاه های تاریخی نشان داده که قدرت دفاع حماسی از سرزمین خود را دارا می باشد. این مرتجعین شکست خفت بار دیگری را تجربه خواهند کرد و در درک نمود های نوین زیستی جامعه ایران حل خواهند شد. این یورش خائنانه و ذلت بار یک بار دیگر ثابت کرد که حماقت ثروت و قدرت با نادیده انگاشتن زمانمندی تاریخی و نیازهای آن، روندهای دگرگونی و فروپاشی هژمونی تاریخی آن ها را حتمی و قطعی ساخته است. چرا که انباشت تناقضات و تضادهای حل نشده تاریخی در ساختار طبقاتی و بحران های رو به تزاید آن، فرایند تسهیل تبادل و تبدیل الزام آور تاریخی را فراهم نموده است. ایران اکنون گرفتار در میان دو ارتجاع سهمگین تاریخی یعنی ارتجاع دینی و سرمایه، بایستی با درک ضرورت های اجتماعی تاریخی و نیازمندی های زمان جهان به مبارزه با این دو هیولای وحشت و ترور برخیزد. درک و فهم رنج تاریخی و کارکرد بهینه حافظه تاریخی برای زدودن رسوبات فکری گذشته، می تواند در پیروزی و پیشبرد اهداف متعالی جامعه ایرانی نقش برجسته ای داشته باشد.

نتیجه اینکه: رنج تاریخی در پیوند با واپس گرایی و ارتجاع تاریخی، گذشته را به پناهگاه مبدل ساخته؛ و حافظۀ تاریخی را در گیر و دار تناقضات حل نشده تاریخی به گذشته پیوند زده؛ و همراه با نوستالژی به عنوان یک بازنمایی معیوب زمان تاریخی به تعلیق آگاهی های اجتماعی روی آورده است. نمودهای این رنج تاریخی را می توان در دوگانگی کاذب روندهای نوستالژیک به وضوح مشاهده کرد. فرایندی که کنش های انقلابی را تاریخ زدایی کرده و از سیاسی شدن آن ها ممانعت می کند. به عنوان مثال، نوستالژی خاندان پهلوی در ایران با ایجاد مانع در برابر کیفی شدن کنش های اجتماعی، به تعلیق آگاهی عمومی روی آورده و یکی از عوامل اصلی و اساسی تداوم بحران و حل نشدن تناقضات درون اجتماعی برای رهایی و آزادی محسوب می شود. پیوند رنج تاریخی با روندهای فاشیستی ارتجاع کنونی در سطح جهان برای گریز از زمانمندی تاریخی و گریز از فهم نیازها و الزامات تاریخی تحول و تکامل جامعه و انسان به فرسایش تدریجی ظرفیت های عقلانی و نهادی تاریخی جوامع روی آورده است. در این بحران های میان دوره ای که هنوز ساختار های مورد لزوم عصر شکل نگرفته اند؛ پدیده های بیمار گونی چون جنگ و تجاوز به حریم کشورها و انسان ها برای به تاخیر انداختن تغییرات در راه، در دستور کار قدرت های مرتجع و فاشیستی قرار گرفته است.در این میان نیروهای چپ و پیشرو با آموزه های درست و غنی تاریخی خود بایستی با اتخاذ مواضع اصولی مبارزاتی خویش، بسوی صلح و همزیستی مسالمت آمیز گام بردارند.

اسماعیل رضایی

16:03:2026


۱۴۰۴ بهمن ۲۶, یکشنبه

 

                    گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

                       مراحل گذر تاریخی سرمایه داری:5

                                   ج: مرحلۀ تعادلی


در مقاله قبلی یعنی مرحلۀ تقابلی با چرایی رخدادهای شوم و فاجعه بار دو جنگ خانمان برانداز جهانی آشنا شدیم. رشد تکنولوژی و متعاقب آن سرریز تولید و ناتوانی جامعه در مصرف آن، ضرورت تقسیم جهان در حوزه نفوذ قدرت های مسلط برای مصرف مازاد و بازتولید سلطه و قدرت، از عوامل بنیادین ظهور جنگ های جهانی بوده اند. ولی این جنگ ها تناقضات موجود را حل نکرده؛ و با تعلیق آن ها سعی در تداوم حیات خویش برآمد. تضادهای برآمده از این تناقضات تعلیقی، بحران های جدید و فروپاشنده را بر ساختار موجود تحمیل کرد. جامعه  احتیاج به یک تعادل داشت تا قادر به بازسازی و ترمیم خسارات ناشی از تناقضات روزافزون و تعلیق این تناقضات گردد. این ترمیم با اقتصاد کینزی و دولت رفاه ممکن شد و موقتا قادر گردید بر بحران های فروپاشنده فائق آید. در این مقطع تاریخی نئولیبرالیسم به عنوان آخرین مرحله از گذر تاریخی مقطع کنونی سرمایه داری و با ایجاد بحران های عمیق و روزافزون و همچنین ضرورت تغییر ساختی برای برون رفت از این بحران های شکننده و فروپاشنده کنونی یکبار دیگر جهان را در برابر مقاومت مرگبار صاحبان قدرت و ثروت قرار داده است. مضاف بر اینکه در جهان پیوسته کنونی و همزمانی بحران ها در سطح جهان، امکان خود ترمیمی ساختار غالب سرمایه داری را از آن گرفته است. چرا که در عصر دیجیتالی که تولید را غیر متمرکز، داده ها و دانش را به پدیده ای سیال و آگاهی جمعی ممکن ساخته است؛ با اشکال کلاسیک سرمایه داری یک تفاوت بنیادین دارد که ترمیم ساختار کهنه را ناممکن کرده است.

