۱۴۰۵ مهر ۲۷, دوشنبه

 

 انتزاع و ارتجاع


بشریت امروز در کورانی از بحران های روزافزون زیستی گرفتار آمده است.این بحران ها از مرزهای مادی و ساختی فراتر رفته؛ و انسان ها را در فهم و درک تغییرات روزمره و دم افزون به چالش کشیده اند. روندی که  پوشش دادن خلاء نظری حال را  با آرا و نظرات انقلابی و علمی گذشتگان بسیار پیچیده و مشکل ساخته است. در این میان قدرت مسلط ناتوان از پاسخگویی به برآمدهای الزام و نیاز، و نخبگان اندیشه ورزان نیز ناتوان از درک و فهم چرایی روندهای تحولی کنونی، انتزاع را برای توجیه و تاویل نارسایی های عملکردی خود در تبیین و تحلیل های روزمره بکار می گیرند.این انتزاع، معلول ها را به جای علت ها نشانده، و ساختار و خط فکری گذشته را برجسته ساخته است. این گرایشات ارتجاعی جامعه و انسان را از توش و توان لازم برای گشودن افق های نوین زیستی باز داشته است. انتزاع چهرۀ پدیده ها را تصنعی و دور از واقع جلوه گر ساخته، و به سوی توهم و تصورات ذهنی سوق داده است. پیوند ارتجاع و انتزاع دوسویه است. از یک طرف ارتجاع با بازنمایی و بازتولید گذشته، به انتزاع هویت مطلوب بخشیده، و انتزاع نیز با تفکیک و تشکیک های کاذب زمینه بروز و رشد ارتجاع را فراهم ساخته است.

انتزاع اگر چه برای شناخت اجزای پدیده ها، استخراج مناسبات مشترک و تبیین سازوکارهای اجتماعی امر لازم به نظر می رسد؛ ولی زمانی که مفاهیم و روابط اجتماعی در تبیین و تحلیل ها، از شرایط مادی پیدایش خود، تحولات تاریخی و ضرورت های متغیر محیطی فاصله بگیرند؛ به صورت ایستا، فرازمانی و تغییر ناپذیر نمود یافته؛ و با گسست از علیت تاریخی به سوی تثبیت مفاهیم گذشته گام برداشته؛ و به تولید و بازتولید ارتجاع فکری مدد می رسانند. در این صورت انتزاع معمولا مفاهیم را از شرایط پیدایش خویش جدا کرده؛ و با بازتولید ارتجاع فکری و توقف در زمان ادراکی جامعه، چارچوب عادت ها و مفاهیم گذشته را به جای واقعیت ها می نشاند. انتزاع اصولا به وارونه سازی رابطۀ میان سلطه و تحول تاریخی روی آورده؛ و آن را در قالب ضرورتی برای پیشرفت و بالندگی جامعه بازنمایی می کند. پس زمانی که انتزاع در خدمت مناسبات قدرت قرار می گیرد؛ از ابزار شناخت، امکان تجزیه و تحلیل عناصر متشکلۀ پدیده ها برای کشف درونی و شناخت علت ها فاصله گرفته، و با گسستن واقعیت های محیطی از پیوندهای تاریخی و مادی شان، روابط و مناسبات اجتماعی را با نمودی کاذب به صورت امری طبیعی، همیشگی و ضروری جلوه گر می سازد. در این روند اصولا توجیه رویکردها به جای علیت تاریخی می نشیند؛ و وضعیت موجود جایگزین تحول تاریخی می گردد.

قدرت و سلطه با تکیه بر دانش و فن، اقتصاد و نهادهای اجتماعی خود را پویا و بالنده نشان می دهند؛ ولی این پویایی تامین کنندۀ آزادی انسانی، برطرف کننده تناقضات اجتماعی و فراهم سازی تحولات اجتماعی نبوده؛ و به صورت ابزاری برای تحکیم سلطه و جلوگیری از تغییرات ضروری اجتماعی عمل می کند. در این میان انتزاع اگر بتواند با ضرورت های تاریخی همراه گردد قادر است به ابزاری برای شناخت و رهایی از سلطه عمل کند. در غیر این صورت بالندگی ساختار سلطه، انتزاع را برای انباشت بی رویه و بازتولید خود بکار می گیرد. پس پیوند بین قدرت و سلطه با انتزاع، می تواند به تحریف واقعیت، تثبیت مناسبات منسوخ و بازتولید ارتجاع فکری منجر شود که با توجیه وضعیت موجود در برابر تکامل تاریخی و با نگاهی وارونه به ضرورت تاریخی، عقلانیت و پیشرفت اجتماعی خود را به رخ بکشند. در این روند گسست انتزاع از زمانمندی تاریخی نوعی از عوام گرایی را اشاعه داده است که به سوی نوعی از سازوکار بازتولید آگاهی سطحی و غیر انتقادی حتی در میان اندیشه ورزان و نخبگان اجتماعی روی آورده است.

اکنون در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی همراه با پردازش اطلاعات و دسترسی همگان به دانش و فناوری نمی توان مدعی آگاهی اجتماعی شد؛ زیرا که پیوند فناوری های نوین با تداوم چارچوب های فکری ایستا و بازتولید الگوهای شناختی گذشته، جامعه را از توش و توان لازم برای فهم و شناخت الزامات تاریخی کنونی باز داشته اند. این روند ایستا با گریز از درک و شناخت شرایط مادی، روابط علّی روندهای تحول تاریخی و تناقض های درونی پدیده ها ، از رشد آگاهی جلوگیری می نماید. در این میان رواج عوام گرایی فکری برای بازتولید آگاهی ایستا، با در آمیختن با زودباوری و دیر فهمی و فراموشکاری عوامانۀ خود در میان نخبگان و اندیشه ورزان، بسترهای حذف تجارب تاریخی از حافظۀ عمومی، با انشقاق بین تجربه و تفسیر فراهم گردیده است. چرا که در زودباوری، پذیرش گذشته بدون بررسی منشا شواهد و روابط علّی آن ها منجر به ناتوانی در بازسازی دیالکتیکی بین رویدادها و و روندهای تاریخی آن گردیده که به گسسته شدن رویدادهای تازه با تجارب پیشین منجر شده؛ که به سوی تکرار القائات و قالب های فکری گذشته روی آورده اند. بدین مضمون که با تداوم چرخۀ زودباوری، دیر فهمی و فراموشکاری عوامانه، امکان تداوم القائات فکری و باز تولید چارچوب های فکری ارتجاعی فراهم گردیده است. عدم تحولات کیفی در اندیشه در مقطع کنونی از تحولات تاریخی جامعه و انسان، نشان می دهد که انباشت انفجاری اطلاعات، از روابط مادی، علیّت تاریخی و ضرورت تحولات اجتماعی جدا مانده است. این فناوری های نوین به جای گشودن افق های نوین و درک و شناخت بهینه، به سوی بازتولید ایستا و استمرار سلطه روی آورده اند.

عوام گرایی کنونی را بایستی محصول تقابل بین ظرفیت های تولیدی نوین، دم افزونی دامنۀ دانش و فناوری و بازتولید آگاهی های مسلط جستجو کرد. برای مقابله با این روند نامتعارف بایستی به بازسازی بین تجارب زیسته، تفکر انتقادی، حافظۀ تاریخی و شناخت علیّت روی آورد. در این میان وفاداری به میراث نظری گذشتگان به جای ابرام بر شناخت و تغییر واقعیت، چارچوب های ثابتی را در برابر تبیین و تفسیر واقعیت های امروز قرار داده است که باز خوانی مکرر گذشته، جای تولید اندیشه متناسب با شرایط کنونی را گرفته اند. البته ارجاع به اندیشه ورزان گذشته به خودی خود حامل ارتجاع فکری نیست؛ مساله زمانی به ارتجاع گرایش می یابد که این میراث های فکری از شرایط مادی، محدودیت های تاریخی و تناقضات درونی خود جدا شده؛ و به مرجعی فراتاریخی برای تبیین و تحلیل شرایط کنونی مبدل شوند. وضعیتی که نتواند اندیشه ورزان کنونی را با واقعیت های کنونی تحول تاریخی مواجه ساخته؛ و به سوی اندیشه ای که در دوران معینی از تاریخ تحولات اجتماعی افق های تازه ای را در برابر جامعه و انسان گشوده است؛ قرار دهد.نخبه و اندیشه ورز در شرایط کنونی و در شرایط متفاوت، نبایستی با اعتباراز پیش مفروض نظری ، قادر به عمل دوبارۀ آن گردد. بدین مضمون که اندیشه ای که برای عبور از محدودیت های تاریخی گذشته شکل گرفته اند؛ نبایستی به الگویی برای باز تولید همان محدودیت های گذشته مبدل شوند. در این میان زمانی که نیروهای سیاسی به بازتولید الگوهای تاریخی گذشته روی می آورند؛ قطعا اختلاف بر سر تفسیر متون و سنت ها به جای بررسی مشرک شرایط عینی از نظر دور مانده؛ و پاسخ های لازم متناسب با زمان حال در بوتۀ اجمال قرارمی گیرند.

انتزاع همراه با ارتجاع فکری در مقطع کنونی از تحولات تاریخی جامعه و انسان،با گرایش به قالب های فکری گذشته، نه تنها شناخت تناقضات کنونی انباشته شده؛ و امکانات مادی تحولات کنونی را در بوته اجمال قرار داده؛ بلکه به دامن زدن به تعبیر و تفسیر های متکاثری روی آورده که به پراکندگی نیروهای مبارز و عقیم سازی ظرفیت های تحول خواهانه به دلیل ناتوانی در تدوین اهداف مشترک منجر شده است. پس وفاداری به اندیشۀ تحول خواه گذشته با تکرار صورت بندی های آن نمی تواند به بازسازی توانایی آن برای شناخت و تغییر واقعیت تاریخی عصر کنونی منجر شود. پس مسالۀ اصلی نیروهای مبارز و به ویژه چپ تنها با نفی میراث نظری گذشته گذر نمی کند؛ بلکه بایستی توانایی نظریه ها در تبیین روابط علّی واقعیت های کنونی، شناخت بهینه تناقضات انباشته شدۀ کنونی و راه های تغییر امکان های تغییر واقعی را با خود داشته باشند. پس بحران کنونی اندیشه و عمل را تنها به افول اقتدار اندیشه های گذشته، بلکه به گسست بین مرجعیت فکری به ارث رسیده؛ و توانایی واقعی آن برای تبیین و تحلیل شرایط کنونی دانست.بنابراین با توجه به اینکه هر اندیشه در شرایط تاریخی معین شکل گرفته؛ و توانایی اش برای شناخت و تغییر واقعیت، به رابطه اش با همان شرایط و امکان های مادی آن زمان وابسته است؛ انقلابی بودن یک اندیشه را نمی توان با خاستگاه تاریخی نظریه پرداز یا جایگاه وی در سنت مبارزاتی گذشته دانست. برای انقلابی بودن و یا انقلابی ماندن در شرایط تاریخی کنونی که بر بستر فناوری های جدید شرایط تولید، ارتباط، شناخت و سازمان یابی اجتماعی متحول شده اند؛بایستی با نگاه انتقادی به تولید و مالکیت، آگاهی و ارتباطات نوین، کار و ارزش و قدرت و سازمان یابی لازم، به سوی تغییرات ساختی روی آورد. این نگاه انتقادی بایستی در سطحی رخ دهد که بتواند روابط مادی و تناقضات تاریخی عصر دیجیتال را برای شناخت و گسترش دامنۀ عاملیت انسانی پوشش دهد.

بخشی از بحران چپ در مقطع کنونی از تحولات اجتماعی را بایستی در ناتوانی آن در شناخت زمان تاریخی و ظرفیت های مادی در حال شکل گیری دانست. روندی که چپ را با دوگانگی کنش سیاسی و اجتماعی روبرو ساخته؛ و وی را با واکنش افراطی در برابر ساختار مسلط سلطۀ سرمایه، یا در انفعال و یا تکرار الگوهای فرسودۀ گذشته، از تبدیل پتانسیل انقلابی جامعه به نیرویی آگاه، سازمان یافته و برخوردار از چشم انداز تاریخی بازداشته است. این بن بست فکری عرصه را برای نیروهای راست و راست افراطی باز گذاشته که ضرورت بازسازی اندیشه و کنش های رهایی بخش متناسب با زمان تاریخی کنونی را برجسته ساخته است. پس در گذار تاریخی کنونی ضمن توجه به دگرگونی بنیادی و انباشت آگاهی انسان ها، بایستی به انطباق آگاهی و کنش جمعی با ظرفیت و ضرورت های تاریخی در حال شکل گیری توجه جدی مبذول داشت. بنابراین وطیفه اندیشۀ رهایی بخش چپ در مقطع کنونی از تحولات تاریخی با گام های شتاب آلود و یا منفعلانه قابل تحقق نیست؛ بلکه بایستی با کمک به تبدیل تجربه های پراکنده به یک انسجام فکری و عملی به آگاهی های لازم تاریخی دست یافته؛ و این آگاهی را به توانایی های جمعی برای تحقق امکانات مادی نوین مبدل ساخت. اکنون جامعه های انسانی به دلیل ناتوانی ساختار مسلط سرمایه داری در پاسخگویی به نیازها، با انباشت نارضایتی و تجارب زیسته؛ و همچنین تکوین آگاهی های تاریخی روبرو بوده که روند شکل گیری توان عملی جمعی را ممکن ساخته است. بهره گیری از این پتانسیل تاریخی برای دگرگونی های ساختی نیاز به درک و فهم بهینه از زمان تاریخی و نیازهای آن دارد.

نتیجه اینکه: انتزاع یکی از پدیده هاِی گریز از مسئولیت و توجیه و تاویل رویکردهای اجتماعی در مقطع کنونی از تحولات اجتماعی می باشد. چرا که مفاهیم و روابط اجتماعی را از شرایط مادی آن جدا کرده؛ و آنها را به صورت واقعیت های ثابت، فرازمانی و تغییر ناپذیر ارائه می کند. روندی که با بازتولید ارتجاع فکری به تثبیت اشکال منسوخ اندیشه روی آورده است. اگر چه کارکرد انتزاع می تواند همچنین ابزار شناخت، امکان تجزیه و تحلیل پدیده ها و شناخت روابط درونی و علیت تاریخی را با خود داشته باشد؛ ولی زمانی که که با مناسبات قدرت در می آمیزد؛ به دلیل پیوند با منافع ساختار مسلط از امکان بازبینی مفاهیم در برابر واقعیت مادی جامعه فاصله گرفته، و به ابزاری در برابر دینامیسم اجتماعی عمل می کند. پیوند انتزاع با ارتجاع ناشی از گسستن از زمانمندی تاریخی، نوعی از عوام گرایی را در میان گروه های مختلف اجتماعی از جمله نخبگان و اندیشه ورزان عمومیت بخشیده است.این عوام گرایی که از میان ظرفیت های نوین تولیدی، سیالیت دانش و سازوکارهای بازتولید آگاهی گذر می کند؛ قدرت انطباق با ضرورت های تاریخی را نداشته؛ و جامعه را از پتانسیل لازم برای دگرگونی تاریخی باز داشته است. در این میان میراث نظری گذشته به دلیل عدم همراهی با واقعیت های متحول و گشودن افق های تازه؛ به ارتجاع فکری مبدل شده که با تغذیه از انتزاع، به سوی تفکیک مفاهیم و نظریه ها از زمانمندی تاریخی و شرایط مادی آن گردیده است. این میراث نظری گذشته، زمانی قادر است از بن بست های کنونی گذر کند که بتواند با نگاه انتقادی برای شناخت شرایط متحول کنونی گام بردارد. چپ برای پیوند با اندیشه رهایی بخش بایستی از گام های شتاب آلود و تصنعی تاریخی و یا گام های منفعلانه دوری جسته؛ و به سوی تبدیل تجارب پراکنده به آگاهی جمعی و تبدیل آن به توانایی جمعی برای تحقق امکان های مادی نوین گام بردارد.


