۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

       عصر بحرانی و مینیمالیسم فکری


پویایی اندیشه منوط به درک زمان تاریخی و همراه شدن با روندهای واقعی تحول و تکامل می باشد. بد اندیشی و کج اندیشی با فهم متناقض، روند استحاله خرد و تعقل را در بدفهمی و نفهمی تحول و تکامل تاریخی جامعه و انسان، بسوی درک معیوب و اندیشه و عمل مصلوب هدایت می کنند.این بیگانگی با روندهای تحول و تکامل، هویت های گذشته را برجسته و هویت های نوین را به حاشیه می رانند. این ناتوانی در شهود تحولات، کج اندیشی های ساختاری را نمود بخشیده؛ و با وارونگی خرد و هویت، گذشتۀ بسته، آینده را در خود فرو می بلعد. روندی که به استحالۀ خرد و تعقل روی آورده؛ و ناتوان از درک علی پدیده های زمانمند به تفسیرهای سطحی، مصلوب و از پیش تعیین شده متوسل شده؛ و اندیشه و عمل را از هم گسسته و تهی از زمان می سازد؛ و بدینسان آینده را در گذشته ای ساکن، بسته و تقدیس شده متوقف ساخته؛ و هویت های نو،شهودهای تازه و زمانمندی تاریخی را به حاشیه می رانند.

تفکر مینی مالیزه در عصر بحرانی کنونی با کج فهمی های تاریخی خویش، عقل را از فهم و درایت دور ساخته؛ و به توجیه آنچه که هست روی آورده است. در نتیجه خرد متوقف شده و با رسوب هویت های کهنه و مطرود؛ زمان تاریخی در هیاهو و جنجال نوستالژیک نادیده گرفته می شود. اکنون یکی از ریشه های بنیادین انفعال نظری و بن بست سیاسی، همان مینیمالیسم فکری می باشد که با ساده سازی های سطحی، واکنش محور و جزیی نگری به رخدادهای محیطی ضمن دور شدن ار درک علی و تاریخی و گسستن از همبستگی برای رهایی، دامنۀ پراکندگی و تناقض فکری جمعی را وسعت بخشیده؛ و مبارزه با استبداد را به بن بست کشانده است. آنچه که امروز در بحث و تحلیل و تبیین ها مشاهده می شود؛ عموما از عمق تاریخی و درک علّی پدیده ها به دور بوده که با واکنش های سطحی و روبنایی به جای اندیشه ورزی، رخداد ها را در حد توئیت، شعار و کلیشه تنزل داده که نه تنها اندیشه و بینش جمعی را ارتقاء نمی دهد؛ بلکه در تضعیف قدرت درک و فهم عمومی نسبت به ساختارهای سلطه نقش مهمی را بازی می کند. چرا که این تفکر مینی مالیزه با گسترش دامنۀ تناقضات و مغایرت های فکری، بسوی گفتمان پراکنده و نیروهای از هم گسیخته روی آورده که ضمن ایجاد بسترهای بن بست های نظری و عملی در مبارزه با انقیاد و استبداد، زمینه فروپاشی درونی اندیشه ها را نیز فراهم ساخته اند. فرایندی که با عادی سازی تناقضات، به انتزاع اندیشه ها روی آورده؛ و مبارزات را به بن بست کشانده است. زیرا مبارزه بر علیه استبداد و توتالیتاریسم با ذهن های پراکنده و نگاه های سطحی، جز تکرار شکست ارمغان دیگری ندارد.

بنابراین اندیشه مینی مالیزه به دلیل دور بودن از دو مولفۀ مهم زمان تاریخی و علیت دیالکتیکی بسوی درک معلولی سوق یافته است. فرایندی که از نظریه پردازی برای تغییر فاصله گرفته؛ و تبیین و تحلیل ها را در حد شرح و توصیف وضعیت موجود فرو کاسته است. ناتوانی درک معلولی در تبیین و تحلیل عوامل متکثر ساختاری، پدیده ها را در حد رخدادهای عادی و سطحی محیطی چون نیت حاکمان و یا توطئه های خارجی کاهش داده اند. فرایند دیالکتیکی زمان تاریخی را نادیده انگاشته و نظریه ها را نه به عنوان چشم انداز کلی مناسبات اجتماعی و انسانی که به عنوان شبه نظریه های ژورنالیستی بکار می گیرند. این نگاه در عصر دیجیتال با تکیه بر حجم بزرگی از داده ها و اطلاعات، از چارچوب های نظری مورد لزوم دور شده و از درک علی و چرایی رخدادهای محیطی فاصله گرفته است. روندی که عموما اخلاق منفعلانه را جایگزین سیاست عقلانی نموده که به جای طرح های راهبردی برای پیشبرد اهداف جنبش های مردمی، به تولید و انتشار بیانیه های اعتراضی و تکراری روی آورده است. براین اساس، تا زمانی که اندیشه و اندیشه ورزی قادر نباشد؛ زنجیرۀ علّی پدیده های تاریخی را برای درک بحران های امروز بیابد؛ توان راهبری و همراهی با جنبش های مردمی را دارا نخواهد بود. پیامدهای منفی این روندهای نامتعارف هدر رفتن انرژی تاریخی جنبش ها می باشد که نتیجه ای جز شکست جنبش ها تا کنون نداشته اند.

یکی از آثار مهم و تخریبی تفکر مینی مالیزه استیصال می باشد که ضمن مبدل شدن به عنوان یک مکانیسم چالشی انگیزش جمعی، از کنش های بهینه و مطلوب برای پیشبرد اهداف انقلابی جلوگیری می نماید. استیصال با شکست های گذشته پیوند خورده و هر کنشی در نهایت محکوم به تکرار شکست های پیشین مفهوم می یابد.این استیصال است که زاویه دید را محدود ساخته؛ و فضای کنش های جمعی را بسوی حرکت های احساسی و یا اعتراض و شورش های فاقد برنامه و تشکیلات سوق می دهد. فرایندی که جامعه را در انتظار کمک های عوامل بیرونی به حرکت های انفعالی وامی دارد.در استیصال پرداخت بهای لازم برای رهایی و آزادی تابع هزینه های ذهنی می شود که حتی شروع حرکت را غیرعقلانی قلمداد می نماید. براین اساس نیروهای اجتماعی با کوچک و حقیر پنداشتن ظرفیت های خود در انتظار ناجی یا ناجی های تاریخی خود زمین گیر می شوند. استیصال با یاس و سرخوردگی عمومی، از ایجاد نهادهای مدنی مقاوم و پایدار فاصله گرفته؛ و از بسیاری دیگر از الزامات پیشبرد اهداف جنبش های مردمی چون ائتلاف های طبقاتی دور می شود. تفکر مینی مالیزه با سطحی نگری و تبیین و تفسیرهای روزمرۀ رخدادها از درک علّی فاصله گرفته؛ و قدرت دفع پرتگاه های ذهنی ناشی از نوستالژی و اسرار زدایی برای ایجاد امید عقلانی و رفع شور ناامیدانه و یا غلبه بر قضا و قدر را از خود دریغ می دارد. در استیصال، گذشته مانند سایه سنگینی است که صرفا تکرار شکست ها را تداعی می کند. و حال را با افق دید محدود با انبوهی از بحران های روزمره و همچنین آینده را مبهم و وابسته به عوامل بیرونی می بیند که هرگونه برنامه ریزی را برای خروج از بحران بی فایده می پندارد.

در تفکر مینی مالیزه، مینیمالیسم سیاسی و اقتصادی در عصر بحران خیز کنونی از نقش برجسته ای برخوردار می باشند. مینیمالیسم سیاسی و اقتصادی بیانگر ناتوانی در فائق آمدن بر زبان سرمایه در بحران های رو به تعمیق کنونی می باشد. واقعیتی که نشان می دهد دولت ها دیگر ابزار کنترلی کلاسیک را برای تغییر ساختاری از دست داده؛ و در نتیجه به نوستالژی برای مشروعیت بخشی به انفعال و ساده سازی های عوامانه برای توده ها روی آورده اند. این پارادوکسیکال نشان می دهد که در جهان در هم تنیده کنونی از یک طرف فروپاشی و یا به زیر کشیدن حکومت های مستبد و توتالیتر چون ایران غیر ممکن به نظر می رسد؛ و از طرف دیگر فهم و درک روندهای کلان را چنان با دشواری مواجه ساخته است که ذهن و اندیشه را بسوی مینیمالیسم انفعالی سوق داده است. این مینیمالیسم سیاسی در عصر بحران زده کنونی تناقضات حل نشده بسیاری را موجد گردیده است. از یک طرف جامعه را در برابر ساده سازی ها برای تصمیم گیری های سریع قرار داده؛ و از سوی دیگر این ساده سازی ها با نادیده گرفتن پیچیدگی های درونی بحران ها، نوستالژی را به نیروی محرک سیاست بدل ساخته است. جایی که مشارکت نقادانه و زمانمند، جای خود را به انفعال نوستالژیک سپرده؛ و یا با اعتراضات و شورش های سطحی به سوی رویکردهای مینیمال و ناکارآمد روی آورده اند. تناقضات پنهان و آشکار پیوندهای نظام های توتالیتر با ساختار جهانی سرمایه برای باز تولید وابستگی آنها به سرمایه داری جهانی می باشد که در آن تمامی مناسبات اقتصادی از رانت نفت تا معادن در زنجیرۀ ارزش جهانی تعریف می شوند. این نشان می دهد که باور به داشتن سیاست مستقل و اقتصاد وابسته و یا بالعکس از همان تفکر مینیمالیسم ارتزاق نموده و با واقعیت انطباق ندارد. به عنوان مثال مقاومت در برابر تهاجمات تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل در ایران، برای بقای الیگارشی داخلی و برای پر کردن شکاف های طبقاتی و نارضایتی داخلی که مردم را برای یک دفاع حداقلی از حکومت متحد می کند؛ مفهوم می یابد.چرا که از این طریق تحریم ها را ابزار کلیدی برای کنترل واردات و تخصیص ارز ترجیحی قرار داده و با افزایش بودجه نظامی و ایجاد اشتغال کاذب و بزرگنمایی هرچه بیشتر نقش جنگ در نابسامانی های اجتماعی، هرگونه اعتراض را خیانت به آرمان های ملی و مردمی قلمداد می نماید. بدین مضمون که مقاومت در برابر تهاجمات خارجی ابزاری برای مدیریت بحران های دائمی مبدل شده؛ و پیچیدگی های بحران های داخلی چون تورم، بیکاری، فساد و ... با دفاع در برابر دشمنان خارجی تقلیل یافته است. اکنون اندیشه مینیمالیسم در ایران، ارزیابی مقاومت در برابر تهاجمات خارجی را در حد پیروزی و یا تسلیم مطلق متمرکز کرده است. در حالی که این مقاومت از یک چشم انداز روشن برخوردار نبوده و هیچ تصویر روشنی از تغییر ساختارهای اقتصادی و سیاسی را با خود ندارد.

پس مینی مالیزه کردن تفکر نه تنها موجب فاصله گرفتن از درک علّی و تاریخی می شود؛ بلکه همبستگی برای رهایی را در پراکندگی فکری، تناقض افکنی جمعی و بن بست در مبارزه علیه استبداد فرو می برد. ضمن اینکه غلبه این تفکر در جامعه ای با سلسله مراتب رانتی، تمایزات طبقاتی را مخدوش ساخته؛ فرهنگ رانتی را طبیعی جلوه داده که همبستگی اجتماعی برای تغییر ساختی را زیر سوال می برد. بنابراین وقتی فرهنگ رانتی در جامعه عمومیت پیدا می کند؛ اتحاد و وحدت طبقاتی برای مبارزه بر علیه ستم طبقاتی را به حاشیه می راند. چرا که فرد یا دستی در رانت دارد و یا در آرزوی داشتن رانت به حمایت از فرهنگ رانتی روی می آورد. در این بازی لاتاری که در آن همه بازنده هستند؛ دوباره و چند باره با عنوان شانس آزموده می شوند که شاید برنده شوند. این دور باطل جامعه را از توش و توان مبارزاتی تهی ساخته؛ و بسوی اعتراضات مقطعی و گذرا هدایت می کند. در حقیقت تمامی جامعه بطور مستقیم و یا غیر مستقیم آلوده به فرهنگ رانتی بوده که مانع اصلی تشکل طبقاتی برای آزادی و رهایی جامعه محسوب می شود. چرا که وقتی در یک جامعه فرهنگ رانتی معیار موفقیت تلقی می شود؛ رقابت های اجتماعی بجای بهینه سازی روابط و مناسبات تولیدی و انسانی بسوی منابع رانتی سوق می یابند. در این فرهنگ رانتی است که بسیاری از فعالان سیاسی برای برنامه ریزی های بلند مدت، به رویداد های روزمره و غیر منتظره چون مرگ یک رهبر، تحریم ها،جنگ و غیره چشم می دوزند تا شاید تغییرات مورد نظر محقق شوند. این مینیمالیسم تاریخی، وحدت و تشکیلات را در زاویه و حاشیه قرار داده؛ و مبارزات اجتماعی عموما با اعتراضات صنفی همراه شده که با امتیازات حداقلی منابع رانتی مهار می شوند و از وحدت مبارزاتی فاصله می گیرند.

در تفکر مینیمالیسم، بحران ها بازتولید شده و مبارزات اجتماعی در بند و بست های گذران روزمره زندگی از توش و توان خود باز می مانند. فرایندی که با ایجاد اغتشاش در خودآگاهی عمومی، مرز بین منافع فردی و منافع عمومی را مخدوش کرده؛ و جامعه میان تولید و رانت و مشارکت مدنی و وابستگی های سیاسی در نوسان قرار می گیرد. این وضعیت که ناشی از رشد بنیان های مادی جامعه و عقب ماندن آگاهی های عمومی از این تحولات بنیادین می باشند؛ شکافی را میان واقعیت و درک و فهم عمومی ایجاد نموده است که به تداوم و تعمیق بحران های اقتصادی و اجتماعی دامن زده اند. بحران هایی که تلاش دارند؛ پدیده های پیچیده را با روایت های ساده و لحظه ای به عناصر تعیین کننده روندهای تاریخی مبدل ساخته؛ و گذشته را با رنگ و لعاب گذر به آینده، راه خود را بر واقعیت های موجود تحمیل نمایند. در حقیقت بشریت امروز بین نوستالژی ارتجاعی و غیر قابل بازگشت و هراس از آینده ای نامعلوم، در حالتی مینیمال قرار گرفته؛ و در انتظار وضعیت پیش بینی پذیر و قابل مدیریت، به بقای روزمرگی و زیست تابعی تن داده است.

