۱۴۰۵ خرداد ۲۷, چهارشنبه

 

جنبش های سیال و پایدار


دگرگونی مداوم در بنیان های مادی و تاثیر آن بر زندگی انسا ن ها، روند دگر گونۀ زیست اجتماعی را موجب گردیده است. ناهمگونی روندهای دگرگونۀ اجتماعی با مطالبات و نیازهای برآمده از تحول و تکامل جامعه و انسان، جنبش های سیال را در جامعه های انسانی نمود بخشیده اند. جنبشی که اگر چه از قدرت بسیج نسبت به جنبش های پایدار که اصولا با سابقه های تاریخی رقم می خورند برخوردار است؛ ولی حاوی ضعف حافظه تاریخی، تصمیم گیری های کوتاه مدت و همچنین از انسجام لازم برخوردار نمی باشد. اصولا جنبش های پایدار که عموما متکی بر حافظه تاریخی و نوستالژیک می باشند؛ همواره از واقعیت های جدید عقب مانده؛ و قادر به تحقق اهداف از پیش تعیین شده نمی باشند. چرا که جنبش های پایدار با نوستالژی سیاسی پیوند داشته که در جستجوی افقی برای راه حل مشکلات نیستند؛ بلکه راه حل را در جایی می جویند که مشکلات و چالش ها در آنجا تولید شده اند. در این راستا نظام های استبدادی با سرکوب مستقیم جنبش های سیال و یا احیای حافظۀ تاریخی نوستالژیک بقای خود را ممکن می سازند. چرا که جنبش های نوستالژیک یا پایدار با بارزه های واپسگرایی و ارتجاعی خویش در بسیاری موارد با منافع و مصالح استبداد حاکم همراه شده؛ و برای به حاشیه راندن جنبش های سیال که با نگاهی نوین به حیات اجتماعی گام برمی دارند؛ از بازتوزیع واقعی قدرت جلوگیری می نمایند.

جنبش های سیال اگرچه بی ثبات و ناپایدار می باشند؛ اما حاوی آگاهی به روز با افقی روشن به آینده گام برداشته؛ و با نوستالژی که انرژی و توان اعتراض و جنبش مردمی را از افق آینده به گذشته ای با روایت های آرمانی هدایت می کند؛ در تعارض بنیادین قرار دارند.چرا که نوستالژی با نگاه واپسگرا تلاش دارد با استعانت از ابزارهای رسانه ای و ارتباطی، جنبش سیال را از اهداف ضد سلطه گری اش بسوی مسائل حاشیه ای سوق داده؛ و فرسوده نماید. براین اساس گرایشات نوستالژیک تلاش دارد با آرمانی سازی دستاوردهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گذشته، بسترهای بازگشت به همان توزیع نابرابر قدرت سلطه گرانه را تدارک ببیند. مانند سلطنت طلبان در ایران که تلاش داران مناسبات گذشته را احیا نمایند و یا ترامپ که با رجعت به عصر لیبرالیسم تلاش دارد بسیاری از نمودهای کهن را برای گریز از بحران های تعمیق شونده بکار گیرد. احیای مناسبات و رجعتی که در آزمون های گذشته تاریخی خویش شکست خورده اند؛ و تلاش دارند حاکمیت سیاسی و اقتصادی شکست خوردۀ گذشته را مجددا برقرار سازند. اصولا نگاه نوستالژیک برخلاف جنبش سیال، سلطه را در روبنای سیاسی، جریان فرهنگی و یا دولت می بیند و از درگیر شدن با ساختارهای بنیادین قدرت و سرمایه که در طول تاریخ بازتولید می شوند؛ می پرهیزد. از درگیر شدن با دگرگونی نظام مند ساختارهای فرتوت و فرسوده فاصله گرفته؛ و صرفا بازگشت به دوران گذشته تاریخی را مد نظر قرار می دهد. از تناقضات اصلی گرایشات نوستالژیک، ادعای مبارزه با بنیان های سلطه و استبداد می باشد؛ در حالی که با انحراف و وقفه در جنبش سیال امکان بازسازی قدرت سرکوب را توسط قدرت سلطه و استبداد حاکم فراهم می سازد. ضمن اینکه با حرکت بر ضد تکامل تاریخی و نیازهای آن به بازتولید ساختارهای گذشته روی آورده؛ و جنبش های سیال را متوقف ویا به بن بست می کشانند.

پس جنبش های پایدار عموما ریشه در عادت و سنت داشته؛ و تلاش دارند الگوهای قدیمی را تدریجا بازتولید نمایند. الگوهایی که ریشه در محافظه کاری و یا گام های ارتجاعی داشته و نقطه مقابل جنبش های سیال که بر لحظه و امکان های جدید متکی هستند؛ قرار دارند. جنبش های سیال اصولا با درک زمان و علیت تاریخی قادر به خلق انتخاب های نوین در مبارزات اجتماعی و سیاسی خود هستند. این درک تاریخی زمانی که به موفقیت لازم دست می یابند؛ با عبور از پراکندگی و گسست به آگاهی جمعی رسیده و با کسب هویت های نوین و نهادهای مورد نیاز عصر مرحلۀ نوین تاریخی را می آغازد.این کیفیت نوین محصول کمیت یابی پروسه ای از جنبش های سیال است که همواره تحت یورش و دخالت های نابهنگام جنبش های پایدار از کیفی شدن باز می مانند. نمونه های بارز آن را می توان دخالت های نابهنگام سلطنت طلبان در جنبش های سیال و یا تکانه های انقلابی مردم ایران دید که همواره در مرحلۀ ورود به کیفیت های نوین قطع و متوقف شده اند. مثلا، در جنبش های سیال 1388، 1396، 1401 و جنبش دیماه 1404 وقتی که نارضایتی پراکنده عمومی بسوی انسجام نسبی مطالبات، شکل گیری نمادهای مشترک و ظهور رهبری جمعی افقی را پیدا می کنند؛ و جنبش لحظات نزدیکی هژمونی تاریخی نوین خود را می یابد؛ مقطعی که جنبش به یک قدرت سازمان یافته و جهت دار تبدیل می شود؛ جریان سلطنت طلب وارد گود شده، و با شعارهای انحرافی و ارتجاعی خود جنبش سیال را از عمق طبقاتی و ملی خود منفک ساخته اند. زیرا جنبش های سیال در ایران با ماهیت طبقاتی کارگری و دیگر اقشار پایین جامعه خواهان بازتوزیع واقعی انباشته های تاریخی«زمین، قدرت، سرمایه،دانش و...» می باشند که منافع بورژوازی و الیگارشی مالی را هدف می گیرند.این مبارزه طبقاتی با جهت گیری تغییرات ریشه ای خود یک هراس و وحشت را در اردوگاه طبقاتی کلان سرمایه داران که توسط سلطنت طلبان نمایندگی می شوند؛ ایجاد کرده که با انتخاب گزینه های ناممکن و به نام مبارزه با استبداد از دستیابی جنبش های سیال به مرحلۀ هژمونی طبقات فرودست جلوگیری می کنند.

با دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی، جامعه بیش از پیش بر انتخاب های لحظه ای، شبکه های سیال، ارتباطات گسترده و تغییرات مداوم روابط اجتماعی روبرو می باشد.بارزه هایی که نشان می دهد به علت ناسازگاری شکل های جدید کنش های اجتماعی با اشکال قدیمی سازمان های سیاسی، مبارزات اجتماعی تحت تاثیر الگوهای مبارزاتی گذشته از پایداری هویتی لازم برخوردار نبوده؛ و به صورت سیال خود را نشان می دهند. برعکس جنبش های پایدار یا نوستالژیک که در برابر نمودهای نوین مقاوم بوده؛ و برای وقفه یا انحراف آن تلاش می کنند؛ جنبش های سیال با پیوستگی و تداوم خود یک وضعیت گذار را تداعی می نمایند.جنبشی که از بطن یک عدم تعادل اجتماعی برخاسته و برای ایجاد یک تعادل پایدار با توزیع بهینه قدرت، ثروت، دانش و یا فرصت های اجتماعی نمود می یابد. جنبش های پایدار با نگاهی به گذشته، رهبری عمودی و ابرام بر کیش شخصیت و دست چینی از افتخارات کاذب گذشته، در برابر جنبش سیال قرار گرفته؛ و آن را دچار وقفه و رکود می سازد. بنابراین جنبش سیال محصول نوآوری های نوینی است که به دلیل ایجاد اختلال در نظم عادت گون ذهنی انسان ها، تلاش دارد خود را با فرایند های نوین منطبق سازد. چرا که اصولا انسان و جامعه برای همراه شدن با امر نو، دچار تردید، رفتارهای متناقض و حتی بازگشت به مقوله های کهن می گردند؛ تا بتوانند مرحلۀ گذار به ساختار های نوین را طی نمایند. این اختلالات و تناقضات رفتاری در پروسۀ رشد جنبش سیال می تواند بارزترین پتانسیل انقلابی را برای ایجاد یک تغییر بنیادین در روابط و مناسبات اجتماعی ایجاد نماید.

جنبش های پایدار یا نوستالژیک با ورود به گام های انقلابی جنبش های سیال، سعی می کنند با اختلال در روند رشد و گستردگی دامنۀ آن، مراحل گذار به تغییرات و دگرگونی های مورد لزوم عصر را به تعویق اندازند. گام های ضد انقلابی که با ماهیت ارتجاعی و طبقاتی خویش، روند بازیابی قدرت حاکمه برای سرکوب و تداوم حیات استبدادی اش را ممکن می سازد. دقیقا رفتاری که سلطنت طلبان در پروسۀ جنبش های سیال در ایران در مواقع اعتلای جنبش از خود بروز داده؛ و فضای نوینی برای بازیابی قدرت استبداد دینی و سرکوب بیشتر و گسترده تر آن را فراهم ساختند. اصولا جنبش سیال بازتاب های نوین جامعه کنونی برای یافتن صور جدید کنش های جمعی می باشد. کنش های جمعی که به دلیل نا پختگی ذهنی خود تحت تاثیرات مداوم جنبش های پایدار، از فرایند یادگیری و خودسازماندهی لازم باز مانده؛ و قادر به پاسخگویی لازم به شرایط نوین تاریخی نمی باشند. بنابراین جنبش های سیال کنونی بایستی با درک شرایط مادی، فناوری، زمان و نیازهای نوین آن، از جذب یا انحراف بسوی الگوهای نوستالژیک یا باز تولید ساختارهای کهن فاصله گیرند. چرا که واکنش در برابر ره آوردهای نوین نیازمند شکستن عادات کهن است تا بسوی الگوهای تثبیت شده نوین رفتاری گام بر دارد. گرایشات نوستالژیک در بطن جنبش های سیال بیانگر ناپختگی، دمدمی مزاجی ، تردید و دودلی و همچنین شکنندگی کنش های جمعی در برابر نوستالژی می باشد. بنابراین جنبش سیال برای موفقیت در مبارزات اجتماعی خود بایستی نقش بازدارندگی جنبش نوستالژی را شناخته؛ و با ایجاد یک تعادل بین قبول نوآوری و حفظ هویت مستقل، بتواند گام های لرزان و مردد خود را با نهادسازی های موقت و هدفمند برای اعتلای جنبش همراه سازد.

اکنون دو پدیده در ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار نقش اصلی را بازی کرده و می کنند. یکی نوستالژی فکری جریان های مترقی به ویژه چپ، و دیگری گرایشات فکری روزمرگی که دامنۀ اختلافات و پراکندگی درونی نیروهای چپ را موجب شده؛ و مبارزه با سلطه و استبداد را به حاشیه برده است. نقاط ضعفی که بستر و فضای لازم را برای رشد جنبش پایدار یا نوستالژیک فراهم ساخته است. این نوستالژی فکری با دلبستگی به مدل های موفق گذشته جنبش های چپ، و یا اصرار بر واژگان و نظریه های تثبیت شده دهه های گذشته تاریخی که قدرت تبیین وضعیت کنونی را ندارند؛ تحلیل های عینی و مادی متناسب با شرایط کنونی را گرفتار تکرار شعارهای بی محتوا و غیر مرتبط نموده است. در مقابل این ضعف بنیادین چپ، جنبش پایدار از سلطنت طلب گرفته تا بنیادگرایان بازار آزاد و... با روایتی ساده، عاطفی و عوامانه با شعار بازگشت به عظمت ملی گذشته، نیروهای خسته از منازعات درونی چپ را جذب نموده؛ و برای انحراف و مهار جنبش سیال و مردمی، خود را تنها جایگزین در برابر سلطه و استبداد موجود معرفی می نمایند. بنابراین اکنون چپ بایستی با گریز از بنیان های نظری سست و تصلب فکری، و از واکنش های فوری و سطحی در برابر رویداد های جاری، فضای تنفس و عرض اندام جنبش پایدار را سد نماید. زیرا نوستالژی فکری چپ همراه با ضعف ایدئولوژیک، به اختلافات و پراکندگی چپ دامن زده که به ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار منجر می شود.