اصولا مرحلۀ تعادلی مرحلۀ ضعف و فترت ساختار غالب طبقاتی است که در آن نه امکان بازتولید کامل ممکن است؛ و نه گذار به مرحلۀ نوین صورت گرفته است. مرحله ای که ساختار بیمار بوده؛ و قادر به پاسخگویی به نیازهای تحولات زمان تاریخی خود نمی باشد. چرا که بنیان های مادی تغییر کرده؛ ولی مناسبات اجتماعی، حقوقی و سیاسی به صورت ایستا مانده اند؛ ضمن اینکه میان امکان های نوین و چارچوب های کهنه شکاف ایجاد شده که به موازنه تصنعی بین نیروهای متضاد منجر شده است.در این مرحله انسان ها با انتخاب های نوین،شیوه های نوین زیستن را تجربه کرده؛ و با اشکال تازه ای از کار،ارتباط، آگاهی و هویت روبرو می شوند. روندی که افق های نوینی از رهایی و آزادی و همچنین مشارکت جمعی را در برابر انسان ها قرار می دهد. ساختار مسلط در برابر این تجارب مقاومت کرده و آن ها را به رسمیت نمی شناسد. اگر چه ساختار غالب قادر به پاسخگویی به نیازها نیست؛ ولی بر بستر رشد و توسعه دامنۀ دانش و فناوری نیازها تولید شده؛ و با شکاف خود تلاطم های شدید اجتماعی را موجد می باشند. این شکاف و بن بست ها و تلاطم های اجتماعی که بر بستر ناتوانی های ساختی شکل می گیرند؛ منجر به بحران مشروعیت، تعمیق نابرابری های اجتماعی، بی ثباتی سیاسی و فرسودگی اخلاق جمعی می شوند که جامعه را بین دوزخ و برزخ رها می سازند. بدین مضمون که جامعه نه قدرت بازگشت به عقب را دارد؛ و نه امکان جهش به جلو پیدا می کند. روند ایستایی که تلاطم و فشارهای شدید اجتماعی را برای انسان ها تولید می کند. این فشارها و تلاطم ها منشاء اعتراضات و مبارزات اجتماعی بر علیه صاحبان ثروت و قدرت می باشند. 

مرحلۀ تعادلی آغاز پایان راهبردهای تهاجم و تخاصم بر علیه منافع جمع و جامعه محسوب می شود. مرحله ای از تکامل تاریخی که زمانمندی و علیت تاریخی در کنار هم بر بسیاری از معادلات و مشاجرات کنونی جهانی به نفع جامعه های انسانی خط بطلان می کشند. چرا که مشکل اساسی کنونی سلطه گران جهانی با پول و منابع مادی دیگر قابل حل نمی باشد؛ بلکه همراهی و همسویی با زمان و نیازهای آن تنها و تنها راه حل برون رفت از بحران های فروپاشنده کنونی می باشند. در غیر این صورت با تحریم، جنگ و فشار و اغتشاش برای سلطه بر منابع مادی دیگر کشورها برای خروج از بن بست های کنونی، نه تنها راهگشا و کارساز نیست؛ بلکه سلطه گران را به سوی تعمیق بحران ها و تسریع فروپاشی سوق خواهد داد. اکنون جهان از نظر توان مادی، تکنیکی و دانش در بالاترین سطح خود قرار دارد؛ آنچه که آن ها را در خشم و خشونت رها ساخته است؛ عدم درک زمانۀ تاریخی است که در عقب مانده ترین وضعیت ممکن رها شده است. نمی توان قرن بیست و یکم را با امکانات عظیم دانش و فناوری، با ذهنیت قرن نوزدهمی ویا بیستمی اداره کرد و موفق بود. این عدم تعادل کنونی که با تولید فقر، بحران مشروعیت و بازتولید خشونت همراه است؛ در پیوند با انباشت نامتعارف و کنترل و اطاعت از قدرت مسلط، بر نیازهای کنونی که بر درک معنا، امنیت روانی، مشارکت و کرامت انسانی تاکید دارند؛ خط بطلان کشیده است.