نتیجه اینکه:یک بار دیگر بشریت وارد عصر بحران خیز زمان تاریخی خود شده است. مرحله ای از تکامل جامعه و انسان که بسیاری از مناسبات اجتماعی و انسانی تحت تاثیر روزافزون فناوری های نوین دگرگون شده؛ و یا نیاز به تغییرات ساختی و بنیادین برای پاسخگویی به مطالبات و نیازهای نوین می باشند. ناهمزمانی و دور شدن از زمان تاریخی ضمن تعمیق بحران ها به رواج مینیمالیسم فکری با بارزه های شهودی سطحی نگری و ساده سازی های عوامانه روی آورده که با زمان گریزی بازتولید شده؛ و بسیاری از مناسبات غلط چون پراکندگی گفتمانی، فرهنگ رانتی، تضعیف همبستگی اجتماعی و افزایش تناقضات به دلیل عدم درک پیوندهای اجتماعی و جهانی و همچنین توقف در بارزه های نوستالژیک که از عوارض سوء آن می باشند را نمو بخشیده است. روندی که به بن بست های نظری و عملی گرفتار شده؛ و قدرت مبارزه با انقیاد و استبداد را در انفعال نظری و عملی تحلیل برده است. در حقیقت مینیمالیسم فکری یک بحران جهانی ناشی از دگرگونی در زمان تاریخی می باشد که یک اغتشاش فکری و عملی را بر بشریت تحمیل کرده که تنگناهای زیستی از دستاوردهای سوء آن محسوب می شود. این تنگناهای زیستی مناسباتی را متناسب با ویژگی های محلی و منطقه ای برقرار ساخته که بسیاری از عوارض سوء از جمله فرهنگ رانتی را عمومیت بخشیده است. فرهنگی که سلسله مراتب فساد را در بین اقشار و طبقات مختلف اجتماعی تعمیم داده و همبستگی و پیوستگی اجتماعی را برای پیشبرد امر مبارزه با بن بست مواجه ساخته است. چرا که فرهنگ رانتی با ایجاد امید کاذب و وابستگی جمعی و عمودی به رانت، فرد را از نظر سیاسی اخته و وابسته به جریان های رانتیر مافوق می سازد. این فرهنگ با سابقه جهانی خود، در کشورهای پیشرفته بصورت قانونمند و با شفافیت حداقلی خود را نشان می دهد و در کشورهای عقب مانده به صورت غیر شفاف و فاقد تبعیت از هرگونه قانونمندی اجتماعی به فساد و تخریب بنیان های مادی و انسانی اجتماعی روی آورده است.


اسماعیل رضایی

15:07:2026





۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه

    تخاصم و تفاهم


انسان ها محدودیت های زیستی را بر خود تحمیل و برای خروج از بن بست های خود ساخته نیاز به تفاهم برای خروج از تخاصم سلبی و ایجابی دارند.تخاصم که از بد فهمی و یا نافهمی مناسبات درونی جامعه حکایت دارد؛ در ساختار طبقاتی حامی منافع و مصالح حاکمان و قدرتمندان مالی می باشد. بنابراین تخاصم عمومی یا عام در روبنای ساختی چون فرهنگ، مذهب، مناسبات قومی و… نمود یافته و با تخاصم طبقاتی که ریشه در زیرساخت ها و مناسبات خاص ساختی تفاوت فاحش دارد. ضمن اینکه منشاء و مبدا تمامی تخاصم بین انسان ها ریشه در گستاخی ها و بدسگالی های ساختار طبقاتی دارد. در آگاهی های اجتماعی انسان ها امکان تفاهم پایدار و بادوام وجود دارد؛ اما در تخاصم طبقاتی این منافع طرفین است که امکان یک تفاهم موقت یا دائمی را ممکن می سازد. پس تخاصم و جنگ در ساختار طبقاتی با خشونت ذاتی و درونی شدۀ آن پیوند دارد؛ در حالی که خشونت و تخاصم بین انسان ها ناشی از آموزه های غلط و هدایت شدۀ ساختار غالب طبقاتی می باشد.تخاصم و خشونتی که از رقابت های حذفی القایی ساختار طبقاتی گذر می کند.

خصومت طبقاتی با جنگ و جنایت، کینه و عداوت، شقاوت و بیرحمی و بسیاری از پلشتی های حیات اجتماعی پیوندی تنگاتنگ دارد. جنگ راهبرد قدرت برای تحمیل افزون خواهی های طبقاتی است. راهبردی که از توانمندی های جامعه بهره می گیرد و با استفاده از رقابت و جهالت، سلطه و قدرت را توان می بخشد. فرایندی که با بسیاری از مفاهیم و شعارهای القایی طبقاتی چون غرور و عظمت ملی، خاک و خون و...گره خورده؛ و بر نارسایی ها و فقر عمومی سایه می افکند. توده های بی شکل گرفتار در دام توهمات و روایت های بیمارگون ساختار طبقاتی، در تلاشی عبث برای سبقت گرفتن از همنوع خود، تمامی خصایل انسانی و اجتماعی بودن را در تمنیات سخیف فردیت فرد فرو کاسته اند. روشنفکر و مبارز زمان گریزی که سوار بر شایقه های فکری گذشته بر امواج تبهکاری های سلطه و قدرت، توان بازیابی هویت های مورد لزوم مبارزاتی زمان را در پس بد فهمی های تکامل تاریخی از دست داده؛ و با نگاه معلولی به پدیده ها از تولید تئوری های مورد لزوم عصر بازمانده اند. این درک ناقص و ناکفا، دامنه تخاصم را ابعاد نوینی بخشیده و تفاهم را در پس لفاظی های کلامی و ریب و ریای منفعتی ناممکن ساخته است.

تخاصم ضمن حمل سوء تفاهم زیستی، برای سلطه و قدرت، تسلیم و تحکیم بنیان های مادی در گذر از چالش بحران های ادواری و زمانمندی تاریخی را یدک می کشند. جنگ تخاصم تعمیق یافته مناسبات غلط اجتماعی است که عموما در بزنگاه های تغییر و دگرگونی بنیان های مادی و مناسبات اجتماعی و انسانی برای وقفه های تاریخی بروز می یابد. هر چقدر دامنۀ این تغییرات عمیق تر و تهدیدی جدی برای ساختار غالب طبقاتی باشد؛ جنگ گسترده تر و خونبار تر خود را نشان می دهد. پس اگر خصومت عارضه سوء تفاهم و بدفهمی در روابط و مناسبات اجتماعی را با خود دارد؛ جنگ کشمکش منافع طبقاتی برای بازتولید و تداوم سلطه و استثمار را نشان می دهد. جنگ ادامۀ ساختمندی خشونت نهادینه شدۀ نظام سرمایه داری در انباشت اولیه و ثانویه می باشد. جنگ اگرچه در بحران ها و بن بست های ساختی، تلاشی برای بازسازی و بقای نظم طبقاتی عمل می کند؛ ولی در پروسۀ تکامل تاریخی و تجارب زیستۀ انسان ها، تدریجا، دیگر نظام سرمایه داری قادر به بازتولید و ترمیم خود با توسل به جنگ نبوده؛ و جنگ لزوما مشروعیت اخلاقی و عقلانی خود را از دست می دهد. این مشروعیت زدایی از جنگ محصول پیشرفت بنیان های مادی زیست جمعی است که شفافیت هر رویکردهای جنایت باری را فزونی بخشیده است. پس نفی جنگ و خشونت و ابرام بر زیستی صلح آمیز و مسالمت جویانه در کنار شفاف سازی های تکنولوژیک می تواند در افزایش آگاهی های جمعی برای مشروعیت زدایی از جنگ نقش برجسته ای را بازی نماید.

برخلاف کسانی که دیجیتالیزه شدن حیات جمعی و به ویژه گسترش دامنۀ هوش مصنوعی را خطری بالقوه برای حیات اجتماعی می پندارند؛ گسترش دامنۀ تکنولوژی ارتباطی و رسانه ای به دلیل جمعی بودن داده ها و یافته های انسانی در بیداری و آگاهی جمعی بر خلاف خواست و ارادۀ جنگ طلبان و قدرتمداران نقش بنیادین را بازی کرده که در مشروعیت زدایی بسیاری از موانع و پلشتی های زیست جمعی از کارآمدی بالایی برخوردار است. چرا که بسیاری دستاوردهای تکنیکی را منتزع از انسان و نیازهای زمان می پندارند؛ نگاه تک بعدی که مبارزات و دریافت های آگاهی بخش انسان ها را در تجارب زیسته نادیده می انگارد. قطعا عمّال سرمایه با تکیه بر ابزارهای ارتباطی و رسانه ای پیشرفته در حال تولید ناآگاهی عمومی می باشند؛ ولی تولید و بازتولید دریافت های عمومی و شفافیت آن ها، لایه های مختلف جامعه را بر علیه تولید ناآگاهی حاکمیت سلطه به هم متصل می سازد.

تفاهم بارزه های شهودی بن بست یا شکست در جنگ و یا خشونت راهبردی و یا استراتژیک می باشد.تفاهم در جنگ طبقاتی آلوده به اقسام دروغ، فریب و ریا می باشد. چرا که جنگ در ساختار طبقاتی برآمد بحران های ادواری و ساختی می باشد که برای ترمیم و بازتولید قدرت بروز می یابد. براین اساس تفاهم، آتش بس و صلح از یک ناپایداری و شکنندگی دائمی برخوردار است. آنچه که در برآمدهای جنگ تحمیلی و قدرتی تفاهم و صلح را تضمین می نماید؛ ناتوانی عوامل قدرتی در پیشبرد اهداف موقت و استراتژیک می باشد. فشار های داخلی و جهانی، بحران های حاد مالی، اعتراضات گسترده مردم بر علیه جنگ و نیازهای داخلی و...صاحبان قدرت و مدعیان قدرت برتر جهان را بسوی تفاهم و صلح مقطعی و ناپایدار هدایت می کند. قدرت در بحران همواره مترصد فرصت برای جنگ و خونریزی جهت رفع اوضاع بحرانی خود می باشد. ولی در بحران های ساختاری اصولاً انتقال بحران و ترمیم و اصلاح ساختار معیوب میسر نمی باشد؛وضعیتی که با جنگ و خشونت به تعمیق بحران روی می آورد. زیرا احیای سازوکارهای استعماری گذشته، با بیداری ملت ها و مناسبات باز و پیوندهای گسترده جهانی ممکن نمی باشد. روندی که آمریکا در پیوند با صهیونیسم جهانی و با رجعت به گذشته تلاش دارد؛ بر بحران های فروپاشنده اقتصادی و اجتماعی کنونی فائق آید که قطعا توفیقی نخواهند داشت.

برای یک قدرت مستاصل، زمان تاریخی و مفاهیم عصر و نیازهای آن در پس رسوبات فکری متحجرانه و نهادین قابل درک و فهم نیست. بنابراین ابزارهای کهنه با چالشی که در برابر نیازهای زمان ایجاد می کنند؛ نه تنها راهگشا نبوده بلکه در تعمیق بحران و تسریع روند فروپاشی ساختاری نقش اساسی را بازی می کنند. تخاصمات درونی و بیرونی کنونی نظام سرمایه داری دقیقا مبین فاصله گیری عمّال سرمایه از روندهای تحول و تکامل جامعه و انسان می باشد.این مقاومت های بیهوده و فاقد مشروعیت تاریخی سیاسی و اجتماعی جز ناکامی و شکست برای صاحبان ثروت و قدرت و رنج و اندوه روزافزون برای محرومان و رنجبران فایده دیگری ندارد. سرمایه داری اکنون وارد استحالۀ تاریخی خود شده است؛ و برای تداوم مراحل پایانی حیات خود بایستی به زمان تاریخی و نیازهای آن تن دهد. مقاومت اگرچه در دگرگونی های تاریخی وقفه ایجاد می کند ولی قادر به توقف کامل الزامات تاریخی و ترمیم ساختار رو به زوال نخواهد بود. چرا با رشد روزافزون تناقضات درونی ساختار سرمایه داری ناشی از رشد دم افزون دامنۀ دانش و تکنیک که یک ناهمخوانی بنیادین با ساختار کلاسیک سرمایه داری را ایجاد کرده اند؛ الزام و ایجاب یک ساختار نوین را قطعی ساخته اند.

رشد تناقضات، رشد تخاصمات را تشدید کرده و عرصه های نوینی از تعرضات و تعارضات ژئوپلیتیکی و صف بندی های نوین را در عرصه جهانی نمود بخشیده است. سرمایه داری جهانی در تلاشی عبث برای احیای مناسبات گذشته تاریخی خویش برای فائق آمدن بر تناقضات و بحران های روزافزون، تعرضات ژئوپلیتیکی خونباری را برای برقراری مناسبات نوین استثماری و استعماری آغاز کرده است. در تمامی این تعرضات از جمله تعرض اخیر به خاورمیانه و جنگ تبهکارانه با ایران بن بست های سنگینی را تجربه کرده اند. فرایندی که یک عدم توازن عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را در عرصه های مبادلات جهانی ایجاد کرده است. تمامی این ناکامی ها نه تنها تاثیری در سیاست های تجاوزکارانه عمّال سرمایه نداشته است؛ بلکه با دروغ و ریا تمهیدات نوینی را برای تعرضات گسترده تر در دستور کار خود دارند. تفاهم نامه جدید با ایران نیز نوعی فریبکاری متوهمانه برای اتخاذ اشکال نوین تعرض و فشار به ایران برای تثبیت اهداف ژئوپلیتیکی خود است که تا کنون با ناکامی روبرو شده است؛ می باشد.تمامی این ناکامی های ساختار جهانی سرمایه مبین ضعف بنیادین ساختار فرتوت سرمایه داری می باشد که در مسیر یک تغییر ساختی قرار گرفته است. بنابراین با توجه به اینکه آمریکا و متحد صهیونیست اش در منطقۀ خاورمیانه به اهداف خود دست نیافته اند؛ این تفاهم نامه را می توان به عنوان یک آرایش جدید میدان نبرد دید تا پل صلحی برای پایان جنگ قلمداد کرد.

