استراتژی و تاکتیک
استراتژی که با تعیین جهت عمومی حرکت برای رسیدن از وضعیت موجود به وضعیتی مطلوب، با توجه به امکانات، موانع، تضادها و زمان تاریخی مفهوم می یابد؛ اصولا وضعیت حرکتی، تغییرات تاریخی و ضروری، نیروهای موثر تغییر، تضاد اصلی و فرعی،موانع تغییر مسیر، بازه زمانی و مراحل حرکتی و چگونگی انباشت نیرو و ظرفیت اجتماعی را در خود جای داده است. ولی تاکتیک، انتخاب و اجرای اقدام مشخص در یک موقعیت مشخص برای پیشبرد استراتژی می باشد. مفهومی که عموما ورود به یک جنبش، ایجاد ائتلاف، مطالبه محوری، تمرکز نیرو و تک و پاتک برای پیشبرد یک جنبش را با خود دارد. پس استراتژی با جهت و زمان تاریخی حرکت پیوند دارد؛ در حالی که تاکتیک با شیوه حرکت در یک موقعیت معین ارتباط پیدا می کند. استراتژی در پیوند با تاکتیک روند دیالکتیکی را در پیش گرفته و از تجرید و انتزاع فاصله می گیرد. در حالی که تاکتیک بدون استراتژی به روزمرگی دچار می شود. تاکتیک زدگی یک از بارزه های نامطلوب در جنبش های اجتماعی می باشد که عموما در آن رخدادهای روزمره با ضرورت های تاریخی اشتباه گرفته می شوند. وضعیتی که در آن جریان های سیاسی تمام انرژی خود را در بحران های سیاسی از دست داده و با اتخاذ تاکتیک های مختلف برای پیشبرد امر مبارزه قادر به هیچ تغییری در موازنه تاریخی نیستند. استراتژی نیز اگر به صورت یک الگوی ثابت و از پیش تعیین شده تبدیل شود؛ روند تحولات تاریخی، فناوری جدید،تغییر ساختار طبقاتی، و پیدایش نیروهای جدید اجتماعی را از نظر دور می دارد. در واقع امر، استراتژی با زمان تاریخی و تاکتیک با زمان موقعیتی مشخص می شوند. تاکتیک با زمان و شرایط تاریخی همراه است و استراتژی با واقع گرایی، جهت گیری و زمان تاریخی، ظرفیت سازی برای پیشبرد امر مبارزه و نقد و اصلاح قابل بررسی می باشد.
اصولا استراتژی هنر تشخیص مسیر تحول تاریخی است؛ و تاکتیک هنر تبدیل این روند تحولی به کنش هایی موثر در شرایط و زمان مشخص می باشد. براین اساس در ضعف تئوریک عموما تاکتیک جای استراتژی را گرفته، و ضعف درک و فهم تحولات تاریخی با جدا شدن استراتژی از زمان تاریخی خود، به وضوح خود را نشان می دهد.اکنون در عصر دیجیتال با سرعت تغییر، مقیاس های کنش و بازخورد آن را چنان کاهش داده که مرز سنتی استراتژی و تاکتیک دیگر کارآیی سابق را ندارند. چرا که اکنون برخلاف الگوهای کلاسیک که مرز بین استراتژی و تاکتیک کاملا مشخص بود؛ در فضای دیجیتالی رخدادها و واکنش ها از سرعت بی سابقه ای برخوردار شده اند که ممکن است یک اقدام تاکتیکی کارکرد استراتژیک پیدا کرده؛ و یا امکان دارد که یک استراتژی توسط بسیاری از کنش های کوچک و پراکنده خود را نشان دهد. اکنون در فضای دیجیتال بسیاری از مفروضات اجتماعی گذشته چون سازمان،نوع ارتباطات،تولید و توزیع اطلاعات و طبقات اجتماعی که ار ساختار پایدارتری برخوردار بودند؛ تغییر ماهوی پیدا کرده؛ به طوری که یک کنش کوچک ممکن است در مدت کوتاهی به یک پدیده جمعی تبدیل شده؛ و رفتار کنشگران را تحت تاثیر قرار دهد. در این صورت تاکتیک می تواند خودش به تولید استراتژی منجر شده؛ و این هم پوشانی در عصر دیجیتال، رابطۀ سنتی سلسله مراتبی استراتژی و تاکتیک را به رابطه ای پویا و تا حدودی هم پوشان مبدل ساخته است. البته این هم پوشانی نبایستی به یکسان شدن آنها فهم شود؛ چرا که استراتژی جهت حرکت، و تاکتیک کنش آن را تعیین می کند.