وقتی که زمان جهان و نیازهای آن به رسمیت شناخته نشوند؛ عدم تعادلی شکل می گیرد که در آن سیاست به عامل سرکوب، اقتصاد به رانت، فرهنگ به نوستالژی و امنیت و صلح به فشار و خشونت تبدیل می شوند. این کمبودهای ساختگی کنونی، در پیوند با اقتصاد رانتی و خشونت های بی بدیل آن نشان ساختار بیماری است که قادر به پاسخگویی به نیازهای زمان تاریخی نمی باشد. این روند بیمارگون در گذشته با بارزه های ترمیمی ساختار سرمایه داری قابل ترمیم بود؛ ولی اکنون با جهان به هم پیوسته و بحران های جهانی در هم تنیده دیگر سیستم قادر به خود ترمیمی خود نبوده؛ و بایستی به تغییر ساختی مبادرت کند. برای ایجاد تعادل با تغییر ساختی جامعه نیاز به باز تعریف مالکیت، نگاه سود محوری به نیاز محوری، جایگزینی کار اجتماعی به جای کار معیشتی کنونی و مهمتر اینکه تصمیم گیری های اقتصادی و سیاسی همزمان به صورت دموکراتیک انجام شوند. این روند تضمینی است بر زیست انسانی پایدارتر با حل تضادهایی که در ایجاد مرحلۀ تاریخی نامتعادل کنونی سرمایه داری نقش اصلی را بازی می کنند. این فرایند، تعادلی را در جامعه ایجاد می کند که با ساختمندی های خاص خود مرحلۀ نوینی از روابط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی را می آغازد.

در مرحلۀ تعادلی سرمایه داری اگر چه یک عدم تعادل عمیق را تجربه می کند که دچار یک بن بست ساختی دگرگون کننده می شود؛ و تا مرز فروپاشی پیش می رود؛ ولی هنوز از پتانسیل تداوم حیات خود کاملا تهی نمی گردد. این پتانسیل با درآمیختن با هماهنگی اقتصاد با ریتم زیست اجتماعی، سیاست با سطح آگاهی های جمعی و فرهنگ با امکان مشارکت واقعی، بنیان های یک ساخت نوین را پی می ریزند. ساختار نوینی که با نوعی از سوسیال دموکراسی درمی آمیزد که یک تفاوت فاحش با سوسیال دموکراسی کلاسیک دارد. نوعی سوسیال دموکراسی زمانمند که با سلطه گری بیگانه و با انباشت نامتعارف و لجام گسیخته به دور می باشد. سوسیال دموکراسی که با تکیه بر داده های جمعی، مشارکت اجتماعی و آگاهی تعمیمی، یک تعادل لازم را بین اقتصاد، سیاست و زیست انسانی فراهم می سازد. این تعادل با تجربه گذشته دولت رفاه بعد از جنگ جهانی دوم یک تفاوت بنیادی دارد. تعادل در حال شکل گیری بعد از تخریب بنیان های مادی توسط نئولیبرالیسم تعادلی است که با باز تعریف مالکیت، نیازهای واقع انسانی، مناسبات نوین کار و تلاش انسانی و همچنین دموکراتیزه شدن بنیان های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مفهوم می یابد. تعادلی که نه برای بقای سرمایه، بلکه برای زیست انسانی پایدار ضروری می باشد. 

در مرحلۀ تعادلی کنونی جامعه و انسان با عصر دیجیتال به عنوان شیوه تولید نوین روبرو می باشند. مرحله ای که بر خلاف عصر کلاسیک سرمایه داری داده های جمعی و شیوه تولید اطلاعات با تغییر قانون حرکت سرمایه، یک دگرگونی اساسی را در روابط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی ایجاد می شود.یکی از اساسی ترین تغییر را می توان در تبدیل آگاهی نخبگان به آگاهی شبکه ای دید که در آن هر فرد می تواند به عنوان یک گره آگاهی های جمعی عمل کند. در مرحلۀ تعادلی در پیوند با عصر دیجیتال برخلاف عصر کلاسیک سرمایه داری که با استعمار و انباشت افسار گسیخته همراه بود؛ با انباشت اطلاعات تکثیر پذیر با گرایش به مشارکت، دسترسی همگانی و تعامل روبرو می گردد. چرا که در این عصر انسان ها با شفافیت و سیالیت داده و اطلاعات و انتقال لحظه ای آگاهی در سطح جهانی، عقلانیت شبکه ای به جای عقلانیت قهری عصر کلاسیک سرمایه داری می نشیند. بنابراین در این مرحله از تکامل تاریخی جامعه و انسان، سرمایه داری کلاسیک محکوم به عقب نشینی بوده و به جای آن اقتصاد دیجیتال پیشروی خواهد نمود.اقتصادی که با یک دگرگونی ساختی راه را برای نظمی مبتنی بر آگاهی، مشارکت و نیازهای واقعی انسان ها باز می کند. ضعف اساسی اقتصاد دیجیتال نداشتن ساختار مستقل است که با ابزار توزیع ارزش پول و مالکیت انحصاری ساختار کلاسیک کار می کند؛ در حالی که نیازمند استقلال ساختی و روش های نوین سنجش ارزش است که مبتنی بر نقش شبکه ای و مشارکتی کار می باشد. ساختار مستقلی که بر بنیان های تکنیکی خودکار و شبکه ای، بارزه های اجتماعی مشارکتی و اقتصادی مبتنی بر داده ها، الگوریتم و ارزش غیرپولی استوار باشد.