اسماعیل رضایی

19:10:2026

۱۴۰۵ مهر ۲۰, دوشنبه

 

     رنسانس تاریخی


جهان وارد عرصه های نوینی از روابط و مناسبات اقتصادی، اجتماعی و انسانی خود شده است. عادات و سنن و قالب های فکری گذشته بر دوش جهان در حال نو شدن سنگینی می کنند.چرا که سن تقویمی در این روند شتابان دانش و فناوری از سن عقلی پیشی گرفته؛ و در زیست جمعی چالش های اساسی ایجاد کرده است. بشریت با مرده ریگ های گذشته نتوانسته تسویه حساب نموده؛ و دچار بن بست های زیستی شکننده گردیده است.براین اساس، اکنون رنسانسی دیگر مورد نیاز است تا دگم ها را درهم شکند و بسترهای مورد لزوم دنیای جدید را تدارک ببیند. رنسانس گذشته، با افول نظم قرون وسطایی و پیدایش جهان مدرن همراه بود؛ ولی رنسانس امروز با مسائل متفاوتی از جمله اینکه، جهان مدرن با تناقضاتی میان ظرفیت های عظیم مادی و فناورانۀ خود و مناسباتی مواجه می باشد که هنوز این ظرفیت ها را در چارچوب های سلطه، انباشت و رقابت حذفی حدود بخشیده است. در واقع رنسانس امروز، فرایندی زمانمند و علّی است که در اثر شکاف بین تکامل مادی و مناسبات حاکم شکل گرفته؛ که با آگاهی و کنش انسانی، و با گسست از گذشته، به سوی بازسازی حال و گشودن افقی جدید تاریخی در حرکت است.

بنابراین، وجه مشترک رنسانس های تاریخی ، گسست از تناقضات بنیان های مادی نوظهور و مناسبات فکری و نهادی کهنه است. ولی از نظر محتوایی هر رنسانس تابع سطح تکامل تاریخی و نیازهای برآمدۀ همان دوره می باشد. در گذر از نظم قرون وسطایی گذشته، رنسانس تنها یک تحول فرهنگی صرف نبوده است، بلکه در بطن خود تضاد و تناقضات انباشتۀ تاریخی را نهفته داشت که از نمودهای رشد نیروهای مولد، گسترش تجارت، پیدایش مناسبات نوین اقتصادی، تحول اساسی در زمینه دانش و علوم زمینه های مادی و فکری، گذر از نظم قرون وسطایی را فراهم ساختند. ولی در رنسانس کنونی بشریت در مقیاسی متفاوت از رنسانس قبلی،با فناوری های نوینی چون اطلاعات،هوش مصنوعی، اتوماسیون، ارتباطات شبکه ای و لحظه ای، گسترش دانش که امکان پردازش بزرگ اطلاعات را ممکن ساخته اند؛ در تولید، ارتباطات و سازماندهی اجتماعی تحول اساسی ایجاد نموده اند. پس رنسانس کنونی از نظر شکلی و محتوایی با معیار و مقیاس های رنسانس تاریخی گذشته یک تفاوت فاحش دارند. این تفاوت را می توان در گسست از یک نظم فکری و اجتماعی مشخص، به بازاندیشی در شیوۀ سازماندهی زندگی اجتماعی، قدرت، مالکیت، دانش، کار و چگونگی رابطه بین انسان و فناوری مشاهده کرد. بنابراین تعیین تکلیف با گذشته در شرایط کنونی صرفا تسویه حساب با دگم های فکری و یا نهادهای کهنه نیست؛ بلکه رنسانس کنونی نیازمند باز تعریف مناسباتی است که زندگی انسان ها بر اساس آن ها سازمان یافته است. بدین مضمون که اکنون بشریت برای آینده، نیازمند مفاهیم، مناسبات و معیارهای متناسب با سطح جدید تکامل تاریخی می باشد. یعنی پرشدن فاصلۀ جهان کهنه که پاسخگوی نیازها و الزامات کنونی نیست؛ و جهانی که هنوز مناسبات متناسب با توانایی های نوین خود را نیافته است؛ می باشد.

از نظر زمانمندی تاریخی، هر رنسانس زمانی پدیدار می شود که زمان مادی از زمان فکری و نهادی جامعه پیشی گرفته؛ و مناسبات موجود به نیازها پاسخ نمی دهند. رنسانس قرون وسطایی راه را برای جهان جدید هموار ساخت؛ ولی رنسانس کنونی بایستی شکاف ناشی از امکانات موجود جهان و مناسبات کهن را پر کرده؛ و بسترهای ورود آگاهانۀ انسان ها به زمان تاریخی جدید را فراهم سازد. رنسانسی که رهایی انسان از مناسباتی را با خود دارد که علیرغم گسترش عظیم دامنۀ مادی و فناورانه، زندگی انسان ها همچنان بر پایه سلطه، رقابت حذفی، انباشت لجام گسیخته و ناامنی گستره استوار می باشد. براین اساس برای یک تناسب و توازن بین توانایی های نوین بشری و اشکال سازمان یابی زندگی، بایستی که فناوری و دانش از ابزاری برای سلطه و بازتولید نابرابری به وسیله ای برای گسترش آزادی، همبستگی و پویایی و شکوفایی انسان مبدل گردند. رنسانس امروز با یک گذر آگاهانه از جهان سلطه در پیوند با مناسبات کهنه، به دنیایی که امکانات نوین را در خدمت رهایی و تکامل همۀ انسان ها قرار دهد؛ مفهوم می یابد.در حقیقت رنسانس نوین، بازسازی رابطۀ انسان با جامعه، طبیعت، دانش، فناوری، قدرت و مالکیت با تکیه بر امکانات نوین بشری می باشد. بنابراین، در رنسانس قرون وسطایی، زمینه عبور به جهان مدرن و سرمایه داری فراهم گردید؛ولی رنسانس امروز عبور از محدودیت هایی است که خود محصول همان جهان مدرن می باشند.

پس سرمایه داری هم محصول یک گسست تاریخی، هم توسعه دهنده اصلی نیروهای مولده می باشد. در این میان،نیروهایی که سرمایه داری برای توسعه دامنه تولید و انباشت آزاد کرد، اکنون در پروسه تحول و تکامل تاریخی در بسیاری عرصه ها فراتر از چارچوب های مناسباتی آن سازمان یافته اند. روندی که به تشدید تضاد میان ظرفیت های تولیدی، مناسبات موجود منجر شده، و ضرورت تاریخی ایجاد صورت های نوین سازمان اجتماعی از طریق کنش های آگاهانه را ممکن ساخته است.پس در رنسانس کنونی مسئله نفی پیشرفت های مادی بدست آمده از جمله هوش مصنوعی نیست؛ بلکه تعیین و تکلیف با مناسباتی است که این ظرفیت های بدست آمده از دانش و فناوری را در جهت انباشت، رقابت های حذفی و بازتولید قدرت اقتصادی بکار می گیرد. رنسانس امروز از دل شکافی برمی خیزد که بین فناوری، دانش، اتوماسیون، شبکه های ارتباطی که امکاناتی فراتر از ظرفیت های سازمان یابی موجود ایجاد کرده اند با شکل اجتماعی تصاحب و توزیع این دستاوردهای انسانی ایجاد شده اند. براین اساس رنسانس امروز را بایستی با گذار از صورت تاریخی دانست که توسعه نیروهای مولده را با منطق انباشت سرمایه پیوند زده؛ و بایستی به سوی مناسباتی سوق یابد که بتواند این توسعه نیروهای مولده را با آزادی، همکاری و نیازهای انسانی پیوند بزند. بنابراین، رنسانس تاریخی فرایندی زمان مند و علّی است که در اثر شکاف بین تکامل مادی و مناسبات موجود ایجاد می گردد.

معیارهای تحقق رنسانس امروز را بایستی در تغییر رابطۀ بین انسان، مناسبات اجتماعی و امکانات تاریخی مشاهده کرد. محورهایی که در انطباق با زمانمندی تاریخی برای شناخت شکاف بین تحول مادی و فناورانه و همچنین توانایی ساختن مناسباتی برای درک نیازهای مراحل نوین تاریخی ضروری بوده، و بایستی با درک آگاهانه از دگم های گذشته و با نقد عادات و سنن و نظریه های گذشته که مانع جدی گذار به روندهای متحول کنونی می باشند؛ همراه گردند.ضمن اینکه با بازنگری در مناسبات قدرت که مشارکت واقعی انسان ها را در تصمیم گیری های اجتماعی تضمین نمایند؛ از طریق باز تعریف مالکیت برای ایجاد رابطۀ اجتماعی که بتواند تناسب بین نیازهای جمعی انسان ها و منابع و فناوری را برقرار ساخته؛ زمینۀ کاهش کار تحمیلی، افزایش فراغت، گسترش همکاری و ارتقای کیفیت انسانی با استفاده از هوش مصنوعی و دیگر فناوری های نوین را ممکن سازند. در این میان گذار از رقابت های حذفی کنونی ساختار غالب سرمایه داری به سوی همکاری، همبستگی و مشارکت، کاهش ناامنی های زیستی با ایجاد شرایطی برای دسترسی واقعی انسان ها به نیازهای اساسی زیستی، از طریق تبدیل آگاهی های جمعی به توان تاریخی برای تشخیص ضرورت های تغییر و سازماندهی لازم اجتماعی، ضروری می باشند. فرایندی که در آن  آزادی فردی و رهایی جمعی بایستی به جای تقابل، یکدیگر را تقویت نمایند؛ و جامعه از بازتولید گذشته رهیده؛ و بتواند آینده را براساس امکانات بالفعل و نیازهای تاریخی کنونی شکل دهد. این معیارها، جامعه و انسان را از مرحلۀ ضرورت تاریخی به مرحلۀ تحقق آنها ممکن ساخته؛ و امکانات مادی و فناورانۀ نوین را به ابزاری برای دگرگونی واقعی مناسبات قدرت، مالکیت و زندگی اجتماعی و در نهایت به گسترش دامنۀ آزادی و رهایی انسان مبدل می سازند.

انسان امروز علاوه بر رشد بی سابقۀ دانش و فناوری با میراث های فکری مادی، فکری، نهادی و فرهنگی بسیار متراکمی از گذشته روبرو می باشد که بایستی برای ورود به دنیای جدید با آن ها تعیین تکلیف تاریخی بنماید. چرا که در برابر این رشد عظیم دانش و فن، انسان ها با ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و همچنین با اشکال مختلفی از فرهنگ ، سنت و نهاد فکری کهن چون مذهب روبرو می باشند. در این میان مذهب را نبایستی صرفا یک امر اعتقادی صرف در نظر گرفت. چرا که اصولا در شرایط فقر مادی، فقر فرهنگی، ناامنی و ناتوانی های زیستی انسان، اصولا مذهب به  عنوان پناهگاه معنایی و نهادی، بازتولید و تقویت می گردد. پس رنسانس امروز بایستی همانند رنسانس گذشته که با مذهب و کلیسا مرزبندی ایجاد کرد؛ با شرایط مادی و فرهنگی بازتولید اشکال کهن تسویه حساب نماید. یعنی ایجاد شرایطی که انسان برای امنیت، معنا، همبستگی و آینده خود نیاز به تکیه بر اشکال تاریخی و اقتدارهای گذشته نداشته باشد. بنابراین رنسانس امروز به یک تسویه حساب چند لایه نیاز دارد تا بتواند از موانع شکل گیری رابطه نوین میان انسان، جامعه، فرهنگ، فناوری و طبیعت گذر کند. پس اگر در رنسانس گذشته انسان با یک جهان تاریخی مسلط روبرو بوده؛ اکنون همزمان با بقایای چندین دورۀ تاریخی و همچنین با تضادهای درونی جهان مدرن کنونی مواجه می باشد. البته در این تسویه حساب هدف زدودن یا حذف مذهب نیست، بلکه ایجاد شرایطی است که مذهب از مناسبات سلطه فاصله گرفته؛ و انسان بدون وابستگی اجباری به ساختارهای اقتدارهای تاریخی ، به رهایی و آزادی واقعی دست یابد.

یکی از چالش های اساسی رنسانس نوین، مواجهه با اشکالی از ایمان و باورهای دینی می باشد که بر موهومات، تفسیرهای غیرقابل آزمون و معانی مطلق و غیرقابل تغییر استوار می باشند. زیرا هنگامی که باور دینی یا غیر دینی به چارچوبی بسته تبدیل گردد؛ و انسان را از بازاندیشی، پرسشگری و پذیرش تغییرات تاریخی بازدارد؛ گذشته ضمن باقی ماندن در حافظه فرهنگی، به معیاری ثابت برای تفسیر حال و آینده مبدل می شود. پس گسست از مطلق سازی معنا و تبدیل آن به حقیقتی فرا تاریخی امری ضروری بوده؛ و رنسانس نوین بایستی از جزم مذهبی و غیرمذهبی فاصله گرفته؛ و در جهت بازسازی مداوم معنا با تکیه بر تجربۀ تاریخی و انباشت آگاهی انسانی گام بردارد. در این میان انباشت آگاهی می تواند با جا به جایی مرزهای ادراک تاریخی به زدودن توهمات و پندارهای گذشته تاریخی  روی آورد. پس رنسانس جدید بایستی با نهادینه کردن آگاهی انتقادی، انسان را قادر سازد تا باورها و معانی خود را در برابر تجارب، شناخت و تغییرات تاریخی بازآزمایی نماید. بنابراین بازسازی آزادانۀ معنا در افق تاریخی بایستی جایگزین معانی تغییر ناپذیر دینی و غیر دینی گردد. بدین معنی که با گریز از هرگونه جزم گرایی، بتواند میراث گذشته را در پرتو نیازها، شناخت و امکانات تاریخی جدید بازخوانی و تمامی آن هایی که مانع تحول و تکامل تاریخی می باشند؛ در خود حل نماید.