در این افت و خیزهای مبارزاتی، هرچه قدر بنیان های سنتی فرهنگی و سیاسی یک جامعه قوی تر، غنی تر و ریشه ای تر عمل نمایند؛ به همان نسبت دامنۀ نوستالژی فکری عمیق تر خود را نشان داده؛ و جنبش های سیال را در برابر جنبش های پایدار آسیب پذیرتر می سازند. بارزه هایی که با یک روایت کلان به نیروهای مترقی و چپ در برابر اتخاذ مشی مبارزاتی هشدار می دهند. هشداری که چپ را به جای تمرکز بر نوستالژی فکری و تبیین و تحلیل های روزمره رخدادها، به نقد گذشته با روایت پردازی های نوین با زبان هویت ساز نوینی که معانی نوینی بیافریند؛ فرا خوانده؛ تا قادر گردد با جامعه به ویژه نسل نو ارتباط موثر برقرار نماید. همچنین سازماندهی سیالی که به انباشت آموخته های تکانه های انقلابی قادر بوده؛ و در زمان رکود به تحلیل های راهبردی و بازآموزی تجربی روی آورد. پس جنبش سیال بایستی بتواند از دل همین سنت های غنی، روایت های نویی بسازد که به نفی آرمانشهری گذشته روی آورده؛ و با درک ضرورت های تاریخی بسوی آینده روشن و پاسخگو گام بر دارد. قطعا برای گذر از جنبش پایدار یا نوستالژیک احتیاج به جامعه ای دموکراتیک می باشد که بتواند بسترهای جامعه مدنی و هویت های نوین را فراهم سازد.

نتیجه اینکه: جهان در میانۀ یک دگرگونی بنیادین، اعتراضات و جنبش های نوینی را تجربه می کند. جنبش هایی که عموما ماهیت سیال داشته و در یک پروسۀ پوینده و در حال تغییر بسوی کنش های سیاسی پایدار در حرکت می باشند. در مقابل، جنبش های پایدار یا نوستالژیک با تغذیه از حافظۀ معیوب تاریخی، روایت جمعی و با تغذیه از زمان و تجربیات گذشته، انرژی و پتانسیل جنبش های سیال را که قدرت نوآوری و فرصت سازی نوین را دارا می باشند؛ دچار چالش و وقفه می سازند. جنبش های نوستالژیک ریشه در عادات، سنت ها و الگوهای قدیمی داشته که به دلیل اتکا به بنیان های ساختی کهن به محافظه کاری یا ارتجاع گرایش دارند. در حالی که جنبش های سیال با تکیه بر لحظات و امکانات جدید، از عادت و سنت دور بوده؛ و با درک زمان و علیت تاریخی، همواره راه های جدیدی برای عمل سیاسی جستجو می کنند. جنبش های نوستالژیک عموما این پتانسیل را دارند که با دخالت های نابهنگام در جنبش های سیال، آن ها را دچار رکود و وقفه سازند. مانند دخالت سلطنت طلبان در جنبش های سیال در ایران که آن ها را از حرکت بازداشته و مانع رشد و روند طبیعی آن ها شده اند. روندی که همواره به استبداد حاکم این فرصت را داده تا با بازسازی قدرت سرکوب فضای سیاسی را به نفع خود بازگرداند. اصولا جنبش های سیال برخلاف جنبش های نوستالژیک که به عادات، نوستالژی و همچنین بازتولید ساختارهای فرسوده پیوند دارند؛ از ظرفیت بالایی برای کشف مسائل جدید و بسیج اجتماعی برخوردارند که برای پویایی و موفقیت نیازمند آگاهی جمعی، حافظه نوین و نهادهای متناسب با زمان می باشند. اکنون موانع بسیاری در مسیر جنبش های سیال از جمله راست و راست افراطی و سنت گرایان«سلطنت طلب، دینی، ملی گرا»، نوستالژی چپ و مترقی معتقد به ساختار سنتی گذشته قرار دارند که هرکدام بخشی از انرژی این جنبش را فرسوده و از مسیر اصولی خود منحرف می کنند. روندی که پراکندگی و روزمرگی کنش های اجتماعی را موجب شده که مبارزات را از رسالت تاریخی خود بازداشته و به منبع تغذیه جنبش نوستالژیک و مانعی در مسیر جنبش سیال مبدل ساخته اند.


اسماعیل رضایی

17:06:2026


۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

  گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 9

                     نقش و رسالت چپ 


چپ به عنوان یک سوژۀ تاریخی، نقش و رسالت مهمی در گذار به سوسیالیسم به عهده دارد. زیرا در گذار به سوسیالیسم، جبر تاریخی که بسیاری آن را جریان خود بخودی فروپاشی سرمایه داری می پندارند؛ بایستی با فعال کردن امکان گذار توسط نیروهای چپ در آمیزد؛ تا امکان فراروییدن کمیت های لازم برای تحقق کیفیت نوین فراهم آید. این فعال کردن امکان، نیازمند افق های نوینی است که بایستی با روند تحول و تکامل زیسته جامعه های انسانی و نیازهای برآمده از آن ها همراه شود. این افق های نوین از گذشته گذر می کند و حال را برای آینده ای روشن و انسانی تر مهیا می سازد. اگر این افق های نوین نتوانند قدرت درک و دید نوینی را برای پدیده های در حال تکوین پیدا کنند؛ حافظۀ تاریخی را جایگزین تخیل خلاق تاریخی نموده که به جای فهم نوین، به نوعی توقف در زمان را موجد است. چپ بایستی با درک زمانمندی و علیت تاریخی به درک موقعیت تاریخی، تناقضات دوران و امکانات نوظهور نائل آید تا بتواند کنش های اجتماعی را از واکنش های مقطعی و یا گرایشات نوستالژیک گذشته مصون دارد. اکنون در عصر دیجیتال با تغییراتی که در شکل کار، مفاهیم اجتماعی و آگاهی های نوینی که از شبکه های اجتماعی شکل می گیرند؛ برای چپ،زمانمندی بایستی اهمیت ویژه ای داشته باشد؛ تا از حرکت واقعی تاریخ عقب نماند. تلاشی برای همسو شدن با روندهای عمیق تحولات اجتماعی و گشودن امکان های نوین برای زیست جمعی می باشد.

چپ بایستی با درس آموزی از شکست های گذشته بلوک های سوسیالیستی به این درک نائل آید که صرفا با تغییر مالکیت حقوقی نمی توان نظم جدید را برقرار ساخت؛ مگر اینکه بنیان های مادی آن در دل نظم پیشین رشد کرده باشند. بدین مضمون که ممکن است با انقلاب سیاسی بتوان دولت سوسیالیستی داشت؛ ولی جامعه سوسیالیستی در کنار ساختار غالب اجتماعی و فرهنگی سرمایه دارانه قطعا قابل تصور نیست. زیرا تا زمانی که منطق بازار حتی در شرایط سستی و رخوت خود وجود دارد؛ نشانگر آن است که سرمایه داری هنوز از پتانسیل تداوم حیات خود برخوردار می باشد. چپ بایستی پیش از کسب قدرت سیاسی و یا پس از امکان حضور دولتی، برای استقرار نظم نوین سوسیالیستی حتما بنیان های مادی که با خود قطعیت حیات را حمل می کنند؛ بنیان های نهادی که زندگی جمعی با درک متقابل تعمیمی را با خود دارند؛ و همچنین بنیان های فرهنگی که مروج همبستگی و همکاری متقابل اجتماعی و بدور از رقابت های بقای سرمایه دارانه هستند؛ را فراهم نمایند. در مرحلۀ انفعالی یا پسا سرمایه داری اگر چپ قادر به فهم و شناخت عمیق از تناقضات و عدم تعادل در بطن سازوکارهای موجود نباشد؛ این فرصت را به سرمایه داری برای حفظ برخی از نمودهای کلاسیک را می دهد. بنابراین برخلاف باور بسیاری، رسالت چپ صرفا انقلابی بودن نیست؛ بلکه چپ بایستی وظیفه معماری گذار به نظم جدید را نیز به عهده بگیرد. وظیفه و رسالتی که با خود حفظ و بهبود نهادهای نوپا، گسترش دامنۀ زیست جمعی، دموکراتیزه کردن بنیان های مادی حیات اجتماعی و ایجاد ساختار پایداری که بتواند امکانات پراکنده را گرد هم آورد؛ به همراه دارد. چپ بایستی بداند که جامعۀ سوسیالیستی بدون انسان سوسیالیستی قابل دوام نیست؛ چرا که این بلوغ انسان اجتماعی است که سوسیالیسم را رقم زده؛ و پایداری آن را تضمین می کند. در گذار به سوسیالیسم، جامعه نیازمند بازآرایی ساختار تولید، مالکیت و زیست اجتماعی می باشد؛ تا با تغییر در رابطۀ بین کار و سرمایه، دگرگونی در اشکال و هویت زیست جمعی یا تغییر در سوژۀ اجتماعی و همچنین تغییر در اشکال مالکیت، تصمیم گیری و تولید در سطح شبکه ای و اجتماعی، امکان گذار به سوسیالیسم را ممکن سازد.

چپ بایستی از شتاب زدگی اراده گرایانه بپرهیزد و با فهم ریتم واقعی تاریخ، بسوی نوعی از عقلانیت گذر تاریخی گام بردارد. تعجیل سیاسی که با عدم شکل گیری شرایط مادی، عدم بلوغ آگاهی های جمعی و عدم دگرگونی نهادها همراه است؛ ابزار اعمال زور را برای باز تولید تمرکز قدرت و سلطه گری با خود همراه می سازد. چپ نبایستی با مفاهیم و فرم های متعلق به دوران دیگر تاریخی، از افق امکاناتی که از دل شرایط مادی و آگاهی جمعی بر می خیزد؛ فاصله بگیرد؛ تا از حرکت و نیازهای واقعی جامعه عقب بماند. دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با شبکه ای شدن قدرت، جهانی شدن آگاهی، دگرگونی مفهوم کار و بحران های مداوم ساختار متمرکز غالب همراه است؛ نشانه های یک تغییر پارادایمی هستند که در آن نظریه ها و اقدامات گذشته تاریخی نمی توانند بر روند گذار اثر تعیین کننده ای داشته باشند. اکنون در حالی که سلطه گران و متجاوزین به حقوق انسانی در حال سازمان دادن به فناوری ها، مدیریت شبکه ها و تصور و تخیل آینده با اتکای به قدرت های فایق اقتصادی می باشند؛ چپ در حال بازخوانی شکست های گذشته و توقف در بارزه های فکری آن پرسه می زند. اینکه چپ از حقانیت اخلاقی برخوردار است؛ چیزی را عوض نمی کند؛ بلکه فهم و درک به موقع دگرگونی ها، تضادهای نوظهور، امکانات تازه و زبان مناسب و گویای عصر می تواند یک اثرگذاری تاریخی برای گذر به دنیای جدید داشته باشد. اگر چپ نتواند از دایرۀ ایدئولوژی بسته برهد و با نوعی از آگاهی تاریخی پویا پیوند بخورد؛ و نسبت به دگرگونی های زمانه، فهم ریتم گذارو پیوند تحول مادی با آگاهی جمعی حساس نباشد؛ سیاست به تحمیل آینده مبدل شده؛ و از بلوغ تاریخی جامعه جلوگیری می نماید.

چپ اکنون در مسیر اندیشه ورزی، گرفتار مرجحیت و مرجعیت اندیشۀ گذشتگان تاریخ تکامل اجتماعی می باشد. درک این مسئله که اندیشمندان و تئوریسین های برجسته گذشته از بطن تضادها و امکانات زمانۀ خود برخاستند؛ و به تبیین و تحلیل برآمدهای محیطی خود برای پیشبرد اهداف انقلابی روی آوردند؛ عموما حامل حقیقتی فراتاریخی و ابدی نمی توانند باشند. مرجحیت زمانی، با مفهوم پیوند زنده با عصر خود، نیاز به فهمیدن زمانۀ خود، ساختن زبان تاریخی آن و صورت بندی امکانات نهفته در آن را دارد. با تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت تاریخی، خطر در غلتیدن اندیشه های زمانمند به دکترین های ثابت وجود دارد که اندیشه را از پویایی و زایایی باز می دارد.بدین مضمون که مفاهیم تاریخی به اصول لایتغیر بدل شده و نظریه هایی که برای تبیین و تحلیل اعصار گذشته شکل گرفته اند به قالب هایی برای تمام اعصار مبدل گردیده؛ و اندیشه را از حرکت باز می دارند.در گذشته به دلیل متمرکزتر بودن تضادهای تاریخی، و وضوح بهتر و بیشتر سوژه های تاریخی و همچنین وضوح و روشنی بیشتر افق سیاسی، تئوریسین ها قدرت تولید تئوری های راهبردی بیشتری را داشتند. ولی اکنون با تغییر شرایط تاریخی تولید تئوری که با ارتباطات شبکه ای چند لایه و بسیار پیچیده مشخص می شود؛ میدان های پراکنده اندیشه جای تئوریسین های منفرد را گرفته اند. چپ به جای تقلید از تئوریسین ها و متفکران گذشته بایستی روش تاریخی پرسشگری آن ها را ادامه دهد. پس به دلیل اینکه تاریخ پیوسته در حال تغییر و دگرگونی می باشد؛ هیچ اندیشه ای مرجعیت ابدی ندارد.بنابراین با تثبیت مفاهیم، مرجعیت واقع شکل نمی گیرد؛ بلکه با فهم حرکت تاریخ، و انعطاف نظری برای گشودن افق های نو پیوند دارد. براین اساس مشکل اساسی و بسیار مهم چپ کنونی در تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت ثابت و دگم می باشد که پویایی و نوزایی اندیشه و عمل را به بن بست کشانده است.