نتیجه اینکه: زیست رقابتی که بر محدودیت زیست انسان ها و متکی بر محدودیت منابع و مواهب کاذب استوار است؛ تخاصم و خشونت را در روابط و مناسبات اجتماعی نهادینه ساخته است. تخاصمی که در سرمایه داری در بحران به صورت جنگ نمود یافته؛ و جامعه و انسان را در یک تقابل مرگبار قرار داده است. ساختار طبقاتی مفهوم زیست واقع جمعی را در فردیت فرد فروکاسته و بسیاری از مناسبات غلط و خصومت آمیز چون کینه و عداوت، حسد و ریا و... در جامعه رواج داده است. امیدهای کاذب آفریده و در پس این آرزوهای دور و دراز دست نیافتنی؛ زیست انسانی را به انواع ریب و ریا و خشونت و خصومت آلوده است. جنگ را ابزار تحمیل نیازهای استثماری و استعماری خود قرار داده؛ و خوف و وحشت دائمی را بر زیست جمعی برقرار ساخته است.فضای ترور و وحشتی ایجاد کرده است که انسان ها دچار نوعی از خود بیگانگی شده اند که گذشته را معیار، حال را امیال و آینده را اسرار می پندارند. نوعی مشروعیت زدایی از حیثیت و هویت انسانی که همچون گمشدگانی در جستجوی راهی برای رستگاری بسر می برند.روندی که تفاهم را به سخره می گیرد و صلح و همزیستی را در گرو امیال پلید و بدسگال مشتی اوباشان در قدرت قرار داده که جز بدخواهی و بد اندیشی برای حفظ قدرت و هژمونی خویش چیزی در سر ندارند. با ورود به عصر فناوری های نوین و دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی، بسیاری از اسرار هویدا شد و شفافیت ایماژ و تصویر در پس بیان و کلام، آگاهی جمعی فزونی گرفت و عدم مشروعیت قدرت یا قدرت های پوشالی سرعت گرفته و عدم اعتماد عمومی را با خود همراه ساخت. براین اساس جنگ و بی آبرویی ناشی از ناکامی های خود را با یک تفاهم نامه عوامفریبانه و فاقد هرگونه قدرت اجرایی پیوند زدند؛ تا خود را برای یورش بعدی و برای تحقق اهداف پلید خود مهیا سازند.


اسماعیل رضایی

06:07:2026

۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

 

 گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 10

        شکل گیری بنیان های مادی سوسیالیسم 


در سلسله گفتارهای گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم  بسیاری از نمودها و علیت های تاریخی در بستر زمانی خود مورد بحث و بررسی قرار گرفت؛ و در نهایت به نقش کارگران و فرودستان و همچنین نقش و رسالت چپ ادامه یافت. اکنون  در ادامه چرایی و چگونگی شکل گیری بنیان های مادی سوسیالیسم در بستر زمانی خود تبیین خواهد شد. سوسیالیسم بارزه های شهودی انسانی شدن انسان است. انسانی که برفراز رشد بنیان های مادی خود را در کنار و همزاد دیگری می پندارد. سوسیالیسم با سقوط فاصله ها آغاز و با قطعیت حیات تداوم می‌یابد. قطعیت حیاتی که رنج و شادی را به تساوی و کمبود منابع و مواهب را به وفور نسبی انسان ها تدارک می بیند.این نیازهای بالذات انسانی اگر چه در نمودهای طبقاتی همواره یک روند اتوپی را طی کرده و بسترهای عینی و عملی خود را نیافته است. ولی در پروسه رشد مادی و فزونی فهم انسانی بسیاری از خصایل زشت و پلید انسانی جای خود را به پیوندها و همنوایی های اجتماعی می سپارند.

کمال گرایی انسان بدون رشد بنیان های مادی قابل تصور نیست. چرا که رشد بنیان های فکری با رشد تکنیک های بهره گیری از منابع و مواهب ارتباط مستقیم داشته؛ و به برآمدهای مطالبات و نیازهای نوین روی می آورد. روندی که ارزش ها و افق های نوینی را خلق می کند که با نهادسازی ها و مناسبات نوین همراه می گردند. پس سوسیالیسم در پس این فرایند آگاهی بخش برای رهایی از سلطه و ستم طبقاتی فرا می روید. سوسیالیسمی که آگاهی جمعی را مبنای بروز مناسبات به واقع انسانی در پس گذر از تجارب زیسته سالیان دراز ظلم و ستم طبقاتی قرار می دهد. در این تجارب زیسته و آگاهی های انباشته همراه با زمانمندی و علیت تاریخی آن، بسیاری از روابط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی براساس ضرورت و الزام تاریخی اجتماعی نفی و یا منسوخ می گردند. دموکراسی در بطن آگاهی های جمعی و بصورت خودانگیخته و خودجوش نمود یافته؛ و مالکیت بر بستر درک نوین از همبستگی و درک متقابل انسانی همراه با درک نیاز جمعی در آگاهی های نوین جمعی تحلیل می رود.در سوسیالیسم مالکیت جمعی نه بر سلب که از بارزه های ذاتی نظام طبقاتی است؛ که بر ایجاب و ضرورت تاریخی برآمده از رشد بنیان های مادی استوار می باشد. مبارزات آگاهانه ای که نه بر دگم های ایده ای که بر پویایی و زمان تاریخی همراه می باشند. براین پویایی اندیشه و عمل انسانی است که بسیاری از شاخصه های فکری و مادی کلاسیک امروز از دایرۀ تبیین و تحلیل پدیده های محیطی بازمانده اند و نیاز به بازاندیشی و بازیابی هویت های نوین دارند.سوسیالیسم مادیت حیات خود را از جامعه ای پویا و انسان های آگاهی دریافت می کند که با تکیه بر تجربۀ زیسته، افق های نوینی را در برابر خود می گشایند. در این میان در گذشته تاریخی، نخبه گرایی و اراده گرایی محصول مقطعی از تحولات تاریخی که رویای استقرار سوسیالیسم را بدون فراروئیدن کمیت لازم با بنیان های غنی انسانی را در سر می پروراندند، تلاش های ناموفقی را برای استقرار سوسیالیسم تجربه کردند. فرایندی که امروز نیز بسیاری از اندیشه ورزان و نخبگان چپ را در خود فرو بلعیده و در سودای جاودانگی مشی و منش رهروان و رهبران صادق و راستین مبارزین تاریخی گذشته، مبارزات خود را سامان می دهند.

این پارادایم های تاریخی نه بر جبر انفعالی که بر مبارزات فعال و پیگیرانۀ انسان ها استوار می باشند. انسان ها در سکون و سکوت به انباشت آگاهی نائل نمی گردند؛ بلکه در یک پروسۀ مبارزاتی برای تحقق مطالبات و نیازهای مادی و روحی خود در روند رشد بنیان های مادی، به درک بهینه از حیات جمعی می رسند. یکی از موانع رشد آگاهی و وقفه های تاریخی در تحقق آرمان های انسانی، بدعت و حدّت بارزه های بورژوایی نهادینه شده در صفوف مدعیان مبارزه با استبداد و ستم طبقاتی، در طی حاکمیت طولانی ساختار طبقاتی می باشد.فرایندی که انباشت آگاهی را در جامعه به چالش کشیده؛ و نخبه پروری و اراده گرایی که از نمادهای برجستۀ حاکمیت بورژوایی می باشد را در بین دیگر مبارزین مترقی از جمله چپ رواج داده است. چپی که به روز نیست؛ از گذشته ارتزاق می کند و از حال و افق آینده که از برآمدهای نوین دانش و تکنولوژی متاثر است؛ فاصله گرفته است. آنچه که تا کنون بیشترین سهم و تاثیر را در آگاهی و مبارزات اجتماعی داشته؛ تجربه مستقیم زیسته انسان ها بوده و نیروهای مترقی و چپ تاثیرات قابل اتکایی در آن نداشته اند.زیرا اندیشه ورزان چپ تحت تاثیر القائات مداوم ساختار طبقاتی که همواره زیر کشمکش های دروغین خیرخواهی و انساندوستی جریان دارد؛ در پیچ و خم تمنا و مبارزه ناخواسته در یک روند انفعالی از درک ضرورت های تاریخی باز مانده و به نوعی از سکتاریسم تاریخی گرفتار آمده اند. سکتاریسمی که مزیت های فرقه گرایی و خود برتر پنداری ارثیه شوم بورژوایی را برجسته ساخته است.اینکه چپ هنوز از اندوه گذشته می نالد؛ و در رثای بزرگان اندیشه و عمل گذشتگان تاریخی قلمفرسایی کرده؛ و از تجارب زیسته که منشاء آگاهی و انتقال آن به جامعه و انسان می باشد؛ دور گردیده؛ بیان آشکار انفعال فکری و عملی در برابر نیازهای زمان تاریخی می باشد.

سوسیالیسم کلاسیک بر منازعات درون طبقاتی و هژمونی پرولتاریا استوار بود. مبارزاتی که با زمان تاریخی هماهنگی کامل داشته؛ و بر رشادت و پایمردی رهبران ایده و عمل حکایت داشت. دیکتاتوری پرولتاریا که براساس حاکمیت قهری اقلیت زحمتکش و محروم، بر اکثریتی جابر و متجاوز به حقوق طبیعی و انسانی تئوریزه شده است؛ اکنون با دگرگونی در تضاد بین کار و سرمایه و درگیری جامعه با نوع جدیدی از مناسبات و استثمار کاری، جامعه با اشکال نوینی از مبارزات کارگری روبرو می باشد که از کانال دیکتاتوری پرولتاریا به سبک کلاسیک آن گذر نمی کند. اکنون استثمار و مبارزات کارگری در محدودۀ بسته کارخانه با ویژگی های خاص مناسبات کاری به فضای باز و بی ثباتی کاری با بارزه های فاقد پشتوانه حمایتی و حراستی لازم منتقل شده است. اکنون دیگر با ارتباط مستقیم نیروی کار با کارفرما و یا نماینده اش، مناسبات کاری تنظیم نمی شود؛ بلکه در فضای مجازی و با الگوریتم ها و پلتفرما با فناوری دیجیتال رقم می خورد.فرایندی که مناسبات جمعی کار با انحصارات ساختی در آمیخته و در یک مناسبات بشدت نابرابر و با یک ارزش افزوده بسیار بالا برای انحصارات یک اختلاف طبقاتی عمیق و فقر مزمن را اشاعه داده است. تضاد و تناقض آشکار بین داده های جمعی و انحصارات عظیم مالی از یک طرف و همچنین ناتوانی ساختار کلاسیک سرمایه از پردازش این داده ها برای بهبود مناسبات درونی سرمایه و یا شرایط زیستی عمومی از طرف دیگر، بستر های یک فهم نوین را برای یک دگرگونی بنیادی فراهم ساخته است.

در استقرار سوسیالیسم با قهر انقلابی و با سوژگی طبقه کارگر در ساختار کلاسیک سرمایه داری، امروز قطعا با تجارب زیسته عمیق سالیان دراز خشونت های طبقاتی، این قهر تعدیل و یا به شکل نوینی خود را بروز می دهند که با گذشتۀ تاریخی یک تفاوت فاحش خواهند داشت. آگاهی های جمعی و اعتراضات گستردۀ مدنی و استقبال توده ها از استقرار حاکمیت نیروهای مترقی جای خشونت را در گذر تاریخی و تحولات اجتماعی می گیرد. خشونت ذاتی و از سازوکارهای درونی شدۀ نظام سرمایه داری می باشد که در تضاد با انگیزه های نوین زیستی قرار می گیرد. در مراحل گذر انقلابی جامعه، اصولا آگاهی روندی جهشی یافته و بسترهای یک دگرگونی ضروری را تدارک می بیند. برای همراه شدن با این تغییرات و درک ضرورت های آن نیازمند فهم زمان و علیت تاریخی می باشد تا مرزبندی دقیق علت و معلولی این ضرورت های تاریخی مشخص گردد. تبیین و تحلیل های ناهمزمانی تاریخی عموما بسوی برجستگی درک معلولی جهت یافته و علیت را در پس بررسی های سطحی و شکلی از دایرۀ مباحثات علمی و اجتماعی دور می سازد. چرا که اصولا در نگاه معلولی، انسان دو پهلو می گوید؛ دو پهلو قضاوت می کند؛ و به نتیجه گیری دوگانه یا چندگانه دست می یابد. روندی که جایگاه اصل و فرع را مخدوش، و یا اینکه موضوع اصلی در پس لفاظی های کلامی و تحلیل و تبیین های ذهنی و فرضی به حاشیه رانده می شود. با توجه به اینکه در مراحل گذر تاریخی، مرزبندی های طبقاتی بسیار باریک و حساس می باشند؛ کوچکترین مسامحه و یا اشتباهی، این مرزبندی ها را مخدوش و مرز بین ارتجاع و نیروهای مترقی و بالنده را به حاشیه می رانند. بنیان های مادی سوسیالیسم در این باریکه راه درک و درایت آدمی، بسوی تحقق آرمان های انسانی گام برمی دارد.