نتیجه اینکه: اکنون جهان با توان فناورانه، ارتباطی و ظرفیت تولید اجتماعی نوین، به مرحلۀ تازه ای از روابط و مناسبات اجتماعی پا گذاشته است؛ ولی بخش بزرگی از ساختارهای اجتماعی هنوز در زمان گذشته عمل می کنند. براین اساس، جهان امروز به یک رنسانس تاریخی دیگری نیاز دارد که بایستی شیوه فهم انسان را از خود، جامعه، قدرت، مالکیت، فناوری و آینده دگرگون سازد. رنسانس های تاریخی اصولا در گسست از تناقض های میان بنیان های مادی نوین و مناسبات فکری و نهادی گذشته نمود یافته؛ و به بازتعریف مناسباتی که زندگی انسان ها بر اساس آن شکل گرفته روی می آورند. رنسانس گذشته با گذر از زمینه های مادی و فکری قرون وسطایی، بر تضاد بین بنیان های مادی در حال رشد و بالیدن؛ و قالب های فکری و نهادی مسلط خط بطلان کشید. اما رنسانس جدید در مقیاسی کاملا متفاوت با تکیه بر فناوری های اطلاعاتی، هوش مصنوعی، اتوماسیون، گسترش دامنۀ ارتباطات لحظه ای، دانش و پردازش عظیم اطلاعات از مرز های پیشین بنیان های مادی و فکری گذر کرده؛ و بسوی مرزهای نوین زیستی در حرکت می باشد. پس از نظر زمان مندی تاریخی هر رنسانس زمانی پدیدار می گردد که زمان مادی جامعه از زمان فکری و نهادی آن پیشی گرفته باشد. با این نگاه رنسانس امروز ضمن چالش پذیری از دگم ها و سنت های کهن، بایستی تلاش اساسی خود را رهایی از مناسباتی قرار دهد که با وجود گسترش عظیم امکانات مادی و فناورانه، همچنان زندگی را بر پایۀ سلطه، رقابت های حذفی، انباشت لجام گسیخته و ناامنی تداوم می بخشند. بنابراین رنسانس تاریخی یک دگرگونی بنیادین رابطۀ انسان با میراث گذشته، امکانات حال و نگاه واقع بینانه به امکان های آینده می باشد.در این میان در رنسانس جدید انسان برای گذر از چالش های جزم گرایی  دینی و غیر دینی بایستی شرایطی را ایجاد کند که بتواند معنا، اخلاق، همبستگی و امنیت خود را بدون وابستگی اجباری به ساختارهای اقتدار تاریخی با درک و شناخت آگاهانه برقرار سازد.


             اسماعیل  رضایی

              12:10:2026

                         


 


۱۴۰۵ مهر ۱۲, یکشنبه

 

     تعقل و تخیل


انسان تحت تاثیر محسوسات به اندیشه می نشیند؛ و به سوی انتخاب گام بر می دارد. تخیل از خلال اندیشه به انسان برای انتخاب مدد می رساند. پس انسان در جهان مادی و محیط پیرامون خود با محسوسات و تجربه روبرو می باشد که این داده های حسی در ذهن پردازش شده؛ و به ادراک، پرسش و اندیشه برای انتخاب گذر می کند. تخیل نیز بعد از شکل گیری اندیشه امکانات مختلف انتخاب را پیش روی انسان قرار می دهد. پس در این زنجیرۀ از ادراک تا انتخاب، تخیل نقش واسطه ای را برای امکان انتخاب بازی می کند. بعد از شکل گیری اندیشه، در مراحل بالاتر و بعد تر تخیل می تواند روی آن اثر بگذارد.بدین مضمون که در تاثیر محسوسات و تعقل انسان پیرامون آن ها، تخیل می تواند اندیشه را برانگیزد و در سطحی دیگر محرک اندیشۀ بعدی گردد. بنابراین محرک نخستین عقل،محسوسات و تجربۀ جهان پیرامون هستند که به اندیشه ورزی منتهی شده؛ و تخیل را محرک هستند. تخیل با فراهم ساختن امکان تازه، اندیشه و عقل را به مراحل بالاتری از پویایی و شناخت رهنمون می شوند. براین اساس، نادیده گرفتن پیوند دیالکتیکی بین عقل، اندیشه و تخیل، تجربه را از فرایند شناختی دور می سازد.

اینکه برخی ها می پندارند که آزادی قبل از معنای سیاسی و اجتماعی، در ژرفای ذهن انسان شکل می گیرد را بایستی یک ادعای جسورانه دانست که فاقد مبنای علمی می باشد. ضمن اینکه اعتقاد بر این که تخیل راهگشای صرف برای آزادی است نیز از پندارهای ذهنی تبعیت می کند. چرا که پیش شرط آزادی به شرایط واقعی و مناسبات مادی وابسته بوده؛ و نمی تواند به صورت یک حقیقت در ژرفای ذهن انسان وجود داشته باشد. ساختن تصویر آزادی تخیلی، نمی تواند در فرایند زندگی مادی، مناسبات اجتماعی و توانایی انتخاب و همچنین تاثیر موثر انسان بر سرنوشت خویش، شکل تاریخی پیدا کند. پس تخیل نمی تواند منشاء مستقل آزادی باشد؛ بلکه از تجارب و مناسبات واقعی جامعه و انسان تغذیه کرده؛ و قادر می شود امکان تازه ای را در برابر انسان قرار دهد. پس تصور اینکه آزادی ابتدای امر در ذهن انسان وجود داشته و سپس به جامعه منتقل می شود؛ تصور درستی به نظر نمی رسد. چرا که آزادی در متن مناسبات مادی و اجتماعی مفهوم و تحقق خود را پیدا کرده؛ و آگاهی محصول همین تجربۀ تاریخی می باشد. در بستر آگاهی های جمعی، تخیل امکان های فراروی از وضعیت موجود را فراهم ساخته؛ و عمل اجتماعی امکان یا عدم امکان آن را در واقعیت به آزمون می گذارد. بنابراین، همانطوری که تخیل نمی تواند مستقل از اندیشه و تجربه حقیقت تولید کند؛ قادر نیست مستقل از مادیت اجتماعی و تاریخی آزادی تولید نماید.

اگر شناخت از منظر مادی و فرایندی بررسی و تبیین شود؛ نمی توان تخیل را حلقۀ واسط بین حس و فهم تلقی کرد. چرا که در این صورت برای تخیل نقشی مقدم و واسطه ای قائل شده که با واقعیت همخوانی ندارند. اصولا محسوسات، پایۀ مواجهۀ انسان با جهان می باشند.در پس آن تعقل و اندیشه دریافت ها را پردازش کرده؛ و فرایند شناخت را شکل می دهند. بعد از شکل گیری شناخت، تخیل با بازترکیب و گسترش فهمیده ها، امکان های تازه ای را در برابر اندیشه و برای غنای شناخت قرار می دهد. پس تخیل را می توان به عنوان عنصر کمال بخش شناخت قلمداد کرد؛ ولی نمیتوان آن را واسطۀ بین حس و فهم دانست. بنابراین، شناخت از فرآیند تعقل و اندیشه برخاسته؛ و تخیل با گسترش افق های آن، در غنای شناخت و تجربۀ زیسته نقش اساسی را بازی می کند. براین اساس، هر چه قدر تخیل از تجربه و شناخت فاصله گیرد؛ بسوی توهم و پندار سوق می یابد؛ ولی اگر با تعقل، شناخت و تجربه عمیق تر پیوند بخورد؛ ظرفیت بالاتری برای گشودن امکانات واقعی پیدا می کند. با این تفاصیل، تخیل فقط محصول فردی ذهن نیست؛ بلکه درون مناسبات مادی و اجتماعی شکل گرفته؛ و از آن ها تاثیر می پذیرفته و بر آن ها تاثیر می گذارد.

در بررسی حقیقت یابی تخیل باید گفت که تخیل در چارچوب مادی و نهادی هر جامعه، در شکل گیری افق معنایی شرکت کرده، و انسان با تمسک بدان واقعیت را می فهمد. در جامعه، معیار تشخیص حقیقت، واقعیت و حتی امر عقلانی در پیوند با شرایط تاریخی و مادی قابل بحث و تبیین هستند. این معیار ها صرفا ساخته تخیل نبوده؛ بلکه حاصل تعامل پیچیدۀ واقعیت مادی، تجربه، عقل، نهادها، زبان و تخیل اجتماعی هستند. از این منظر می توان گفت؛ از آنجایی که تخیل پیوندی تنگاتنگ با بنیان های مادی حیات جمعی دارد؛ در چارچوب نظام های اقتصادی و اجتماعی گوناگون، در تعبیر و تفسیر حس و فهم خود را نشان می دهد. در این فرایند ساختارهای مسلط بسوی تثبیت و تحکیم مناسبات موجود و شکل دهی هویت اجتماعی روی آورده؛ و تلاش می ورزد تا معیارها و مقیاس های تشخیص حقیقت و واقعیت را برای حمایت از همان ساختار غالب تبیین و بازتولید نماید. در این فرایند که تخیل اجتماعی تحت تاثیر ساختار مسلط قرار دارد، رهایی جامعه و انسان تنها با تخیل کردن جهانی دیگر قابل تحقق نیست؛ بلکه نیازمند دگرگونی بنیان های مادی است که عموما در محدود کردن دامنۀ فهم و تخیل نقش دارند؛ می باشد. برخی ها تخیل را با امید پیوند زده و با تبدیل تخیل به منبع امید، تفکر و اندیشه را از پویایی و تغییر به سوی ایستایی و انجماد سوق می دهند.

امید اگر بر عدم قطعیت حیات* و ناتوانی انسان در تعیین آینده تکیه کند؛ جای شناخت و کنش را گرفته؛ و با دور شدن انسان از شناخت، شرایط موجود و تغییر آن ها، بسوی آینده ای نامعلوم گام برمی دارد. زمانی که تخیل به منبع امید مبدل شود؛ آن را از نیروی گشایندۀ امکان دور کرده؛ و به پناهگاهی ذهنی با ناتوانی عملی تبدیل می کند. نگاهی انتزاعی به امید، پیوند آن را با توانایی شناخت و تغییر واقعیت گسسته؛ و از توانایی انسان برای شناخت امکانات واقعی و چگونگی بالفعل کردن آن ها دور می شود . پس تخیل سرچشمه امید نیست؛ زیرا تخیل در پیوند با تعقل و شناخت میتواند امکان های واقعی بیافریند.در حالی که امید آینده ای نامطمئن و تعیّن نیافته را با خود دارد. هنگامی که انسان ناتوانی خویش در ایجاد آینده ای بهتر و مطلوب تر را سعی می کند با پناه بردن به امید جبران کند؛ تخیل را از نیروی شناختی و امکان آفرینی خود تهی ساخته؛ و به امری ذهنی و پنداری مبدل می سازد. این همان منطق پندار گونه ای است که ناتوانی انسان را با وعده های آینده جبران می نماید.منطقی که به جای انگیزه و حرکت به سوی تغییر، جامعه را در انتظار، سکون و انفعال نگه می دارد. بنابراین آنچه که رهایی بخش انسان از عدم قطعیت حیات است؛ امید نیست؛ بلکه شناخت امکان های واقعی و تبدیل آن به عمل تاریخی برای تغییرات لازم می باشد.

نقطه عزیمت تخیل خلاق، تخیل منفعل و خیالپردازی را بایستی در مواجهۀ انسان با واقعیت های محیطی و پردازش عقلانی آن ها جستجو کرد. وقتی که تخیل بتواند از شناخت، امکان های تازه و قابل تحقق ایجاد کرده؛ و به باز تولید اندیشه و عمل روی آورد؛ تخیل خلاق شکل می گیرد. در مقابل ، اگر تخیل از واقعیت های حاصل اندیشه و تعقل بگسلد؛ به سوی خیال پردازی، توهم و پندار سوق می یابد که روند انفعالی در پیش گرفته؛ و قادر به تبدیل شناخت به امکان و کنش نمی باشد. پس تخیل، چه خلاق و چه منفعل، ریشه در اندیشه ورزی و تعقل پیرامون واقعیت های محیطی دارند. تخیل خلاق با عبور از شناخت واقعیت گذر کرده؛ و بسوی تغییر و امکان های تازه گام برمی دارد. ولی تخیل منفعل با بازتولید و بازنمایی وضعیت موجود متوقف شده؛ و با گسستن از واقعیت های حاصل اندیشه و تعقل، بسوی خیال پردازی و توهم سوق می یابد. با فاصله گرفتن تخیل از بسترهای مادی و اجتماعی خویش، بسوی انتزاع و تجرید گام بر داشته؛ و به نمودی سترون و ایستا مبدل می گردد. زیرا با گسستن از بنیان های مادی خویش قادر به تولید امکان تاریخی نبوده؛ و بسوی بازتولید تصاویر ذهنی خارج از تجربه و واقعیت روی می آورد. اصولا تخیل انتزاعی به دلیل نداشتن پیوند با تجارب، مناسبات اجتماعی و روابط علّی، نمی تواند به نیروی تغییر تبدیل شود.

در بررسی تخیل خلاق و منفعل بایستی به تاثیر مناسبات طبقاتی در شکل گیری نظریه های اجتماعی توجه جدی مبذول داشت. چرا که اصولا نظریه در خلاء تولید نشده؛ و در شرایط تاریخی، اقتصادی و اجتماعی معینی توسط نظریه پردازان نمود می یابد. براین اساس، در ساختار طبقاتی تخیل ظاهرا آینده نگر است؛ ولی افق تاریخی آن از حدود وضعیت موجود فراتر نمی رود. بنابراین نظریه هایی که در چارچوب مناسبات بورژوایی تولید می شوند؛ ناگزیر تحت تاثیر افق های مادی و طبقاتی جامعه قرار گرفته؛ و منطقا تخیل اجتماعی نیز پیرامون محدودۀ سلطۀ طبقاتی شکل می گیرد. براین اساس برای بررسی تخیل خلاق و منفعل بایستی مناسبات تاریخی و طبقاتی را نیز تبیین و تحلیل کرد. پس برای آزادی و رهایی، گسستن تخیل از افق های بسته سلطۀ طبقاتی امری ضروری می باشد. بنابراین روشنفکر و اندیشه ورزی که با استناد به نظریه های تئوریسین های بورژوازی به تبیین و تحلیل های مسائل اجتماعی مبادرت می کنند، بایستی هستۀ مرکزی تحلیل های خود را پیرامون حصار افق های تحمیل شدۀ سلطه طبقاتی برای آزادی و رهایی قرار دهند. درک و گرایش این افق دید بایستی با زمان تاریخی در آمیزد تا قادر به فهم و شناخت تغییرات مادی و ضرورت های تاریخی گردد.زیرا تخیلی که از زمانمندی تاریخی می گریزد؛ به گذشته رجعت می کند و با جدا شدن از واقعیت های تاریخی بسوی انتزاع و انجماد سوق می یابد.