پس چپ در میان پیچیدگی کنونی مفاهیم و اندیشه ورزی نیاز به نوزایی اندیشه در راستای انطباق با حرکت واقعی تاریخی دارد. چپ باید بداند که نوزایی اندیشه بدون نوزایی افق امکان پذیر نیست. چرا که اندیشه صرفا مجموعه ای از مفاهیم نیست؛ بلکه هر اندیشه ای در درون افق دیدی عمل می کند. در افق بسته، مفاهیم تکرار، نظریه ها به نقل قول و سیاست به ابزاری برای بازتولید حافظۀ تاریخی مبدل می شوند. چپ اکنون با افق بسته، ناخواسته در درون افق بورژوازیی سیر می کند. چرا که هنوز با چارچوب فکری گذشته، عمدتا قدرت را متمرکز فهم کرده؛ پیشرفت و توسعه را با الگوهای صنعتی قدیم سنجیده و سیاست را پیرامون تصرف ساختارهای موجود در نظر دارند. در حقیقت چپ اکنون در بطن همان دستگاه مفهومی مدرنیتۀ سرمایه دارانه سیر می کند؛ اگرچه ممکن است بر علیه آن موضع بگیرد؛ و یا سخن بگوید. اکنون برای نوزایی، چپ بایستی از رخداده ها بگذرد؛ و آنچه در حال تکوین است را در یابد؛ و درک کند که بسیاری از مفاهیم تاریخی اکنون قدرت توضیح واقع جهان کنونی را نداشته و بایستی با ویژگی های کنونی انطباق یابند؛ ضمن اینکه در یابد که اندیشه و اندیشه ورزی با تحولات واقعی زندگی انسان ها پیوندی تنگاتنگ دارد؛ و به تبیین و تفسیر آن ها بنشیند. در مجموع بایستی در چپ ها افق ادراکی نوینی شکل بگیرد که کلیشه های منجمد فکری فرو ریزد؛ و دگرگونی های واقعی عصر حاضر برایش قابل درک و تبیین گردند. بدین مضمون که با درک و شناخت رویکردهای فناوری دیجیتال، شبکه های جهانی، دگرگونی مفهوم کار، بحران محیط زیستی و اشکال نوین آگاهی های جمعی، به فهم روندهای نوین نائل آمده؛ و قادر به ساختن زبانی برای فهم آینده گردند.

یکی از وظایف اصلی و اساسی چپ، آشکار و قابل دید و فهم کردن تناقضات درون نظام سرمایه داری برای توضیح و تغییر جهان می باشد. تا زمانی که چپ از دایرۀ مناسبات کلاسیک سرمایه داری فراتر نرود؛ و سوژۀ جدید و مورد لزوم عصر را شکل ندهد؛ در حد یک نیروی اعتراضی محض باقی خواهد ماند. قطعا سوژه های جدید با تحولات بنیان های مادی جامعه چون کارگران پلاتفرمی، کارکنان موقت، کاربران تولید کننده داده و... پیوند تنگاتنگ دارند. فرایندی که در بطن خود اعتراض و نارضایتی پراکنده ای را شکل می دهند؛ و رسالت چپ تبدیل و جهت دهی این اعتراضات و نارضایتی به سوی آگاهی جمعی می باشد. چپ بایستی از این توهم برهد که با کسب قدرت دولتی در بطن ساختار غالب سرمایه داری، امکان تحقق جامعۀ سوسیالیستی ممکن است. چرا که زیستن در بطن تناقضات سرمایه داری بدون سازمان دادن گذر تاریخی، امکان اقتدار گرایی، فاشیسم نو، جنگ های مداوم و فروپاشی زیست محیطی وجود دارد. چپ از پتانسیل لازم برای واقعی ساختن امکان تاریخی آینده برخوردار است؛ و بایستی به جای وعده و وعیدهای دلخوش کننده، گام های عملی بسوی آینده ای بهتر و انسانی تر بردارد. چارچوب های کلاسیک سرمایه داری در دوران مارکس که با گرایش به خطی بودن تاریخ، سوژه بودن طبقه کارگر و همچنین تحقق سوسیالیسم به توسعه دامنۀ نیروهای مولده استوار بود؛ که دقیقا با ویژگی های آن مقطع تاریخی هماهنگی داشت؛ اکنون با کار پراکنده، دگرگونی هویت طبقاتی،دگرگونی ابعاد دامنۀ بحران های اجتماعی، و حتی کالایی شدن اعتراضات به نوعی و... مشخص می شود که نشان می دهد چپ کلاسیک قبل از تغییر جهان بایستی خود را تغییر دهد.

چپ باید درک کند که مبارزه و سازماندهی اگر با پارادایم های نوین عصر دیجیتال پیوند نخورد؛ و با منطق متمرکز و بسته مبارزاتی گذشته برای آزادی و رهایی گام بردارد؛ قطعا به سوی بازتولید نوعی از استبداد حرکت خواهد کرد. زیرا الگوهای گذشته بر ارتباطات محدود، تصمیم گیری های الزاما متمرکز و سازماندهی مبتنی بر سلسله مراتب استوار بود که اشکال مبارزاتی، ناخواسته بخشی از منطق سلطه را در خود داشت. ولی اکنون در عصر دیجیتال با امکانات گستردۀ ابزارهای ارتباطی، جامعه با هماهنگی گسترده، تولید مشارکتی، گردش آزادانۀ اطلاعات و همچنین با شکلگیری آگاهی های جمعی فراملی روبرو می باشد که با بسیاری از بارزه های مبارزاتی گذشته تفاوت فاحش دارند. بر این اساس است که اکنون سلطه گران برای وقفه های تاریخی تلاش دارند با ایجاد دهشت و هراس مداوم، ایجاد بحران های پیاپی و کنترل زیر ساخت های دیجیتال و اطلاعاتی، روندهای گذار را کند، منحرف و یا در قالب های قدیمی خود منجمد سازند. زیرا هر چه قدر جامعه در آشوب و بلوا طی طریق نماید؛ با ایجاد اغتشاش فکری مداوم از شکل گیری آگاهی جمعی پایدار ممانعت کرده؛ و روند گذار را طولانی تر می سازد. پس رسالت چپ در عصر دیجیتال بایستی بر زمانمندی، هماهنگ با تحولات مادی و ممانعت از بازتولید اشکال کهنه سلطه باشد؛ تا از اشکال اعتراضی و مخالفت صرف کنونی بسوی ساختن اشکال نوین زیست و سازمان یابی هدایت شود. چرا که اگر چپ نتواند اشکال نوین همبستگی، نهادسازی های نوین باز و آگاهی مشارکتی را شکل دهد؛ فناوری های نوین که می توانند در رهایی و آزادی نقش موثری ایفا نمایند؛ به ابزار سلطه و استبداد منتهی می شوند. بنابراین شرط گذار از منطق سلطه، ساختن جامعۀ مدنی است که در آن مشارکت و همبستگی نهادینه شود و با درک متقابل انسانی، جامعه توانایی خود سازمان یابی و کنش جمعی آگاهانه را در زندگی روزمرۀ خود بازتولید نماید.

چپ بایستی با باز تعریف جامعۀ مدنی دامنۀ فعالیت و وظایف آن را ابعاد نوینی ببخشد که متناسب با روندهای تحولی و تکاملی کنونی باشد. عرصه های سنتی فعالیت جامعه مدنی در فعالیت انجمن ها و یا نهادهای غیر حکومتی بوده و هست که بایستی به همکاری، اعتماد متقابل، مشارکت پایدار و فهم مشترک از سرنوشت جمعی انسان ها مبدل گردند. در نهادهای مدنی کلاسیک معمولا همبستگی یک پدیدۀ احساسی و اخلاقی بوده که برای تبدیل شدن به نیرویی پایدار، بایستی در نهادهای اجتماعی رسوب کند. بدین مضمون که مشارکت، گفتگوی سازنده و همکاری متقابل بایستی نهادینه شود؛ تا جامعه تدریجا به سوی حیات جمعی آگاه سوق یابد. نهادینه شدن این فرایند در جامعه، پیوندهای انسان ها را ناگسستنی، اعتماد اجتماعی را تقویت و ارتباطات افقی برای گریز از قدرت متمرکز و عمودی را برای فرسایش و دفع منطق سلطه عمومیت می بخشد. گسترش دامنه درک متقابل در فعالیت های جامعه مدنی، نظم مشارکتی را پایدار و جامعه را از قطبی سازی های مخرب کنونی، انزوای فردی و عوامل تشدید کننده تضادهای اجتماعی بسوی گفتگوی واقعی و راهگشا، قبول تفاوت ها و بازتولید همزیستی هدایت می کند. با امکانات عصر دیجیتال، جامعۀ مدنی بایستی با بهره گیری از امکانات شبکه ای، آگاهی جمعی بسازد، همکاری های فراملی را توسعه ببخشد؛ و دامنۀ تجربه های مشترک انسانی را توسعه دهد. پس جامعۀ مدنی نوین بایستی با نهادینه ساختن مشارکت و همبستگی، درک متقابل انسانی برای گذر از منطق سلطه کنونی و باز تولید خود سازمان یابی و کنش های آگاهانه جمعی، بسترهای افق نوین جامعه ای که در آن انسان ها قادر باشند باهم بودن را آگاهانه و پایدار تجربه کنند را ایجاد کند.

چپ اگر نتواند در تشخیص و فهم عناصر نوینی که از دل واقعیت های تاریخی در حال شکل گیری هستند؛ موفق عمل کند؛ حتی اگر به ظاهر هم بسیار رادیکال باشد، عملا به نیرویی بازدارنده مبدل می شود. براین اساس برخی از چپ ها با فاصله گرفتن از سنت انتقادی چپ و با نگاه سیاسی صرف بر رویکردهای داخلی و بین المللی، مطالبات مردم را به حاشیه رانده؛ به توجیه سرکوب داخلی روی آورده و اصولا هر اعتراضی را در پیوند با دشمن خارجی قلمداد می کنند. این گرایشات چپ روانۀ حمایت از دولت یا حکومت خاص، چپ را از رسالت واقعی اش که وفاداری به نقد قدرت، کرامت انسانی، توانایی جامعه برای مشارکت در تعیین سرنوشت خود و... دور ساخته است. بنابراین چپی که زمانمندی تاریخی را نادیده می گیرد؛ در پیوند با جنبش های اجتماعی اگرچه ممکن است از آینده سخن بگوید؛ ولی در عمل با حافظه تاریخی خود زندگی می نماید. چرا که قطعا قادر به تشخیص افول پدیده ها، زایش های نوین و همچنین قادر به درک تضادهای اصلی و فرعی نیست که وی را در کنش های سیاسی دچار سرخوردگی و سردرگمی می نمایند. اکنون بزرگترین خطر برای نیروهای چپ این است که حافظۀ تاریخی را به جای آگاهی تاریخی قلمداد کرده، و از دیدن افق های نو فاصله بگیرد. چپی که با چارچوب های فکری از پیش تعیین شده حرکت می کند؛ حتما انتظار دارد که تاریخ باید خود را با نظریه اش تطبیق دهد؛ و در غیر اینصورت خطا و یا انحراف محسوب می شود. این ویژگی نوعی توهم خود برتر بینی نظری را در بسیاری شکل داده که وحدت و یکپارچگی چپ را زیر سوال برده است. چرا که وحدت و یکپارچگی چپ بر خلاف تصور برخی ها، صرفا در وفاداری به قالب های فکری گذشته بستگی ندارد؛ بلکه به توانایی فهم زمان تاریخی و پاسخگویی به نیازهای نوین و همچنین مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی نهفته است. بنابراین همگرایی نیروهای چپ در قرار دادن سنت های فکری در جایگاه تاریخی شان ممکن می باشد.

نتیجه اینکه: رشد دامنۀ دانش و فناوری، افق های نوینی را در برابر انسان ها قرار داده است. افق هایی که در پیوند با زمانمندی و علیت تاریخی قدرت ترسیم آینده را داشته؛ و قادرند بسوی ارزش های نوین گام بردارند. چپ به عنوان سوژۀ تاریخی گذار،برای رسالت تاریخی خویش بایستی در میان افق های نوین، درک تناقضات، ساختن آگاهی جمعی، ایجاد نهادهای نو، بکارگیری تکنولوژی در خدمت جامعه و جمع و ارتقای جامعه بسوی زیستی به واقع انسانی گام بر دارد. در این انشقاق و پراکندگی چپ ناشی از خود برتر پنداری ایده ای برخی جریانات چپ که هر جریانی خود را حامل تبیین درست می پندارد؛ قطعا فهم اصولی گذر تاریخی نادیده گرفته می شود. روندی که اکنون به شکاف بین آگاهی تاریخی و هویت ایدئولوژیک منجر شده؛ و دامنه پراکندگی و خود برتر پنداری و بدفهمی های تکامل تاریخی را عمق بخشیده است. چپ برای موفقیت قبل از هر چیز نیازمند فهم زمان تاریخی، پاسخگویی به نیازهای زمان و مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی دارد. فرایندی که به نوزایی اندیشه از طریق دیدن آنچه در حال تکوین است، عبور از جزم گرایی و به تبیین و تحلیل تحولات واقعی زندگی انسان ها نیاز دارد. چرا که نوزایی اندیشه نیاز به افق دیدی دارد که از کلیشه ها گذر کرده و اندیشه ورزی را با زمانمندی تاریخی درمی آمیزد. چپ اکنون اسیر کلیشه های فکری است که متاثر از برآمدهای فکری بورژوازی می باشد. چونکه قدرت انطباق خود را با واقعیت های موجود از دست داده است. در حقیقت مشکل اصلی چپ در غلبۀ جاذبۀ سنت های فکری بر جاذبۀ آینده است که ضرورت های تاریخی در حال شکل گیری را تحت الشعاع خود قرار داده اند. وضعیتی که تجارب، مفاهیم و نقدهای ارزشمند چپ تحت تاثیر هویت مداری سنت های فکری، از شکل گیری افق های مشترک برای حل مسائل و مبرمات جدید باز مانده است. باز ماندگی که چپ را از بسیاری از رسالت محوری و کلیدی چون نقد ساختاری و آگاهی بخشی، سازماندهی و مبارزه طبقاتی، حرکت بسوی نوآوری های نهادی، اتخاذ مشی مبارزاتی برای کمیت لازم و یک کیفیت نوین و... باز داشته است.در مقاله بعدی سعی خواهد شد تا با یک جمع بندی نظری، گذار به سوسیالیسم مورد بررسی قرار گیرد.