آلودن سوسیالیسم به واژه های غیر معمول و نامتعارف، از تلاش های فرساینده عناصر آگاه و ناآگاه و همچنین ارتجاع فکری برای مخدوش کردن جایگاه واقعی سوسیالیسم در برآمدهای تحول و تکامل جامعه و انسان می باشند.افزودن زایده های فکری چون سوسیالیسم دموکراتیک، سوسیالیسم دولتی، سوسیالیسم شورایی و... همگی ناشی از درک غلط از پتانسیل ذاتی و درونی سوسیالیسم است که عموما توسط نیروهای چپ ابداع و اعلام می شود؛ ویا با القائات فکری بورژوایی برای تهی کردن ماهیت انقلابی سوسیالیسم و انطباق آن با رویکردهای ساختار غالب کنونی همراه است. چرا که سوسیالیسم از یک پتانسیل درونی شدۀ قانونمداری برخوردار است که برخلاف دموکراسی بورژوایی که قانون و ساختار حقوقی و قضایی آن از منافع اقلیت حاکم در قدرت دفاع می نمایند؛ از منافع جمع و جامعه با پتانسیل فراگیر برخوردار می باشد.چونکه سوسیالیسم کیفیتی کمیت یافته ای است که در پس تجارب زیسته پروسۀ تاریخی، سیستم بقا را به نفع قطعیت حیات وامی نهد. بدین مضمون که انسان ها با رقابت در گذر از یکدیگر برای انباشتن و اندوختن به رقابت در کنار یکدیگر برای بهبود شرایط زیستی جامعه و جمع روی می آورند. سوسیالیسم انسانیت انسان است؛ معرفت بی بدیل و خدشه ناپذیر اصالت انسانی در گره گاه های بودن و شدن می باشد. و در یک کلام، سوسیالیسم عصارۀ رنج تاریخی است که از بطن ضرورت و مبارزۀ جامعه ای آگاه فرا می روید.

بنابراین اگرچه سوسیالیسم با مالکیت اجتماعی یا مشارکتی، تولید بر اساس نیاز انسان و محیط زیست و کار خلاقانۀ زیستی جمعی خود را نشان می دهد؛ ولی تحقق آنها منوط به دگرگونی کیفی در ساختار تولید و مناسبات اجتماعی و انسانی می باشد. اکنون با فناوری دیجیتال، مناسبات نوین در حال شکل گیری می باشد که با داده های جمعی و فرتوتی ساختار سرمایه داری همراه می باشد. ولی این دستاوردهای نوین انسانی با تناقضات درونی همراه می باشد که با رشد مداوم و رو به تعمیق روبرو گردیده است. کمیت رو به تعمیقی که قطعا کیفیت های نوین را با خود حمل می کند. چرا که فناوری های دیجیتال از یک ساختار نوینی برخوردار است که با ساخت و بافت سرمایه داری کلاسیک در تناقض قرار دارد. داده های جمعی و بهره برداری انحصاری که با ساختار کلاسیک سرمایه همراه شده است؛از پتانسیل لازم برای تداوم حیات خود برخوردار نخواهد بود. این تناقض آشکار و برآمدن اقشار و طبقات نوینی که تحت استثمار شدید، فقر رو به تعمیقی را تجربه می کنند؛ روندهای نامتعارف کنونی را به چالش خواهند کشید. پس بنیان های مادی سوسیالیسم از بطن ضعف و فترت ساختار سرمایه داری برمی خیزد که از قدرت خود ترمیمی و بازتولید مناسبات درونی خود باز مانده است. در این وضعیت فرسوده و هرج و مرج و بلبشویی جهان، چپ می تواند آغازی بر پایان گذشته ای باشد که به نام رهایی با گام های شتاب زده؛ سوسیالیسم را با بحران مشروعیت وجودی روبرو ساخت.

نتیجه اینکه: دگرگونی روز افزون در بنیان های مادی؛ بشریت را در کورانی از افت و خیزهای زیستی قرار داده است. مطالبات و نیازهای نوین و رشد تناقضات در ساختار سرمایه داری، افق های نوینی را در برابر انسان ها گشوده است. افق های نوینی که در پیوند با تجارب زیسته تاریخی، نوید دنیای جدیدی را می دهد که بسیاری از بدسگالی ها و پلشتی گذشته را نفی و بافت و ساخت نوینی برپا می دارد. سوسیالیسم در این برآمدهای نوین بسترهای خود را یافته و در یک پروسۀ کمی انباشت آگاهی های جمعی، با آغازی بر پایان دوره ای شتاب آلود گذشته، به احیای مشروعیت سیاسی و اجتماعی خود روی خواهد آورد. این پروسه نیازمند درک زمان و علیت تاریخی است تا از واپسگرایی ایده ای و در غلطیدن در معلول ها اجتناب شود. چرا که در درک معلولی، تبیین و تحلیل ها در سطح و فرم جای خوش کرده؛ و از درک ریشه ها و بنیان های پدیده ها و رخدادها فاصله می گیرد. امر رایجی که متاسفانه امروز تمامی تبیین و تحلیل های روشنفکران به ویژه نیروهای چپ را نمایندگی می کند. چرا که نگاه معلولی مرز بین اصل و فرع را مخدوش و از دریافت های زمانمند تاثیرات دگرگون بنیان های مادی بر حیات زیست جمعی فاصله می گیرد. فرایندی که از تئوری پردازی به بررسی صرف روزمرگی رویدادهای روی آورده؛ و مبارزات را از سامانه های فکری نوین دور ساخته است. اکنون با رشد فناوری های نوین و دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با داده های جمعی و بهره گیری انحصاری انحصارات بزرگ نمود یافته است؛ بسترهای یک استثمار گسترده و انباشت عظیم را با فقر عمومی پیوند زده که یک تضاد و تناقض رو به تعمیق را برای یک دگرگونی بنیادی در پیش گرفته است. چپ بایستی با درک بهینه از روندهای دگرگونه کنونی به جبران رویکردهای شتاب آلود گذشته روی آورده؛ و بسترهای کمی لازم را برای یک کیفیت نوین که می تواند سازوکارهای سوسیالیستی را ترویج و تشویق می نماید؛ فراهم سازد.


اسماعیل رضایی

26:06:2026







۱۴۰۵ خرداد ۲۷, چهارشنبه

 

جنبش های سیال و پایدار


دگرگونی مداوم در بنیان های مادی و تاثیر آن بر زندگی انسا ن ها، روند دگر گونۀ زیست اجتماعی را موجب گردیده است. ناهمگونی روندهای دگرگونۀ اجتماعی با مطالبات و نیازهای برآمده از تحول و تکامل جامعه و انسان، جنبش های سیال را در جامعه های انسانی نمود بخشیده اند. جنبشی که اگر چه از قدرت بسیج نسبت به جنبش های پایدار که اصولا با سابقه های تاریخی رقم می خورند برخوردار است؛ ولی حاوی ضعف حافظه تاریخی، تصمیم گیری های کوتاه مدت و همچنین از انسجام لازم برخوردار نمی باشد. اصولا جنبش های پایدار که عموما متکی بر حافظه تاریخی و نوستالژیک می باشند؛ همواره از واقعیت های جدید عقب مانده؛ و قادر به تحقق اهداف از پیش تعیین شده نمی باشند. چرا که جنبش های پایدار با نوستالژی سیاسی پیوند داشته که در جستجوی افقی برای راه حل مشکلات نیستند؛ بلکه راه حل را در جایی می جویند که مشکلات و چالش ها در آنجا تولید شده اند. در این راستا نظام های استبدادی با سرکوب مستقیم جنبش های سیال و یا احیای حافظۀ تاریخی نوستالژیک بقای خود را ممکن می سازند. چرا که جنبش های نوستالژیک یا پایدار با بارزه های واپسگرایی و ارتجاعی خویش در بسیاری موارد با منافع و مصالح استبداد حاکم همراه شده؛ و برای به حاشیه راندن جنبش های سیال که با نگاهی نوین به حیات اجتماعی گام برمی دارند؛ از بازتوزیع واقعی قدرت جلوگیری می نمایند.

جنبش های سیال اگرچه بی ثبات و ناپایدار می باشند؛ اما حاوی آگاهی به روز با افقی روشن به آینده گام برداشته؛ و با نوستالژی که انرژی و توان اعتراض و جنبش مردمی را از افق آینده به گذشته ای با روایت های آرمانی هدایت می کند؛ در تعارض بنیادین قرار دارند.چرا که نوستالژی با نگاه واپسگرا تلاش دارد با استعانت از ابزارهای رسانه ای و ارتباطی، جنبش سیال را از اهداف ضد سلطه گری اش بسوی مسائل حاشیه ای سوق داده؛ و فرسوده نماید. براین اساس گرایشات نوستالژیک تلاش دارد با آرمانی سازی دستاوردهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گذشته، بسترهای بازگشت به همان توزیع نابرابر قدرت سلطه گرانه را تدارک ببیند. مانند سلطنت طلبان در ایران که تلاش داران مناسبات گذشته را احیا نمایند و یا ترامپ که با رجعت به عصر لیبرالیسم تلاش دارد بسیاری از نمودهای کهن را برای گریز از بحران های تعمیق شونده بکار گیرد. احیای مناسبات و رجعتی که در آزمون های گذشته تاریخی خویش شکست خورده اند؛ و تلاش دارند حاکمیت سیاسی و اقتصادی شکست خوردۀ گذشته را مجددا برقرار سازند. اصولا نگاه نوستالژیک برخلاف جنبش سیال، سلطه را در روبنای سیاسی، جریان فرهنگی و یا دولت می بیند و از درگیر شدن با ساختارهای بنیادین قدرت و سرمایه که در طول تاریخ بازتولید می شوند؛ می پرهیزد. از درگیر شدن با دگرگونی نظام مند ساختارهای فرتوت و فرسوده فاصله گرفته؛ و صرفا بازگشت به دوران گذشته تاریخی را مد نظر قرار می دهد. از تناقضات اصلی گرایشات نوستالژیک، ادعای مبارزه با بنیان های سلطه و استبداد می باشد؛ در حالی که با انحراف و وقفه در جنبش سیال امکان بازسازی قدرت سرکوب را توسط قدرت سلطه و استبداد حاکم فراهم می سازد. ضمن اینکه با حرکت بر ضد تکامل تاریخی و نیازهای آن به بازتولید ساختارهای گذشته روی آورده؛ و جنبش های سیال را متوقف ویا به بن بست می کشانند.

پس جنبش های پایدار عموما ریشه در عادت و سنت داشته؛ و تلاش دارند الگوهای قدیمی را تدریجا بازتولید نمایند. الگوهایی که ریشه در محافظه کاری و یا گام های ارتجاعی داشته و نقطه مقابل جنبش های سیال که بر لحظه و امکان های جدید متکی هستند؛ قرار دارند. جنبش های سیال اصولا با درک زمان و علیت تاریخی قادر به خلق انتخاب های نوین در مبارزات اجتماعی و سیاسی خود هستند. این درک تاریخی زمانی که به موفقیت لازم دست می یابند؛ با عبور از پراکندگی و گسست به آگاهی جمعی رسیده و با کسب هویت های نوین و نهادهای مورد نیاز عصر مرحلۀ نوین تاریخی را می آغازد.این کیفیت نوین محصول کمیت یابی پروسه ای از جنبش های سیال است که همواره تحت یورش و دخالت های نابهنگام جنبش های پایدار از کیفی شدن باز می مانند. نمونه های بارز آن را می توان دخالت های نابهنگام سلطنت طلبان در جنبش های سیال و یا تکانه های انقلابی مردم ایران دید که همواره در مرحلۀ ورود به کیفیت های نوین قطع و متوقف شده اند. مثلا، در جنبش های سیال 1388، 1396، 1401 و جنبش دیماه 1404 وقتی که نارضایتی پراکنده عمومی بسوی انسجام نسبی مطالبات، شکل گیری نمادهای مشترک و ظهور رهبری جمعی افقی را پیدا می کنند؛ و جنبش لحظات نزدیکی هژمونی تاریخی نوین خود را می یابد؛ مقطعی که جنبش به یک قدرت سازمان یافته و جهت دار تبدیل می شود؛ جریان سلطنت طلب وارد گود شده، و با شعارهای انحرافی و ارتجاعی خود جنبش سیال را از عمق طبقاتی و ملی خود منفک ساخته اند. زیرا جنبش های سیال در ایران با ماهیت طبقاتی کارگری و دیگر اقشار پایین جامعه خواهان بازتوزیع واقعی انباشته های تاریخی«زمین، قدرت، سرمایه،دانش و...» می باشند که منافع بورژوازی و الیگارشی مالی را هدف می گیرند.این مبارزه طبقاتی با جهت گیری تغییرات ریشه ای خود یک هراس و وحشت را در اردوگاه طبقاتی کلان سرمایه داران که توسط سلطنت طلبان نمایندگی می شوند؛ ایجاد کرده که با انتخاب گزینه های ناممکن و به نام مبارزه با استبداد از دستیابی جنبش های سیال به مرحلۀ هژمونی طبقات فرودست جلوگیری می کنند.

با دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی، جامعه بیش از پیش بر انتخاب های لحظه ای، شبکه های سیال، ارتباطات گسترده و تغییرات مداوم روابط اجتماعی روبرو می باشد.بارزه هایی که نشان می دهد به علت ناسازگاری شکل های جدید کنش های اجتماعی با اشکال قدیمی سازمان های سیاسی، مبارزات اجتماعی تحت تاثیر الگوهای مبارزاتی گذشته از پایداری هویتی لازم برخوردار نبوده؛ و به صورت سیال خود را نشان می دهند. برعکس جنبش های پایدار یا نوستالژیک که در برابر نمودهای نوین مقاوم بوده؛ و برای وقفه یا انحراف آن تلاش می کنند؛ جنبش های سیال با پیوستگی و تداوم خود یک وضعیت گذار را تداعی می نمایند.جنبشی که از بطن یک عدم تعادل اجتماعی برخاسته و برای ایجاد یک تعادل پایدار با توزیع بهینه قدرت، ثروت، دانش و یا فرصت های اجتماعی نمود می یابد. جنبش های پایدار با نگاهی به گذشته، رهبری عمودی و ابرام بر کیش شخصیت و دست چینی از افتخارات کاذب گذشته، در برابر جنبش سیال قرار گرفته؛ و آن را دچار وقفه و رکود می سازد. بنابراین جنبش سیال محصول نوآوری های نوینی است که به دلیل ایجاد اختلال در نظم عادت گون ذهنی انسان ها، تلاش دارد خود را با فرایند های نوین منطبق سازد. چرا که اصولا انسان و جامعه برای همراه شدن با امر نو، دچار تردید، رفتارهای متناقض و حتی بازگشت به مقوله های کهن می گردند؛ تا بتوانند مرحلۀ گذار به ساختار های نوین را طی نمایند. این اختلالات و تناقضات رفتاری در پروسۀ رشد جنبش سیال می تواند بارزترین پتانسیل انقلابی را برای ایجاد یک تغییر بنیادین در روابط و مناسبات اجتماعی ایجاد نماید.