تخیل امکان های تحقق رویا را فراهم ساخته؛ و حقیقت را در پس این امکان ها با واقعیت و علت های مادی آشکار می سازد. در این میان اگر امکان تخیلی بتواند از آزمون واقعیت گذر کند؛ رویا می تواند به امکان تاریخی مبدل شود؛ در غیر این صورت به صورت رویا و پندار باقی می ماند.بنابراین بایستی بین رویا، تخیل، امکان و حقیقت تمایز قائل شد. زیرا رویا بیان خواست و تمنایی است که هنوز تحقق نیافته و یا امکان تحقق آن برای انسان روشن نشده است.اگرچه تخیل قادر است برای یک تمنای درونی شده راه ها و امکان های مختلفی را ارائه نماید؛ ولی این راه ها برای تبدیل شدن به یک امکان واقعی نیاز به تعقل، تجربه و شناخت شرایط مادی دارند. در این میان اگر امکان های تخیلی با شرایط واقعی، روابط علّی و توانایی های محیطی سازگار باشند؛ از محدودۀ رویا گذر کرده و به افق های امکان واقعی مبدل می شوند؛ و گرنه تخیل همچنان در چارچوب رویا باقی می ماند. البته تحقق رویا با زمان تاریخی پیوندی تنگاتنگ دارد. بدین مضمون که یک رویا ممکن است در زمان کنونی امکان تحقق نداشته باشد؛ ولی با تغییر شرایط مادی و تاریخی به امکان واقعی مبدل شود. پس زمانمندی تاریخی تخیل می تواند تشخیص دهد که یک رویا صرفا تمنای ذهنی است یا اینکه در دل تغییرات مادی و تاریخی امکان تحقق آن ممکن می باشد. بنابراین تخیل زمانی از رویا گذر می کند که به کشف امکان نائل آمده؛ و این امکان را با پیوند به حقیقت در واقعیت تاریخی قابل تحقق سازد.

نتیجه اینکه: همانگونه که محسوسات تفکر و اندیشه را محرک هستند؛ توقف در بارزه های گذشتۀ تاریخی، اندیشه را عقیم و امکان های تخیل را در پندار و توهم متوقف می سازند.پس تخیل امکان را فراهم ساخته؛ و عقل با آزمودن امکان، نقش تشخیص و جهت یابی آن را به عهده می گیرد. بین اندیشه و تخیل یک رابطۀ دیالکتیکی برقرار است؛ یعنی اینکه تخیل در فرایند شناخت می تواند هم پیامد اندیشه باشد؛ و هم در سطحی دیگر محرک اندیشه بعدی گردد. از این منظر، تخیل از نظر منشاء شناختی، تابع جهان واقعی و تجربۀ انسانی بوده؛ و از نظر نقش تکاملی شناخت می تواند نقش فعال و مولد را نیز بازی نماید. بنابراین اگر تخیل از اندیشه منفک شود؛ به خیال پردازی و امکان های نا آزموده همراه می گردد. در این روند دیالکتیکی اندیشه و تخیل، هر تجربۀ تازه می تواند محسوسات جدیدی را ایجاد کرده؛ و این چرخه را در سطحی بالاتر دوباره آغاز کند. بنابراین پویایی اندیشه تنها از انباشت تجربه حاصل نمی آید؛ بلکه از بازگشت مداوم تخیل به اندیشه و اندیشه به واقعیت به دست می آید. در مسیر شناخت از منظر مادی و فرایندی، تخیل را نمی توان حلقۀ واسط بین حس و فهم تلقی کرد. همانطوری که نمی توان تخیل را منبع امید دانست. زیرا در شرایطی که امکان عمل و تغییر واقعی وجود ندارد؛ پیوند تخیل به منبع امید واقعیت نداشته؛ و کارکردی صرف ایدئولوژیک به خود می گیرد. فرایندی که بسترهای خیال پردازی و توهمات را تدارک دیده؛ و با گسسته شدن تخیل از واقعیت، اندیشه و تعقل روندی انفعالی در پیش می گیرند. تخیل منفعل عموما نمودی واپسگرا داشته و تحت تاثیر اندیشه و آرای اندیشه ورزان گذشته به ویژه تئوریسین های بورژوازی قرار دارند. براین اساس روند انتزاعی در پیش گرفته؛ و از امکان های ریشه دار در مسیر تحقق تاریخی فاصله می گیرند. پس تخیل انتزاعی، تخیلی عقیم بوده؛ و قادر به شناخت و تغییر واقعیت نبوده؛ و بین پندار و توهم سرگردان می باشد. براین اساس اگر تخیل از زمانمندی تاریخی فاصله گیرد؛ به بازسازی و تکرار گذشته گرفتار آمده؛ و به ایستایی و انجماد گرفتار می شود.


اسماعیل رضایی

04:10:2026

_____________________

*برای اطلاع بیشتر می توانید به مقالۀ اینجانب با عنوان«امید و قطعیت حیات» در آرشیو سایت عصر نو مراجعه کنید.

۱۴۰۵ مهر ۶, دوشنبه

 

 استراتژی و تاکتیک


استراتژی که با تعیین جهت عمومی حرکت برای رسیدن از وضعیت موجود به وضعیتی مطلوب، با توجه به امکانات، موانع، تضادها و زمان تاریخی مفهوم می یابد؛ اصولا وضعیت حرکتی، تغییرات تاریخی و ضروری، نیروهای موثر تغییر، تضاد اصلی و فرعی،موانع تغییر مسیر، بازه زمانی و مراحل حرکتی و چگونگی انباشت نیرو و ظرفیت اجتماعی را در خود جای داده است. ولی تاکتیک، انتخاب و اجرای اقدام مشخص در یک موقعیت مشخص برای پیشبرد استراتژی می باشد. مفهومی که عموما ورود به یک جنبش، ایجاد ائتلاف، مطالبه محوری، تمرکز نیرو و تک و پاتک برای پیشبرد یک جنبش را با خود  دارد. پس استراتژی با جهت و زمان تاریخی حرکت پیوند دارد؛ در حالی که تاکتیک با شیوه حرکت در یک موقعیت معین ارتباط پیدا می کند. استراتژی در پیوند با تاکتیک روند دیالکتیکی را در پیش گرفته و از تجرید و انتزاع فاصله می گیرد. در حالی که تاکتیک بدون استراتژی به روزمرگی دچار می شود. تاکتیک زدگی یک از بارزه های نامطلوب در جنبش های اجتماعی می باشد که عموما در آن رخدادهای روزمره با ضرورت های تاریخی اشتباه گرفته می شوند. وضعیتی که در آن جریان های سیاسی تمام انرژی خود را در بحران های سیاسی از دست داده و با اتخاذ تاکتیک های مختلف برای پیشبرد امر مبارزه قادر به هیچ تغییری در موازنه تاریخی نیستند. استراتژی نیز اگر به صورت یک الگوی ثابت و از پیش تعیین شده تبدیل شود؛ روند تحولات تاریخی، فناوری جدید،تغییر ساختار طبقاتی، و پیدایش نیروهای جدید اجتماعی را از نظر دور می دارد. در واقع امر، استراتژی با زمان تاریخی و تاکتیک با زمان موقعیتی مشخص می شوند. تاکتیک با زمان و شرایط تاریخی همراه است و استراتژی با واقع گرایی، جهت گیری و زمان تاریخی، ظرفیت سازی برای پیشبرد امر مبارزه و نقد و اصلاح قابل بررسی می باشد.

اصولا استراتژی هنر تشخیص مسیر تحول تاریخی است؛ و تاکتیک هنر تبدیل این روند تحولی به کنش هایی موثر در شرایط و زمان مشخص می باشد. براین اساس در ضعف تئوریک عموما تاکتیک جای استراتژی را گرفته، و ضعف درک و فهم تحولات تاریخی با جدا شدن استراتژی از زمان تاریخی خود، به وضوح خود را نشان می دهد.اکنون در عصر دیجیتال با سرعت تغییر، مقیاس های کنش و بازخورد آن را چنان کاهش داده که مرز سنتی استراتژی و تاکتیک دیگر کارآیی سابق را ندارند. چرا که اکنون برخلاف الگوهای کلاسیک که مرز بین استراتژی و تاکتیک کاملا مشخص بود؛ در فضای دیجیتالی رخدادها و واکنش ها از سرعت بی سابقه ای برخوردار شده اند که ممکن است یک اقدام تاکتیکی کارکرد استراتژیک پیدا کرده؛ و یا امکان دارد که یک استراتژی توسط بسیاری از کنش های کوچک و پراکنده خود را نشان دهد. اکنون در فضای دیجیتال بسیاری از مفروضات اجتماعی گذشته چون سازمان،نوع ارتباطات،تولید و توزیع اطلاعات و طبقات اجتماعی که ار ساختار پایدارتری برخوردار بودند؛ تغییر ماهوی پیدا کرده؛ به طوری که یک کنش کوچک ممکن است در مدت کوتاهی به یک پدیده جمعی تبدیل شده؛ و رفتار کنشگران را تحت تاثیر قرار دهد. در این صورت تاکتیک می تواند خودش به تولید استراتژی منجر شده؛ و این هم پوشانی در عصر دیجیتال، رابطۀ سنتی سلسله مراتبی استراتژی و تاکتیک را به رابطه ای پویا و تا حدودی هم پوشان مبدل ساخته است. البته این هم پوشانی نبایستی به یکسان شدن آنها فهم شود؛ چرا که استراتژی جهت حرکت، و تاکتیک کنش آن را تعیین می کند.

در نقد چپ پیرامون استراتژی و تاکتیک، بایستی به نوعی از تاکتیک زدگی دیجیتالی اشاره کرد. زیرا در عصر دیجیتال، با شبکه های اجتماعی، امکان بسیج سریع ممکن گردیده که ممکن است این توهم را ایجاد کند که خود قدرت بسیج می تواند استراتژی باشد. در حالی که بسیج، حتی اگر بسیار گسترده باشد هم نمی تواند به عنوان یک استراتژی متحول گردد. اکنون سرعت رشد فناوری، زمان اجتماعی را فشرده کرده که با نظریه های سیاسی که هنوز اندیشه و عادت زمان دیگری را یدک می کشند؛ نمی توانند با زمان تاریخی همراه گردند. فرایندی که در آن کنش و ظرفیت اجتماعی، آگاهی و سازمان قادر نخواهند بود امکان و اعتماد لازم را برای کنش فردا فراهم ساخته؛ و عموما به صورت یک موج لحظه ای خود را نشان می دهند. استراتژی در مدل کلاسیک با جهت تاریخی، افق متحول و ظرفیت سازی های نوین همراه بوده؛ در حالی که تاکتیک اصولا با کنش های موقعیتی، آزمون مداوم و بازخورد تاکتیکی برای اصلاح و بهبود استراتژی نمود می یابد. بنابراین، با توجه به اینکه زمان واکنش در عصر دیجیتال کوتاه شده؛گردش اطلاعات سرعت گرفته؛ هر کنش اجتماعی ممکن است بازخوردی فوری بر کنش بعدی به جای گذاشته که برای استراتژی و تاکتیک تعریفی نو را مطالبه می کند. پس استراتژی و تاکتیک را نبایستی مانند یک نقشه و راه ثابت و تک محور برای همیشه در نظر گرفت؛ بلکه بایستی به عنوان سیستمی یادگیرنده همواره در حال تحول مد نظر قرار گیرند.

اختلاط استراتژی و تاکتیک نه تنها در ضعف نظری جریان های سیاسی خود را نشان می دهد؛ بلکه ساختار طبقاتی نیز می تواند آن ها را تولید و بازتولید نماید. چرا که ساختار طبقاتی معمولا مجموعه ای از سنت های نهادینه شده، باورهای تثبیت شده، الگوهای انتخاباتی، عادات سیاسی و سازوکارهای القا عمومی میباشد که هنگام بحران ها و نابسامانی های اجتماعی به صورت ناگهانی و برای توازن اجتماعی خود را نشان می دهند. در چنین وضعیتی، استراتژی و تاکتیک در کنش هایی به کار گرفته می شوند که با ضرورت های واقعی بحران ارتباطی ندارند. پس یک تاکتیک انتخاباتی، ائتلاف، تغییر دولت، اصلاح قانون و... ممکن است ظاهری عقلانی داشته باشند؛ولی با ضرورت تاریخی بحران همراه نبوده؛ و از علت تولید بحران غافل شوند. وقتی بین کنش سیاسی و ضرورت تاریخی گسست ایجاد می شود؛ استراتژی و تاکتیک از تحول تاریخی فاصله گرفته؛ و به ابزاری برای مدیریت نوسانات ساختار غالب مبدل می شوند. روندی که در آن بحران های اجتماعی به جای تولید آگاهی های تاریخی، به کنش های مقطعی تبدیل شده، و جامعه را در تجارب بحران های مداوم فرو می برند. پس نیروهای چپ صرفا نیازمند اتخاذ بهترین تاکتیک مبارزاتی نیستند؛ بلکه نیازمند بازسازی پیوند بین استراتژی، تاکتیک و زمان تاریخی می باشند. چپ اکنون به دلیل ضعف جدی نظری، دچار یک ضعف تاکتیکی ناشی از عدم توجه به زمان تاریخی در اثر روزمرگی سیاسی و گذشته نگری می باشد که وی را از حرکت به سوی اهداف واقعی مبارزاتی دور ساخته است.

بنابراین گذشته نگری چپ، با از دست دادن زمان تاریخی و همراه شدن با روزمرگی سیاسی، به همپوشانی استراتژی و تاکتیک روی آورده که موجب پراکندگی کنش، ناتوانی در نهادسازی و عدم انباشت آگاهی و تجربه گردیده است.وقتی که چپ نتواند آگاهی را در مسیر انباشت قدرت اجتماعی و تاریخی بکار گیرد؛ قادر به سازماندهی، نهادسازی و ظرفیت اجتماعی برای تغییرات ساختاری نخواهد بود. پس آنچه که امروز ممکن است چپ را از زمان تاریخی و ضرورت های نوین دور سازد؛ روزمرگی سیاسی و نگاه ایستا به گذشته می باشد. این گسست ضمن هم پوشانی استراتژی و تاکتیک، کنش های سیاسی را به واکنش های مقطعی مبدل ساخته است. روندی که به گسست نسلی، ناتوانی در سازماندهی نیروها و نهادسازی های لازم منجر شده؛ و توان و پتانسیل آگاهی های انباشته شدۀ اجتماعی در چرخۀ روزمرگی سیاسی را مستهلک ساخته است. بنابراین از عوارض سوء روزمرگی سیاسی و نگاه ایستا به گذشتۀ چپ، پتانسیل چپ را برای ایجاد ظرفیت های جمعی و دگرگونی ساختاری تحلیل برده؛ و در تبدیل آگاهی به سازمانیافتگی، نهادسازی و تبدیل این دو به عامل نیروی تاریخی تغییر ناتوان گردیده است. بر این اساس، چپی که زمان تاریخی را نادیده بگیرد؛ حتی اگر گذشته را به خوبی بشناسد؛ قادر به ساختن آینده نخواهد بود.

اکنون همپوشانی استراتژی و تاکتیک، ضمن ایجاد بی نظمی در کنش های سیاسی، افق تاریخی روندهای جاری کنونی را نیز جا به جا کرده اند. چرا که زمانی که تاکتیک جای استراتژی را بگیرد؛ جریان سیاسی دورنمای تاریخی خود را از دست داده؛ و به دنبال راه حل های در دسترس و تجربه شده و آشنا حرکت می کند. مثلا اگر جریان های چپ، نئولیبرالیسم را به معنای فرسودگی مرحله ای از تحول تاریخی سرمایه داری فهم نکنند؛ برای پاسخ به بحران های کنونی به دنبال احیای اشکال پیشین از جمله لیبرالیسم و دولت رفاه سوق می یابند که در تعمیق بحران نقش برجسته ای را بازی می کنند. پس همپوشانی استراتژی و تاکتیک ضمن مخدوش کردن جهت گیری تاریخی، جریان های سیاسی را نیز به جای اینکه بر اساس تغییرات مادی و نیازهای نوین برای ساختن آینده گام بردارند؛ به سازوکارهای سپری شدۀ گذشته پناه می برند. ولی مسالۀ امروز یافتن صورت های نوین مناسبات اجتماعی، مالکیت، مشارکت و دموکراسی با شرایط مادی جدید و گذر از سازوکارهای تجربه شدۀ گذشته می باشد. پس معیار استراتژی و تاکتیک تنها آرام کردن بحران ها نیست؛ بلکه بایستی از درون بحران ها، ظرفیت و مناسبات لازم برای مراحل بعدی تاریخی را ایجاد نماید. چرا که اگر استراتژی از زمان مندی تاریخی خود فاصله گیرد؛ به نوعی از بازسازی گذشته در شرایط جدید مبدل می شود.