بنابراین در مرحلۀ تعادلی جامعه با بارزه های نوین ساختی روبرو می باشد که در تضاد با ساختار کلاسیک سرمایه داری که بر انباشت، تملک و کنترل استوار است؛ قرار دارد. تضادی که بر سیالیت و جاری بودن اطلاعات و داده ها با اشکال نامتعارف انباشت سرمایه وجود دارد. تمامی بحران های کنونی اقتصادی، اجتماعی، زیست محیطی، اخلاقی و فرهنگی نیز محصول این تضاد می باشند. به عبارتی باید گفت که سرمایه داری اطلاعاتی ارزش های جمعی را می بلعد و آن ها را به شکل کالایی باز تولید می کند؛ در حالی که با ذات و ماهیت بارزه های جمعی عصر دیجیتال در تضاد ماهوی قرار دارند. پس می توان گفت که انباشت های لجام گسیخته کنونی و ایلگار های مالی متعاقب آن، واپسین مرحلۀ منطق سرمایه در برابر ذات سیال آگاهی های جمعی می باشد. مرحله ای که آگاهی های سیال و جاری کنونی تلاش می کند از حبس و حدود قالب های متمرکز و نیازهای مصنوعی  سرمایه خارج شوند. در حقیقت پدیده های نمودی و شهودی بر زیستی جمعی و اشتراک و تبادل نظر جمعی ابرام دارند؛ ولی بقایای عادات و سنن، بر انفراد و اومانیسم کهنه و فرتوت ساختار از هم گسیخته گذشته تاکید و ابرام می ورزند. چرا که در دنیای اطلاعاتی و داده ای کنونی جهان، اطلاعات خود جریان پدیداری و شهودی آگاهی محسوب می شود. بدین مضمون که اکنون بشریت در فضایی می زید که با استفاده از رسانه ها و شبکه های متکاثر اجتماعی، ادراک جمعی و تجارب آن ها با استفاده از نمودهای دیجیتالی همزمان جلوه گر شده، و به جای تملک و فهم فردی، مشارکت و احساسی مشترک عمومی به تولید معنا می پردازند. 

در مرحلۀ  تعادلی و عصر دیجیتال، ادبیات، هنر و فرهنگ عمومی دگرگون می شوند. چرا که بشریت وارد عصری شده است که به دلیل بحران ساختاری که هنوز کهنه با مقاومت مرگبار خود از تحقق بنیان های نوین ساختی ممانعت به عمل می آورد؛ در تعلیق، تردید و چند پارگی و جستجوی معنا بسر می برد. فرایندی که ادبیات با حفظ ساخت کلاسیک خود دیگر وعده رهایی نداده؛ و فقط به عریانی و واقع نمایی وضعیت می پردازد. هنر بر زیبایی شناسی عصر کلاسیک خط بطلان کشیده و با فرم های ترکیبی، تجربی و بینا رسانه ای با تکیه بر داده ها، فضای مجازی، صدا و فضا به نقد مصرف گرایی، نظارت و کنترل و تنهایی می نشیند. و اما فرهنگ عصر تعادلی با عدم قطعیت هویتی، رشد فرهنگ شبکه ای و تقابل عادات کهنه با انتخابات نوین، بحران زده و زنده و زایا خود را نشان می دهد. از اندیشمندان این عصر می توان به زیگموند باومن،هارت و نگری، برنارد استیگلر،دیوید هاروی و نانسی فریزر نام برد که همگی  در تبیین و تحلیل وضعیت دگرگونه عصر کنونی گام های موثری برداشته اند. در مجموع، دگرگونی های ادبی، هنری و فرهنگی عصر تعادلی کنونی بازتاب فرسودگی ساختارهای مسلط و همزمان با زایش آگاهی های نوین، روایت های کلان را پشت سر گذاشته و با عریان سازی زیست عمومی در دل بحران ها، امکان های گذار و دگرگونی های ساختی را نشان می دهند.