جنبش های پایدار یا نوستالژیک با ورود به گام های انقلابی جنبش های سیال، سعی می کنند با اختلال در روند رشد و گستردگی دامنۀ آن، مراحل گذار به تغییرات و دگرگونی های مورد لزوم عصر را به تعویق اندازند. گام های ضد انقلابی که با ماهیت ارتجاعی و طبقاتی خویش، روند بازیابی قدرت حاکمه برای سرکوب و تداوم حیات استبدادی اش را ممکن می سازد. دقیقا رفتاری که سلطنت طلبان در پروسۀ جنبش های سیال در ایران در مواقع اعتلای جنبش از خود بروز داده؛ و فضای نوینی برای بازیابی قدرت استبداد دینی و سرکوب بیشتر و گسترده تر آن را فراهم ساختند. اصولا جنبش سیال بازتاب های نوین جامعه کنونی برای یافتن صور جدید کنش های جمعی می باشد. کنش های جمعی که به دلیل نا پختگی ذهنی خود تحت تاثیرات مداوم جنبش های پایدار، از فرایند یادگیری و خودسازماندهی لازم باز مانده؛ و قادر به پاسخگویی لازم به شرایط نوین تاریخی نمی باشند. بنابراین جنبش های سیال کنونی بایستی با درک شرایط مادی، فناوری، زمان و نیازهای نوین آن، از جذب یا انحراف بسوی الگوهای نوستالژیک یا باز تولید ساختارهای کهن فاصله گیرند. چرا که واکنش در برابر ره آوردهای نوین نیازمند شکستن عادات کهن است تا بسوی الگوهای تثبیت شده نوین رفتاری گام بر دارد. گرایشات نوستالژیک در بطن جنبش های سیال بیانگر ناپختگی، دمدمی مزاجی ، تردید و دودلی و همچنین شکنندگی کنش های جمعی در برابر نوستالژی می باشد. بنابراین جنبش سیال برای موفقیت در مبارزات اجتماعی خود بایستی نقش بازدارندگی جنبش نوستالژی را شناخته؛ و با ایجاد یک تعادل بین قبول نوآوری و حفظ هویت مستقل، بتواند گام های لرزان و مردد خود را با نهادسازی های موقت و هدفمند برای اعتلای جنبش همراه سازد.

اکنون دو پدیده در ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار نقش اصلی را بازی کرده و می کنند. یکی نوستالژی فکری جریان های مترقی به ویژه چپ، و دیگری گرایشات فکری روزمرگی که دامنۀ اختلافات و پراکندگی درونی نیروهای چپ را موجب شده؛ و مبارزه با سلطه و استبداد را به حاشیه برده است. نقاط ضعفی که بستر و فضای لازم را برای رشد جنبش پایدار یا نوستالژیک فراهم ساخته است. این نوستالژی فکری با دلبستگی به مدل های موفق گذشته جنبش های چپ، و یا اصرار بر واژگان و نظریه های تثبیت شده دهه های گذشته تاریخی که قدرت تبیین وضعیت کنونی را ندارند؛ تحلیل های عینی و مادی متناسب با شرایط کنونی را گرفتار تکرار شعارهای بی محتوا و غیر مرتبط نموده است. در مقابل این ضعف بنیادین چپ، جنبش پایدار از سلطنت طلب گرفته تا بنیادگرایان بازار آزاد و... با روایتی ساده، عاطفی و عوامانه با شعار بازگشت به عظمت ملی گذشته، نیروهای خسته از منازعات درونی چپ را جذب نموده؛ و برای انحراف و مهار جنبش سیال و مردمی، خود را تنها جایگزین در برابر سلطه و استبداد موجود معرفی می نمایند. بنابراین اکنون چپ بایستی با گریز از بنیان های نظری سست و تصلب فکری، و از واکنش های فوری و سطحی در برابر رویداد های جاری، فضای تنفس و عرض اندام جنبش پایدار را سد نماید. زیرا نوستالژی فکری چپ همراه با ضعف ایدئولوژیک، به اختلافات و پراکندگی چپ دامن زده که به ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار منجر می شود.

در این افت و خیزهای مبارزاتی، هرچه قدر بنیان های سنتی فرهنگی و سیاسی یک جامعه قوی تر، غنی تر و ریشه ای تر عمل نمایند؛ به همان نسبت دامنۀ نوستالژی فکری عمیق تر خود را نشان داده؛ و جنبش های سیال را در برابر جنبش های پایدار آسیب پذیرتر می سازند. بارزه هایی که با یک روایت کلان به نیروهای مترقی و چپ در برابر اتخاذ مشی مبارزاتی هشدار می دهند. هشداری که چپ را به جای تمرکز بر نوستالژی فکری و تبیین و تحلیل های روزمره رخدادها، به نقد گذشته با روایت پردازی های نوین با زبان هویت ساز نوینی که معانی نوینی بیافریند؛ فرا خوانده؛ تا قادر گردد با جامعه به ویژه نسل نو ارتباط موثر برقرار نماید. همچنین سازماندهی سیالی که به انباشت آموخته های تکانه های انقلابی قادر بوده؛ و در زمان رکود به تحلیل های راهبردی و بازآموزی تجربی روی آورد. پس جنبش سیال بایستی بتواند از دل همین سنت های غنی، روایت های نویی بسازد که به نفی آرمانشهری گذشته روی آورده؛ و با درک ضرورت های تاریخی بسوی آینده روشن و پاسخگو گام بر دارد. قطعا برای گذر از جنبش پایدار یا نوستالژیک احتیاج به جامعه ای دموکراتیک می باشد که بتواند بسترهای جامعه مدنی و هویت های نوین را فراهم سازد.

نتیجه اینکه: جهان در میانۀ یک دگرگونی بنیادین، اعتراضات و جنبش های نوینی را تجربه می کند. جنبش هایی که عموما ماهیت سیال داشته و در یک پروسۀ پوینده و در حال تغییر بسوی کنش های سیاسی پایدار در حرکت می باشند. در مقابل، جنبش های پایدار یا نوستالژیک با تغذیه از حافظۀ معیوب تاریخی، روایت جمعی و با تغذیه از زمان و تجربیات گذشته، انرژی و پتانسیل جنبش های سیال را که قدرت نوآوری و فرصت سازی نوین را دارا می باشند؛ دچار چالش و وقفه می سازند. جنبش های نوستالژیک ریشه در عادات، سنت ها و الگوهای قدیمی داشته که به دلیل اتکا به بنیان های ساختی کهن به محافظه کاری یا ارتجاع گرایش دارند. در حالی که جنبش های سیال با تکیه بر لحظات و امکانات جدید، از عادت و سنت دور بوده؛ و با درک زمان و علیت تاریخی، همواره راه های جدیدی برای عمل سیاسی جستجو می کنند. جنبش های نوستالژیک عموما این پتانسیل را دارند که با دخالت های نابهنگام در جنبش های سیال، آن ها را دچار رکود و وقفه سازند. مانند دخالت سلطنت طلبان در جنبش های سیال در ایران که آن ها را از حرکت بازداشته و مانع رشد و روند طبیعی آن ها شده اند. روندی که همواره به استبداد حاکم این فرصت را داده تا با بازسازی قدرت سرکوب فضای سیاسی را به نفع خود بازگرداند. اصولا جنبش های سیال برخلاف جنبش های نوستالژیک که به عادات، نوستالژی و همچنین بازتولید ساختارهای فرسوده پیوند دارند؛ از ظرفیت بالایی برای کشف مسائل جدید و بسیج اجتماعی برخوردارند که برای پویایی و موفقیت نیازمند آگاهی جمعی، حافظه نوین و نهادهای متناسب با زمان می باشند. اکنون موانع بسیاری در مسیر جنبش های سیال از جمله راست و راست افراطی و سنت گرایان«سلطنت طلب، دینی، ملی گرا»، نوستالژی چپ و مترقی معتقد به ساختار سنتی گذشته قرار دارند که هرکدام بخشی از انرژی این جنبش را فرسوده و از مسیر اصولی خود منحرف می کنند. روندی که پراکندگی و روزمرگی کنش های اجتماعی را موجب شده که مبارزات را از رسالت تاریخی خود بازداشته و به منبع تغذیه جنبش نوستالژیک و مانعی در مسیر جنبش سیال مبدل ساخته اند.


اسماعیل رضایی

17:06:2026


۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

  گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 9

                     نقش و رسالت چپ 


چپ به عنوان یک سوژۀ تاریخی، نقش و رسالت مهمی در گذار به سوسیالیسم به عهده دارد. زیرا در گذار به سوسیالیسم، جبر تاریخی که بسیاری آن را جریان خود بخودی فروپاشی سرمایه داری می پندارند؛ بایستی با فعال کردن امکان گذار توسط نیروهای چپ در آمیزد؛ تا امکان فراروییدن کمیت های لازم برای تحقق کیفیت نوین فراهم آید. این فعال کردن امکان، نیازمند افق های نوینی است که بایستی با روند تحول و تکامل زیسته جامعه های انسانی و نیازهای برآمده از آن ها همراه شود. این افق های نوین از گذشته گذر می کند و حال را برای آینده ای روشن و انسانی تر مهیا می سازد. اگر این افق های نوین نتوانند قدرت درک و دید نوینی را برای پدیده های در حال تکوین پیدا کنند؛ حافظۀ تاریخی را جایگزین تخیل خلاق تاریخی نموده که به جای فهم نوین، به نوعی توقف در زمان را موجد است. چپ بایستی با درک زمانمندی و علیت تاریخی به درک موقعیت تاریخی، تناقضات دوران و امکانات نوظهور نائل آید تا بتواند کنش های اجتماعی را از واکنش های مقطعی و یا گرایشات نوستالژیک گذشته مصون دارد. اکنون در عصر دیجیتال با تغییراتی که در شکل کار، مفاهیم اجتماعی و آگاهی های نوینی که از شبکه های اجتماعی شکل می گیرند؛ برای چپ،زمانمندی بایستی اهمیت ویژه ای داشته باشد؛ تا از حرکت واقعی تاریخ عقب نماند. تلاشی برای همسو شدن با روندهای عمیق تحولات اجتماعی و گشودن امکان های نوین برای زیست جمعی می باشد.

چپ بایستی با درس آموزی از شکست های گذشته بلوک های سوسیالیستی به این درک نائل آید که صرفا با تغییر مالکیت حقوقی نمی توان نظم جدید را برقرار ساخت؛ مگر اینکه بنیان های مادی آن در دل نظم پیشین رشد کرده باشند. بدین مضمون که ممکن است با انقلاب سیاسی بتوان دولت سوسیالیستی داشت؛ ولی جامعه سوسیالیستی در کنار ساختار غالب اجتماعی و فرهنگی سرمایه دارانه قطعا قابل تصور نیست. زیرا تا زمانی که منطق بازار حتی در شرایط سستی و رخوت خود وجود دارد؛ نشانگر آن است که سرمایه داری هنوز از پتانسیل تداوم حیات خود برخوردار می باشد. چپ بایستی پیش از کسب قدرت سیاسی و یا پس از امکان حضور دولتی، برای استقرار نظم نوین سوسیالیستی حتما بنیان های مادی که با خود قطعیت حیات را حمل می کنند؛ بنیان های نهادی که زندگی جمعی با درک متقابل تعمیمی را با خود دارند؛ و همچنین بنیان های فرهنگی که مروج همبستگی و همکاری متقابل اجتماعی و بدور از رقابت های بقای سرمایه دارانه هستند؛ را فراهم نمایند. در مرحلۀ انفعالی یا پسا سرمایه داری اگر چپ قادر به فهم و شناخت عمیق از تناقضات و عدم تعادل در بطن سازوکارهای موجود نباشد؛ این فرصت را به سرمایه داری برای حفظ برخی از نمودهای کلاسیک را می دهد. بنابراین برخلاف باور بسیاری، رسالت چپ صرفا انقلابی بودن نیست؛ بلکه چپ بایستی وظیفه معماری گذار به نظم جدید را نیز به عهده بگیرد. وظیفه و رسالتی که با خود حفظ و بهبود نهادهای نوپا، گسترش دامنۀ زیست جمعی، دموکراتیزه کردن بنیان های مادی حیات اجتماعی و ایجاد ساختار پایداری که بتواند امکانات پراکنده را گرد هم آورد؛ به همراه دارد. چپ بایستی بداند که جامعۀ سوسیالیستی بدون انسان سوسیالیستی قابل دوام نیست؛ چرا که این بلوغ انسان اجتماعی است که سوسیالیسم را رقم زده؛ و پایداری آن را تضمین می کند. در گذار به سوسیالیسم، جامعه نیازمند بازآرایی ساختار تولید، مالکیت و زیست اجتماعی می باشد؛ تا با تغییر در رابطۀ بین کار و سرمایه، دگرگونی در اشکال و هویت زیست جمعی یا تغییر در سوژۀ اجتماعی و همچنین تغییر در اشکال مالکیت، تصمیم گیری و تولید در سطح شبکه ای و اجتماعی، امکان گذار به سوسیالیسم را ممکن سازد.