در انجماد استراتژی، تاکتیک نیز در یک پراتیک عقیم شده به تکرار گذشته روی آورده که ضمن ناتوانی در تولید تجربه و شناخت، نظریه را نیز تدریجا از واقعیت منفک می سازد. یعنی نظریه قادر نخواهد بود تاریخ را به صورت روندی زنده و دگرگون کنندۀ واقعیت ببیند. این تاریخ گرایی ایستا، اگرچه ممکن است همواره از انقلاب، طبقه، سرمایه و مبارزۀ تاریخی سخن بگوید؛ ولی قادر به تغییرات مادی و اجتماعی زمان تاریخی در نظریه و پراتیک خود نخواهد بود. در نتیجه با فاصله گرفتن نظریه از واقعیت مادی و اجتماعی زمان خود، به صورت نظریه پردازی های انتزاعی، فاقد تاریخ و هویت تاریخی سوق می یابد. پس یکی از بحران های نظری و عملی چپ معاصر را بایستی در جدایی استراتژی از زمان تاریخی، و به تبع آن عقیم شدن پراتیک و بی تاریخی نظریه دانست. بدین مضمون که فرد ممکن است همواره دربارۀ گذشتۀ تاریخی سخن بگوید؛ ولی قادر نباشد تاریخ را به صورت روندی زنده و متحول کننده واقعیت درک و فهم کند. پس یکی از عوارض سوء جدایی استراتژی از زمانمندی تاریخی این است که جهت تحولات آینده نامعلوم و در الگوهای گذشته جای خوش می کند. بنابراین، در شرایط پویایی تاریخی، استراتژی و تاکتیک با یک رابطۀ دیالکتیکی یکدیگر را تقویت، اصلاح و غنا می بخشند. ولی در ایستایی و انجماد، استراتژی و تاکتیک با یک رابطۀ معکوس از یک همسویی زنده و هدفمند دور می شوند.

در وضعیت انجماد تاریخی، استراتژی و تاکتیک ممکن است در کنار یکدیگر قرار گیرند؛ ولی یکدیگر را در همان وضعیت ایستا بازتولید کرده؛ و از تحول تاریخی فاصله گیرند. فرایندی که با به حاشیه بردن اهداف انسانی که صرفا در فرایند تحول واقعی مناسبات اجتماعی، اقتصادی و انسانی نه انتزاعی قابل تحقق هستند؛ استراتژی و تاکتیک را از یک افق زنده و پویا به یک تصویر ذهنی و ایدئولوژیک مبدل می سازد. پس استراتژی و تاکتیک اگر از حامل تاریخی خود باز بمانند؛ به عوامل ضد تاریخ تبدیل شده؛ و با باز تولید اشکال گذشته، امکان دستیابی به اهداف و آرمان های انسانی را از افق کنش های انسانی دور می نمایند. نمونه ای از دریافت وارونه از رابطۀ استراتژی و تاکتیک را می توان به وضوح در سیاست های آمریکا در قبال ایران مشاهده کرد. آمریکا با مجموعه ای از فشارهای اقتصادی و تهدید و اقدام نظامی بر علیه ایران بدون داشتن یک افق روشن و متناسب با شرایط تاریخی حرکت کرده و می کند. این تکثر تاکتیکی جای خالی استراتژی را پر کرده؛ و هر اقدامی بدون داشتن یک وضعیت سیاسی پایدار و متفاوت به عنوان مسیر حل بحران معرفی می شوند. در حالی که اصولا استراتژی از انباشت تاکتیک ها نشات نگرفته؛ و زمانی با استراتژی پیوند می خورد که بتواند بخشی از مسیر تحول به سوی یک وضعیت تاریخی را در خود جای دهد. و آمریکا با نداشتن یک استراتژی مشخص در قبال ایران با به کار گیری تمامی توان اقتصادی و نظامی خود، از جهت حرکت استراتژیک خود بازمانده؛ و صرفا به تولید واکنش های متوالی روی آورده است.

نتیجه اینکه: استراتژی و تاکتیک دو مفهوم مهم در امر مبارزاتی می باشند که به کارگیری واقع و بر بستر تاریخی می توانند در پیشبرد اهداف مبارزاتی نقش عمده و اصلی را بازی کنند. استراتژی با مفهوم اهداف بزرگ و بلند مدت، مسیر هدف، منابع مورد لزوم و الویت های مبارزاتی را تعیین می کند. در مقابل تاکتیک با شیوه های اجرایی کوتاه مدت، مشخص،موقعیت زمانی، ابزارهای پیشبرد اهداف و عرصه های مبارزاتی مفهوم یافته؛ و با موقعیت محوری خود از سرعت تغییر بالایی برخوردار می باشد. استراتژی و تاکتیک یک رابطۀ دیالکتیکی با یکدیگر داشته؛ و تاکتیک های موثر و موفق و یا شکست خورده می توانند به اصلاح استراتژی بپردازند. برای موفقیت در یک جنبش اجتماعی داشتن یک استراتژی روشن امری لازم و ضروری بوده؛ و جنبش های صرفا تاکتیک محور معمولا موقتی عمل کرده؛ و به سرعت فروکش می کنند. پس در جنبش های اجتماعی رابطۀ دیالکتیکی امری ضروری به نظر می رسد. چرا که اگر جنبش ها فقط تاکتیک محور باشند؛ سریع فروکش کرده و می سوزند؛ و جنبش های صرفا استراتژی محور هم تاثیر لازم را بر جنبش به جای نمی گذارند. بنابراین، وقتی استراتژی یا راهبرد، مبهم و گنگ باشند؛ تاکتیک از منطق استراتژی تبعیت نکرده؛ و اهداف از تحولات تاریخی خویش فاصله می گیرند. در تکرار مکرر تاکتیک و جایگزینی آن به جای استراتژی که امروزه در بسیاری از جنبش های اجتماعی ازجمله تکانه های انقلابی در ایران قابل رویت هستند؛ به عقیم شدن جنبش ها منجر می شود. در تکرار های بدون قدرت چانه زنی و یا نهادسازی، معیار سنجش نه حرکت به سوی هدف که عموما بر دایرۀ حضور جمعیت بیشتر و مطرح شدن بیشتر در فضای مجازی نگریسته شده؛ و ترس از توقف تاکتیک که مرگ جنبش را القا می کند؛ به همپوشانی معیوب استراتژی و تاکتیک روی می آورند. این همپوشانی معیوب محصول شبکه های اجتماعی هستند که در آن جنبش ها عموما تاکتیک محور بوده، و همچنین افول نهادهای سازمانی و حزبی که موجب می شوند هر اعتراضی از صفر شروع و به صفر بازگردند. زمانی که تاکتیک جای استراتژی را می گیرد؛ جنبش ها با مصرف انرژی خود، بدون دستاورد لازم سریع فروکش می کنند. براین اساس،جنبش از هدف اصلی دور شده و جنبش بی استراتژی عموما آلت دست دولت، رسانه ها و گروه های رقیب قرار می گیرند. روندی که در آن جنبش زنده است ولی بارور نبوده و چیزی تولید نمی کند. برای خروج از این چرخۀ تکراری، جنبش ها بایستی یاد بگیرند که تاکتیک را در خدمت استراتژی نگه داشته؛ و از چرخۀ تکرار بی ثمر فاصله گیرند.


اسماعیل رضایی

28:09:2026




۱۴۰۵ شهریور ۳۰, دوشنبه

 

   هوش مصنوعی و زمان تاریخی


فناوری های نوین و رشد دم افزون آن از جمله هوش مصنوعی و سرعت باورنکردنی آن، شکافی را بین سرعت تحول عینی جهان و سرعت تحول آگاهی و نهادهای انسانی ایجاد کرده است. این سرعت و شتاب ظهور و تحول پدیده های نوین که با زمان تاریخی پیوند دارد؛سرعت دگرگونی اش انسان ها را با نوعی ترس و واهمه مواجه ساخته است. در میان رشد فناوری ها، رشد هوش مصنوعی چنان شتاب گرفته است که بخش مهمی از اندیشه انسان ها را به جای فهم تاریخی و امکان های نهفته در آن، به سوی ترس از پیامدهای آن و جهت گیری برای مهار هوش مصنوعی هدایت کرده است. در این روند نامتعارف تناقضی شکل گرفته است که گویا هوش مصنوعی که محصول فاعلیت انسان است؛ نیرویی مستقل و بیرونی تلقی شده که انسان باید در برابر آن از خود دفاع نماید. بدین مضمون که فاعلیت انسان در پیدایش و جهت دهی این تحول فناورانه، جای خود را به نوعی انفعال و هراس و واکنشگری سپرده است. در حقیقت از منظر زمان مندی تاریخی تاکید بر مهار هوش مصنوعی نشانگر آن است که فهم جایگاه انسان در فرایند پیدایش این فناوری و تعیین مناسبات اقتصادی،اجتماعی و سیاسی متناسب با آن دچار چالش جدی می باشد. قطعا با سرعت تحولات عینی ضرورت بازسازی و بهینه سازی آگاهی، نهادها و مناسبات انسانی اهمیت ویژه دارد. ناتوانی در فهم این ضرورت های تعیین کننده؛ شکافی بین زمان تاریخی و زمان ادراکی انسان ایجاد کرده است که به ترس از آینده و ناتوانی در شناخت امکانات تاریخی روی آورده است. نگریستن هوش مصنوعی همچون تهدید و یا ابزاری در برابر انسان، آن را از فرایند تاریخی تحول فاعلیت انسانی منفک ساخته است. اکنون انسان ها به جای تسلیم در برابر ره آوردهای فناوری نوین چگونه قادر است فاعلیت خود را در شرایطی که دامنۀ رشد فناوری با سرعتی بی سابقه در حال دگرگونی می باشد؛ حفظ، بازتعریف و گسترش دهد؟

اکنون حرکت انفعالی انسان ها در برابر رشد دم افزون دانش و فناوری، الزاما ناشی از سرعت تحولات فناورانه نیست؛ بلکه از ضعف آگاهی در تبدیل این سرعت فناورانه، به فهم و انتخاب ناشی می شود. اکنون انسان ها مجبورند در برابر این سرعت رشد فناوری تصمیم گیری کنند؛ در حالی تاکنون نتوانسته اند سازوکارها، پیامدها و امکانات آن را در خود حل و هضم نمایند. پس ناتوانی در انتخاب های نوین که به سطح تازه ای از آگاهی و فهم درونی پدیده های نیازمند است؛ انسان ها را در فرایند آزمون و خطای مداوم قرار داده که در سرعت گردش و انباشت داده ها از ظرفیت معمول فهم و پردازش اجتماعی آن ها فراتر رفته؛ و گذار آگاهانه از مرحل نوین را با دشواری روبرو ساخته است. پس اکنون داده ها و اطلاعات با سرعتی بسیار بیشتر از تجربه و فهم تاریخی انسان ها تولید و جا به جا می شوند. ولی فاصله ای که بین دریافت اطلاعات و فهم پدیده ها ایجاد شده؛ اعتماد انسان ها به توانایی خود برای شناخت، انتخاب و تاثیرگذاری بر آینده را کاهش داده؛ و وی را از فاعل تحولات شگرف کنونی به ناظر و گام های واکنشی فروکاسته است. این انفعال و خودباختگی انسان ناشی از ناهماهنگی بین تحول عینی تاریخی و شکل گیری آگاهی است که در آن زمان تاریخی با شتاب روز افزون حرکت کرده؛ ولی آگاهی های اجتماعی هنوز به سیاق پیشین عمل می کند. نمود نامتعارفی که پدیده های نوین را نه یک امکان تاریخی که به صورت تهدیدی ناشناخته فهم می کند. گذر از این بدفهمی ها نه با توقف تحول و نه تسلیم در برابر آن که با بازسازی فاعلیت انسانی ممکن می باشد. بدین مضمون که انسان بایستی از این وضعیت انفعالی کنونی به مرحلۀ فهم انتخاب و مداخلۀ آگاهانه گذر کند؛ تا بتواند شکاف بین زمان ادراکی در برابر زمان تاریخی را پر نماید.

انباشت روزافزون داده ها و اطلاعات و تاثیر مداوم آن بر زندگی اجتماعی، و ناتوانی انسان در فهم و پردازش آن ها، نوعی فلج فکری را در جامعه برقرار ساخته است. وضعیتی که در آن دریافت های ناقص، پردازش های سطحی و گسست میان اطلاعات و تجربه تاریخی، جامعه را دچار اختلاط فکری ساخته است. شرایطی که گذشته به جای اینکه به عنوان یک تجربه تاریخی فهم و نقد شود؛ به صورت مجموعه ای از تصورات و عادات در زندگی روزمره تداوم یافته؛ و آینده نیز چون یک امکان تاریخی قابل فهم و انتخاب در نظر گرفته نشده است. شرایطی که انسان بین عادات گذشته و آینده ای که از درک و ساخت آن ناتوان می باشد؛ سرگردان است. این برزخ تاریخی وضعیتی را فراهم ساخته که جامعه نه توان احیای گذشته را دارد؛ و نه قادر به ورود به مراحل نوین زیستی می باشد. بنابراین بشریت با گرفتار آمدن بین آنچه که کارکرد تاریخی خود را از دست داده؛ و آنچه که هنوز متولد نشده؛ میان دوزخ گذشته و برزخ آینده دست و پا می زند. برای گذر از این وضعیت بشریت بایستی در فرایندی آگاهانه به فهم، تشخیص علیت، انتخاب و فاعلیت انسانی روی آورد. تحت چنین شرایطی است که انسان قادر است با درک و فهم زمان تاریخی، از فلج فکری بسوی گشودن افق های نوین گام بردارد.