در نقد چپ پیرامون استراتژی و تاکتیک، بایستی به نوعی از تاکتیک زدگی دیجیتالی اشاره کرد. زیرا در عصر دیجیتال، با شبکه های اجتماعی، امکان بسیج سریع ممکن گردیده که ممکن است این توهم را ایجاد کند که خود قدرت بسیج می تواند استراتژی باشد. در حالی که بسیج، حتی اگر بسیار گسترده باشد هم نمی تواند به عنوان یک استراتژی متحول گردد. اکنون سرعت رشد فناوری، زمان اجتماعی را فشرده کرده که با نظریه های سیاسی که هنوز اندیشه و عادت زمان دیگری را یدک می کشند؛ نمی توانند با زمان تاریخی همراه گردند. فرایندی که در آن کنش و ظرفیت اجتماعی، آگاهی و سازمان قادر نخواهند بود امکان و اعتماد لازم را برای کنش فردا فراهم ساخته؛ و عموما به صورت یک موج لحظه ای خود را نشان می دهند. استراتژی در مدل کلاسیک با جهت تاریخی، افق متحول و ظرفیت سازی های نوین همراه بوده؛ در حالی که تاکتیک اصولا با کنش های موقعیتی، آزمون مداوم و بازخورد تاکتیکی برای اصلاح و بهبود استراتژی نمود می یابد. بنابراین، با توجه به اینکه زمان واکنش در عصر دیجیتال کوتاه شده؛گردش اطلاعات سرعت گرفته؛ هر کنش اجتماعی ممکن است بازخوردی فوری بر کنش بعدی به جای گذاشته که برای استراتژی و تاکتیک تعریفی نو را مطالبه می کند. پس استراتژی و تاکتیک را نبایستی مانند یک نقشه و راه ثابت و تک محور برای همیشه در نظر گرفت؛ بلکه بایستی به عنوان سیستمی یادگیرنده همواره در حال تحول مد نظر قرار گیرند.
اختلاط استراتژی و تاکتیک نه تنها در ضعف نظری جریان های سیاسی خود را نشان می دهد؛ بلکه در ساختار طبقاتی نیز می تواند آن ها را تولید و بازتولید نماید. چرا که ساختار طبقاتی معمولا مجموعه ای از سنت های نهادینه شده، باورهای تثبیت شده، الگوهای انتخاباتی، عادات سیاسی و سازوکارهای القا عمومی میباشد که هنگام بحران ها و نابسامانی های اجتماعی به صورت ناگهانی و برای توازن اجتماعی خود را نشان می دهند. در چنین وضعیتی، استراتژی و تاکتیک در کنش هایی به کار گرفته می شوند که با ضرورت های واقعی بحران ارتباطی ندارند. پس یک تاکتیک انتخاباتی، ائتلاف، تغییر دولت، اصلاح قانون و... ممکن است ظاهری عقلانی داشته باشند؛ولی با ضرورت تاریخی بحران همراه نبوده؛ و از علت تولید بحران غافل شوند. وقتی بین کنش سیاسی و ضرورت تاریخی گسست ایجاد می شود؛ استراتژی و تاکتیک از تحول تاریخی فاصله گرفته؛ و به ابزاری برای مدیریت نوسانات ساختار غالب مبدل می شوند. روندی که در آن بحران های اجتماعی به جای تولید آگاهی های تاریخی، به کنش های مقطعی تبدیل شده و جامعه را در تجارب بحران های مداوم فرو می برند. پس نیروهای چپ صرفا نیازمند اتخاذ بهترین تاکتیک مبارزاتی نیستند؛ بلکه نیازمند بازسازی پیوند بین استراتژی، تاکتیک و زمان تاریخی می باشند. چپ اکنون به دلیل ضعف جدی نظری، دچار یک ضعف تاکتیکی ناشی از عدم توجه به زمان تاریخی در اثر روزمرگی سیاسی و گذشته نگری می باشد که وی را از حرکت به سوی اهداف واقعی مبارزاتی دور ساخته است.