نتیجه اینکه: بشریت فاز نوینی از روابط و مناسبات نوین را تجربه می کند که با تجارب زیسته تا کنون از یک تفاوت فاحش برخوردار می باشد. فرایندی که صرفا با درک زمانمندی تاریخی و فهم تکامل دیالکتیکی قابل تحلیل و تبیین می باشد. تقابل اندیشه ها با گرفتار آمدن در وقفه گاه های مندرس کلاسیک از لزوم بازاندیشی و باز بینی تجارب زیسته باز مانده است. سرمایه داری با رجعت به گذشته به بازتولید خود می اندیشد و بحران های فروپاشنده خود را در پس هیاهو و جنجال های مرگ آفرین انکار می کند. انباشت لجام گسیخته و ایلگار های برآمده از این روند نامتعارف یک عدم تعادل و عدم توازن زیستی را در حیات جمعی انسان ها نهادینه ساخته اند. داده ها و اطلاعات دوسویه با ماهیت جمعی خود در انحصار ساختار فرتوت سرمایه، یک تضاد ماهیتی را موجب شده است که اگر اقتصاد دیجیتال برای یافتن ساختار مستقل خود برای بروز و ظهور ماهیت جمعی گام برندارد؛ در بطن و همراه با ساختار مسلط و معیوب سرمایه فرو خواهد پاشید. این عدم تعادل به دلیل از دست رفتن ماهیت خود ترمیمی سرمایه داری دیگر با اقتصاد کینزی و دولت رفاه قابل تعدیل نیست؛ بلکه نیاز به دگرگونی ساختی دارد تا بتواند با جلوگیری از انحصار دیجیتال، به ماهیت اصلی و اصیل آن که بر مالکیت جمعی و مشارکت اجتماعی استوار است؛ دست یابد. ادبیات، هنر و فرهنگ نیز در عصر تعادلی در معرض دگرگونی ساختاری قرار دارند.فرایندی که جامعه با درک و فهم لازم از کهنگی و فرسودگی نظم مسلط، بدون در غلطیدن در خشونت و یا نوستالژی ارتجاعی، زمینه گذار به نظمی انسانی تر را پی می گیرد. در مقاله بعدی مرحلۀ دیگری از گذر تاریخی سرمایه داری با نام مرحلۀ «انتقالی» که نمودهای اولیه سوسیالیسم را در خود جای می دهد؛ مورد بحث و بررسی قرار می گیرد.


               ادامه دارد.

               اسماعیل   رضایی

                15:02:2026




                             

۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

 

   گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

              4: مراحل گذر تاریخی سرمایه داری

                               ب: مرحلۀ تقابلی


در مرحله تهاجمی به دلیل نبود بنیان های تکنیکی و فنی لازم برای انباشت اولیه، خشونت، سرکوب و زوال تمدن های باستانی با انباشت همراه شد. مقاومت منفعلانه بقایای مادی و فرهنگی فرماسیون فئودالی در برابر نیازهای برآمده از تحول و تکامل تاریخی، خشونت، ابزاری برای تحقق بنیان های مادی سرمایه داری گردید. با رشد دامنه دانش و تکنیک و آغاز انباشت ساختاری ، دیگر نیازی به غارت و چپاول مستقیم نبود. با رشد نیروهای مولده و انباشت تولید و جامعه ناتوان از جذب آن ها تقابل و تضاد های حادی بین سلطه گران سرمایه شکل گرفت. پس در مرحلۀ تقابلی در چرخۀ تکامل سرمایه داری، مرحله ای است که در آن رشد تکنولوژیک، افزایش توان تولید و محدودیت ظرفیت مصرف و جذب اجتماعی آن، انباشت نامتعارف و رشد تناقضات متعاقب آن، منجر به انباشت تناقضات شده است. این رشد و انباشت به جای تعادل و رفاه عمومی و پایدار شدن؛ به دلیل عقب بودن از زمانمندی نوین، به بحران و تقابل عظیم اجتماعی و بین المللی منجر شدند. مقطع تاریخی که جنبش های عظیم اجتماعی و کارگری شکل گرفت و دستاوردهای بزرگی از جمله دولت رفاه را به همراه داشت.