بنابراین اکنون فاعلیت انسان در آفرینش های نوین، از فاعلیت آن ها در درک و هضم خلق و ابداع فناوری های جدید عقب مانده است. در حقیقت تناقضی بین فاعلیت در تولید و فاعلیت در فهم ایجاد شده است. یعنی انسان از نظر توانایی خلق و ابداع با شتابی تاریخی پیش رفته؛ ولی ظرفیت اجتماعی و فکری همپای آفرینش های او رشد نکرده است. براین اساس، آفریده های انسان در آگاهی جمعی به صورت نیرویی بیرونی و تهدید کننده جلوه گر شده؛ و وضعیتی چون تقابل، خشم، ترس و انکار ماهیت دستاوردهای نوین را موجب گردیده است. در نتیجه، هیجانات جای تحلیل را گرفته و هذیان گویی های روشنفکرانه رواج عام یافته است. پراکندگی اطلاعات، گسست فکری و مقاومت واکنشی شدت گرفته؛ و انسان به عنوان فاعل آفرینش های نوین،موضعی منفعلانه پیدا کرده است.این سرعت فناوری بستری را فراهم ساخته که در آن فاعلیت آگاهانه انسانی از فاعلیت خلاق وی عقب مانده است.بدین مضمون که انسان از توانایی آفرینش های خود عقب نمانده است؛ بلکه از توانایی فهم تاریخی آفرینش های خود باز مانده است. فاصله بین فاعلیت انسان و انفعال عملی در برابر این فاعلیت،منشاء بروز پراکندگی اندیشه،روزمرگی سیاسی، تضاد و تناقض انباشته و همچنین عقب ماندن انسان ها از زیست مطلوب و متعامل گردیده است. این رخوت و سستی یاس و ترس را با خود همراه ساخته و انسان ها را دچار اختلال رفتاری و رد و نفی ابداعی خود کرده است.

اکنون هوش مصنوعی صرفا موضوع بحث فناوری نیست؛ بلکه آزمونی برای ظرفیت فاعلیت تاریخی انسان می باشد.هوش مصنوعی همزمان هم محصول انباشت تاریخی آگاهی انسانی است و هم عاملی است که ظرفیت موجود انسان برای فهم و سازماندهی این انباشت را به چالش کشیده است. چرا که از عاملیت انسانی به عاملیت سرمایه مبدل شده؛ و نظام سرمایه داری برای گریز از بحران و بن بست های ساختاری از آن ابزاری برای تحمیق، فشار و اجبار بهره گرفته و تهدید و ترس را عمومیت بخشیده است. فرایندی که انسان ها در میدان رقابتی رها شده که معیار آن نه بهبود زندگی جمعی که پیروزی به هر قیمت و پشت سر گذاشتن دیگری مفهوم می یابد. پس هوش مصنوعی را نباید یک فناوری تهدید آمیز تلقی کرد؛ بلکه باید عملکرد نامتعارف آن را در مناسبات اقتصادی و اجتماعی حاکم بر نحوۀ استفاده از آن بررسی کرد. مناسباتی که هوش مصنوعی را به جای اینکه ظرفیت های خود را در جهت کاهش گسترش امکان های انسانی و بهبود کیفیت زندگی به کار گیرد؛ به ابزاری برای تشدید رقابت و محدود سازی فرصت های دیگران مبدل ساخته است. بنابراین اکنون انسان دچار یک تناقض تاریخی می باشد؛ بدین مضمون که انسان فناوری را برای گسترش توانایی های خود می آفریند؛ اما در مناسباتی که هدفش انباشت سود و سرمایه است؛ خود را تابعی از همان فناوری و مناسبات  پیرامون آن قرار داده است. پس انسان فناوری را آفریده؛  ولی در مناسبات سود محور، فناوری و سازوکارهای بهره گیری از آن به عنصر تعیین کنندۀ رفتاری وی مبدل شده اند.

فاصله بین فاعلیت انسان و انفعال عملی در برابر این فاعلیت، منشاء بروز پراکندگی اندیشه، روزمرگی سیاسی، تضاد و تناقض انباشته و همچنین عقب ماندن انسان از زیست مطلوب و متعامل گردیده که فناوری های نوین بسترهای آن را تدارک دیده اند. این رخوت و سستی موجب یاس و ترس همزمان گردیده که انسان ها را دچار اختلال رفتاری و انفعال نظری پیرامون رویکردهای منفی فناوری های جدید از جمله هوش مصنوعی کرده است. بنابراین انسان از یک سو با تکاپوی خلاق خود، توانایی تولید دانش، فناوری و ابزارهایی را یافته که مناسبات زیستی وی را دگرگون کرده اند؛ و از سوی دیگر در سطح آگاهی و عمل اجتماعی هنوز قادر نیست با پیامدها و امکانات آنها همگام و همراه شود. پس در ارتباط با هوش مصنوعی صرفا موضوع بحث فناوری مطرح نیست؛ بلکه آزمونی برای ظرفیت فاعلیت تاریخی انسان در برابر فناوری های نوین مد نظر می باشد. با این توصیف، هوش مصنوعی اکنون همزمان، هم محصول انباشت تاریخی آگاهی بوده؛ و هم عاملی است که ظرفیت موجود انسان را برای فهم و سازماندهی این انباشت به چالش کشیده است. از این رو، قسمتی از ظرفیت عظیم اکتسابات محیطی فناورانه در مجاری انفعال،امتناع و مقاومت واکنشی گرفتار آمده است. انسان با آفرینش های نوین نشان داده که مسیر تاریخی خود را طی کرده؛ ولی ناتوان در هضم و فهم پیامدهای آن، آن ها را همچون نیرویی تحمیلی از بیرون و تهدید کننده به حساب می آورد. تناقض تاریخی هوش مصنوعی را اکنون می توان در گذار تاریخی انسان از شیوه های گذشتۀ فهم و انتخاب، به سطحی از آگاهی دانست که قادر به همگامی با ظرفیت های نوین گردد؛ مشاهده کرد. زیرا هوش مصنوعی محصول بی سابقه ترین انباشت تاریخی دانش بشری است که هنوز انسان از نظر آگاهی تاریخی و فاعلیت اجتماعی به سطح فهم و درک این انباشت نرسیده است.

اصولا وقتی سرعت و دامنۀ تحول از ظرفیت ادراکی و اجتماعی انسان فراتر رود؛ فشار ناشی از آن، عموما به جای فهم و انطباق، به امتناع، تقابل و تلاش برای توقف منجر می شود. در حالی که خاصیت درونزایی تکنولوژی این تقابل را دشوار و ناپایدار می سازد. موضع تسلیم طلبانه و ترس و یاس کنونی در برابر هوش مصنوعی، نشانۀ فشاری است که انسان فرصت کافی برای فهم، هضم و بازسازی مناسبات خود با فناوری های نوین پیدا نکرده است. در حقیقت ترس و عدم اطمینان به جای کنجکاوی و فاعلیت انسانی نشسته است. اگر شکاف بین سرعت تحول فناوری و ظرفیت انسانی با فهم و سازماندهی مناسب اجتماعی پر نشود؛ تبدیل ترس به امتناع و فاعلیت به کنش گری منفعلانه افزایش می یابد. و انسان مرعوب پیش از آنکه قادر به فهم و تفهیم یک تحول باشد؛ در برابر آن موضعی تدافعی و واکنشی اتخاذ می کند. ترس، ظرفیت تجربه، پرسشگری و انتخاب را محدود ساخته؛ و انسان را به سوی پذیرش تابعیت و دیکته شدن سوق داده است. زیرا در شرایط هراس، پذیرش تحمیلی از بیرون، سهل تر از مواجهه آگاهانه با ناشناخته ها و مشارکت در ساختن آینده به نظر می رسد. از این رو غلبه بر ترس و یاس پیش شرط های بازسازی فاعلیت انسانی می باشد. چرا که با خروج انسان از ارعاب و انفعال، بسترهای گفتگو، همکاری، آزمون و خطا و یادگیری جمعی فراهم می آید. روندی که همراه با همبستگی و همکاری اجتماعی، بنیان های گذار از انفعال به فاعلیت و کنش آگاهانه برای استفاده مطلوب از یافته های نوین فراهم می آید.

اکنون حجم عظیم و شتاب فزایندۀ فناوری نسبت به گذشته، روند یادگیری، پردازش و ذخیره سازی ذهنی انسان را به شدت مختل کرده است. تاثیرات متغیر محیطی بر انسان همراه با ضعف و محدودیت های ظرفیت پردازش داده ها و اطلاعات، انسان را با نوعی خلاء محتوایی در فهم و تفسیر رویدادهای محیطی روبرو ساخته است. شرایطی که فاصله میان حجم دریافتها و توانایی پردازش و درونی سازی آن ها را افزایش داده؛ و آگاهی را تحت انباشت های بی وقفۀ داده ها از امکان تشخیص روابط و علیت های نهفته در رویدادها را مشکل ساخته است. مشکل اساسی اینجاست که ناتوانی در تبدیل شتاب فزایندۀ دریافت های نوین به آگاهی تاریخی و فهم متناسب با تحولات تاریخی، و عقب ماندن فهم و درک انسانی از تحول و تکامل، ناخودآگاه گذشته را به عنوان معیار سنجش آینده نمود بخشیده؛ و پرسشگری و نقد افق های نوین را در حصر و حصار تجربه های گذشته به اسارت گرفته است. براین اساس،  داده ها نشان میدهند که همان قدر که سرعت دامنۀ تحول فزونی گرفته است؛ ظرفیت فهم متناسب با آن رشد نکرده؛ و شکاف بین زمان تاریخی و زمان ادراکی را بیشتر و عمیق تر نموده است. تداوم این شکاف پیامدهای خطرناکی از جمله انسان را از تکاپوی لازم برای کنترل، هدایت و استفادۀ بهینه از هوش مصنوعی باز داشته است.

اکنون انسان ها چنان در ضعف ادارۀ دستاوردهای فناورانه خود گرفتار آمده اند که در ترس دائمی قرار گرفتن تحت مدیریت و کنترل هوش مصنوعی به سر می برند. این ضعف اساسی بازتاب ضعف فاعلیت انسان در فهم، سازماندهی و هدایت دستاوردهای خود در بستری مساعد و مستعد برای بهبود شرایط زیستی می باشد.این موضع انفعالی و تدافعی که اکنون انسان ها در برابر هوش مصنوعی اتخاذ می کنند؛ قطعا زمینه ساز وقفه ها و گسست های تازه ای در روند تحول تاریخی می باشند که بازسازی فاعلیت انسانی برای اداره، جهت دهی و اجتماعی کردن ظرفیت های هوش مصنوعی در راستای بهبود زیست جمعی در بوته اجمال قرار می گیرند. این اسفناک ترین تناقض های وضعیت تاریخی کنونی است که تکنولوژی برای رفع نیازهای انسانی در نقطه ای قرار گرفته که به کنترل و سلطۀ وی روی آورده است. مرحله ای از رشد تقویمی و انباشت دانش و توانایی های فنی، که در رشد عقلانی و تاریخی خود، از همراهی با دستاوردهای خود بازمانده و در پس امیال، تمنیات و مناسبات انباشته گذشته از گشودن افق های تازه زیست گرفتار آمده است. چرا که در فناوری و سازوکارهای بهره گیری از آن، این مناسبات سودمحور است که به عنصر تعیین کننده در رفتار انسان ها مبدل شده است.

نتیجه اینکه: اصولا زمان تاریخی همراه با سرعت و شتاب ظهور و تحول پدیده ها، توان و ظرفیت انسان ها را در همراهی و همگامی برای بهره گیری مفید از آن ها عقیم ساخته اند.هوش مصنوعی نمونۀ بارز این سرعت تحول، بخش قابل توجهی از اندیشه انسانی را درگیر ترس از پیامدهای آن کرده؛ و روند مهار فناوری را کلید زده است.یک تناقض آشکار که در آن فاعلیت تاریخی انسان با کارکردی خارق العاده، در نزد انسان ها به عنوان نیرویی بیرونی و مستقل جلوه گر شده؛ و انسان ها را به نوعی انفعال، هراس و واکنش گری سوق داده است. این ترس و هراس از فناوری چون هوش مصنوعی می تواند نشانه ای از ناتوانی آگاهی  و شناخت عمومی در همگام شدن با زمان تاریخی باشد. بنابراین انفعال کنونی در برابر فناوری های نوین به ویژه هوش مصنوعی را بایستی میان سرعت تحول عینی و سرعت شکل گیری آگاهی قلمداد کرد. زیرا زمانی که زمان تاریخی با شتابی دم افزون حرکت می کند؛ و آگاهی نتواند از پوسته گذشته رها شده و با آن همراه گردد؛ قطعا پدیدۀ نوین نه به عنوان یک امکان تاریخی که تهدیدی ناشناخته خود را نشان می دهد. این امر نشان می دهد که اکنون زمان ادراکی در برابرزمان تاریخی بسیار پر رنگ شده؛ و ضرورت بازسازی آگاهی برای بازگشت فاعلیت انسانی در برابر ترس و انفعال کنونی را حتمی ساخته است. هوش مصنوعی در کنار انباشت فزاینده داده ها و اطلاعات و عدم شکل گیری ظرفیت های مناسب برای فهم و پردازش آن ها، نشان می دهد که نه تنها در شکل گیری آگاهی های لازم تاثیری نداشته؛ بلکه با دریافت های ناقص، پردازش های سطحی و گسست میان اطلاعات و تجربه تاریخی نوعی اختلاط فکری را موجب شده است. پس اکنون فاعلیت انسان در آفرینش های نوین، از فاعلیت او در درک، هضم  و فهم تاریخی همین آفرینش ها عقب مانده است. روندی که منشاء بروز پراکندگی اندیشه، روزمرگی سیاسی، تضادها و تناقضات انباشته گردیده که انسان ها را از زیست متعامل و مطلوب خود دور ساخته است. اکنون هوش مصنوعی همزمان هم محصول انباشت تاریخی آگاهی است؛ و هم عاملی است که ظرفیت های موجود انسان را برای فهم و سازماندهی لازم به چالش کشیده است. این فشار تحول و امکان سازگاری با آن صرفا از طریق بازسازی و بازیابی فاعلیت انسان از طریق آگاهی های لازم زمان تاریخی ممکن می باشد.


                     اسماعیل   رضایی

                      21: 09: 2026

                                      


۱۴۰۵ شهریور ۲۵, چهارشنبه

 

  سیاست ترامپی


سیاست مانند دیگر پدیده ها و مفاهیم اجتماعی تابع زمان مندی تاریخی می باشد. بنابراین هیچ شکلی از سیاست را نمی توان مستقل از مرحلۀ تاریخی، مناسبات مادی و نیازهای انسانی ارزیابی کرد. عقب ماندن سیاست و نهادهای قدرت از زمان تاریخی خود موجب در هم آمیختن ضرورت های تاریخی با الگوها و مفاهیم گذشته می گردد که سیاست را از عامل تسهیل تکامل اجتماعی به مانعی برای دستیابی به اهداف روندهای تحولی مبدل می سازد.وضعیتی که در آن امکانات رشد تاریخی و مادی به جای کاهش چالش های زیستی و گسترش توانمندی انسان، در خدمت بازتولید مناسبات فرسوده ای قرار می گیرند که دامنۀ بحران های اجتماعی را گسترش می دهند. زیرا سیاست برای اینکه بتواند ضرورت های زمان خود را فهم کند؛ بایستی با زمانمندی تاریخی همراه شود؛ در غیر این صورت ناچار به ادارۀ جامعه با ابزارهای گذشته خواهد بود. پس برای موفقیت در حکمرانی جامعه، بایستی بین زمان تاریخی جامعه و زمان سیاسی قدرت یک تعادل پایدار و قابل فهم برقرار گردد. در غیر این صورت سیاستگذاری ها دچار بحران تاریخی خود می گردند. اکنون بشریت با مناسبات تولیدی، فناوری، ارتباطات، آگاهی و نیازهای نوین انسانی روبرو می باشد؛ ولی ساختار سیاسی با مفاهیم و الگوهای کهنه و فرسوده به جای اینکه واسطه گذار تاریخی باشند به مانع گذار آن تبدیل شده اند.