بنابراین گذشته نگری چپ، با از دست دادن زمان تاریخی و همراه شدن با روزمرگی سیاسی، به همپوشانی استراتژی و تاکتیک روی آورده که موجب پراکندگی کنش، ناتوانی در نهادسازی و عدم انباشت آگاهی و تجربه گردیده است.وقتی که چپ نتواند آگاهی را در مسیر انباشت قدرت اجتماعی و تاریخی بکار گیرد؛ قادر به سازماندهی، نهادسازی و ظرفیت اجتماعی برای تغییرات ساختاری نخواهد بود. پس آنچه که امروز ممکن است چپ را از زمان تاریخی و ضرورت های نوین دور سازد؛ روزمرگی سیاسی و نگاه ایستا به گذشته می باشد. این گسست ضمن هم پوشانی استراتژی و تاکتیک، کنش های سیاسی را به واکنش های مقطعی مبدل ساخته است. روندی که به گسست نسلی، ناتوانی در سازماندهی نیروها و نهادسازی های لازم منجر شده؛ و توان و پتانسیل آگاهی های انباشته شدۀ اجتماعی در چرخۀ روزمرگی سیاسی را مستهلک ساخته است. بنابراین از عوارض سوء روزمرگی سیاسی و نگاه ایستا به گذشتۀ چپ، پتانسیل چپ را برای ایجاد ظرفیت های جمعی و دگرگونی ساختاری تحلیل برده؛ و در تبدیل آگاهی به سازمانیافتگی، نهادسازی و تبدیل این دو به عامل نیروی تاریخی تغییر ناتوان گردیده است. بر این اساس، چپی که زمان تاریخی را نادیده بگیرد؛ حتی اگر گذشته را به خوبی بشناسد؛ قادر به ساختن آینده نخواهد بود.
اکنون همپوشانی استراتژی و تاکتیک، ضمن ایجاد بی نظمی در کنش های سیاسی، افق تاریخی روندهای جاری کنونی را نیز جا به جا کرده اند. چرا که زمانی که تاکتیک جای استراتژی را بگیرد؛ جریان سیاسی دورنمای تاریخی خود را از دست داده؛ و به دنبال راه حل های در دسترس و تجربه شده و آشنا حرکت می کند. مثلا اگر جریان های چپ، نئولیبرالیسم را به معنای فرسودگی مرحله ای از تحول تاریخی سرمایه داری فهم نکنند؛ برای پاسخ به بحران های کنونی به دنبال احیای اشکال پیشین از جمله لیبرالیسم و دولت رفاه سوق می یابند که در تعمیق بحران نقش برجسته ای را بازی می کنند. پس همپوشانی استراتژی و تاکتیک ضمن مخدوش کردن جهت گیری تاریخی، جریان های سیاسی را نیز به جای اینکه بر اساس تغییرات مادی و نیازهای نوین برای ساختن آینده گام بردارند؛ به سازوکارهای سپری شدۀ گذشته پناه می برند. ولی مسالۀ امروز یافتن صورت های نوین مناسبات اجتماعی، مالکیت، مشارکت و دموکراسی با شرایط مادی جدید و گذر از سازوکارهای تجربه شدۀ گذشته می باشد. پس معیار استراتژی و تاکتیک تنها آرام کردن بحران ها نیست؛ بلکه بایستی از درون بحران ها، ظرفیت و مناسبات لازم برای مراحل بعدی تاریخی را ایجاد نماید. چرا که اگر استراتژی از زمان مندی تاریخی خود فاصله گیرد؛ به نوعی از بازسازی گذشته در شرایط جدید مبدل می شود.