چپ بایستی از شتاب زدگی اراده گرایانه بپرهیزد و با فهم ریتم واقعی تاریخ، بسوی نوعی از عقلانیت گذر تاریخی گام بردارد. تعجیل سیاسی که با عدم شکل گیری شرایط مادی، عدم بلوغ آگاهی های جمعی و عدم دگرگونی نهادها همراه است؛ ابزار اعمال زور را برای باز تولید تمرکز قدرت و سلطه گری با خود همراه می سازد. چپ نبایستی با مفاهیم و فرم های متعلق به دوران دیگر تاریخی، از افق امکاناتی که از دل شرایط مادی و آگاهی جمعی بر می خیزد؛ فاصله بگیرد؛ تا از حرکت و نیازهای واقعی جامعه عقب بماند. دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با شبکه ای شدن قدرت، جهانی شدن آگاهی، دگرگونی مفهوم کار و بحران های مداوم ساختار متمرکز غالب همراه است؛ نشانه های یک تغییر پارادایمی هستند که در آن نظریه ها و اقدامات گذشته تاریخی نمی توانند بر روند گذار اثر تعیین کننده ای داشته باشند. اکنون در حالی که سلطه گران و متجاوزین به حقوق انسانی در حال سازمان دادن به فناوری ها، مدیریت شبکه ها و تصور و تخیل آینده با اتکای به قدرت های فایق اقتصادی می باشند؛ چپ در حال بازخوانی شکست های گذشته و توقف در بارزه های فکری آن پرسه می زند. اینکه چپ از حقانیت اخلاقی برخوردار است؛ چیزی را عوض نمی کند؛ بلکه فهم و درک به موقع دگرگونی ها، تضادهای نوظهور، امکانات تازه و زبان مناسب و گویای عصر می تواند یک اثرگذاری تاریخی برای گذر به دنیای جدید داشته باشد. اگر چپ نتواند از دایرۀ ایدئولوژی بسته برهد و با نوعی از آگاهی تاریخی پویا پیوند بخورد؛ و نسبت به دگرگونی های زمانه، فهم ریتم گذارو پیوند تحول مادی با آگاهی جمعی حساس نباشد؛ سیاست به تحمیل آینده مبدل شده؛ و از بلوغ تاریخی جامعه جلوگیری می نماید.

چپ اکنون در مسیر اندیشه ورزی، گرفتار مرجحیت و مرجعیت اندیشۀ گذشتگان تاریخ تکامل اجتماعی می باشد. درک این مسئله که اندیشمندان و تئوریسین های برجسته گذشته از بطن تضادها و امکانات زمانۀ خود برخاستند؛ و به تبیین و تحلیل برآمدهای محیطی خود برای پیشبرد اهداف انقلابی روی آوردند؛ عموما حامل حقیقتی فراتاریخی و ابدی نمی توانند باشند. مرجحیت زمانی، با مفهوم پیوند زنده با عصر خود، نیاز به فهمیدن زمانۀ خود، ساختن زبان تاریخی آن و صورت بندی امکانات نهفته در آن را دارد. با تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت تاریخی، خطر در غلتیدن اندیشه های زمانمند به دکترین های ثابت وجود دارد که اندیشه را از پویایی و زایایی باز می دارد.بدین مضمون که مفاهیم تاریخی به اصول لایتغیر بدل شده و نظریه هایی که برای تبیین و تحلیل اعصار گذشته شکل گرفته اند به قالب هایی برای تمام اعصار مبدل گردیده؛ و اندیشه را از حرکت باز می دارند.در گذشته به دلیل متمرکزتر بودن تضادهای تاریخی، و وضوح بهتر و بیشتر سوژه های تاریخی و همچنین وضوح و روشنی بیشتر افق سیاسی، تئوریسین ها قدرت تولید تئوری های راهبردی بیشتری را داشتند. ولی اکنون با تغییر شرایط تاریخی تولید تئوری که با ارتباطات شبکه ای چند لایه و بسیار پیچیده مشخص می شود؛ میدان های پراکنده اندیشه جای تئوریسین های منفرد را گرفته اند. چپ به جای تقلید از تئوریسین ها و متفکران گذشته بایستی روش تاریخی پرسشگری آن ها را ادامه دهد. پس به دلیل اینکه تاریخ پیوسته در حال تغییر و دگرگونی می باشد؛ هیچ اندیشه ای مرجعیت ابدی ندارد.بنابراین با تثبیت مفاهیم، مرجعیت واقع شکل نمی گیرد؛ بلکه با فهم حرکت تاریخ، و انعطاف نظری برای گشودن افق های نو پیوند دارد. براین اساس مشکل اساسی و بسیار مهم چپ کنونی در تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت ثابت و دگم می باشد که پویایی و نوزایی اندیشه و عمل را به بن بست کشانده است.

پس چپ در میان پیچیدگی کنونی مفاهیم و اندیشه ورزی نیاز به نوزایی اندیشه در راستای انطباق با حرکت واقعی تاریخی دارد. چپ باید بداند که نوزایی اندیشه بدون نوزایی افق امکان پذیر نیست. چرا که اندیشه صرفا مجموعه ای از مفاهیم نیست؛ بلکه هر اندیشه ای در درون افق دیدی عمل می کند. در افق بسته، مفاهیم تکرار، نظریه ها به نقل قول و سیاست به ابزاری برای بازتولید حافظۀ تاریخی مبدل می شوند. چپ اکنون با افق بسته، ناخواسته در درون افق بورژوازیی سیر می کند. چرا که هنوز با چارچوب فکری گذشته، عمدتا قدرت را متمرکز فهم کرده؛ پیشرفت و توسعه را با الگوهای صنعتی قدیم سنجیده و سیاست را پیرامون تصرف ساختارهای موجود در نظر دارند. در حقیقت چپ اکنون در بطن همان دستگاه مفهومی مدرنیتۀ سرمایه دارانه سیر می کند؛ اگرچه ممکن است بر علیه آن موضع بگیرد؛ و یا سخن بگوید. اکنون برای نوزایی، چپ بایستی از رخداده ها بگذرد؛ و آنچه در حال تکوین است را در یابد؛ و درک کند که بسیاری از مفاهیم تاریخی اکنون قدرت توضیح واقع جهان کنونی را نداشته و بایستی با ویژگی های کنونی انطباق یابند؛ ضمن اینکه در یابد که اندیشه و اندیشه ورزی با تحولات واقعی زندگی انسان ها پیوندی تنگاتنگ دارد؛ و به تبیین و تفسیر آن ها بنشیند. در مجموع بایستی در چپ ها افق ادراکی نوینی شکل بگیرد که کلیشه های منجمد فکری فرو ریزد؛ و دگرگونی های واقعی عصر حاضر برایش قابل درک و تبیین گردند. بدین مضمون که با درک و شناخت رویکردهای فناوری دیجیتال، شبکه های جهانی، دگرگونی مفهوم کار، بحران محیط زیستی و اشکال نوین آگاهی های جمعی، به فهم روندهای نوین نائل آمده؛ و قادر به ساختن زبانی برای فهم آینده گردند.

یکی از وظایف اصلی و اساسی چپ، آشکار و قابل دید و فهم کردن تناقضات درون نظام سرمایه داری برای توضیح و تغییر جهان می باشد. تا زمانی که چپ از دایرۀ مناسبات کلاسیک سرمایه داری فراتر نرود؛ و سوژۀ جدید و مورد لزوم عصر را شکل ندهد؛ در حد یک نیروی اعتراضی محض باقی خواهد ماند. قطعا سوژه های جدید با تحولات بنیان های مادی جامعه چون کارگران پلاتفرمی، کارکنان موقت، کاربران تولید کننده داده و... پیوند تنگاتنگ دارند. فرایندی که در بطن خود اعتراض و نارضایتی پراکنده ای را شکل می دهند؛ و رسالت چپ تبدیل و جهت دهی این اعتراضات و نارضایتی به سوی آگاهی جمعی می باشد. چپ بایستی از این توهم برهد که با کسب قدرت دولتی در بطن ساختار غالب سرمایه داری، امکان تحقق جامعۀ سوسیالیستی ممکن است. چرا که زیستن در بطن تناقضات سرمایه داری بدون سازمان دادن گذر تاریخی، امکان اقتدار گرایی، فاشیسم نو، جنگ های مداوم و فروپاشی زیست محیطی وجود دارد. چپ از پتانسیل لازم برای واقعی ساختن امکان تاریخی آینده برخوردار است؛ و بایستی به جای وعده و وعیدهای دلخوش کننده، گام های عملی بسوی آینده ای بهتر و انسانی تر بردارد. چارچوب های کلاسیک سرمایه داری در دوران مارکس که با گرایش به خطی بودن تاریخ، سوژه بودن طبقه کارگر و همچنین تحقق سوسیالیسم به توسعه دامنۀ نیروهای مولده استوار بود؛ که دقیقا با ویژگی های آن مقطع تاریخی هماهنگی داشت؛ اکنون با کار پراکنده، دگرگونی هویت طبقاتی،دگرگونی ابعاد دامنۀ بحران های اجتماعی، و حتی کالایی شدن اعتراضات به نوعی و... مشخص می شود که نشان می دهد چپ کلاسیک قبل از تغییر جهان بایستی خود را تغییر دهد.

چپ باید درک کند که مبارزه و سازماندهی اگر با پارادایم های نوین عصر دیجیتال پیوند نخورد؛ و با منطق متمرکز و بسته مبارزاتی گذشته برای آزادی و رهایی گام بردارد؛ قطعا به سوی بازتولید نوعی از استبداد حرکت خواهد کرد. زیرا الگوهای گذشته بر ارتباطات محدود، تصمیم گیری های الزاما متمرکز و سازماندهی مبتنی بر سلسله مراتب استوار بود که اشکال مبارزاتی، ناخواسته بخشی از منطق سلطه را در خود داشت. ولی اکنون در عصر دیجیتال با امکانات گستردۀ ابزارهای ارتباطی، جامعه با هماهنگی گسترده، تولید مشارکتی، گردش آزادانۀ اطلاعات و همچنین با شکلگیری آگاهی های جمعی فراملی روبرو می باشد که با بسیاری از بارزه های مبارزاتی گذشته تفاوت فاحش دارند. بر این اساس است که اکنون سلطه گران برای وقفه های تاریخی تلاش دارند با ایجاد دهشت و هراس مداوم، ایجاد بحران های پیاپی و کنترل زیر ساخت های دیجیتال و اطلاعاتی، روندهای گذار را کند، منحرف و یا در قالب های قدیمی خود منجمد سازند. زیرا هر چه قدر جامعه در آشوب و بلوا طی طریق نماید؛ با ایجاد اغتشاش فکری مداوم از شکل گیری آگاهی جمعی پایدار ممانعت کرده؛ و روند گذار را طولانی تر می سازد. پس رسالت چپ در عصر دیجیتال بایستی بر زمانمندی، هماهنگ با تحولات مادی و ممانعت از بازتولید اشکال کهنه سلطه باشد؛ تا از اشکال اعتراضی و مخالفت صرف کنونی بسوی ساختن اشکال نوین زیست و سازمان یابی هدایت شود. چرا که اگر چپ نتواند اشکال نوین همبستگی، نهادسازی های نوین باز و آگاهی مشارکتی را شکل دهد؛ فناوری های نوین که می توانند در رهایی و آزادی نقش موثری ایفا نمایند؛ به ابزار سلطه و استبداد منتهی می شوند. بنابراین شرط گذار از منطق سلطه، ساختن جامعۀ مدنی است که در آن مشارکت و همبستگی نهادینه شود و با درک متقابل انسانی، جامعه توانایی خود سازمان یابی و کنش جمعی آگاهانه را در زندگی روزمرۀ خود بازتولید نماید.

چپ بایستی با باز تعریف جامعۀ مدنی دامنۀ فعالیت و وظایف آن را ابعاد نوینی ببخشد که متناسب با روندهای تحولی و تکاملی کنونی باشد. عرصه های سنتی فعالیت جامعه مدنی در فعالیت انجمن ها و یا نهادهای غیر حکومتی بوده و هست که بایستی به همکاری، اعتماد متقابل، مشارکت پایدار و فهم مشترک از سرنوشت جمعی انسان ها مبدل گردند. در نهادهای مدنی کلاسیک معمولا همبستگی یک پدیدۀ احساسی و اخلاقی بوده که برای تبدیل شدن به نیرویی پایدار، بایستی در نهادهای اجتماعی رسوب کند. بدین مضمون که مشارکت، گفتگوی سازنده و همکاری متقابل بایستی نهادینه شود؛ تا جامعه تدریجا به سوی حیات جمعی آگاه سوق یابد. نهادینه شدن این فرایند در جامعه، پیوندهای انسان ها را ناگسستنی، اعتماد اجتماعی را تقویت و ارتباطات افقی برای گریز از قدرت متمرکز و عمودی را برای فرسایش و دفع منطق سلطه عمومیت می بخشد. گسترش دامنه درک متقابل در فعالیت های جامعه مدنی، نظم مشارکتی را پایدار و جامعه را از قطبی سازی های مخرب کنونی، انزوای فردی و عوامل تشدید کننده تضادهای اجتماعی بسوی گفتگوی واقعی و راهگشا، قبول تفاوت ها و بازتولید همزیستی هدایت می کند. با امکانات عصر دیجیتال، جامعۀ مدنی بایستی با بهره گیری از امکانات شبکه ای، آگاهی جمعی بسازد، همکاری های فراملی را توسعه ببخشد؛ و دامنۀ تجربه های مشترک انسانی را توسعه دهد. پس جامعۀ مدنی نوین بایستی با نهادینه ساختن مشارکت و همبستگی، درک متقابل انسانی برای گذر از منطق سلطه کنونی و باز تولید خود سازمان یابی و کنش های آگاهانه جمعی، بسترهای افق نوین جامعه ای که در آن انسان ها قادر باشند باهم بودن را آگاهانه و پایدار تجربه کنند را ایجاد کند.