با ورود نهادهای فرسوده و ایده های دگم در مراکز قدرت، ظرفیت گذر از بحران ها و سازگاری با نیازهای زمان بشدت کاهش یافته؛ و نهادها با دور شدن از وظایف اجتماعی خود برای حل تضادهای اجتماعی، به تولید دائمی هیجان، تهدید و بحران های نوین روی آورده اند که مشارکت و همیاری اجتماعی را نفی و یا با کاهش اعتماد عمومی روبرو ساخته اند. با استمرار این روند است که اعتماد و اعتبار نهادها به فرسودگی روی آورده؛ و شکاف بین جامعه و قدرت تعمیق یافته است. وضعیتی که بحران ها از بحران کارآمدی به بحران مشروعیت و نهایتا به بحران بازتولید قدرت روی آورده اند. اصولا زمانی که جامعه در انجام وظایف اقتصادی و اجتماعی ناتوان می گردد؛ به جای کاهش هزینه ها از طریق اصلاح ساختاری، هزینۀ ناکارآمدی خود را بر جامعه تحمیل می سازد. و با توجه به اینکه در ادارۀ امور اجتماعی هر نظام اجتماعی برای تداوم حیات خود،عموما به مقدار معینی از همکاری داوطلبانه، اعتماد، مشارکت اقتصادی و احساس تعلق نیاز دارد؛ متاسفانه حکومت ها با فرسودگی این مفاهیم و تعمیق دامنۀ عدم اعتماد عمومی، به سوی هیجانات مداوم، ملی گرایی افراطی، دشمن سازی های فرضی، سرکوب و وعده های بازگشت به عظمت گذشته را به کار می گیرند. این تمهیدات اگرچه ممکن است در کوتاه مدت جواب دهد؛ ولی در بلند مدت قطعا بحران مشروعیت را عمق می بخشند.

اصولا بحران ساختاری صرفا با فرسودگی ظرفیت اقتصادی خود را نشان نمی دهد؛ بلکه ظرفیت نهادی بازتولید سلطه را نیز زیر سوال می برد. زیرا نهادها محصول تاریخی مناسبات قدرت بوده؛ و در وظیفۀ تنظیم تضادها، بازتولید نظم، توزیع منابع و توزیع مطلوب هزینه های بحران در سطح جامعه را به عهده دارند. هرچه قدر ساختار قدرت فشار بیش از حدی را به نهادها وارد سازند؛ موجب فرسودگی بیشتر آن ها شده؛ و ساختار قدرت را هرچه بیشتر به سوی اجبار و استبداد سوق می دهد. زیرا زمانی که بحران های اجتماعی از ظرفیت جذب جامعه و ساختار اقتصادی و اجتماعی فراتر روند؛ نهادها که خود محصول مناسبات قدرت و سلطه می باشند؛ توان تاریخی لازم برای تنظیم بحران ها را از دست داده؛ و به جای مهار آن ها و مدیریت تضادهای اجتماعی، به سوی بحران ظرفیت بازتولید ساختار موجود سوق می یابند. با از بین رفتن ظرفیت بازتولید ساختاری، اگرچه به ظاهر شاید ساختار هنوز قادر به اعمال قدرت باشد؛ ولی قادر به باز تولید همان نوع قدرت نخواهد بود. چرا که با فرسودگی نهادها، قدرت حل مسئله کاهش یافته؛ و تصمیم گیری ها عموما مخدوش و مناقشه آمیز خود را نشان می دهند. در این صورت جامعه با کاهش اعتماد عمومی روبرو شده؛ و تصمیمات مقطعی جای اصلاحات ساختاری را می گیرند. در این صورت کاهش ظرفیت نهادی به کاهش ظرفیت ایجاد توافقات اجتماعی منجر می گردد.

اکنون سرمایه داری جهانی و قدرت برتر آن آمریکا وارد مرحله ای شده اند که بحران های انباشته، از ظرفیت سازوکارهای موجود برای حل آن ها فراتر رفته اند. بحران های انباشته ای چون، بحران های زیر ساختی، بدهی و فشار مالی دولت،قطبی شدن سیاسی، کاهش اعتماد عمومی به نهادها، نابرابری روز افزون و ناامنی اقتصادی،بحران مسکن و هزینۀ زندگی، تعارضات فرهنگی و اجتماعی و هزینه حفظ تعهدات خارجی معضلاتی هستند که به بحران های دائمی زندگی سیاسی و اجتماعی در آمریکا مبدل شده اند. روندی که بحران های اقتصادی را به بحران سیاسی مبدل ساخته، و توان تصمیم گیری برای اصلاحات ساختاری را بشدت کاهش داده است. برخلاف نظر بسیاری، قدرت با ارتش مجهز و قوی و پول قادر به باز تولید نیست؛ بلکه نیاز به منابع مادی لازم و مکفی، نیروی انسانی، مشروعیت سیاسی و اجتماعی، ظرفیت لازم نهادی و چشم انداز روشن آینده دارد تا بتواند قادر به بازتولید قدرت گردد. آمریکا تقریبا تمامی ظرفیت های شمرده شده را از دست داده؛ و اکنون با ذخیرۀ قدرت گذشته تداوم حیات می دهد. ترامپیسم معلول این بحران ها بوده؛ و نشانگر واکنش یک ساختار گرفتار در بحران بازتولید می باشد. این امر نشان می دهد که در جامعۀ آمریکا اکنون اختلال در حوزه های اقتصادی و سیاسی وارد حوزه های متکثر اجتماعی شده است. مقاومت ساختار سیاسی آمریکا در برابر تغییرات الزامی ساختاری، سعی دارد بحران را سرکوب، جا به جا و یا به بیرون از جامعه آمریکا صادر کند؛ ولی سرعت تولید بحران و ناتوانی در بازسازی ظرفیت های اجتماعی برای بحران زدایی، ظرفیت ساختار غالب در آمریکا برای بازتولید قدرت را بشدت کاهش داده است.

آمریکا اگرچه هنوز از ظرفیت های بزرگ صنعتی،تکنولوژیک و مالی برخوردار می باشد؛ ولی بخش بزرگی از ظرفیت های مادی و مالی خود را برای حفظ موقعیت های ژئوپلیتیکی بسیار پرهزینه از دست داده؛ و با فرسایش سرمایۀ عمومی و زیرساختی روبرو می باشد. زیرا قدرت در حال فرسایش با همان سرعتی که در حال مصرف می باشد؛ نمی تواند خود را بازتولید کند. برای جبران مافات ترامپ می خواهد با افزایش فشار خارجی، قدرت آمریکا را بازسازی کند. ولی همین فشار خارجی منابع مورد نیاز برای بازسازی داخلی را مصرف کرده؛ و تناقضات و بحران های نوینی را بر جامعه آمریکا تحمیل ساخته است. بنابراین اگرچه آمریکا هنوز از قدرت لازم برای امور داخلی و خارجی خود برخوردار می باشد؛ ولی با یک شکاف رو به فزونی میان قدرت موجود و ظرفیت بازتولید آن مواجه گردیده است. قدرتی که طی دهه های تاریخی و برای حفظ موقعیت جهانی و هژمونی خود، هزینه های عظیم مادی، مالی و نظامی را متحمل شده است. روندی که آمریکا را با زیرساخت های فرسوده، بدهی سنگین و نیازهای انباشته شدۀ داخلی مواجه ساخته است. وضعیتی که با تداوم سیاست های پر هزینۀ خارجی، قدرت موجود را هر چه بیشتر فرسوده کرده؛ و همزمان منابع لازم برای بازسازی بنیان های فرسوده را نیز مصرف نموده است. پس قدرت کنونی آمریکا با کاهش زمان و ظرفیت لازم برای بازتولید قدرت روبرو می باشد که حفظ مقطعی قدرت در آمریکا را ممکن ساخته؛ ولی قطعا به افول قدرت در آینده نه چندان دور منجر خواهد شد.

اکنون آمریکا با سیاست های نادرست در استفاده از سلاح اقتصادی برای حفظ هژمونی جهانی خویش، بی اعتمادی جهانی را نسبت به هژمونی خود برانگیخته است. چرا که قدرت هژمونیک صرفا با قدرت نظامی و اقتصادی تداوم نمی یابد؛ بلکه به یک اعتماد جهانی که قابلیت پیش بینی برای آینده را داشته باشد؛ نیازمند است. قدرت هژمونیکی که برای حفظ نظم موجود به اجبار روزافزون متوسل می شود؛ قطعا به عامل شتاب دهندۀ نظم جدید مبدل خواهد شد. اکنون تلاش آمریکا برای منزوی کردن ایران، و تحریم ثانویه برای کشورهای دیگر که با ایران طرف معامله هستند؛ عملا بحران یک قدرت هژمونیک را به یک بحران جدی با متحدان و شرکای سیاسی و تجاری خود مبدل ساخته است. برخلاف باور بسیاری که روسیه و چین صرفا برای منافع اقتصادی خود از ایران حمایت می کنند؛چین و روسیه بیشتر به خاطر موقعیت ژئوپلیتیک ایران است که حمایت شان را چند برابر کرده اند. چرا که ایران با قرار گرفتن در مسیر اتصال آسیای مرکزی، خلیج فارس و مسیرهای اقیانوسی، به خصوص ارتباط ایران با خلیج فارس و تنگه هرمز، هرگونه فشار بدان مستقیما با منافع چین و روسیه تلاقی پیدا می کند. نتیجه تمامی تمهیدات آمریکا با تحریم، محاصره اقتصادی و فشار بر متحدان خود، نه تنها مقاومت کشور ها را افزایش داده؛ بلکه مقاومت شرکا و متحدان خود را نیز برای ایجاد سیاست های مستقل تر برانگیخته است. در حقیقت ساختار ترک خورده نظام سلطه سرمایه داری برای نجات خود به ابزارهایی متوسل شده است که دقیقا همان ترک ها را عمیق تر کرده است.

ترامپ در سیاست های خود از ابزارهایی برای حفظ و یا بازسازی نظم موجود بهره می گیرد که روند فرسایش همان نظم را تشدید کرده اند. براین اساس سرمایه داری اگرچه هنوز قادر به اعمال قدرت می باشد؛ ولی از ابزارهایی برای حفظ قدرت بهره می گیرد که عنصر تغییر ساختاری را در خود می پرورانند. چرا که ساختار سرمایه داری و الیگارشی مالی نتوانسته اند؛ امکان درونی و جهت تاریخی تحول را در یابند؛ و در این نفهمی ها و بدفهمی ها برای حفظ خود دست به اقداماتی زده اند که تناقضات درونی اش را تشدید کرده اند. از عارضه های بارز تشدید تناقضات درونی را می توان در چند مرکزی شدن قدرت اقتصادی، تکنولوژیک، مالی و ژئوپلیتیک دید که آمریکا با همکاری متحدان خود با استفاده افراطی از ابزارهای هژمونیک روند حرکت جامعه جهانی را بسوی نظم چند قطبی سوق داده اند. بارزترین نمود سیاست های ترامپی را می توان در فشار اقتصادی، سیاسی و نظامی بر ایران مشاهده کرد که در این کارزار تقابلی با ایران با بخش هایی از اقتصاد جهانی وارد تقابل شده است. اگرچه این فشارها به ویژه جنگ و محاصرۀ دریایی بر ایران، اقتصاد ایران را تخریب کرده است؛ ولی بن بست های پرهزینه ای را برای آمریکا به جای گذاشته که روند دگرگونی های الزامی تاریخی را تسریع خواهد کرد.

نتیجه اینکه: سیاست یکی از نیروهای تاثیرگذار در شکل دهی مسیر تکامل تاریخی جامعه می باشد. چرا که سیاست علاوه بر واکنش در برابر تحولات اقتصادی، تکنولوژیک و اجتماعی، می تواند با مقاومت در برابر آن ها مسیر تحولات را منحرف سازد. سیاست اصولا با مناسبات تولیدی، فناوری، ارتباطات، آگاهی و نیازهای انسانی در می آمیزد؛ ولی اگر ساختار سیاسی با مفاهیم، نهادها و الگوهای پیشین با آنها روبرو شود؛ به مانع جدی تحول تاریخی مبدل می شود. پس ساختار سیاسی که ایده های گذشته را برای حل ضرورت های حال به کار می گیرد؛ ضمن عقب ماندن از غنای نظری، تدریجا ظرفیت های نهادی خود را برای تولید آینده از دست می دهد. چرا که نهادها محصول تاریخی قدرت سیاسی بوده؛ و در تنظیم تضادها، بازتولید نظم، توزیع منابع و انتقال هزینه های جامعه به بخش های مختلف جامعه نقش اساسی را بازی می کنند. وقتی که ساختار سیاسی نتواند وظایف اجتماعی خود را انجام دهد؛ دامنۀ بی اعتمادی و بی اعتباری سیاسی را گسترش داده؛ و برای جبران مافات به هیجان مداوم، ملی گرایی افراطی، دشمن سازی های فرضی، سرکوب و یا بازگشت به دوران طلایی گذشته روی می آورد.فرسودگی ساختار سیاسی زمانی به وضوح خود را نشان می دهد که ظرفیت حل بحران های آن از سرعت تولید بحران عقب بماند. سیاست ترامپی را می توان واکنش سیاسی یک ساختار گرفتار در بحران بازتولید قلمداد کرد. چرا که این سیاست برای حفظ نظم موجود به فشار و اجبار بیش از اندازه مبادرت کرده که خود به عامل شتاب دهندۀ نظم جدید منتهی شده است. قدرت هژمونیک ترامپی صرفا بر قدرت نظامی و اقتصاد تکیه دارد؛ در حالی که حفظ قدرت هژمونیک با اعتماد دیگران و قابلیت پیش بینی آن ممکن می گردد. اگر چه آمریکا با سیاست ترامپی هرچه بیشتر با قدرت مالی برای اجبار بر دیگران روی آورده؛ ولی انگیزۀ دیگران را برای ساختن مناسبات مستقل قدرت را فزونی بخشیده است. آمریکا اگر چه توانسته با تحریم اولیه و ثانویه و همچنین محاصرۀ اقتصادی ایران، به تخریب ساختار اقتصادی و سیاسی آن مبادرت کرده باشد؛ ولی گرفتار در بن بست پرهزینۀ جنگ نتیجه سیاست های غلط ترامپی به سوی تعمیق ساختاری گرفتار در بحران های فزاینده، تناقضات انباشته و بی اعتمادی جهانی روز به روز به سوی فرسایش ساختی و تشدید تضادهای داخلی و خارجی سوق یافته است.