در انجماد استراتژی، تاکتیک نیز در یک پراتیک عقیم شده به تکرار گذشته روی آورده که ضمن ناتوانی در تولید تجربه و شناخت، نظریه را نیز تدریجا از واقعیت منفک می سازد. یعنی نظریه قادر نخواهد بود تاریخ را به صورت روندی زنده و دگرگون کنندۀ واقعیت ببیند. این تاریخ گرایی ایستا، اگرچه ممکن است همواره از انقلاب، طبقه، سرمایه و مبارزۀ تاریخی سخن بگوید؛ ولی قادر به تغییرات مادی و اجتماعی زمان تاریخی در نظریه و پراتیک خود نخواهد بود. در نتیجه با فاصله گرفتن نظریه از واقعیت مادی و اجتماعی زمان خود، به صورت نظریه پردازی های انتزاعی، فاقد تاریخ و هویت تاریخی سوق می یابد. پس یکی از بحران های نظری و عملی چپ معاصر را بایستی در جدایی استراتژی از زمان تاریخی، و به تبع آن عقیم شدن پراتیک و بی تاریخی نظریه دانست. بدین مضمون که فرد ممکن است همواره دربارۀ گذشتۀ تاریخی سخن بگوید؛ ولی قادر نباشد تاریخ را به صورت روندی زنده و متحول کننده واقعیت درک و فهم کند. پس یکی از عوارض سوء جدایی استراتژی از زمانمندی تاریخی این است که جهت تحولات آینده نامعلوم و در الگوهای گذشته جای خوش می کند. بنابراین، در شرایط پویایی تاریخی، استراتژی و تاکتیک با یک رابطۀ دیالکتیکی یکدیگر را تقویت، اصلاح و غنا می بخشند. ولی در ایستایی و انجماد، استراتژی و تاکتیک با یک رابطۀ معکوس از یک همسویی زنده و هدفمند دور می شوند.
در وضعیت انجماد تاریخی، استراتژی و تاکتیک ممکن است در کنار یکدیگر قرار گیرند؛ ولی یکدیگر را در همان وضعیت ایستا بازتولید کرده؛ و از تحول تاریخی فاصله گیرند. فرایندی که با به حاشیه بردن اهداف انسانی که صرفا در فرایند تحول واقعی مناسبات اجتماعی، اقتصادی و انسانی نه انتزاعی قابل تحقق هستند؛ استراتژی و تاکتیک را از یک افق زنده و پویا به یک تصویر ذهنی و ایدئولوژیک مبدل می سازد. پس استراتژی و تاکتیک اگر از حامل تاریخی خود باز بمانند؛ به عوامل ضد تاریخ تبدیل شده؛ و با باز تولید اشکال گذشته، امکان دستیابی به اهداف و آرمان های انسانی را از افق کنش های انسانی دور می نمایند. نمونه ای از دریافت وارونه از رابطۀ استراتژی و تاکتیک را می توان به وضوح در سیاست های آمریکا در قبال ایران مشاهده کرد. آمریکا با مجموعه ای از فشارهای اقتصادی و تهدید و اقدام نظامی بر علیه ایران بدون داشتن یک افق روشن و متناسب با شرایط تاریخی حرکت کرده و می کند. این تکثر تاکتیکی جای خالی استراتژی را پر کرده؛ و هر اقدامی بدون داشتن یک وضعیت سیاسی پایدار و متفاوت به عنوان مسیر حل بحران معرفی می شوند. در حالی که اصولا استراتژی از انباشت تاکتیک ها نشات نگرفته؛ و زمانی با استراتژی پیوند می خورد که بتواند بخشی از مسیر تحول به سوی یک وضعیت تاریخی را در خود جای دهد. و آمریکا با نداشتن یک استراتژی مشخص در قبال ایران با به کار گیری تمامی توان اقتصادی و نظامی خود، از جهت حرکت استراتژیک خود بازمانده؛ و صرفا به تولید واکنش های متوالی روی آورده است.