ادامه دارد

اسماعیل رضایی

04:06:2026



۱۴۰۵ خرداد ۳, یکشنبه

                              گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 8

               نقش کارگران و فرودستان


در مرحلۀ انفعالی جامعه با مقاومت عادات نهادین در اذهان انسان ها در برابر نمودهای نوین ساختی روبرو می باشد.مقطعی از تحول و تکامل تاریخی که زیست جمعی و قطعیت حیات جای خود را به زیست رقابتی و کمبودهای تصنعی ساختار طبقاتی سپرده بود. این مرحلۀ تاریخی که نشان ورود به سوسیالیسم واقعی را نوید می دهد؛ کارگران و فرودستان جامعه چه نقشی را ایفا می کنند؛ و آیا دیکتاتوری پرولتاریای مارکسی در این برآمدهای نوین تاریخی نقش تاریخی خود را بازی می کنند؟ و یا دگرگونی های بنیان های مادی نقش کارگران و فرودستان جامعه را دگرگون کرده؛ و مسئولیت های نوینی را به عهده آن ها گذاشته است. شکی نیست که در گذار به سوسیالیسم طبقه کارگر و فرودستان جامعه جایگاه مرکزی خواهند داشت. نقشی که صرفا اقتصادی نبوده و با خود روندهای تاریخی، اجتماعی و آگاهی بخش را نیز دنبال می کند. از آنجایی که طبقه کارگر در ساختار سرمایه داری مستقیما با فرایند تولید، فناوری، سازمان کار و بازتولید زندگی اجتماعی پیوند دارد؛ اصولا بیشترین تجربه و آگاهی را از تضادهای نظام اقتصادی داشته؛ و نابرابری و ناامنی را مداوم لمس کرده؛ و بیشتر از دیگران نیاز عینی به تغییر ساختاری را درک می کند. پس گذار به سوسیالیسم زمانی ممکن می گردد که تولید کنندگان واقعی جامعه یعنی طبقه کارگر در تولید و تصمیم گیری های امور تولید مشارکت و نقش مستقیم داشته باشد.

در گذار به سوسیالیسم علاوه بر طبقه کارگر، فرودستان و دیگر گروه های حاشیه ای نیز نقش لازم را ایفا می کنند. اقشار و گروه هایی چون، کارکنان خدماتی، معلمان، زنان و گروه هایی که مدت زمان طولانی تبعیض و نابرابری را تجربه کرده اند؛ و جوانان و نسل جدیدی که کمتر با ساختار های کهن وابسته هستند؛ مجموعا ائتلاف اجتماعی نوینی را برای گذار شکل می دهند. نقش تاریخی این ائتلاف با گسترش اقتصاد مشارکتی، دموکراتیزه شدن دانش و فناوری، شبکه های همبستگی اجتماعی و همکاری های نوین اجتماعی همراه می شود تا نظم نوین بتواند جایگاه واقعی خود را پیدا کند. فرایندی که با چاشنی آگاهی در آمیخته تا طبقه کارگر به عنوان نیروی مادی تغییر در کنار اقشار فرودست با تجربۀ تبعیض و نابرابری تاریخی، پایۀ دموکراسی انسانی آینده را تدارک ببینند. در سرمایه داری کلاسیک کارگر همچون یک شیء اقتصادی نگریسته می شود که با فروش کار خود می زید؛ و هیچ کنترلی بر ابزار تولید نداشته؛ و مشارکتی در تصمیم گیری های اقتصادی ندارد. درمرحلۀ گذار به سوسیالیسم، طبقه کارگر از عامل اقتصادی صرف به سوژه آگاه مبدل می گردد. مقطعی از تاریخ تحولات اجتماعی که آگاهی جمعی ارتقاء یافته و با مشارکت در مدیریت اجتماعی، نهادهای دموکراتیک، و به ویژه اقتصادی دامنۀ توسعۀ فرهنگ تعاون و همکاری را گسترش می دهند. بنابراین برای رهایی از ستم طبقاتی و رهایی انسان های در بند منافع طبقات، طبقۀ کارگر و دیگر استثمار شوندگان بایستی خود و پتانسیل خود را در یک پیوند تنگاتنگ بشناسند تا با پذیرش نقش تاریخی خود، یک هژمونی فرهنگی که با خود رنج مشترک همراه با ارادۀ مشترک برای تغییر و دگرگونی را حمل می کنند؛ بکار گیرند.

با دیجیتالیزه شدن روابط و مناسبات اجتماعی، بسیاری از مولفه های زیستی از جمله کار، دانش، توجه، ارتباطات، داده ها، خلاقیت و حتی زمان در گذر به میدان تولید ارزش مبدل شده اند. در این مفهوم، استثمار شوندگان اقتصاد گیگ«آمازون، فیسبوک، گوگل، و...» ضمن استثمار شدید همانند طبقۀ کارگر به تولید ارزش اضافی هم مبادرت می کنند. یعنی در واقع اگرچه کارگر به ظاهر مستقل و صاحب ابزار کار خود می باشد؛ ولی ابزار واقعی در دست پلتفرم بوده؛ و الگوریتم ها زمان و قیمت را تعیین نموده؛ و بخش عمدۀ ارزش کار جذب سرمایۀ پلتفرمی می شود. ضمن اینکه کارگر از بسیاری از مزایای کارگران سرمایه داری کلاسیک که طی مبارزات طولانی بدست آمده اند؛ چون بیمه، مرخصی ها، قرارداد کار، بازنشستگی، امنیت نسبی شغلی، محدودیت ساعات کار و اکنون هزینۀ ابزار کار و... برخوردار نبوده؛ و کنترل ارزش اضافی در دست پلتفرم ها قرار دارد. بدین مضمون که خودرو، تلفن،اینترنت، زمان، سلامت روان و حتی روابط اجتماعی فرد، همگی به اجزای تولید ارزش اضافی مبدل شده اند. در حقیقت نظام سرمایه داری کل زیست انسان را وارد مدار انباشت افسار گسیخته خود نموده است. این مرحله ای از تاریخ تحولات اجتماعی است که تضاد طبقاتی از کارخانه وارد کل حیات اجتماعی می گردد. این تضاد نوین طبقاتی، که دقیقا با ناامنی اقتصادی و اجتماعی، بی ثباتی شغلی، انحصار داده و سرمایه و رقابت دائمی با فرسودگی روانی آن همراه است؛ تدریجا زندگی انسان ها را در نظام سودمحور طبقاتی از مفهوم و معنای واقعی خود تهی می سازد. مرحله ای از تکامل تاریخی که آگاهی طبقاتی فراگیر شده؛ و به آگاهی انسانی مبدل می گردد.این انسان طراز نوین که با دامنۀ وسیع استثمار شوندگان مشخص می شود؛ با آگاهی کامل از سلطه گری ساختار طبقاتی و با همبستگی گسترده اجتماعی، این ظرفیت را پیدا می کند که بتواند دامنه دموکراسی اجتماعی را به دموکراسی اقتصادی و انسانی برای رهایی و آزادی ارتقا دهد.

در سرمایه داری کلاسیک، استثمار صرفا اقتصادی بود؛ ولی در سرمایه داری دیجیتالی علاوه بر استثمار اقتصادی، فضاهای روانی، زمانی، عاطفی و وجودی فرد را در بر می گیرند. بدین مضمون که انسان نه تنها نیروی کار خود که محتوای زندگی اش را برای زیستن مصرف می کند. این استثمار بدون تعهدات اجتماعی خویش مرز بین کار و زندگی را مخدوش و فرد با نداشتن پایان کار مشخص، از دست دادن فراغت های لازم زیستی، همواره بطور بالقوه در حال کار می باشد. وضعیتی که سرمایه داری تلاش دارد با تضعیف پیوندهای اجتماعی، اتمیزه کردن فرد و از بین بردن امنیت اجتماعی فرد، به افزایش دامنۀ سود و سرمایه روی آورد. تحت چنین شرایطی باید گفت که دیگر کارگر کارخانه تنها سوژۀ تاریخی نبوده؛ بلکه انسانی دیگر که با کار، زمان، داده، روان، و زیست اجتماعی خود استثمار می شود؛ و ارزش اضافی تولید می کند نیز بدان افزوده می شود. تناقضاتی که در این فرایند تاریخی شکل می گیرند؛ زمینۀ شکل گیری آگاهی عمومی را فراهم ساخته؛ و بسترهای ضرورت گذار به نظمی انسانی تر را فراهم می سازند. پس با تاثیر نفوذ سرمایه به کل جامعه، مفهوم کارگر نیز به نوعی در عرصه های عمومی زیست اجتماعی تسری پیدا کرده است. مسلما با تغییر شکل استثمار، اشکال مبارزاتی نیز دگرگون می شود. اگر در سرمایه داری کلاسیک مبارزات با اعتصاب کارگران کارخانه، یا اتحادیه های صنعتی و مبارزه برای دستمزد جریان داشت. اکنون در عصر دیجیتال مبارزات حول محور داده ها عمومی، کنترل الگوریتم ها، امنیت زیست اجتماعی، درآمد پایه و دموکراسی پلتفرمی دور می زند. یعنی در حقیقت، مبارزه حول محور اقتصادی صرف، پیرامون زیست واقع انسانی و کیفیت و معنای واقعی آن سوق می یابد.این مبارزات با سطح همبستگی محدود کارخانه ها در گذشته، اکنون بصورت شبکه ای، دیجیتال، فراملی، و مبتنی بر تجارب مشترک ناامنی و استثمار خود را نشان می دهد. براین اساس سرمایه داری پسا دیجیتال با اجتماعی کردن فرایند استثمار، ناخواسته زمینۀ اجتماعی شدن مبارزه و آگاهی را فراهم می نماید.

یکی از مسائل مهم و پیچیده ائتلاف غیر کارگری در مرحلۀ گذار به سوسیالیسم، خرده بورژوازی با گرایش دوگانه می باشد.خرده بورژوازی با مالکیت کوچک و محدود، استقلال فردی برایش ارزش مرکزی داشته؛ و همواره از سقوط اجتماعی در هراس بسر می برد. به همین دلیل دچار دوگانگی وجودی بوده؛ و در موقعیت های متفاوت گرایشات اجتماعی خود، هم به سرمایه می تازد و هم از بی ثباتی اجتماعی و از دست دادن موقعیت خود هراسناک است. این دوگانگی محصول دو تجربه تاریخی می باشد که از یک طرف استثمار شدن و از سوی دیگر مالکیت و فردیت اقتصادی، وی را از ناپایداری و نوسانات مداوم آگاهی های طبقاتی برخوردار ساخته است. براین اساس در مرحلۀ تحولات و دگرگونی های اجتماعی، معمولا خرده بورژوازی با ترس تاریخی خود و برای حفظ استقلال فردی و مالکیت کوچک که یک موقعیت ناپایدار اقتصادی و اجتماعی را برایش رقم می زند؛ ائتلاف نیروهای مبارزاتی در مرحلۀ گذار تاریخی را به چالش می کشد. در مرحلۀ گذار به سوسیالیسم معمولا خرده بورژوازی نقش یک عامل تعیین کننده سیاسی را بازی می کند. ولی این عامل تعیین کننده سیاسی در فرایند پروسۀ دگرگونی های انقلابی تکنیکی و اجتماعی، در معیارهای نوین مشارکت و همبستگی که از بطن آگاهی های کیفی عمومی برای گذر به مرحلۀ نوین زیستی شکل می گیرند، با دیگر طبقات و اقشار اجتماعی همراه می شود. مرحله ای از تکامل تاریخی که فردگرایی خرده بورژوازی جای خود را به ملی سازی پلتفرم ها، درآمد پایه و دموکراسی مستقیم دیجیتال و اتخاذ تصمیم های جمعی می سپارد. بنابراین خرده بورژوازی اگر چه به دلیل موقعیت میانجی خود حامل دوگانگی طبقاتی بوده؛ و قادر است در ائتلاف نیروهای اجتماعی در مرحلۀ گذار بی ثباتی و ناپایداری ایجاد نماید؛ ولی این دوگانگی ماهیت ذاتی نداشته؛ و محصول ترس از فقدان امنیت و جایگاه اجتماعی می باشد که در نظم نوین با نهادینه شدن فرهنگ مشارکتی و همبستگی اجتماعی که امنیت به جای اضطراب رقابتی می نشیند؛ وارد فاز نوین زیستی یعنی به نیروی مشارکت کننده مبدل می شود.