در اواخر قرن نوزده تا اواسط قرن بیست، تکنولوژی با خاصیت اتوژنیک خود«خود مولد»، با شتاب غیر قابل مهار، عرصه های نوینی از روابط و مناسبات تولیدی و اجتماعی را برقرار ساخت. برق، موتور بخار پیشرفته، خطوط تولید، حمل و نقل مدرن و ارتباطات سریع توان تولید را بشدت افزایش داد. تولید با پشت سرگذاشتن کندی روابط گذشته و یا سنت های مصرفی، نیازمند سازوکارهای نوینی بودند که بتوانند با نیازها و الزامات نوین هماهنگ گردند. این تغییر عرصه های وسیعی از جمله، ساختارهای مالکیت، بازارها، قدرت های بزرگ، طبقات و فرهنگ اجتماعی را شامل می شد. فرایندی که به شکاف عمیق و مزمن بین تکنولوژی به عنوان عنصر خود مولد و اقتصاد با تابعیت بسیاری از رویکردهای محیطی منجر شد که به صورت موتور محرک تقابل جهانی عمل کرد. چرا که قدرت های بزرگ سرمایه جهانی با انباشت و مازاد عظیم تولید روبرو گردیدند که فضاهای نوین مصرف برای خروج از بحران های حاد اقتصادی و اجتماعی با جذب مازاد تولید مورد لزوم بود. ضمن اینکه برای حفظ نرخ سود، نیاز به مواد خام ارزان و مصرف مازاد تولید توسط مستعمرات بود. قدرت تهاجمی و تخریبی تکنولوژی تولید ادوات جنگی به سرعت دامنه جنگ را سرعت بخشید و به صورت جهانی و غیر قابل مهار در آورد.

اکنون با رشد دامنه تکنولوژی دیجیتال، سرمایه داری باز هم به همان نقطۀ بحران زای مرحلۀ تقابلی سرمایه داری رسیده ست. با این تفاوت که این بار به جای موتورهای بخار و برق، هوش مصنوعی، اطلاعات، اتوماسیون و شبکه های جهانی یک شکاف و گسست تاریخی را ایجاد نموده اند. ضمن اینکه سرمایه داری صنعتی یا کلاسیک با سبک کار کارمزدی، مالکیت متمرکز، بازارهای محلی و زنجیرۀ ارزش های مادی، قادر به همراهی و همگامی با ره آوردهای دیجیتال چون اطلاعات قابل تکثیر، کار سیال و غیر مزدی، مالکیت پلاتفرمی،مرزهای فراملی و ارزش زایی داده ها نمی باشد. این تفاوت های شماتیک در بطن خود یک تفاوت ساختی را نیز به همراه آورده است. بدین مضمون که اکنون اقتصاد دیجیتال نیازمند ساختار اداری ، حقوقی و اداره امور اجتماعی جدید می باشد که با ساختارهای عصر صنعتی یا کلاسیک یک تفاوت فاحش دارند. تخاصمات شدید کنونی چون جنگ های نیابتی، بحران های ژئوپلیتیک، جنگ سرد، بحران انرژی و ... نتیجۀ مقاومت سرمایه داری کلاسیک در برابر رشد بی وقفۀ اقتصاد دیجیتال که ساختارهای نوین را مطالبه می کند؛ می باشد.

مرحلۀ تقابلی مقطعی از بلوغ مادی نظام سلطه سرمایه داری است که آگاهی های اجتماعی، ساختارهای سیاسی و عادات فرهنگی قادر به هضم و همراهی با آن نمی باشند. فرایندی که منشاء بحران های بزرگ و خشونت بار تاریخ تمدن جدید را موجب شده است. در این رشد بی وقفه و شتابان تکنولوژی، اما اقتصاد اجتماعی و سیاسی گرفتار در توازن های قبلی و محافظه کار قادر به حل این شکاف نبوده؛ و در برابر تولید انبوه و سرریز کالا که دامنه فاصله طبقاتی و فقر عمومی را گسترش داد؛ مجبور به تغییر ساختاری و یا صدور بحران به بیرون از طریق جنگ، استعمار و تخریب گردید. تقابل دوم رشد تکنولوژی با انتخاب های نوینی بود که امکان تحقق آن با عادات و سنن تاریخی برای جامعه چالش برانگیز بود. این رشد بی وقفه ابزار های نوین در برخورد با ذهنیت کهن، جامعه را دچار یک تضاد ادراکی حادی نمود که با نمود ترس از آینده و نوستالژی گذشته، پناه بردن به ایدئولوژی های افراطی ملی گرایی و توتالیتاریسم را نمود بخشید. دو جنگ جهانی اول و دوم نتیجه تقابل بین ترس از آینده و نوستالژی گذشته بود. بدین مضمون که با رشد تکنولوژی، سرریز تولید، نیاز به بازارهای جدید و رقابت های شدید امپریالیستی شکل گرفت؛ ولی در کنار این نمودهای نوین، ناتوانی جامعه های انسانی در پذیرش نظم نوین، مقاومت های هویتی و بسیج توده ها همراه با خشونت و دشمن سازی، منجر به یک تقابل خونباری شد که نظام سرمایه داری قادر به حل آن ها به صورت درون ساختی نبود. پس درس بزرگ مرحله تقابلی سرمایه داری این است که هرگاه رشد مادی جلوتر از آگاهی و ساختار غالب اجتماعی حرکت کند؛ جامعه وارد فاز خشونت می شود.