اسماعیل رضایی

15: 09: 2026

۱۴۰۵ شهریور ۲۲, یکشنبه

         اندیشه و هویت



اندیشه متاثر از روندهای محیطی بوده؛ و هویت در راستای تایید و تحکیم بنیان های اندیشه گام برمی دارد. اندیشه و هویت ضمن اینکه از یک مرز مشترک و حمایتی برخوردارند؛ می توانند رابطه ای تعارض آمیز نیز با یکدیگر داشته باشند. مرز مشترک و حمایتی زمانی شکل می گیرد که هویت بستر تاریخی و اجتماعی  اندیشه را فراهم سازد؛ و اندیشه نیز امکان خودآگاهی، تبیین و بازسازی هویت را ممکن سازد. در تصلّب هویتی، اندیشه قدرت بازاندیشی هویت را از دست داده؛ و صرفا در جهت حفظ مرزهای آن گام برمی دارد. وضعیتی که نقد و انکار مرزها مورد توجه قرار می گیرد. چرا که اندیشه زمانی واقعا پویا است که برآمدگاه مرزی خود را نقد نموده؛ و مورد پرسش قرار دهد.بنابراین هویت به اندیشه زمینه و تعلق داده؛ و اندیشه به هویت امکان نقد و تحول می دهد.اما هنگام تصلّب هویتی ، اندیشه برای حفظ پویایی خود ناگزیر از عبور، نقد و حتی انکار مرز می شود. در این میان تصلّب اندیشه زمانی رخ می دهد که یک دستگاه فکری، منافع یک گروه را به حقیقتی فرا تاریخی و غیر قابل نقد تبدیل کند.مانند اندیشه دینی با روایت های از پیش تعیین شده؛ خود را مقدس جلوه داده؛ و غیرقابل نقد می شمارد.

اندیشه دینی، قومی، قبیله ای و یا طبقاتی زمانی که مرزهای هویتی خود را مقدس، طبیعی و تغییر ناپذیر جلوه می دهند، دچار تصلّب شده که هرگونه نقدی به آن ها به مثابه تهدید علیه موجودیت شان تلقی شده؛ و هیچگونه اصلاح و بازاندیشی را برنمی تابند. این تصلب اندیشه ضمن اینکه دارای یک پیامد زیستی و اجتماعی می باشد؛ جامعه را از بازسازی متناسب با دگرگونی زمانه باز می دارد. روندی که میان نیازهای واقعی زندگی و اندیشه مسلط شکاف ایجاد کرده؛ و با تداوم و تعمیق آن، اندیشه از قدرت فهم و تغییر واقعیت باز مانده؛ و ابزاری برای حفظ مناسبات موجود می گردد. زمانی که منافع طبقاتی،قومی،قبیله ای و یا گروهی تحت پوشش امر عام و جهانشمول خود را جا می زنند؛ نمودی خطرناک تر یافته؛ و مرز هویت نه تنها از بیرون محافظت می شود؛ بلکه در درون ذهن افراد بازتولید می گردد. پس اندیشه زمانی بالنده و پویا است که به نفی و مطلق کردن هویت مبادرت نکرده؛ و با گذر از مرز های مشخص، هویت را مورد پرسش، تجربه و دگرگونی تاریخی قرار دهد. یعنی اندیشه بالنده بطور آگاهانه از مرزهایی گذر می کند که مانع پاسخگویی به نیازهای زیست تاریخی انسان ها می باشند.

در تصلّب هویتی با جایگزین شدن هویت زیسته و تاریخی با هویت جعلی،منجمد و باز تولید شده از گذشته، مرز میان بودن، شدن و زمان تاریخی مخدوش می گردد. چرا که هویت طبیعی و زنده با حفظ گذشته به عنوان یک تجربه، همواره از بودن به سوی شدن در حرکت می باشد. پس هویت زمانی زنده است که گذشته را تجربه کند؛ حال را بفهمد و بسوی ساختن آینده گام بردارد. در غیر این صورت «بودن» جای شدن را گرفته؛ و هویت از نیروی تاریخی خود تهی می گردد. براین اساس مشکل اساسی انسان معاصر ضمن توقف در بارزه های فکری گذشته، و عدم درک زمان تاریخی، ظرفیت های هویتی را از پویایی بودن به شدن عقیم ساخته؛ و آن را به بازتولید یک بودن ثابت فرو کاسته است. با جایگزینی هویت تصنعی با صورتی بسته به جای هویت زنده و تجربه شده که خود را در برابر هرگونه نقد و اعتراضی مصون می دارد؛ فضای بسته ای از اندیشه و عمل شکل می گیرد که در آن تجربه زیست به جای اینکه به عاملی برای آگاهی و تحول باشد؛ روندی ایستا، تکراری و سترون را در پیش می گیرد.

در بحث تصلّب اندیشه و هویت، مالکیت یکی از متصلّب ترین هویت ساختار طبقاتی است که هیچ نقد و اندیشه را نپذیرفته؛ و در مقابل تغییرات تاریخی بشدت مقاومت کرده و می کند. زیرا در ساختار طبقاتی مالکیت صرفا یک رابطۀ اقتصادی نیست؛ بلکه با یک هویت حقوقی، اجتماعی و حتی ذهنی تعریف می شود که در آن فرد یا گروه نیز با مالکیت تعریف می شوند. مفهومی که در آن مالکیت متصلّب ساختار طبقاتی از یک رابطۀ تاریخی و قابل تغییر، به حقی طبیعی و دائمی تبدیل شده؛ و نقد آن تعرض به هویت و موجودیت تلقی می شود. در این میان رقابت برای حفظ و گسترش دامنۀ مالکیت، تجربه زیستۀ انسانی را به جای همکاری، همبستگی، امنیت، برابری و امکان مشارکت جمعی زیر منطق رقابت و انباشت ساختار طبقاتی قرار می دهد. در تصلّب مالکیت، داشتن جای شدن را می گیرد؛ و ارزش و هویت انسانی و گروه های اجتماعی با موقعیت او در نظام مالکیت تعیین می گردند.

تغییر در مالکیت را نباید صرفا با جا به جایی حقوقی آن اشتباه گرفت. بلکه این تغییر با تحول رابطه انسان با تولید، جامعه و یکدیگر ارتباط تنگاتنگ دارد. بدین مضمون که تغییر در مالکیت با نقی مناسبات گذشته که دیگر قادر به پاسخگویی به ظرفیت های تولیدی، نیازهای اجتماعی و آگاهی تاریخی نیستند؛ صورت می گیرد. بنابراین هر دگرگونی و تحول بنیادی در مالکیت، زمانی شکل می گیرد که تجربۀ زیسته و آگاهی تاریخی از مرزهای منافع طبقاتی تثبیت شده گذر کرده؛ و ضرورت های نوین اجتماعی به اندیشه و کنش تبدیل شوند. مقطعی از تحولات تاریخی که مالکیت دیگر مقدس و ایستا نبوده؛ بلکه به رابطه ای تاریخی و انسانی برای نیازها و توانایی های نوین اجتماعی مبدل می گردد. این فرایند تصلّب هویتی را به فضای باز و انسانی سوق داده که در آن مالکیت سرنوشت محتوم انسان محسوب نشده؛ و بسوی آفرینش امکانات تازه زیست و مناسبات اجتماعی از درون آگاهی و تجربه زیسته هدایت می شود. پس برای عبور از تصلّب مالکیت، انسان بایستی رابطۀ بین آگاهی، تجربۀ زیسته و سازمان اجتماعی مالکیت را دگرگون سازد.

خشونت، تقابل و جنگ و جدال در ساختار سلطه طبقاتی صرفا بر سر منابع نیست؛ بلکه بر سر هویتی است که انسان ها و گروه های اجتماعی خود را با داشته های خود تعریف می کنند. در تبدیل مالکیت به عنصر بنیادین هویت، هرگونه دفاع از دارایی ها به منزلۀ دفاع از خود تعبیر شده؛ و عقب نشینی از منافع نیز به منزلۀ از دست دادن هویت تلقی می گردد. در نتیجه، جنگ ها، جدال های منفعتی و تناقضات انباشته شده در ساختار طبقاتی، حاصل پیوند هویت مداری مالکیت فردی و انباشت لجام گسیخته ای می باشد که در آن «داشتن» از یک رابطۀ اقتصادی به هویت تبدیل شده است. وضعیتی که در آن دفاع از داشته ها به دفاع از خویشتن مبدل شده؛ که در آن مرزهای مالکیت، مرزهای هویتی و اجتماعی را شکل می دهند. ضمن اینکه هویت مبتنی بر انباشت و مالکیت، برای حفظ خود ناگزیر به بازتولید مرزهایی می باشد که همچون واقعیت های طبیعی و تغییر ناپذیر جلوه می کنند. برای گذر از این مرزهای کاذب آموزه های طبقاتی بایستی با عبور آگاهانه و با درک زمان تاریخی و آگاهی عمومی گام برداشت؛ تا تجارب زیسته انسانی و آگاهی جمعی بتوانند ضرورت های نوین تاریخی را در یافته که داشتن و تملک هویت مدار به سوی شدن، مشارکت و همزیستی گام بردارند. روندی که در آن هویت دیگر یک امر مقدّر و قطعی نبوده؛بلکه محصول آگاهی های پیوسته انسانی، تجربه و ضرورت تاریخی می باشد.

اصولا مالکیت در درون شبکه ای از دولت، قدرت،امنیت، منابع، ژئوپلیتیک، و مناسبات طبقاتی معنا یافته؛ و نمی توان آن را صرفا یک نهاد حقوقی صرف تلقی کرد. از این منظر، مالکیت علاوه بر حق داشتن به ساختار قدرتی که آن را تعریف، تضمین و در صورت لزوم تحمیل می کند نیز بستگی دارد. تمامی اجزای مالکیت نامبرده منتزع و مجزا از هم نبوده؛ و در بسیاری از موقعیت های تاریخی یکدیگر را تولید و بازتولید می کنند. بنابراین مالکیت در خلاء حقوقی و اجتماعی وجود خارجی نداشته؛ و در پیوندی تنگاتنگ با مناسبات طبقاتی و مولفه های ساختی آن قرار داشته؛ و باز تولید می شود. براین اساس، ارزش های حقوقی مالکیت وابسته به ساختارهایی است که آن را تعریف، تضمین و اعمال می کنند. پس حق مالکیت بخشی از سازمان یابی قدرت در جامعه است که هرگونه تحول و دگرگونی در آن منوط به تغییر و دگرگونی در مناسبات دولت،قدرت، طبقه و نظم اجتماعی می باشد. در بحث مالکیت بایستی بین مالکیت خصوصی و شخصی و رابطه متقابل آن ها را مد نظر قرار داد. مالکیت خصوصی که با روابط تولیدی و اجتماعی و قدرت اقتصادی سلطه گرانه مشخص می شود؛ یک رابطه اجتماعی نهادی است که بین عناصر اجتماعی مناسبات مشخصی را ایجاد می کند. در حالی که مالکیت شخصی بیشتر به حوزۀ زندگی فردی مربوط بوده؛ و لزوما با سلطه گری و یا کنترل مناسبات تولید همراه نیست. اما مالکیت شخصی قطعا از ساختار مالکیت خصوصی تاثیر می پذیرد؛ ولی در نقد مالکیت نبایستی صرفا به حذف داشتن اندیشید؛ بلکه بایستی به تغییر رابطۀ بین داشتن، قدرت و سلطه توجه نمود. از این رو، در نقد مالکیت خصوصی و مناسبات طبقاتی نبایستی به نفی حق برخورداری فرد از حوزۀ شخصی و مستقل در زندگی اجتماعی روی آورد.

بنابراین با توجه به اینکه قوام و دوام مالکیت با مناسبات قدرت بستگی تام و تمام دارد، صرفا با تغییر متن قانون و یا اصلاح اخلاقی نمی توان مالکیت را در جامعه دگرگون کرد. چرا که در ساختار طبقاتی فرد از نظر حقوقی صاحب حق شناخته می شود؛ ولی به علت توزیع نابرابر قدرت، منابع و امکان مشارکت، برابری حقوقی عموما به برابری واقعی از حقوق انسان منتهی نمی شود. اخلاق نیز قادر به حل تناقض حقوقی ساختار طبقاتی نمی باشد؛ زیرا اخلاق اگرچه ممکن است در رفتار قدرت و مالکیت تاثیر بگذارد؛ ولی اگر سازوکارهای تولید و بازتولید قدرت دگرگون نشود؛ مناسبات نابرابر دوباره بازتولید می شود. چرا که در ساختار طبقاتی به دلیل توزیع نابرابر منابع، اطلاعات، فرصت های تولید و تصمیم گیری ها، رقابت از حالت فردی به سوی سازوکارهای غیر خلاق و غیر مولد با گرایش حذفی هدایت می شود که جایگاه اجتماعی افراد را تعیین می کند. بنابراین، انسانی شدن مالکیت زمانی ممکن است که رابطه میان مالکیت، قدرت و سلطه دگرگون شده و فرد با برخورداری از حقوق انسانی خویش، از سلسله مراتب مالکیت مستقل شود. در بحث انسانی کردن مالکیت هدف صرفا جایگزینی مالکیت غیرانسانی به مالکیت انسانی نیست؛ بلکه ایجاد شرایطی است که داشتن نتواند به قدرت بر دیگری تبدیل شود.

نتیجه اینکه: اندیشه با تبادل و تبدیلات محیطی قوام می پذیرد؛ و با هویت یابی دوام می یابد. البته اندیشه و هویت ضمن برخورداری از یک مرز مشترک و هویتی، دارای مرزهای متضاد و تصلّبی هم می توانند باشند. در حقیقت هویت به اندیشه زمینه و تعلق داده؛ و اندیشه به هویت امکان نقد و فراروی می دهد. تصلب اندیشه زمانی رخ می دهد که یک گرایش فکری منافع گروهی را به حقیقتی فرا تاریخی و غیرقابل نقد تصور کند. روندی که در تصلّب اندیشه و هویت نقش داشته؛ و جامعه را از اندیشه بالنده دور می سازد. چرا که اندیشه بالنده همواره هویت را در معرض پرسش، تجربه و دگرگونی تاریخی قرار داده؛ و از توانایی عبور آگاهانه از مرزهایی میباشد که قادر به رفع نیازهای تکامل تاریخی نیستند.براین اساس، گریز از زمان تاریخی و نیازهای آن، پتانسیل هویتی را از بودن به شدن به شدت کاهش داده؛ و تصلب هویتی فضای بسته ای از اندیشه و عمل را فراهم می سازد که تجارب زیسته را تحت الشعاع رویکردهای ایستا و سترون قرار می دهد.در این میان، مالکیت یکی از متصلّب ترین هویت ساختار طبقاتی است که هیچ نقدی را نپذیرفته؛ و در مقابل تغییرات تاریخی به شدت مقاومت می کند. چرا که در مالکیت بودن جای شدن را گرفته؛ و ارزش و هویت انسانی از موقعیت وی در نظام مالکیت تعیین می گردد. برای رهایی از تصلّب مالکیت بایستی به معرفت جدید و ضرورت های تاریخی روی آورد تا بازشناسی امکانِ «شدن» در برابر بودن تحمیل شده فراهم گردد. زمانی که داشتن از یک رابطه اقتصادی فراتر رود به هویت تبدیل شده؛ و دفاع از داشته ها به دفاع از خویشتن بدل می گردد. روندی که جنگ و جدال های منفعتی و تناقضات انباشته را می توان در پیوند با این هویت مداری مالکیت معنی کرد. در بررسی مالکیت بایستی بین مالکیت خصوصی و شخصی تفاوت قائل شد؛ و در نقد مالکیت خصوصی و مناسبات طبقاتی نبایستی به نفی حق برخورداری فرد از حوزۀ شخصی و مستقل در زندگی روی آورد.


اسماعیل رضایی

12:09:2026