مفهوم«دیکتاتوری پرولتاریا» مارکسی که بسیاری از بدفهمان تکامل اجتماعی آن را با دیکتاتوری فردی و حکومت استبدادی یکی می پندارند؛ در اصل هدفش پایان دادن به سلطۀ طبقاتی اقلیتی صاحب ثروت و قدرت و انتقال قدرت اقتصادی و سیاسی به اکثریت نیروی مولد جامعه برای برچیدن ساختار طبقاتی و رهایی انسان از طریق مشارکت همگانی و دموکراسی به واقع انسانی می باشد. ولی در دنیای پیچیده کنونی با طبقۀ کارگر متکثر و با فناوری گستردۀ ارتباطی که امکان مشارکت مستقیم را ممکن و آگاهی عمومی را فزونی بخشیده است؛ مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا به یک باز تعریف اساسی نیازمند می باشد. باز تعریفی که نشان دهد؛ دیکتاتوری پرولتاریا نه به عنوان شکل ثابت حکومتی، بلکه به عنوان یک مرحلۀ شناختی و تمدنی برای گذر از جامعه ای با منطق بقای رقابتی به حیات آگاهانۀ انسانی همراه با قطعیت حیات مفهوم یابد. پرولتاریا در این مفهوم صرفا یک طبقۀ اقتصادی نبوده؛ بلکه نماینده اکثریت انسان هایی می باشد که زندگی شان به کار اجتماعی وابسته می باشد.نیرویی که با شکستن قدرت اقتصادی سلطه گران، و اجتماعی کردن بنیان های تولیدی، کنترل زندگی جمعی را به جامعه بازگردانده؛ و بر سلطۀ تاریخی اقلیتی بر اکثریت خط بطلان می کشد. نیرویی که با رفع سلطۀ طبقاتی، رفع نابرابری های مادی و با مشارکت همگانی در اقتصاد و سیاست، به یک دموکراسی انسانی با ماهیت غیر طبقاتی و براساس همبستگی اجتماعی و درک متقابل انسانی دست می یابد. بنابراین دیکتاتوری پرولتاریا با حذف منطق بقا و ایجاد شرایط دموکراسی انسانی، بسوی جامعه ای همبسته، متعادل و انسانی گام برمی دارد. در تجربۀ تاریخی قرن بیستمی دیکتاتوری پرولتاریا، به دلیل فراهم نبودن کمیت لازم برای یک کیفیت نوین، انقلابیون با تمرکز قدرت در دستگاه دولتی و شکل گیری بوروکراسی، نهادهای سیاسی از مشارکت واقعی جامعه فاصله گرفته، و جامعه به ساختارهای سخت و غیرمشارکتی روی آورده که از تحقق اهداف تاریخی خود باز ماند.

با تغییرات بنیادینی که در مناسبات تولیدی و سرمایه ایجاد شده است؛ دیگر درک کلاسیک طبقه کارگر به تنهایی قادر به توضیح ساختارهای نوین سرمایه داری نیست. با تحول نیروهای مولده، اقتصاد دیجیتال و پلتفرم ها و سرمایۀ داده ای، مفهوم استثمار تغییر ماهیت داده؛ و دامنۀ استثمار شوندگان بسیار گسترده تر از گذشته نمود یافته است. اگر در سرمایه داری صنعتی کلاسیک که رابطه کار و سرمایه مستقیم بوده؛ و کارگر با کار فیزیکی در کارخانه به تولید ارزش اضافی مبادرت می کرد؛ اکنون با کار پراکنده و شبکه ای و با واسطگی پلتفرم ها، داده و توجه به منابع ارزش تبدیل شده؛ و استثمار از کارخانه در کل زیست اجتماعی نفوذ کرده است. نمونه بارز آن اقتصاد گیگ است که در آن اگرچه فرد به ظاهر آزاد است؛ رئیس مستقیم نداشته؛ و با کار انعطاف پذیر روبرو می باشد؛ ولی ناامنی شغلی، زمان کار بی مرز، الگوریتم ها به جای مدیران سنتی و قبول تمام ریسک اقتصادی وی را همراهی می کند. در سرمایه داری پسا دیجیتال و با اقتصاد گیگ نشان می دهد که دامنۀ استثمار شوندگان بسیار گسترده تر شده است. این استثمار شوندگان همانند پرولتاریای کلاسیک تولید کننده ارزش اضافی با ویژگی های جدید می باشند. زیرا کارگر صنعتی کلاسیک با فروش نیروی کار خویش به تولید ارزش اضافی مبادرت می کند؛ در حالی که اکنون در عصر دیجیتال، با نمودهای نوینی چون داده، توجه، تعامل اجتماعی و... انسان هر لحظه در حال تولید ارزش اضافی می باشد. بدین مضمون که اکنون برخلاف گذشته که استثمار صرفا در محل کار رخ می داد؛ تمامی جریان زیست انسانی وارد چرخۀ انباشت شده؛ و ارزش اضافی تولید می کند. در اقتصاد گیگ اگرچه به ظاهر کارگر مستقل است؛ ولی ابزار واقعی در اختیار پلتفرم ها بوده؛ و با تعیین زمان و قیمت توسط الگوریتم ها، بخش عمدۀ ارزش تولید شده جذب سرمایۀ پلتفرمی می شود. شکل جدیدی از همان منطق کلاسیک استثمار که در قالبی منعطف تر و غیر محسوس تر خود را نشان می دهد. بنابراین در سرمایه داری پسا دیجیتال استثمار شوندگان از کل فعالیت و زیست اجتماعی خویش ارزش اضافی تولید می کنند؛ تحولی که به شکل گیری سوژۀ جدید در گذار به سوسیالیسم منجر می شود.

کارگران و استثمار شوندگان برای رهایی از ستم طبقاتی بایستی خود و جایگاه خود را بشناسند. بدین مضمون که با درک عامل ساختاری استثمار، آگاهی از رنج مشترک و همبستگی مبارزاتی از واکنش های پراکنده به کنش های تاریخی روی آورند. نیروهایی که بایستی با شناخت خود به عنوان نیروی بالقوۀ سازندۀ تاریخ و با توان سازماندهی خود، هژمونی دگرگونی تاریخی را بدست گیرند. هژمونی که با ماهیت اجتماعی و انسانی خویش به بازسازی پیوندهای انسانی و هویت یابی نوین اجتماعی روی آورد. از آنجایی که گستردگی دامنۀ استثمار طبقاتی در عصر دیجیتال و پسا دیجیتال با ویژگی جهانی خود، دامنۀ تضاد طبقاتی را به کل حیات اجتماعی توسعه می بخشد؛ کارگران و فرودستان از تجربۀ مشترک زندگی اجتماعی با بارزه های ناامنی اقتصادی،بی ثباتی شغلی، انحصارات، رقابت دائمی و فرسودگی روانی و سرخوردگی مداوم از نظام سودمحور، تدریجا می آموزند که برای زیست بهینه و مطلوب بایستی دموکراسی اقتصادی، مالکیت اجتماعی، مشارکت مستقیم و تصمیم گیری شبکه ای را برای گذر از سیستم بقا برگزینند. پس طبقه کارگر دیجیتال بایستی با کنش آگاهانه و سازمان یافته ؛ روند کیفی شدن زیست جمعی را از دل تکامل فناوری برای رهایی و آزادی در پیش گیرد.روند کیفی که در بطن خود مشارکت جمعی، همبستگی گروهی، اعتماد شبکه ای و مسئولیت مشترک را بجای مناسبات کمّی پول، کالا، دستمزد، قرارداد و... در نظام سرمایه داری قرار می دهد.

نتیجه اینکه:انسان ها به عنوان موتورهای محرک تحول و تکامل، در برآمدهای تنوع و تکثر زیستی، نقش اصلی را بازی می کنند. رشد بنیان های مادی و به تبع آن تکنیک های بهره گیری از منابع و مواهب، روابط و مناسبات اجتماعی را در مجاری خاصی سوق داده است.تکنیک و فناوری در ساختار طبقاتی به ابزاری برای استثمار و انباشت بی رویه مبدل شد، و بحران زیستی و تقابل طبقاتی را نهادینه ساخت. آنچه اکنون بر بستر رشد دامنۀ دانش و فناوری رخ داده؛ گسترش مفهوم کارگر از حوزۀ صنعتی به کل عرصه های زیست اجتماعی می باشد. پس مبارزۀ طبقاتی نیز اشکال نوینی یافته، و با تولد سوژۀ جدید تاریخی که دیگر تنها کارگر صنعتی نیست؛ بلکه انسان اجتماعی استثمار شونده در عصر دیجیتال می باشد؛ مبارزۀ طبقاتی نیز ابعاد نوینی یافته است. بر بستر شکل گیری این طبقه نوین استثمار شوندگان که به صورت پراکنده و شبکه ای نمود دارد؛ نوع پیوند ها و همبستگی طبقاتی را متناسب با تحول دانش و فناوری بصورت شبکه ای، دیجیتال، فراملی و بر اساس تجارب مشترک ناامنی های زیستی و استثمار شکل می دهد. روندی که آگاهی های طبقاتی را دگرگون کرده؛ و اشکال نوین مبارزات را که بر تجارب زیسته جمعی استوار است؛ بسوی کیفیت و معنای زندگی سوق می دهد. در این استثمار فراگیر زیست انسانی، ابزار و نیروی کار در هم تنیده و به منبعی دائمی ارزش اضافی مبدل شده اند. فرایندی که با کاهش چشمگیر کار از کارخانه و نفوذ سرمایه به کل جامعه، کارگر، استثمار و تولید ارزش اضافی را به عرصه های عمومی زیست اجتماعی گسترش داده است. پس اکنون ارزش اضافی صرفا از کار صنعتی صرف بدست نمی آید؛ بلکه بسیاری از ره آوردهای دیجیتالی چون داده، توجه و دقت، تولید محتوا، تعاملات اجتماعی و حتی زمان فراغت همگی به منابع تولید ارزش مبدل شده اند. یعنی انسان در تمامی اوقات زندگی، حضور در شبکه های اجتماعی، انجام رانندگی پلتفرمی، تولید محتوا و... در حال تولید ارزش اضافی می باشد. نمودهای بارز این روند را به روشنی می توان در اقتصاد گیگ به وضوح مشاهده کرد. در اقتصادئ گیگ کارگر به ظاهر مستقل است؛ ولی ابزار و قیمت و زمکان با پلتفرم ها و الگوریتم ها بوده و بخش عمدۀ ارزش تولید شده جذب سرمایۀ پلتفرمی می شود. پس استثمار ابعاد نوین و وسیعی یافته و استثمار شوندگان از تنوع و کثرت بالایی برخوردار می باشند که در بازبینی و بازسازی اشکال مبارزاتی برای سازماندهی و تشکیلات طبقه کارگر و فرودستان بایستی مد نظر قرار گیرند. در مقالۀ بعدی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، نقش و رسالت نیروهای چپ مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.


               ادامه دارد

                  اسماعیل رضایی

                  24:05:2026








۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

 

          کج اندیشی های روشنفکرانه


جهان در آستانه تغییرات ساختی قرار دارد؛ و بشریت در تنگناهای زیستی ناشی از مقاومت و مبارزه برای یافتن راهی بسوی رهایی از پلشتی ها و بدسگالی های زیستی در فضایی آکنده از بیم و امید رها شده است. برای درک این پدیده ها جامعه روشنفکری نیاز مبرم به یک جدل دیالکتیکی دارد تا بتواند از انتزاع و تجرید در تبیین پدیده ها فاصله بگیرد؛ و از پیوستن به ارتجاع فکری مصون بماند. ضعف تئوریک و اتکای به آثار و اقوال دیگران که در این فضای دیجیتالی عموما به باورهای مسموم بورژوازی آلوده هستند؛ تناقضات فکری را در بین روشنفکران به ویژه نیروهای چپ افزایش داده است. در ناتوانی چپ برای تبیین و تحلیل های اوضاع کنونی، گرایشات فکری ارتجاعی نیز بسترهای خود را برای کج فهمی های مفاهیم اقتصادی و اجتماعی نشان می دهند. اکنون این کج فهمی ها به دو صورت در جریان های چپ نمود عینی داشته که بیراهه های مبارزاتی را در خود جای داده است. یکی رجعت به گذشته برای مبارزات راهبردی و دیگری رهیافت هایی از مفاهیم عصر دیجیتالی در پیوند با بارزه های مفهومی و ساختی گذشته برای رویکردهای کنونی دانش و فناوری می باشد. این دو پدیده موجد تناقضات و تضادهای بسیاری در گرایشات فکری و عملی جریان های چپ به جای گذاشته که امر مبارزه برای رهایی را عقیم نموده است.

امروز با تمام دگرگونی های مادی و فکری عصر دیجیتال، هنوز دیکتاتوری پرولتاریای مارکسی عصر سرمایه داری کلاسیک بدون هیچ جرح و تعدیلی در رسیدن به سوسیالیسم بیان ارجح بسیاری از نیروهای چپ می باشد. همچنین ترجیحات فکری انقلابیون و روشنفکران گذشته چپ، امروز راهنمای عمل بسیاری از چپ ها بدون نگاه به روندهای کنونی و نیازها و الزامات آن می باشد. این ضعف تئوریک و ناتوانی در شناخت و تبیین روندهای کنونی ساختار رو به تعدیل و تغییر نظام سرمایه داری، گرایشات ارتجاعی و یا همراهی و همزبانی با سازه های فکری رو به زوال، بسیاری از نیروهای چپ را در خود فرو بلعیده است. امروز امپریالیسم و ضد امپریالیسم در قالبهای فکری نهادین عصر سرمایه داری کلاسیک هنوز منبع الهام و همراهی مبارزاتی بسیاری از نیروهای چپ قرار دارد که در بسیاری از مواقع به تقویت و همگامی با نظام های ارتجاعی منجر شده است. این بیراهه های فکری امروز مانع جدی امر مبارزه برای رهایی از حاکمیت ارتجاع و استبداد می باشد.