اما یک اختلاف اساسی بین جنگ جهانی اول و دوم وجود دارد که ماهیت و اهداف آن ها را بیان می دارد. جنگ جهانی اول صرفا یک منازعه ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه مرحله ای از تکامل تاریخی برای درهم شکستن بقایای فئودالیسم می باشد.در جنگ جهانی اول اگرچه سرمایه داری تثبیت شده بود؛ ولی هنوز ساختارهای سیاسی سلطنتی، اشرافیت موروثی و مناسبات شبه فئودالی قدرت به عنوان رسوبات یک نظام فروپاشیده و به صورت منفعل در برابر الزامات نظم نوین قرار داشت. فرایندی که منفعلانه و موثر مانع از دینامیسم درونی رشد سرمایه داری بوده، و به صورت مانع تکامل تاریخی عمل می کرد. جنگ جهانی اول در حقیقت اشرافیت موروثی، سلطنت های فئودالی و مرزهای کهن را درهم شکسته؛ و پایه های دولت- ملت های مدرن را بنا نهاد. بنابراین جنگ جهانی اول را می توان به عنوان مرحله تخریب ساختارهای کهن به نفع سرمایه داری مدرن تلقی کرد. ولی این تخریب ساختاری تضادهای عمیقتری را در مرحله سرمایه داری تقابلی ایجاد کرد که در جنگ جهانی دوم در سطحی بسیار مخرب تر و جهانی تر خود را نشان داد. بنابراین در جنگ جهانی اول، جهان با تقابل زمان تاریخی و زمان ادراکی مواجه می باشد. بدین مضمون که ابزارهای جنگ کاملا مدرن، ولی ساختار قدرت از فهم زمان تاریخی ناتوان بود. این تسویه حساب تاریخی منجر به درک نوین و مطالبات منطبق با آگاهی های طبقاتی گردید که بحران های درونی سرمایه داری را عینیت بخشید؛ و آن را برای بازسازی خود مجبور ساخت. در اوج مرحلۀ تقابلی، سرمایه داری برای بازسازی و تداوم حیات خود مجبور می شود؛ برخی از نمودهای مترقی چون دولت رفاه و سوسیال دموکراسی را برای تعادل نسبی جامعه و خروج از بحران بپذیرد.

جنگ جهانی دوم از بطن شکاف عظیم طبقاتی،سرریز تولید و بحران مشروعیت سر برآورد؛ و نظام سلطه سرمایه را تا مرز فروپاشی سوق داد. از بطن تضادهای عمیق درون نظام سرمایه داری بود که بلوک های سوسیالیستی سر برآوردند و سرمایه داری را وادار به بازسازی ساختاری موقت نمودند. بدین مضمون که نیازهای تکامل تاریخی برای بقای ساختار مسلط به سرمایه داری تحمیل شد. اگرچه سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی به اصلاحاتی چون دولت رفاه،؛ سوسیال دموکراسی، حقوق کار، بیمه های اجتماعی و تنظیم بازار روی آورد؛ ولی تمامی این تمهیدات به تعلیق تضادهای درونی آن مبادرت کرد؛ و به حل کامل بحران های شکننده درونی نپرداخت. از بطن تضادهای تعلیق شده؛ سرمایه داری مرحلۀ نوین خود یعنی نئولیبرالیسم را آغاز کرد. در مرحلۀ نئولیبرالیسم جامعه با حذف تنظیم گری بازار، خصوصی سازی افراطی، مالی سازی اقتصاد، سلطه الیگارشی مالی، تعمیق فاصله طبقاتی، تخریب نهادهای جمعی، کالایی سازی داده ها و اطلاعات و... روبرو شده است. بارزه هایی که ناتوانی های ساختاری را با تشدید انباشت در آمیخت و روند انهدام ساختاری را تسهیل کرد. چرا که نئولیبرالیسم همزمان شد با جهان به هم پیوسته و اشباع شده، بی معنایی مرزها با تکنولوژی دیجیتال، تعمیم آگاهی عمومی، داده ها و اطلاعاتی که از ماهیت انحصاری کلاسیک فاصله گرفته اند. سرمایه داری کلاسیک قدرت جذب و هضم این منطق نوین را نداشته و بشریت را دچار یک بحران زیستی، ادراکی و تمدنی نموده است. بنابراین می توان با قاطعیت گفت که نئولیبرالیسم آخرین مرحله از نظم کلاسیک سرمایه داری بوده؛ و بسوی نظمی نوین با بارزه های آگاهی جمعی، کار مفید اجتماعی، اخلاق نهادی شده و باز تعریف مالکیت و قدرت استوار خواهد بود.