چپ اگر نتواند در تشخیص و فهم عناصر نوینی که از دل واقعیت های تاریخی در حال شکل گیری هستند؛ موفق عمل کند؛ حتی اگر به ظاهر هم بسیار رادیکال باشد، عملا به نیرویی بازدارنده مبدل می شود. براین اساس برخی از چپ ها با فاصله گرفتن از سنت انتقادی چپ و با نگاه سیاسی صرف بر رویکردهای داخلی و بین المللی، مطالبات مردم را به حاشیه رانده؛ به توجیه سرکوب داخلی روی آورده و اصولا هر اعتراضی را در پیوند با دشمن خارجی قلمداد می کنند. این گرایشات چپ روانۀ حمایت از دولت یا حکومت خاص، چپ را از رسالت واقعی اش که وفاداری به نقد قدرت، کرامت انسانی، توانایی جامعه برای مشارکت در تعیین سرنوشت خود و... دور ساخته است. بنابراین چپی که زمانمندی تاریخی را نادیده می گیرد؛ در پیوند با جنبش های اجتماعی اگرچه ممکن است از آینده سخن بگوید؛ ولی در عمل با حافظه تاریخی خود زندگی می نماید. چرا که قطعا قادر به تشخیص افول پدیده ها، زایش های نوین و همچنین قادر به درک تضادهای اصلی و فرعی نیست که وی را در کنش های سیاسی دچار سرخوردگی و سردرگمی می نمایند. اکنون بزرگترین خطر برای نیروهای چپ این است که حافظۀ تاریخی را به جای آگاهی تاریخی قلمداد کرده، و از دیدن افق های نو فاصله بگیرد. چپی که با چارچوب های فکری از پیش تعیین شده حرکت می کند؛ حتما انتظار دارد که تاریخ باید خود را با نظریه اش تطبیق دهد؛ و در غیر اینصورت خطا و یا انحراف محسوب می شود. این ویژگی نوعی توهم خود برتر بینی نظری را در بسیاری شکل داده که وحدت و یکپارچگی چپ را زیر سوال برده است. چرا که وحدت و یکپارچگی چپ بر خلاف تصور برخی ها، صرفا در وفاداری به قالب های فکری گذشته بستگی ندارد؛ بلکه به توانایی فهم زمان تاریخی و پاسخگویی به نیازهای نوین و همچنین مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی نهفته است. بنابراین همگرایی نیروهای چپ در قرار دادن سنت های فکری در جایگاه تاریخی شان ممکن می باشد.

نتیجه اینکه: رشد دامنۀ دانش و فناوری، افق های نوینی را در برابر انسان ها قرار داده است. افق هایی که در پیوند با زمانمندی و علیت تاریخی قدرت ترسیم آینده را داشته؛ و قادرند بسوی ارزش های نوین گام بردارند. چپ به عنوان سوژۀ تاریخی گذار،برای رسالت تاریخی خویش بایستی در میان افق های نوین، درک تناقضات، ساختن آگاهی جمعی، ایجاد نهادهای نو، بکارگیری تکنولوژی در خدمت جامعه و جمع و ارتقای جامعه بسوی زیستی به واقع انسانی گام بر دارد. در این انشقاق و پراکندگی چپ ناشی از خود برتر پنداری ایده ای برخی جریانات چپ که هر جریانی خود را حامل تبیین درست می پندارد؛ قطعا فهم اصولی گذر تاریخی نادیده گرفته می شود. روندی که اکنون به شکاف بین آگاهی تاریخی و هویت ایدئولوژیک منجر شده؛ و دامنه پراکندگی و خود برتر پنداری و بدفهمی های تکامل تاریخی را عمق بخشیده است. چپ برای موفقیت قبل از هر چیز نیازمند فهم زمان تاریخی، پاسخگویی به نیازهای زمان و مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی دارد. فرایندی که به نوزایی اندیشه از طریق دیدن آنچه در حال تکوین است، عبور از جزم گرایی و به تبیین و تحلیل تحولات واقعی زندگی انسان ها نیاز دارد. چرا که نوزایی اندیشه نیاز به افق دیدی دارد که از کلیشه ها گذر کرده و اندیشه ورزی را با زمانمندی تاریخی درمی آمیزد. چپ اکنون اسیر کلیشه های فکری است که متاثر از برآمدهای فکری بورژوازی می باشد. چونکه قدرت انطباق خود را با واقعیت های موجود از دست داده است. در حقیقت مشکل اصلی چپ در غلبۀ جاذبۀ سنت های فکری بر جاذبۀ آینده است که ضرورت های تاریخی در حال شکل گیری را تحت الشعاع خود قرار داده اند. وضعیتی که تجارب، مفاهیم و نقدهای ارزشمند چپ تحت تاثیر هویت مداری سنت های فکری، از شکل گیری افق های مشترک برای حل مسائل و مبرمات جدید باز مانده است. باز ماندگی که چپ را از بسیاری از رسالت محوری و کلیدی چون نقد ساختاری و آگاهی بخشی، سازماندهی و مبارزه طبقاتی، حرکت بسوی نوآوری های نهادی، اتخاذ مشی مبارزاتی برای کمیت لازم و یک کیفیت نوین و... باز داشته است.در مقاله بعدی سعی خواهد شد تا با یک جمع بندی نظری، گذار به سوسیالیسم مورد بررسی قرار گیرد.


ادامه دارد

اسماعیل رضایی

04:06:2026



۱۴۰۵ خرداد ۳, یکشنبه

                              گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 8

               نقش کارگران و فرودستان


در مرحلۀ انفعالی جامعه با مقاومت عادات نهادین در اذهان انسان ها در برابر نمودهای نوین ساختی روبرو می باشد.مقطعی از تحول و تکامل تاریخی که زیست جمعی و قطعیت حیات جای خود را به زیست رقابتی و کمبودهای تصنعی ساختار طبقاتی سپرده بود. این مرحلۀ تاریخی که نشان ورود به سوسیالیسم واقعی را نوید می دهد؛ کارگران و فرودستان جامعه چه نقشی را ایفا می کنند؛ و آیا دیکتاتوری پرولتاریای مارکسی در این برآمدهای نوین تاریخی نقش تاریخی خود را بازی می کنند؟ و یا دگرگونی های بنیان های مادی نقش کارگران و فرودستان جامعه را دگرگون کرده؛ و مسئولیت های نوینی را به عهده آن ها گذاشته است. شکی نیست که در گذار به سوسیالیسم طبقه کارگر و فرودستان جامعه جایگاه مرکزی خواهند داشت. نقشی که صرفا اقتصادی نبوده و با خود روندهای تاریخی، اجتماعی و آگاهی بخش را نیز دنبال می کند. از آنجایی که طبقه کارگر در ساختار سرمایه داری مستقیما با فرایند تولید، فناوری، سازمان کار و بازتولید زندگی اجتماعی پیوند دارد؛ اصولا بیشترین تجربه و آگاهی را از تضادهای نظام اقتصادی داشته؛ و نابرابری و ناامنی را مداوم لمس کرده؛ و بیشتر از دیگران نیاز عینی به تغییر ساختاری را درک می کند. پس گذار به سوسیالیسم زمانی ممکن می گردد که تولید کنندگان واقعی جامعه یعنی طبقه کارگر در تولید و تصمیم گیری های امور تولید مشارکت و نقش مستقیم داشته باشد.

در گذار به سوسیالیسم علاوه بر طبقه کارگر، فرودستان و دیگر گروه های حاشیه ای نیز نقش لازم را ایفا می کنند. اقشار و گروه هایی چون، کارکنان خدماتی، معلمان، زنان و گروه هایی که مدت زمان طولانی تبعیض و نابرابری را تجربه کرده اند؛ و جوانان و نسل جدیدی که کمتر با ساختار های کهن وابسته هستند؛ مجموعا ائتلاف اجتماعی نوینی را برای گذار شکل می دهند. نقش تاریخی این ائتلاف با گسترش اقتصاد مشارکتی، دموکراتیزه شدن دانش و فناوری، شبکه های همبستگی اجتماعی و همکاری های نوین اجتماعی همراه می شود تا نظم نوین بتواند جایگاه واقعی خود را پیدا کند. فرایندی که با چاشنی آگاهی در آمیخته تا طبقه کارگر به عنوان نیروی مادی تغییر در کنار اقشار فرودست با تجربۀ تبعیض و نابرابری تاریخی، پایۀ دموکراسی انسانی آینده را تدارک ببینند. در سرمایه داری کلاسیک کارگر همچون یک شیء اقتصادی نگریسته می شود که با فروش کار خود می زید؛ و هیچ کنترلی بر ابزار تولید نداشته؛ و مشارکتی در تصمیم گیری های اقتصادی ندارد. درمرحلۀ گذار به سوسیالیسم، طبقه کارگر از عامل اقتصادی صرف به سوژه آگاه مبدل می گردد. مقطعی از تاریخ تحولات اجتماعی که آگاهی جمعی ارتقاء یافته و با مشارکت در مدیریت اجتماعی، نهادهای دموکراتیک، و به ویژه اقتصادی دامنۀ توسعۀ فرهنگ تعاون و همکاری را گسترش می دهند. بنابراین برای رهایی از ستم طبقاتی و رهایی انسان های در بند منافع طبقات، طبقۀ کارگر و دیگر استثمار شوندگان بایستی خود و پتانسیل خود را در یک پیوند تنگاتنگ بشناسند تا با پذیرش نقش تاریخی خود، یک هژمونی فرهنگی که با خود رنج مشترک همراه با ارادۀ مشترک برای تغییر و دگرگونی را حمل می کنند؛ بکار گیرند.

با دیجیتالیزه شدن روابط و مناسبات اجتماعی، بسیاری از مولفه های زیستی از جمله کار، دانش، توجه، ارتباطات، داده ها، خلاقیت و حتی زمان در گذر به میدان تولید ارزش مبدل شده اند. در این مفهوم، استثمار شوندگان اقتصاد گیگ«آمازون، فیسبوک، گوگل، و...» ضمن استثمار شدید همانند طبقۀ کارگر به تولید ارزش اضافی هم مبادرت می کنند. یعنی در واقع اگرچه کارگر به ظاهر مستقل و صاحب ابزار کار خود می باشد؛ ولی ابزار واقعی در دست پلتفرم بوده؛ و الگوریتم ها زمان و قیمت را تعیین نموده؛ و بخش عمدۀ ارزش کار جذب سرمایۀ پلتفرمی می شود. ضمن اینکه کارگر از بسیاری از مزایای کارگران سرمایه داری کلاسیک که طی مبارزات طولانی بدست آمده اند؛ چون بیمه، مرخصی ها، قرارداد کار، بازنشستگی، امنیت نسبی شغلی، محدودیت ساعات کار و اکنون هزینۀ ابزار کار و... برخوردار نبوده؛ و کنترل ارزش اضافی در دست پلتفرم ها قرار دارد. بدین مضمون که خودرو، تلفن،اینترنت، زمان، سلامت روان و حتی روابط اجتماعی فرد، همگی به اجزای تولید ارزش اضافی مبدل شده اند. در حقیقت نظام سرمایه داری کل زیست انسان را وارد مدار انباشت افسار گسیخته خود نموده است. این مرحله ای از تاریخ تحولات اجتماعی است که تضاد طبقاتی از کارخانه وارد کل حیات اجتماعی می گردد. این تضاد نوین طبقاتی، که دقیقا با ناامنی اقتصادی و اجتماعی، بی ثباتی شغلی، انحصار داده و سرمایه و رقابت دائمی با فرسودگی روانی آن همراه است؛ تدریجا زندگی انسان ها را در نظام سودمحور طبقاتی از مفهوم و معنای واقعی خود تهی می سازد. مرحله ای از تکامل تاریخی که آگاهی طبقاتی فراگیر شده؛ و به آگاهی انسانی مبدل می گردد.این انسان طراز نوین که با دامنۀ وسیع استثمار شوندگان مشخص می شود؛ با آگاهی کامل از سلطه گری ساختار طبقاتی و با همبستگی گسترده اجتماعی، این ظرفیت را پیدا می کند که بتواند دامنه دموکراسی اجتماعی را به دموکراسی اقتصادی و انسانی برای رهایی و آزادی ارتقا دهد.

در سرمایه داری کلاسیک، استثمار صرفا اقتصادی بود؛ ولی در سرمایه داری دیجیتالی علاوه بر استثمار اقتصادی، فضاهای روانی، زمانی، عاطفی و وجودی فرد را در بر می گیرند. بدین مضمون که انسان نه تنها نیروی کار خود که محتوای زندگی اش را برای زیستن مصرف می کند. این استثمار بدون تعهدات اجتماعی خویش مرز بین کار و زندگی را مخدوش و فرد با نداشتن پایان کار مشخص، از دست دادن فراغت های لازم زیستی، همواره بطور بالقوه در حال کار می باشد. وضعیتی که سرمایه داری تلاش دارد با تضعیف پیوندهای اجتماعی، اتمیزه کردن فرد و از بین بردن امنیت اجتماعی فرد، به افزایش دامنۀ سود و سرمایه روی آورد. تحت چنین شرایطی باید گفت که دیگر کارگر کارخانه تنها سوژۀ تاریخی نبوده؛ بلکه انسانی دیگر که با کار، زمان، داده، روان، و زیست اجتماعی خود استثمار می شود؛ و ارزش اضافی تولید می کند نیز بدان افزوده می شود. تناقضاتی که در این فرایند تاریخی شکل می گیرند؛ زمینۀ شکل گیری آگاهی عمومی را فراهم ساخته؛ و بسترهای ضرورت گذار به نظمی انسانی تر را فراهم می سازند. پس با تاثیر نفوذ سرمایه به کل جامعه، مفهوم کارگر نیز به نوعی در عرصه های عمومی زیست اجتماعی تسری پیدا کرده است. مسلما با تغییر شکل استثمار، اشکال مبارزاتی نیز دگرگون می شود. اگر در سرمایه داری کلاسیک مبارزات با اعتصاب کارگران کارخانه، یا اتحادیه های صنعتی و مبارزه برای دستمزد جریان داشت. اکنون در عصر دیجیتال مبارزات حول محور داده ها عمومی، کنترل الگوریتم ها، امنیت زیست اجتماعی، درآمد پایه و دموکراسی پلتفرمی دور می زند. یعنی در حقیقت، مبارزه حول محور اقتصادی صرف، پیرامون زیست واقع انسانی و کیفیت و معنای واقعی آن سوق می یابد.این مبارزات با سطح همبستگی محدود کارخانه ها در گذشته، اکنون بصورت شبکه ای، دیجیتال، فراملی، و مبتنی بر تجارب مشترک ناامنی و استثمار خود را نشان می دهد. براین اساس سرمایه داری پسا دیجیتال با اجتماعی کردن فرایند استثمار، ناخواسته زمینۀ اجتماعی شدن مبارزه و آگاهی را فراهم می نماید.