تناقضات فکری امروز در تبیین روندهای جنگ جنایتکارانه آمریکا و اسرائیل در تحلیل و تبیین های روشنفکران چپ بشدت مشهود است. چرا که در بررسی های خود ایران را به صورت یک پدیده مجرد از رویکردهای کنونی جهانی مد نظر قرار داده؛ و یا تجاوزات امپریالیستی را بدون اهداف و ماهیت توسعه طلبانه عصر کنونی و رو به زوال ماهیتی آن به تبیین و تحلیل می نشینند. اتکای به نظریات بسیاری از اندیشمندان چپ که با ادبیات رایج کلاسیک و خطی برای امر مبارزه نسخه می پیچند؛ قطعا با چالش های نسلی و دستاوردهای نوین دانش و فناوری در بن بست های مبارزاتی گرفتار شده؛ و موجد یک اغتشاش فکری و پراکندگی و عدم انسجام نیروهای انسانی مواجه خواهند بود. وقتی یک نیروی چپ قادر نباشد مناسبات کنونی قدرت و اهرم های حفظ قدرت های ارتجاعی جهانی و محلی را به درستی تحلیل و تبیین نماید؛ دچار تناقضات در ارزیابی خود نسبت به چرایی حفظ قدرت های استبدادی و ناکامی های مبارزاتی خواهد گردید. چپی که پیوند بین جنگ جنایتکارانه و متجاوزانه کنونی بر علیه ایران و سرکوب و جنایت حاکمان مستبد دینی را نادیده انگارد؛ یا چون چپ محور مقاومتی موضع می گیرد و با استبداد حاکم در می آمیزد و یا مانند چپی که با تفکیک جنایات این دو جریان مرتجع و جنایتکار که دست یکدیگر را می شویند؛ بسوی تناقض و ناکامی های مبارزاتی گام برمی دارد. چرا که تمامی جریان های ارتجاعی و تروریستی از جمله نظام مستبد دینی محصول مقطعی از تحولات تاریخی و با همکاری همه جانبه ارتجاع جهانی سرمایه سربرآوردند؛ و امروز در بحران های فروپاشنده ساختار سرمایه داری، به مانعی جدی اهداف توسعه طلبانه سردمداران ثروت و قدرت مبدل شده اند. الیگارشی مالی پدیدۀ تعمیم یافته در ساختار سرمایه با استبداد ساختی اقتصادی و سیاسی بر سر تقسیم منافع و برتری طلبی های طبقاتی خویش یکدیگر را مورد هجمه و حذف قرار داده اند.تمامی مرتجعین فکری و ماهیتی با پس زمینه های عادت و سنت یکدیگر را همپوشانی کرده و به تایید و تکریم یکدیگر روی می آورند؛ و در این میان چپ محور مقاومتی از این قاعده مستثنی نیست.

یکی دیگر از مفاهیم با بار ارتجاعی که به تازگی رواج یافته است؛ مفهوم«تکنوفئودالیسم» می باشد. اقتصاد گیگ یا گیک کاپیتالیسم را با فئودالیسم مقایسه کردن یک کج اندشی مزمن و فاقد هرگونه پشتوانه علمی، تاریخی و دیالکتیکی می باشد. کسانی که چنین می اندیشند و یا واضع چنین مفهوم یا اصطلاح ارتجاعی هستند؛ قطعا و یقینا ناتوان از تبیین روندهای کنونی بوده؛ و از زمانمندی و علیت تاریخی فرسنگ ها فاصله دارند. چرا که در عصر دیجیتال داده برخلاف زمین غیر رقابتی و بازتولید شدنی می باشد؛ ضمن اینکه الگوریتم ها و پلتفرم ها همانند نیروی تولید به معنای کلاسیک نبوده بلکه نیروهای سازماندهی و کنترل می باشند. اصطلاح«تکنوفئودالیسم»برخلاف نیت خوب واضع آن، یک تصویری واپسگرا، غیرتاریخی و بدفهمی از دینامیسم سرمایه داری معاصر را بیان می دارد. زیرا به جای تبیین ماهیت تکاملی و نوین سرمایه در عصر دیجیتال، نوعی گسست غیر واقعی از سرمایه داری را القا می کند که مانع درک و شناخت روندهای واقع و آینده ساز آن می شود. اینگونه اندیشه ورزی مبین آن است که ذهن آینده را می پذیرد؛ ولی رفتارها همچنان تلاش دارند؛ گذشته را بازتولید نمایند.

در بحث تکنو فئودالیسم، جایگاه نظام سرمایه داری به عنوان نظامی با ماهیت ذاتی انحصار، سلطه، استثمار و انباشت بی وقفه انگلی آن، در آزادی بازار و رقابت یا نوآوری فروکاسته شده؛ و از پلتفرم هایی مانندفیسبوک، گوگل، آمازون و... که تجلی تکامل یافته سرمایه داری هستند؛ نه به صورت دگرگونی درونی و ماندگار برای انطباق با الزامات جدید انباشت؛ بلکه به صورت شکافی در سرمایه داری مورد تبیین قرار می گیرند. یک مشکل اساسی اینگونه بررسی و تبیین روند کنونی تکاملی و دستاوردهای دانش و فناوری آن، به حاشیه راندن منطق سرمایه دارانۀ این تحولات که همچنان بر مبنای انباشت لجام گسیخته سرمایه، استثمار نیروی کار با ویژگی های کنونی آن و همچنین بازتولید مالکیت خصوصی می باشد. اصطلاح«تکنوفئودالیسم» بدون توجه به دگرگونی کنونی بنیان های مادی سرمایه داری به صورت شکلی و فرمی تحولات کنونی را مد نظر قرار می دهد. چگونه می توان پلتفرم هایی که تابع منطق نرخ سود، گردش سرمایه،جذب بازار، و همچنین انباشت هستند را با اصطلاحی غیر مرتبط با روندهای واقع حیات اقتصادی و اجتماعی بسوی ابهام و بدفهمی های تکامل تاریخی هدایت کرد؟

با این تفاصیل چپ هنوز وارد تونل زمان نشده است؛ و در کنار آن و با الهام از حاشیه های ایدئولوژیک لنگ لنگان بسوی مقصدی نامعلوم و پرابهام در حرکت می باشد.به ماتریالیسم تاریخی باور دارد؛ ولی کاربست آن را که دقیقا از تونل زمان برای غنای اندیشه و تعالی و کمال مشی مبارزاتی با موانع زیست به واقع انسانی، گذر می کند را به فراموشی سپرده اند. چرا که چپ هنوز در زمان حافظه تاریخی خویش می زید و وارد عرصه های زمان امکان نشده است. و بدین سان است که امروز در مبارزات اجتماعی چپ، عموما اعتراضات صرف به جای طرح و برنامه مبارزاتی می نشیند و خشم و شعار جای سازماندهی را پر می کند. بزرگترین بحران کنونی چپ نداشتن افقی به آینده است؛ افقی که از رنج دنیای کنونی گذر کند و به جای نارضایتی از نظم موجود بسوی رهایی و آزادی گام بردارد. بنابراین چپ بایستی با گسست از نوستالژی شکست ها، انجماد ایدئولوژیکی و منتظر منجی تاریخی بودن؛ وارد تونل زمان شود و با افقی روشن جنبش اعتراضی کنونی را به جنبش زمانمندی و علیت تاریخی آن پیوند زده؛ تا با فاصله گرفتن از زمان تاریخی خطی کنونی و ایجاد معانی نوین برای ساختن آینده، مبارزات خود را سامان دهد.

چپ امروز شکست خورده نیست ؛ بلکه هنوز به عنوان آلترناتیو قاطع بر علیه نظام فرتوت سرمایه داری مطرح است. بحران کنونی چپ ناشی از عدم ورود به زمان تاریخی و مبارزه با مفاهیمی می باشد که در جهان دیگری ساخته شده اند. این فرایند چپ را به واکاوی صرف گذشته برای سامانه های فکری مبارزات کنونی و عدم توجه به فناوری های نوینی که بر داده، توجه و ادراک نوین استوار هستند، سوق داده است. این جا ماندگی از زمان، فریاد عدالت خواهی چپ را در ناهماهنگی با زبان آینده، به اخلاق گرایی محض تقلیل داده است. عدم ورود چپ به تونل زمان و جا ماندن در حاشیۀ زمان نشان می دهد که چپ هنوز به زمان تاریخی نرسیده و با در نوسان بودن بین گذشته و آینده، زخمی از حافظه تاریخی و تهی از افقی روشن و راهبرد، با سرگشتگی سیاسی روبرو می باشد. این بی افقی و بی زمانی تاریخی چپ، گسستی را بین آگاهی و زمان تاریخی ایجاد کرده که با حضور خود در عرصه های مبارزاتی تاریخ ساز نبوده؛ و صرفا واکنشی است که به سوی مقصدی نامعلوم و پر ابهام در حرکت است. چپ هنوز در میان کارخانه ها و بر اساس سنت مبارزاتی گذشته، رهایی و جامعۀ آری از ستم طبقاتی را جستجو می کند، و با نقد صرف سرمایه داری، از یک تعریف آلترناتیو تاریخی بازمانده است.

نتیجه اینکه:تنگناهای فکری، تنگناهای زیستی را موجب شده است که بشریت را در آزمون و خطای مداوم گرفتار ساخته است. پیشرفت های عظیم در عرصه های فناوری دیجیتال، دریچه های نوینی را در برابر انسان ها گشوده است که تنها با درک زمانمندی نوین و شناخت نیازهای برآمده از آن قابل ورود به دنیای نوین می باشد. کسانی که در قالب فکری گذشته و مفاهیم و معانی کهنه و عادات اندیشه ورزی واپسگرا گرفتار آمده اند؛ از تکرار روایت ها و نداشتن افقی به آینده، جز تداوم رنج انسانی بر بستر حافظه تاریخی آسیب دیده و فاقد افق، سرگشتگی و بی هویتی سیاسی را موجب شده اند. چپ اکنون در مبارزات اجتماعی خویش هنوز وارد تونل زمان نشده و لنگ لنگان در حاشیه زمان بسوی مقصدی نامعلوم و پر ابهام در حرکت است. چرا که در پاسخ به بحران های نو از زبان قرن بیستمی بهره می گیرد؛ و با دفاع از گذشته به جای خلق آینده، با اخلاق گرایی صرف سیاسی از پروژۀ تاریخی فاصله گرفته است. چپ اگرچه هنوز شکست نخورده؛ ولی با جا ماندن از زمان و با کنکاش و نبش قبر گذشته قادر به تحقق آرمان های انسانی خود چون عدالت و برابری و رهایی و آزادی نخواهد بود. چرا که در حاشیه زمان ایستاده و با اعتراض و خشم از هرگونه طرح و برنامه و سازماندهی لازم فاصله گرفته است. قطعا تا زمانی که چپ با گذشته خود به نقد ننشیند؛ از زبان منجمد ایدئولوژیکی خود فاصله نگیرد؛ و در انتظار ناجی تاریخی از رسالت مبارزاتی خود فاصله گیرد؛ نمی تواند با زمان و نیازهای آن همراه گردد. این همه تشتت و پراکندگی در صفوف چپ و همراه شدن با ارتجاع و استبداد با بهره جستن از مفاهیم کهنه، چپ را از نیرویی به واقع رهایی بخش به نیرویی صرفا معترض و محافظه کار مبدل ساخته است.


اسماعیل رضایی

14:05:2026


۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۸, جمعه

 

گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

            مراحل گذر تاریخی سرمایه داری:7

                        ج: مرحلۀ انفعالی


در مرحلۀ انتقالی با  برخی از نمودهای نوین رشد نیروهای مولده و فناوری دیجیتال و تاثیرات آن ها بر روابط و مناسبات اجتماعی از جمله بازتعریف مالکیت و دموکراسی اقتصادی و همچنین آگاهی هرچه بیشتر انسان ها به نقش جمعی خود و رها شدن از اجبارهای صرف معیشتی و… آشنا شدیم. در مرحله انفعالی به عنوان مرحلۀ تعیین کننده در استقرار بنیان های سوسیالیسم و عوامل مانع و رادع آن ها بحث خواهد شد. مرحلۀ انفعالی مرحله ای از تحولات تاریخی جامعه و انسان است که ساختار تغییر کرده ولی انسان ها هنوز در حال فراگیری چگونه زیستن در جهان نو می باشند. فرایندی که الزامات مادی، فناوری های مدرن و اشکال تازه همکاری های اجتماعی مسیر خود را یافته؛ ولی رسوبات فکری گذشته تلاش دارند جهان نوین را با مفاهیم کهنه تفسیر کنند. بدین مضمون که ذهن آینده را می پذیرد؛ ولی رفتار در تلاش برای باز تولید گذشته است. یعنی انسان هنوز نمی تواند برتری خواهی و امتیازات عصر بقا را از پس زمینه های ذهنی خود دور سازد. این دوگانگی فهم تاریخی یک سردرگمی را در روابط و مناسبات اجتماعی ایجاد می کند که بنیان های زیسته نوین را هنوز با شک و تردید می نگرد.

در مرحلۀ انفعالی بنیان های جامعه سوسیالیستی از نظر مادی شکل گرفته اند؛ ولی ذهنیت تاریخی انسان ها هنوز میان برخی نمودهای گذشته پرسه زده و دچار نوعی شک و تردید تبیینی می باشند.زیرا همواره آگاهی بعد از رشد بنیان های مادی ابعاد نوین خود را می یابد و نیاز و مطالبه به دنبال کشف شهود عینی خود حرکت می کنند. این مرحله که طی یک روند پی در پی رکود و بحران در نظام سرمایه داری فراهم می آید؛ مشروعیت ساختار غالب را خدشه دار ساخته و باز تولید آن زمینه مادی و انسانی خود را از دست می دهد. چرا که با انباشت آگاهی ناشی از رشد فناوری های ارتباطی و دسترسی آسان عمومی به داده ها و اطلاعات، انسان ها کمبود های تصنعی و نارسایی های ساختی را با درک و شناخت بهینه خود بسوی نیازها و مطالبات واقع جامعه هدایت خواهند کرد. این فرایند از دل همبستگی های خودجوش، پلتفرم های مشترک تصمیم گیری، نوعی اقتصاد اشتراکی غیر بازاری چون تعاونی ها، مدیریت منابع و نوعی نرم افزارهای متن باز همگانی شکل می گیرند؛ بر می خیزند؛ و قاعده بازی را به نفع ساختارهای نوین تغییر می دهند.