در مرحلۀ تقابلی و در بطن دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی، جامعه های انسانی با یک گسست عمیق در فرهنگ، اخلاق و مناسبات انسانی روبرو می باشند. چرا که جنگ های جهانی، بحران های فراگیر و تقابل و تضاد های منفعتی و مصلحتی این دورۀ تاریخی، نه فقط ساختارهای مادی، بلکه تاثیر جدی بر آگاهی جمعی انسان ها داشته است. قبل از این مرحلۀ تاریخی گذر سرمایه داری، فرهنگ غالب بر زندگی انسان ها بر سنت های تثبیت شده، روایت های محض دینی و یا ملی و قطعیت تاریخی استوار بودند. دو جنگ جهانی خانمانسوز و خونبار بر قطعیت ها و بسیاری از توهمات ذهنی و پنداری خط بطلان کشیدند؛ و با فروپاشی زیست اسطوره ای، فرهنگ پرسشگری و هنر و ادبیات انتقادی نمود یافت. در این مرحله اخلاق سنتی که بر دین، ملی گرایی و لیبرالیسم استوار بود؛ و در نمودهای تخریبی ناتوانی خود را به وضوح نشان داده بودند؛ جای خود را به اخلاق انتقادی، مسئولیت پذیری فرد در برابر جمع و مسئولیت تاریخی اخلاق سپرد. ضمن اینکه جنگ ها نشان دادند که انسان ها واحدهای در هم تنیده ای هستند که برای شدن و گشتن نیاز به همبستگی و مناسبات انسانی مشارکتی دارند. در مرحلۀ تقابلی این توهم انسان ها که تکنولوژی صرفا عنصر رفاه و پیشرفت می باشد؛ با کشتار جمعی و انهدام انسان ها در دو جنگ جهانی در هم شکست؛ و دقیقا شکاف میان توانی فنی و اخلاقی را برملا ساخت. مجموعۀ این تاثیرات فرهنگی و اخلاقی بذرهای آگاهی جمعی و همبستگی انسان ها برای گذر به آینده ای انسانی تر را تدارک دید. در این مرحله جامعۀ بشری با اندیشمندان بزرگی چون هانا آرنت،تئودور آدرنو، هربرت مارکوزه، آنتونیو گرامشی، رزالوکزامبورگ،لنین،هایدگر و... روبرو می باشد که با نقد و تبیین روندهای خشونت بار به دفاع از کرامت انسانی پرداختند.

نتیجه اینکه: با رشد دامنۀ دانش و فناوری و آغاز روند انباشت ساختاری، دیگر خشونت مستقیم و عریان ضرورت خود را از دست داد؛ و استثمار و استعمار ابعاد نوینی یافت. با رشد تکنولوژی و انباشت ساختاری، انباشت تولید نیز نمود یافت که از مصرف داخلی فراتر رفت و با سرریز خود بحران های ساختی را نمود بخشید.مقطعی از تحول تاریخی که سرمایه داری برای مازاد تولید خود به فضاهای جدید مصرف و سلطۀ ژئوپلیتیک نیاز داشت. سرمایه داری برای برون رفت از تقابل درون ساختی و گذر از بحران های رو به تعمیق ناشی از سرریز تولید، دو جنگ جهانی را بر جامعۀ بشری تحمیل کرد. دو جنگی که نه یک تصادف تاریخی و نه صرفا بر پایه نزاع های سیاسی، بلکه مکانیزم های خشونت بار حل بحران های ساختاری سرمایه داری تقابلی می باشند. در جنگ جهانی اول تقابل عمدتا با بقایای رسوبات فکری و بنیان های مادی فئودالیسم بود که همچون رسوباتی سخت و منفعل، در برابر الزامات نظم نوین مقاومت می کردند. در اصل جنگ جهانی اول تخریب بزرگ ساختارهای کهن به سود سرمایه داری مدرن بود. جنگ جهانی اول اگر چه بقایای ساختی کهن را در هم کوبید؛ ولی نتوانست تناقضات انباشته شده درون ساختی خود را حل نماید که منجر به تضادهای شدیدی شد که جنگ خونبار دوم جهانی محصول آن ها می باشد. پس جنگ جهانی دوم تقابل درون سرمایه داری با تناقضاتش برای حل بحران وجودی اش بود. دولت رفاه و بلوک های سوسیالیستی برآمدهای جنگ جهانی دوم برای برون رفت از بحران ساختی سرمایه داری بودند. بلوک های به اصطلاح سوسیالیستی با ظهور زود هنگام خود در یک پروسه تاریخی در بطن ساختار غالب سرمایه داری جهانی فرو خسبیدند و یا منزوی شدند. نئولیبرالیسم به عنوان منحط ترین و همچنین آخرین مرحله از تحول تاریخی کنونی سرمایه داری بعد از فروپاشی بلوک های سوسیالیستی سر برآورد و با روندهای تخریبی خود بنیان های انهدام ساختی سرمایه داری را فراهم ساخت. در مقاله بعدی در «مرحلۀ تعادلی»به تحلیل و تبیین مرحلۀ مهمی از گذر تاریخی سرمایه داری آشنا خواهیم شد.


ادامه دارد

اسماعیل رضایی

02:02:2026