یکی از مسائل مهم و پیچیده ائتلاف غیر کارگری در مرحلۀ گذار به سوسیالیسم، خرده بورژوازی با گرایش دوگانه می باشد.خرده بورژوازی با مالکیت کوچک و محدود، استقلال فردی برایش ارزش مرکزی داشته؛ و همواره از سقوط اجتماعی در هراس بسر می برد. به همین دلیل دچار دوگانگی وجودی بوده؛ و در موقعیت های متفاوت گرایشات اجتماعی خود، هم به سرمایه می تازد و هم از بی ثباتی اجتماعی و از دست دادن موقعیت خود هراسناک است. این دوگانگی محصول دو تجربه تاریخی می باشد که از یک طرف استثمار شدن و از سوی دیگر مالکیت و فردیت اقتصادی، وی را از ناپایداری و نوسانات مداوم آگاهی های طبقاتی برخوردار ساخته است. براین اساس در مرحلۀ تحولات و دگرگونی های اجتماعی، معمولا خرده بورژوازی با ترس تاریخی خود و برای حفظ استقلال فردی و مالکیت کوچک که یک موقعیت ناپایدار اقتصادی و اجتماعی را برایش رقم می زند؛ ائتلاف نیروهای مبارزاتی در مرحلۀ گذار تاریخی را به چالش می کشد. در مرحلۀ گذار به سوسیالیسم معمولا خرده بورژوازی نقش یک عامل تعیین کننده سیاسی را بازی می کند. ولی این عامل تعیین کننده سیاسی در فرایند پروسۀ دگرگونی های انقلابی تکنیکی و اجتماعی، در معیارهای نوین مشارکت و همبستگی که از بطن آگاهی های کیفی عمومی برای گذر به مرحلۀ نوین زیستی شکل می گیرند، با دیگر طبقات و اقشار اجتماعی همراه می شود. مرحله ای از تکامل تاریخی که فردگرایی خرده بورژوازی جای خود را به ملی سازی پلتفرم ها، درآمد پایه و دموکراسی مستقیم دیجیتال و اتخاذ تصمیم های جمعی می سپارد. بنابراین خرده بورژوازی اگر چه به دلیل موقعیت میانجی خود حامل دوگانگی طبقاتی بوده؛ و قادر است در ائتلاف نیروهای اجتماعی در مرحلۀ گذار بی ثباتی و ناپایداری ایجاد نماید؛ ولی این دوگانگی ماهیت ذاتی نداشته؛ و محصول ترس از فقدان امنیت و جایگاه اجتماعی می باشد که در نظم نوین با نهادینه شدن فرهنگ مشارکتی و همبستگی اجتماعی که امنیت به جای اضطراب رقابتی می نشیند؛ وارد فاز نوین زیستی یعنی به نیروی مشارکت کننده مبدل می شود.

مفهوم«دیکتاتوری پرولتاریا» مارکسی که بسیاری از بدفهمان تکامل اجتماعی آن را با دیکتاتوری فردی و حکومت استبدادی یکی می پندارند؛ در اصل هدفش پایان دادن به سلطۀ طبقاتی اقلیتی صاحب ثروت و قدرت و انتقال قدرت اقتصادی و سیاسی به اکثریت نیروی مولد جامعه برای برچیدن ساختار طبقاتی و رهایی انسان از طریق مشارکت همگانی و دموکراسی به واقع انسانی می باشد. ولی در دنیای پیچیده کنونی با طبقۀ کارگر متکثر و با فناوری گستردۀ ارتباطی که امکان مشارکت مستقیم را ممکن و آگاهی عمومی را فزونی بخشیده است؛ مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا به یک باز تعریف اساسی نیازمند می باشد. باز تعریفی که نشان دهد؛ دیکتاتوری پرولتاریا نه به عنوان شکل ثابت حکومتی، بلکه به عنوان یک مرحلۀ شناختی و تمدنی برای گذر از جامعه ای با منطق بقای رقابتی به حیات آگاهانۀ انسانی همراه با قطعیت حیات مفهوم یابد. پرولتاریا در این مفهوم صرفا یک طبقۀ اقتصادی نبوده؛ بلکه نماینده اکثریت انسان هایی می باشد که زندگی شان به کار اجتماعی وابسته می باشد.نیرویی که با شکستن قدرت اقتصادی سلطه گران، و اجتماعی کردن بنیان های تولیدی، کنترل زندگی جمعی را به جامعه بازگردانده؛ و بر سلطۀ تاریخی اقلیتی بر اکثریت خط بطلان می کشد. نیرویی که با رفع سلطۀ طبقاتی، رفع نابرابری های مادی و با مشارکت همگانی در اقتصاد و سیاست، به یک دموکراسی انسانی با ماهیت غیر طبقاتی و براساس همبستگی اجتماعی و درک متقابل انسانی دست می یابد. بنابراین دیکتاتوری پرولتاریا با حذف منطق بقا و ایجاد شرایط دموکراسی انسانی، بسوی جامعه ای همبسته، متعادل و انسانی گام برمی دارد. در تجربۀ تاریخی قرن بیستمی دیکتاتوری پرولتاریا، به دلیل فراهم نبودن کمیت لازم برای یک کیفیت نوین، انقلابیون با تمرکز قدرت در دستگاه دولتی و شکل گیری بوروکراسی، نهادهای سیاسی از مشارکت واقعی جامعه فاصله گرفته، و جامعه به ساختارهای سخت و غیرمشارکتی روی آورده که از تحقق اهداف تاریخی خود باز ماند.

با تغییرات بنیادینی که در مناسبات تولیدی و سرمایه ایجاد شده است؛ دیگر درک کلاسیک طبقه کارگر به تنهایی قادر به توضیح ساختارهای نوین سرمایه داری نیست. با تحول نیروهای مولده، اقتصاد دیجیتال و پلتفرم ها و سرمایۀ داده ای، مفهوم استثمار تغییر ماهیت داده؛ و دامنۀ استثمار شوندگان بسیار گسترده تر از گذشته نمود یافته است. اگر در سرمایه داری صنعتی کلاسیک که رابطه کار و سرمایه مستقیم بوده؛ و کارگر با کار فیزیکی در کارخانه به تولید ارزش اضافی مبادرت می کرد؛ اکنون با کار پراکنده و شبکه ای و با واسطگی پلتفرم ها، داده و توجه به منابع ارزش تبدیل شده؛ و استثمار از کارخانه در کل زیست اجتماعی نفوذ کرده است. نمونه بارز آن اقتصاد گیگ است که در آن اگرچه فرد به ظاهر آزاد است؛ رئیس مستقیم نداشته؛ و با کار انعطاف پذیر روبرو می باشد؛ ولی ناامنی شغلی، زمان کار بی مرز، الگوریتم ها به جای مدیران سنتی و قبول تمام ریسک اقتصادی وی را همراهی می کند. در سرمایه داری پسا دیجیتال و با اقتصاد گیگ نشان می دهد که دامنۀ استثمار شوندگان بسیار گسترده تر شده است. این استثمار شوندگان همانند پرولتاریای کلاسیک تولید کننده ارزش اضافی با ویژگی های جدید می باشند. زیرا کارگر صنعتی کلاسیک با فروش نیروی کار خویش به تولید ارزش اضافی مبادرت می کند؛ در حالی که اکنون در عصر دیجیتال، با نمودهای نوینی چون داده، توجه، تعامل اجتماعی و... انسان هر لحظه در حال تولید ارزش اضافی می باشد. بدین مضمون که اکنون برخلاف گذشته که استثمار صرفا در محل کار رخ می داد؛ تمامی جریان زیست انسانی وارد چرخۀ انباشت شده؛ و ارزش اضافی تولید می کند. در اقتصاد گیگ اگرچه به ظاهر کارگر مستقل است؛ ولی ابزار واقعی در اختیار پلتفرم ها بوده؛ و با تعیین زمان و قیمت توسط الگوریتم ها، بخش عمدۀ ارزش تولید شده جذب سرمایۀ پلتفرمی می شود. شکل جدیدی از همان منطق کلاسیک استثمار که در قالبی منعطف تر و غیر محسوس تر خود را نشان می دهد. بنابراین در سرمایه داری پسا دیجیتال استثمار شوندگان از کل فعالیت و زیست اجتماعی خویش ارزش اضافی تولید می کنند؛ تحولی که به شکل گیری سوژۀ جدید در گذار به سوسیالیسم منجر می شود.

کارگران و استثمار شوندگان برای رهایی از ستم طبقاتی بایستی خود و جایگاه خود را بشناسند. بدین مضمون که با درک عامل ساختاری استثمار، آگاهی از رنج مشترک و همبستگی مبارزاتی از واکنش های پراکنده به کنش های تاریخی روی آورند. نیروهایی که بایستی با شناخت خود به عنوان نیروی بالقوۀ سازندۀ تاریخ و با توان سازماندهی خود، هژمونی دگرگونی تاریخی را بدست گیرند. هژمونی که با ماهیت اجتماعی و انسانی خویش به بازسازی پیوندهای انسانی و هویت یابی نوین اجتماعی روی آورد. از آنجایی که گستردگی دامنۀ استثمار طبقاتی در عصر دیجیتال و پسا دیجیتال با ویژگی جهانی خود، دامنۀ تضاد طبقاتی را به کل حیات اجتماعی توسعه می بخشد؛ کارگران و فرودستان از تجربۀ مشترک زندگی اجتماعی با بارزه های ناامنی اقتصادی،بی ثباتی شغلی، انحصارات، رقابت دائمی و فرسودگی روانی و سرخوردگی مداوم از نظام سودمحور، تدریجا می آموزند که برای زیست بهینه و مطلوب بایستی دموکراسی اقتصادی، مالکیت اجتماعی، مشارکت مستقیم و تصمیم گیری شبکه ای را برای گذر از سیستم بقا برگزینند. پس طبقه کارگر دیجیتال بایستی با کنش آگاهانه و سازمان یافته ؛ روند کیفی شدن زیست جمعی را از دل تکامل فناوری برای رهایی و آزادی در پیش گیرد.روند کیفی که در بطن خود مشارکت جمعی، همبستگی گروهی، اعتماد شبکه ای و مسئولیت مشترک را بجای مناسبات کمّی پول، کالا، دستمزد، قرارداد و... در نظام سرمایه داری قرار می دهد.

نتیجه اینکه:انسان ها به عنوان موتورهای محرک تحول و تکامل، در برآمدهای تنوع و تکثر زیستی، نقش اصلی را بازی می کنند. رشد بنیان های مادی و به تبع آن تکنیک های بهره گیری از منابع و مواهب، روابط و مناسبات اجتماعی را در مجاری خاصی سوق داده است.تکنیک و فناوری در ساختار طبقاتی به ابزاری برای استثمار و انباشت بی رویه مبدل شد، و بحران زیستی و تقابل طبقاتی را نهادینه ساخت. آنچه اکنون بر بستر رشد دامنۀ دانش و فناوری رخ داده؛ گسترش مفهوم کارگر از حوزۀ صنعتی به کل عرصه های زیست اجتماعی می باشد. پس مبارزۀ طبقاتی نیز اشکال نوینی یافته، و با تولد سوژۀ جدید تاریخی که دیگر تنها کارگر صنعتی نیست؛ بلکه انسان اجتماعی استثمار شونده در عصر دیجیتال می باشد؛ مبارزۀ طبقاتی نیز ابعاد نوینی یافته است. بر بستر شکل گیری این طبقه نوین استثمار شوندگان که به صورت پراکنده و شبکه ای نمود دارد؛ نوع پیوند ها و همبستگی طبقاتی را متناسب با تحول دانش و فناوری بصورت شبکه ای، دیجیتال، فراملی و بر اساس تجارب مشترک ناامنی های زیستی و استثمار شکل می دهد. روندی که آگاهی های طبقاتی را دگرگون کرده؛ و اشکال نوین مبارزات را که بر تجارب زیسته جمعی استوار است؛ بسوی کیفیت و معنای زندگی سوق می دهد. در این استثمار فراگیر زیست انسانی، ابزار و نیروی کار در هم تنیده و به منبعی دائمی ارزش اضافی مبدل شده اند. فرایندی که با کاهش چشمگیر کار از کارخانه و نفوذ سرمایه به کل جامعه، کارگر، استثمار و تولید ارزش اضافی را به عرصه های عمومی زیست اجتماعی گسترش داده است. پس اکنون ارزش اضافی صرفا از کار صنعتی صرف بدست نمی آید؛ بلکه بسیاری از ره آوردهای دیجیتالی چون داده، توجه و دقت، تولید محتوا، تعاملات اجتماعی و حتی زمان فراغت همگی به منابع تولید ارزش مبدل شده اند. یعنی انسان در تمامی اوقات زندگی، حضور در شبکه های اجتماعی، انجام رانندگی پلتفرمی، تولید محتوا و... در حال تولید ارزش اضافی می باشد. نمودهای بارز این روند را به روشنی می توان در اقتصاد گیگ به وضوح مشاهده کرد. در اقتصادئ گیگ کارگر به ظاهر مستقل است؛ ولی ابزار و قیمت و زمکان با پلتفرم ها و الگوریتم ها بوده و بخش عمدۀ ارزش تولید شده جذب سرمایۀ پلتفرمی می شود. پس استثمار ابعاد نوین و وسیعی یافته و استثمار شوندگان از تنوع و کثرت بالایی برخوردار می باشند که در بازبینی و بازسازی اشکال مبارزاتی برای سازماندهی و تشکیلات طبقه کارگر و فرودستان بایستی مد نظر قرار گیرند. در مقالۀ بعدی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، نقش و رسالت نیروهای چپ مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.


               ادامه دارد

                  اسماعیل رضایی

                  24:05:2026