نتیجه اینکه: استراتژی و تاکتیک دو مفهوم مهم در امر مبارزاتی می باشند که به کارگیری واقع و بر بستر تاریخی می توانند در پیشبرد اهداف مبارزاتی نقش عمده و اصلی را بازی کنند. استراتژی با مفهوم اهداف بزرگ و بلند مدت، مسیر هدف، منابع مورد لزوم و الویت های مبارزاتی را تعیین می کند. در مقابل تاکتیک با شیوه های اجرایی کوتاه مدت، مشخص،موقعیت زمانی، ابزارهای پیشبرد اهداف و عرصه های مبارزاتی مفهوم یافته؛ و با موقعیت محوری خود از سرعت تغییر بالایی برخوردار می باشد. استراتژی و تاکتیک یک رابطۀ دیالکتیکی با یکدیگر داشته؛ و تاکتیک های موثر و موفق و یا شکست خورده می توانند به اصلاح استراتژی بپردازند. برای موفقیت در یک جنبش اجتماعی داشتن یک استراتژی روشن امری لازم و ضروری بوده؛ و جنبش های صرفا تاکتیک محور معمولا موقتی عمل کرده؛ و به سرعت فروکش می کنند. پس در جنبش های اجتماعی رابطۀ دیالکتیکی امری ضروری به نظر می رسد. چرا که اگر جنبش ها فقط تاکتیک محور باشند؛ سریع فروکش کرده و می سوزند؛ و جنبش های صرفا استراتژی محور هم تاثیر لازم را بر جنبش به جای نمی گذارند. بنابراین، وقتی استراتژی یا راهبرد، مبهم و گنگ باشند؛ تاکتیک از منطق استراتژی تبعیت نکرده؛ و اهداف از تحولات تاریخی خویش فاصله می گیرند. در تکرار مکرر تاکتیک و جایگزینی آن به جای استراتژی که امروزه در بسیاری از جنبش های اجتماعی ازجمله تکانه های انقلابی در ایران قابل رویت هستند؛ به عقیم شدن جنبش ها منجر می شود. در تکرار های بدون قدرت چانه زنی و یا نهادسازی، معیار سنجش نه حرکت به سوی هدف که عموما بر دایرۀ حضور جمعیت بیشتر و مطرح شدن بیشتر در فضای مجازی نگریسته شده؛ و ترس از توقف تاکتیک که مرگ جنبش را القا می کند؛ به همپوشانی معیوب استراتژی و تاکتیک روی می آورند. این همپوشانی معیوب محصول شبکه های اجتماعی هستند که در آن جنبش ها عموما تاکتیک محور بوده، و همچنین افول نهادهای سازمانی و حزبی که موجب می شوند هر اعتراضی از صفر شروع و به صفر بازگردند. زمانی که تاکتیک جای استراتژی را می گیرد؛ جنبش ها با مصرف انرژی خود، بدون دستاورد لازم سریع فروکش می کنند. براین اساس،جنبش از هدف اصلی دور شده و جنبش بی استراتژی عموما آلت دست دولت، رسانه ها و گروه های رقیب قرار می گیرند. روندی که در آن جنبش زنده است ولی بارور نبوده و چیزی تولید نمی کند. برای خروج از این چرخۀ تکراری، جنبش ها بایستی یاد بگیرند که تاکتیک را در خدمت استراتژی نگه داشته؛ و از چرخۀ تکرار بی ثمر فاصله گیرند.
اسماعیل رضایی
28:09:2026