در مرحلۀ انفعالی جامعه با سطح بالای تولید اجتماعی، وابستگی و همبستگی متقابل بین انسان ها، فناوری های پسا دیجیتال که روند اجتماعی شدن تولید و توزیع را تسهیل می کنند؛ و همچنین امکان برنامه ریزی های جمعی و اجتماعی شدن واقعی دانش و کار روبرو می باشد. بدین مضمون که تولید ماهیت فردی خود را از دست داده و ذاتا به اجتماعی شدن گرایش پیدا می کند. روندی که بنیان های مادی جامعه سوسیالیستی را در خود دارد. تضاد و تناقض های انباشته شدۀ نظام سرمایه داری اگرچه هنوز در پس زمینه های فکری خود به رقابت مطلق، مالکیت انحصاری، امنیت فردی و قدرت و سلطه گری می الندیشد؛ ولی در برابر زبان فکری جدید، مفاهیم نوین مالکیت، آزادی و دموکراسی و همچنین تجربۀزیسته نظم نوین آن را به حاشیه رانده و سوسیالیسم به عنوان یک واقعیت بدیهی اجتماعی خود را نشان می دهد. در این مرحله با بارزه های هماهنگی و مشارکت اجتماعی، تولید جمعی و حل مسائل مشترک اجتماعی، به جای قدرت در سرمایه داری با شاخصه های تمرکز، سلطه گری و نظارت و کنترل منابع و مصالح می نشینند. روندی که منجر به همسویی نهادهای نوین با بنیان های مادی، شکل گیری عادات نوین به انتخاب های جدید، فرهنگ عمومی با ویژگی های نوین تثبیت شده و تضاد بین گذشته و آینده بسوی حل نهایی گام برمی دارند. مرحله ای از تثبیت تمدنی جدید که انسان ها با تعلق خاطر به نمودهای نوین ارزش های اجتماعی، بسوی درک ضروری تحولات تاریخی جدید روی می آورند.

پس در مرحلۀ انفعالی جامعه با دگرگونی در شیوه های تولید و توزیع، فناوری های جدید و سازمان نوین کار، روابط اقتصادی جدید و همچنین با نیازها و مطالبات جدید روبرو می گردد. این ضرورت های الزاما تاریخی، انسان ها را وارد نقش های نوین اجتماعی با مناسبات نوین و اشکال نوین زیست اجتماعی می نماید که با گذشته یک تفاوت بنیادین دارند. این دستاوردهای کمال یافته با رسوبات فکری که به صورت نامریی و ناخودآگاه در قالب های عادات و سنن، ارزش های اخلاقی قدیمی، تصورات کهنه از قدرت و یا الگوهای سنتی اطاعت و سلسله مراتب اجتماعی روبرو می باشد که جامعه را در تبدیل ضرورت ها به انتخاب های نوین با چالش روبرو می سازند. برای گذار از این چالش ها جامعه نیاز به بنیان های مادی الزام آور تاریخی و به تبع آن شکل گیری خودآگاهی جمعی برای تولید معانی جدید و همچنین بنیان های فرهنگی نوین برای نهادیه سازی انتخاب های جدید می باشد. این الزامات گذار قطعا با مشروعیت زدایی ذهنیت های کهن از طریق تجربه های زیستی و ظهور و تثبیت عادات جدید و تکرار انتخاب های نوین جایگاه واقعی خود را می یابد. فرایندی که به انسان ها می آموزد که به عنوان یک عامل تاریخی، خود بخشی از ساختن نظم نوین بوده؛ و عاملیت جمعی برای گذر از عدم قطعیت حیات یک الزام تاریخی می باشد.

کمیت های فراروئیده در پایان مرحلۀ انفعالی به کیفیت نوینی منجر می شوند که در آن مشارکت جایگاه خود را به عنوان مسئولیت جمعی پیدا کرده؛ مالکیت به عنوان یک تجربۀ موفق زیستی اشکال نوین خود را تثبیت، و دموکراسی نه یک ساختار سیاسی که به عنوان یک شیوه زندگی اجتماعی تعریف می شود. بدین مضمون که دموکراسی با مشارکت دائمی شهروندان، شفافیت داده ها، تصمیم گیری های شبکه ای، اقتصاد مشارکتی و نظارت اجتماعی بر قدرت و سرمایه خود را نشان می دهد. این بارزه ها محصول مرحله ای از تکامل تاریخی جامعه و انسان است که با تحول نیروهای مولده«داده ها، هوش مصنوعی و شبکه ها»، تغییر مفهوم مالکیت و گسترش آگاهی جمعی شبکه ای که با فناوری های پسا دیجیتال فرا می رویند؛ می باشند. مرحله ای که در آن فناوری دیگر همچون ابزار بیرونی در ساختار سرمایه داری عمل نکرده؛ بلکه به بخشی از ساختار اجتماعی و ادراکی انسان ها مبدل شده و از منطق تاریخی مستقل پیروی می کند. زیرا فناوری در این مرحلۀ تاریخی، با تغییر قدرت توسط شبکه های دیجیتالی، دگرگونی در اشکال مالکیت با داده ها، تغییر منطق کار با هوش مصنوعی و دگرگونی سلسله مراتب اجتماعی گذشته با ارتباطات افقی، استقرار ساختارهای نوین را ممکن می سازند. بنابراین در کیفیت نوین تکامل تاریخی، با رشد و توسعه دامنه نیروهای مولده و فناوری که در آگاهی و باورهای نوین اجتماعی تاثیر کارآمد دارند؛ در شکل دهی روابط و مناسبات نوین اقتصادی و اجتماعی نقش اصلی را بازی می کند.

در مرحلۀ انفعالی جامعه وارد مرحلۀ تمدنی پس از گذار شده و تضادهای درون اجتماعی با تغییر ماهیت خود به تضاد میان انسان و افق های ناشناخته مبدل می شوند.فرایندی که توسعۀ انسانی را برای گسترش افق انسان بودن توسعه می بخشد. دامنه این ناشناخته ها عرصه های علمی و فنی، اجتماعی، ناشناخته های وجودی و اخلاقی را در بر می گیرد که مرزهای هوش مصنوعی و زیست فناورانه، اشکال جدید همزیستی، همکاری و دموکراسی تعمیق یافته و همچنین هویت یابی نوین و بهبود آگاهی و آزادی و تلاش مورد لزوم برای دگرگونی انسان و جهان را در بر خواهد گرفت. در مرحلۀ انفعالی جامعه با مشکل تامین نیازهای پایه روبرو نیست؛ ولی با آغاز مسئولیت های جدید تاریخی خویش مواجه می گردد. چرا که انسان در این مرحله از مسئولیت اجتماعی خویش در برابر کمبودهای تصنعی قرار ندارد؛ بلکه در برابر امکان های موجود بایستی مسئولیت پذیر باشد. بدین مضمون که مساله اصلی انسان دیگر رقابت برای بقا نیست؛ بلکه تلاش برای هرچه انسانی تر شدن روابط و مناسبات اجتماعی می باشد. یا به عبارتی انسان با آیندۀ ناشناخته خویش برای فهم و درک قدرت فناوری، گسترش دامنه آگاهی، توسعه ابعاد انسانی برای تداوم زیست جهان و همبستگی جهانی برای خطرات مشترک طبیعی و اجتماعی روبرو می باشد.

در مرحلۀ انفعالی فرهنگ، هنر و ادبیات با توجه به دگرگونی های ساختی و درگیری جامعه با نمودهای نوین و کهن، دچار یک تحول درونی در راستای نیاز و الزام روندهای دگرگونه تکامل تاریخی می گردند. فرهنگ با رسوبات فکری گذشته همراه با ذهنیت فردگرایی رقابتی، تلاش برای حفظ موفقیت های انحصاری، مصرف گرایی موروثی و ترجیحات زیستی مبتنی بر قدرت و ثروت در پس زمینه های ذهنی و یا رفتاری خود را نشان می دهند. در کنار این بارزه های گذشته، ارزش های نوینی چون همبستگی، همکاری اجتماعی، مسئولیت پذیری جمعی و معناجویی انسانی تدریجا رشد می نماید. ادبیات نیز بار مسئولیت های جدید جامعه و انسان را بیان می دارد. روایت هایی از گذشته و نقد حافظۀ تاریخی، کند و کاوی پیرامون آزادی، کار و هویت و همچنین جستجوی زبان تازه برای بیان تجاربی که در حال بالندگی و کامل شدن است. مقطع تاریخی که نویسنده ضمن نقد نظم کهن، به کشف امکان های انسانی جدید همت می گمارد. هنر که در گذشته عموما ابزار قدرت و یا صرفا بیان واکنش فردی بود؛ از حالت لوکس بودن فاصله گرفته و مرز بین هنرمند و مخاطب کاهش یافته و هنر هرچه بیشتر به فعالیتی اجتماعی تر مبدل می شود. پس در مرحلۀ انفعالی فرهنگ همچون میدانی برای گذر آگاهی عمل کرده؛ و ادبیات زبان کشف آینده بوده و همچنین هنر به صورت تمرینی برای زیستن در جهان نو مفهوم می یابد.

نتیجه اینکه: انسان ها در مراحل تکامل تاریخی با تجارب زیسته و آگاهی های انباشته، عرصه های نوینی از حیات اجتماعی خود را می آغازند که با روندهای گذشته دارای یک تفاوت بنیادین می باشند. این ساختارهای فکری نوین کیفیات نوینی را پذیرا می شوند که جامعه وارد مرحلۀ فهم تاریخی خود برای قبول جامعه ای متکامل تر و انسانی تر می گردد. فرایندی که جامعه با پذیرش نظم نوین با بارزه های فکری رسوب کرده؛ در برابر تغییر و ضرورت های مقاومت منفعلانه ای را از خود بروز می دهد. مرحلۀ انفعالی در گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم جامعه از نظر بنیان های عینی آمادۀ نظم نوین سوسیالیستی می باشد؛ ولی اذهان انسان ها هنوز برخی از بارزه های فکری نهادین را با خود داشته و در برابر تغییر مقاومت منفعلانه از خود بروز می دهند. مرحله ای که تولید اجتماعی، درک متقابل انسانی تعمیم یافته و فناوری های شبکه ای همراه با امکان برنامه ریزی جمعی بسوی اجتماعی شدن کار و دانش گام بر می دارند. مقطعی از تاریخ تکامل اجتماعی که اگر چه انسان ها با ویژگی های عینی نظم نوین روبرو می باشند ولی هنوز در پس زمینه های فکری خود از مالکیت جمعی، عدالت فراگیر اجتماعی می هراسند و همچنین با ذهنیت مالکیت سنتی با روند دیجیتالیزه شدن حیات جمعی روبرو می گردند.بنابراین در مرحلۀ انفعالی جامعه همراه با مقاومت رسوبات فکری، با زبان فکری جدید، با باز تعریف مفاهیم تازۀ مالکیت، آزادی و دموکراسی، زیستن در نظم نوین را آغاز می کند. قطعا برای تثبیت بنیان های ساختی سوسیالیستی، جامعه به تثبیت تجربۀ موفق همکاری های اجتماعی، امنیت مادی لازم و اشکال نوین فرهنگی،ادبی و هنری برای پاسخگویی به نیازهای برآمده از تکامل تاریخی نیازمند می باشد. در مرحلۀ بعدی از سلسله بحث های گذر تاریخی نظام سرمایه داری به سوسیالیسم به نقش کارگران و فرودستان در برآمدهای این روندهای تکاملی خواهم پرداخت.


ادامه دارد.

اسماعیل رضایی

08:05:2026




۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۱, جمعه

 

                                امید و قطعیت حیات


تنگناهای زندگی و تلاش برای بقا در دایره تنگ و محصور سازوکارهای طبقاتی، امید را مفری برای گذران حیات نهادینه ساخته است. امید با ارجاع نیازها و مطالبات به آینده، صبر و بردباری را به عنوان فضیلت رواج عام بخشیده است. امید اصولا از کمبودهایی شکل می گیرند که توهمی بیش نبوده؛ و همسو با منافع طبقاتی می باشند. عادت به رقابت برای حفظ بقا، ایدئولوژی طبقه مسلط است که به صورت یک پدیده درونی و نهادین عمل می کند. در گذار به قطعیت حیات، جامعه و انسان نیاز به آگاهی های کمی لازم برای یک کنش جمعی کیفی است تا قادر به درهم شکستن این عادات بازدارنده گردند. چرا که انسان ها در نظامی تربیت شده اند و بدان ها عادت کرده اند که تنها راه بقا را رقابت بر سر منابع کمیاب می دانند.در حالی که این کمیاب سازی ها عموما مصنوعی و هدفمند می باشند.امید در واقع نوعی همدستی و همکاری نا آگاهانه  با سلطه را تداعی می کند. چرا که کنش های اجتماعی را به جای تمرکز بر تغییر ساختارهای معیوب به رقابت های فردی فرو می کاهد.رقابتی که فضیلت های کاذبی چون امید، صبر، قناعت، تاب آوری و... را برای توجیه و تداوم روندهای نامتعارف و متعدی ساختار طبقاتی تاکید دارد.

امید اصولا انسان را در چرخه تلاش و بقا در شرایط کمبود نگه می دارد؛ روندی که انسان را در رقابت و محدودیت زیستی نگه داشته و از رهایی بخشی قطعیت حیات دور می سازد. چرا که قطعیت حیات می تواند از دل تنگناهای حیات، انسان را از دوگانگی بقا یا حذف خارج ساخته؛ و بسوی زیستی بالنده و شکوفا هدایت نماید. پس امید به عنوان شکلی از تلقین وجودی برای تطبیق با شرایط ناعادلانه مسلط عمل می نماید. در این صورت به صورت تسکینی بر رنج ها و آلام زیستی در بطن قساوت و شقاوت ساختار طبقاتی عمل  می کند؛ و فرد را با رقابت برای بقا به بازتولید خشونت و سرکوب نیازها سوق می دهد. در این میان قطعیت حیات نیازی به وعده های آینده نداشته؛ و با اجتماعی شدن، بقا را از دایره زیستی بسوی شکوفایی و همبستگی جمعی هدایت می کند. در نظام مبتنی بر رقابت و بقا همواره سود بری محض سد سدیدی در برابر توزیع عادلانه عمل کرده؛ و با ایجاد کمبودهای مصنوعی و تولید نیازهای کاذب  به بازتولید افزون خواهی و انباشت لجام گسیخته به قیمت فقر و فاقه اکثریت جامعه روی می آورد. در حالی که زمین ظرفیت لازم را برای تامین نیازهای اساسی تمامی جمعیت انسانی را دارد.این ظرفیت قادر است که حق زیستی همگان را تامین نموده؛ و دیگر انباشتن یا احتکار برای روز مبادا و برتری خواهی های طبقاتی محلی از اعراب نخواهد داشت. به قطعیت حیات بایستی به عنوان یک ضرورت ذات گرایانه نه یک ایده آل آرمان شهری که نمونه هایش را می توان در گوشه کنار جهان یافت؛ نگریست زیرا انسان به عنوان موجودی که حیات برایش ارزشی بلاواسطه و پیشینی دارد؛ زیر فرامین و قوانین متعدی طبقاتی از توان بالقوه برای رهایی تهی شده؛ و زیستن وابسته به شرایطی شده که رقابت، مالکیت و فرمانبری از سلطه از ویژگی های آن محسوب می شود.

امید در ساختار طبقاتی مفهومی است که نهادهای سلطه را تحمل پذیر می سازند. این تحمل پذیری با مفاهیمی چون امید، پیشرفت،صبر و سازگاری به عنوان مفاهیم پایدارسازی تاریخی و استمرار وضعیت موجود ممکن شده است. چرا که مفهوم واقعی امید را می توان در پذیرش رنج کنونی، موکول کردن زندگی به آینده، به تعویق انداختند تغییر و وعده آینده برای تحمل وضعیت موجود تعبیر کرد. این ویژگیهای روانی استمرار وضعیت، بطور دایمی تعویق یک زندگی را با تکیه بر صبر و امیدواری ممکن ساخته است. در حالی که زندگی بایستی تضمینی بر حیات وجودی انسانی را در خود جای دهد. بنابراین برای یک زیست واقع انسانی بایستی از امید مرتبط با دوران کمبودهای تصنعی به قطعیت حیات به مفهوم دوران بلوغ تاریخی انسان گذر کرد. پس وقتی امید به صورت درونی و نهادینه شده دائمی گردد؛ رهایی همواره در راه مانده و تاریخ به صورت حرکت بی پایانی جلوه می‌کند که زندگی در آن هیچگاه آغاز نمی شود. در قطعیت حیات، بقا مسأله اصلی نبوده؛ و نگاه به آینده شرط زندگی نیست؛ بلکه اکنون به عامل تحقق انسانیت انسان مبدل می گردد.بدین مضمون که انسان از موجودی امیدوار، به موجودی مطمئن برای زیستی واقع حیات جمعی مبدل می گردد.

در پهنه امید و امیدواری بایستی گفت که انسان آزاد نه امیدوار است و نه منتظر آینده می ماند. بلکه فضیلت هایی چون صبر،قناعت،تحمل،ایثار و امید به آینده را که همگی محصول رنج تحمیلی ساختار طبقاتی می باشند؛از سنت های فکری خود دور می سازد. زیرا وقتی که قطعیت حیات با پلشتی های نهادینه شده ای که به مرور زمان در روان انسان ها رسوب کرده اند؛ پر شود؛ انسان برای تحمل ناهنجاری‌های زندگی به فضیلت های بقا که وضعیت موجود را مشروع جلوه می دهند؛پناه می برد. روندی که به پایداری بی عدالتی و تحمل رنج منجر می شود. بنابراین وقتی امید دائمی شود؛ رهایی در بقای زیستی تحلیل رفته و محقق نمی شود. فرایندی که در آن تاریخ به حرکت بی پایانی مبدل می شود که در آن زندگی هیچ وقت آغاز نمی شود.چرا که در بقای زیستی انسان ها یکدیگر را به ابزاری برای اهداف و مقاصد خود می یابند؛ و به نردبانی برای صعود خود تلقی می کنند. 

بنابراین در روابط و مناسبات اجتماعی، انسان ها بایستی از موجودی امیدوار به عنصری مطمئن از امکان زیستن مبدل گردد. بدین مضمون که انسان در میان تعدیات طبقاتی با تمسک به امید به خود وعده زندگی در آینده را می دهد؛ بایستی به اینکه زندگی اکنون حق بدیهی من می باشد؛ تغییر یابد. ساختار طبقاتی امید، صبر و قناعت را با اخلاق دوران محرومیت و فقر در آمیخته تا قطعیت حیات را تحت الشعاع کمبودها و ناامنی های جعلی و تصنعی قرار دهند. این فضیلت های اخلاقی به عنوان اخلاق بقا در بسیاری از سنت های فکری تحت القائات مداوم ساختار طبقاتی نهادینه شده اند. فضیلت هایی که وضعیت موجود را با تمامی پلشتی ها و بدسگالی های زیستی  مشروع جلوه می دهد. براین سیاق با امید است که بی عدالتی تداوم می یابد؛ رنج انسانی تحمل می شود؛ و تغییر و دگرگونی حیات جمعی به تعویق افتاده است. پس انسان برای ورود به بلوغ زیستی و مطمئن از امکان زیستن؛ بایستی از زندگی مبتنی بر امید فاصله گیرد.زیرا با تکیه بر امید است که انسان ناچار است برای بقای خود بجنگد؛ همواره برای آینده ای نامطمئن بترسد؛ و زیستن واقعی خود را به تعویق اندازد. اکنون بشریت برای تحقق قطعیت حیات بایستی از رنج گذشته برهد؛ از تحمل حال گذر کند و امید به آینده را از خود دور ساخته؛ و با درک بهبود یافته تجارب زیسته؛ به جای عنصر منفعل عرصه های حیات جمعی به طراح واقع میدان زندگی مبدل شود.

در اصل امید بر کمبود تصنعی ساخته شده است که نتیجه روابط اجتماعی می باشد. یعنی ساختار طبقاتی با ایجاد ناامنی مداوم بر رقابت برای بقا ابرام ورزیده؛ و وفور منابع را با دسترسی محدود مواجه ساختن؛ همکاری طبیعی و جمعی انسان ها را به رقابت های ساختاری سوق داده است.برای گذر از این پلشتی ها و ایجاد جامعه ای مبتنی بر همزیستی افقی بجای زیست عمودی کنونی، بایستی منابع بر اساس نیازهای واقعی توزیع، و غذا،مسکن، درمان، آموزش و مشارکت اجتماعی تضمین گردد.این فرایند، ترس را زایل و رقابت های بیمارگونه حاکم را کاهش داده؛ و با صرف انرژی اجتماعی برای آفرینش های انسانی، دامنه خشونت های ساختاری را  فرو خواهد کاست. ولی ساختارهای قدرت طبقاتی با باز تولید مداوم خود و زیست طولانی انسان ها در شرایط بقا که ناخودآگاه رقابت را در مرکز زیست انسان ها قرار می دهند؛ ناکامی ها را به شرایط محیطی نسبت داده تا قطعیت حیات را به حاشیه برانند. در صورتی که قطعیت زیست شرط بنیادین ورود انسان به مرحلۀ نوین تاریخی بوده؛ و تنها از طریق توزیع منابع بر اساس نیازها و گذر زندگی از امتیاز دهی و امتیاز خواهی به وضعیت طبیعی زیست انسان ممکن می گردد.

ناکامی و رنج از بارزه های واقع ساختار طبقاتی بوده که با عدم موفقیت فردی، عقب ماندن از دیگری و ناتوانی در تامین بقا و منزلت انسانی تعریف می شوند. شاخصه هایی که نشانه تنها بودن انسان در میان جمع و جامعه را نشان می دهند. در این تنهایی است که انسان در سقوط و نزول حذف شده؛ و در عدم موفقیت، ارزش انسانی خود را از دست می دهد. در این بارزه های طبقاتی است که دستیابی به موفقیت مشکل، ارزش انسان ها مقایسه ای و ناخواسته به رقیب یکدیگر مبدل می شوند. ولی در شرایط قطعیت زیستی، انسان ها برای بقا رقابت نکرده؛ بلکه نسبت به یکدیگر احساس مسئولیت کرده و به پشتیبانی یکدیگر بر می خیزند. روندی که تنهایی انسان ها جای خود را به همیاری جمعی سپرده؛ و بقای فردی به بقای جمعی مبدل می شود. پس در عصر بقا، انسان ها با زیستی نامطمئن، منابع محدود تصنعی و حذف شدن روبرو می باشند که با مفاهیمی چون موفقیت، مالکیت، برتری و امنیت فردی هویت می یابند. ولی در شرایط قطعیت حیات، انسان ها با مفاهیم جدیدی چون مشارکت، خلق معنا، تجربۀ آگاهی و ارتباط عمیق با دیگران هویت خود را پیدا می کنند؛ و آزادی به معنای توانایی تحقق ظرفیت های وجودی انسان خود را نشان می دهد.

در جامعه طبقاتی معنا و مفهوم حیات از بیرون تحمیل شده که از بطن آن ها رنج انسانی نمود عینی می یابد. رنج هایی ناشی از اضطراب بقا، فقر و نابرابری، تحقیر اجتماعی، رقابت های فرساینده و ترس دائمی از آینده که از بطن جامعه طبقاتی بر می خیزند. اگرچه رنج و درد را پایانی نیست؛ ولی در قطعیت حیات رنج انسانی از مفهوم معنایی به مفهوم درونی و نهادی مبدل شده که به سطح وجودی زیستی مبدل می شود. در ساختار طبقاتی رنج به مفهوم درد نیست؛ بلکه مقاومت ذهن در برابر واقعیت حیات است. در قطعیت حیات انسان به درک و فهمی نائل می گردد که تغییر با استمرار گذر تاریخی به عنوان ذات زندگی و پایان هر پدیده ای با پیدایش چیز دیگر پیوند می خورند. بدین مضمون که رنج با واقعیت حیات در آمیخته و از بحران هویتی فاصله گرفته؛ و به بخشی از سازوکارهای درونی تجربۀ زیستی مبدل می گردد. در مجموع می توان گفت که رنج محصول عدم درک واقع گذر حیات است. زیرا انسان ناآگاه در برابر تغییر مقاومت ورزیده و رنج را اشاعه می دهد. با دستیابی به قطعیت حیات، رنج از مسئله معنایی به کیفیتی درونی و نهادی تبدیل می شود که با واقعیت زندگی در آمیخته و در تقابل با زیستن قرار نمی گیرد. در واقع رنج از محدودۀ زیستی طبقاتی به چارچوب عاطفی و خانوادگی حدود می پذیرد.

نتیجه اینکه: بشریت با نابالغی حیات خویش بر موانع زیستی و ساختاری ابرام ورزیده و ترس و رنج و ناکامی های متکاثر حیات را نهادینه ساخته است. براین اساس امید به عنوان یک توهم ذهنی با اتکای به صبر، قناعت، تاب آوری و تحمل رنج، این موانع زیستی را تداوم  بخشیده است. در امید است که رنج کنونی تحمل شده و تحقق امیال و آرزوهای انسان به آینده موکول می شود. زیرا امید برخاسته از درون ساختاری است که با تمسک به کمبود تصنعی منابع، ناامنی مداوم ایجاد کرده؛ و با جنگ و خشونت بر حاکمیت سلطه و تعدی مهر تایید زده است. این ساختار معیوب طبقاتی با ایجاد وضعیت ناهنجار، بر فضیلت های بقا برای مشروعیت بخشی خود بهره می گیرد. بنابراین امید مجوزی برای بیعدالتی، تحمل رنج و تعویق دگرگونی های مورد لزوم می باشد. اگر قطعیت حیات جای امید را بگیرد؛ انسان ها از رقابت برای بقا، اضطراب های تاریخی رهایی یافته؛  و زیست واقع انسانی را تجربه خواهند کرد. مقطعی از حیات جمعی که اقتصاد کمبود به اقتصاد امکان فراروئیده و سیاست ابزار تضمین زیست انسانی  می گردد تا اخلاق بقای زیست طبقاتی به سوی فرهنگ شدن و شکوفایی ارتقا یابد. توزیع منابع براساس نیاز گام مهم و اساسی گذر به قطعیت حیات می باشد.نظمی که غذا، مسکن، درمان، آموزش و مشارکت اجتماعی را برای همگان تضمین می نماید. فرایندی که زندگی را به مسئولیت مشترک انسان ها پیوند زده و شکست و ناکامی از تهدید وجودی انسان به لحظاتی از شدن و گشتن فرا می رویند. در قطعیت زندگی است که آسیب رساندن به یکدیگر کاملا بی معنا می شود؛  چرا که آسیب رساندن به دیگری عملا میدان مشترک زندگی  اجتماعی را تخریب می کند. برای رهایی از پلشتی ها و بدسگالی های ساختار طبقاتی، انسان ها بایستی به این درک برسند که رقابت امری تحمیلی نه طبیعی است؛ کمبودها تصنعی و محصول ساختار غالب اجتماعی می باشند؛ و سلطه و زورمداری ضرورت تاریخی محسوب نمی شوند.


              اسماعیل    رضایی

               01:05:2026