گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم
4: مراحل گذر تاریخی سرمایه داری
در مرحله تهاجمی به دلیل نبود بنیان های تکنیکی و فنی لازم برای انباشت اولیه، خشونت، سرکوب و زوال تمدن های باستانی با انباشت همراه شد. مقاومت منفعلانه بقایای مادی و فرهنگی فرماسیون فئودالی در برابر نیازهای برآمده از تحول و تکامل تاریخی، خشونت، ابزاری برای تحقق بنیان های مادی سرمایه داری گردید. با رشد دامنه دانش و تکنیک و آغاز انباشت ساختاری ، دیگر نیازی به غارت و چپاول مستقیم نبود. با رشد نیروهای مولده و انباشت تولید و جامعه ناتوان از جذب آن ها تقابل و تضاد های حادی بین سلطه گران سرمایه شکل گرفت. پس در مرحلۀ تقابلی در چرخۀ تکامل سرمایه داری، مرحله ای است که در آن رشد تکنولوژیک، افزایش توان تولید و محدودیت ظرفیت مصرف و جذب اجتماعی آن، انباشت نامتعارف و رشد تناقضات متعاقب آن، منجر به انباشت تناقضات شده است. این رشد و انباشت به جای تعادل و رفاه عمومی و پایدار شدن؛ به دلیل عقب بودن از زمانمندی نوین، به بحران و تقابل عظیم اجتماعی و بین المللی منجر شدند. مقطع تاریخی که جنبش های عظیم اجتماعی و کارگری شکل گرفت و دستاوردهای بزرگی از جمله دولت رفاه را به همراه داشت.
در اواخر قرن نوزده تا اواسط قرن بیست، تکنولوژی با خاصیت اتوژنیک خود«خود مولد»، با شتاب غیر قابل مهار، عرصه های نوینی از روابط و مناسبات تولیدی و اجتماعی را برقرار ساخت. برق، موتور بخار پیشرفته، خطوط تولید، حمل و نقل مدرن و ارتباطات سریع توان تولید را بشدت افزایش داد. تولید با پشت سرگذاشتن کندی روابط گذشته و یا سنت های مصرفی، نیازمند سازوکارهای نوینی بودند که بتوانند با نیازها و الزامات نوین هماهنگ گردند. این تغییر عرصه های وسیعی از جمله، ساختارهای مالکیت، بازارها، قدرت های بزرگ، طبقات و فرهنگ اجتماعی را شامل می شد. فرایندی که به شکاف عمیق و مزمن بین تکنولوژی به عنوان عنصر خود مولد و اقتصاد با تابعیت بسیاری از رویکردهای محیطی منجر شد که به صورت موتور محرک تقابل جهانی عمل کرد. چرا که قدرت های بزرگ سرمایه جهانی با انباشت و مازاد عظیم تولید روبرو گردیدند که فضاهای نوین مصرف برای خروج از بحران های حاد اقتصادی و اجتماعی با جذب مازاد تولید مورد لزوم بود. ضمن اینکه برای حفظ نرخ سود، نیاز به مواد خام ارزان و مصرف مازاد تولید توسط مستعمرات بود. قدرت تهاجمی و تخریبی تکنولوژی تولید ادوات جنگی به سرعت دامنه جنگ را سرعت بخشید و به صورت جهانی و غیر قابل مهار در آورد.
اکنون با رشد دامنه تکنولوژی دیجیتال، سرمایه داری باز هم به همان نقطۀ بحران زای مرحلۀ تقابلی سرمایه داری رسیده ست. با این تفاوت که این بار به جای موتورهای بخار و برق، هوش مصنوعی، اطلاعات، اتوماسیون و شبکه های جهانی یک شکاف و گسست تاریخی را ایجاد نموده اند. ضمن اینکه سرمایه داری صنعتی یا کلاسیک با سبک کار کارمزدی، مالکیت متمرکز، بازارهای محلی و زنجیرۀ ارزش های مادی، قادر به همراهی و همگامی با ره آوردهای دیجیتال چون اطلاعات قابل تکثیر، کار سیال و غیر مزدی، مالکیت پلاتفرمی،مرزهای فراملی و ارزش زایی داده ها نمی باشد. این تفاوت های شماتیک در بطن خود یک تفاوت ساختی را نیز به همراه آورده است. بدین مضمون که اکنون اقتصاد دیجیتال نیازمند ساختار اداری ، حقوقی و اداره امور اجتماعی جدید می باشد که با ساختارهای عصر صنعتی یا کلاسیک یک تفاوت فاحش دارند. تخاصمات شدید کنونی چون جنگ های نیابتی، بحران های ژئوپلیتیک، جنگ سرد، بحران انرژی و ... نتیجۀ مقاومت سرمایه داری کلاسیک در برابر رشد بی وقفۀ اقتصاد دیجیتال که ساختارهای نوین را مطالبه می کند؛ می باشد.
مرحلۀ تقابلی مقطعی از بلوغ مادی نظام سلطه سرمایه داری است که آگاهی های اجتماعی، ساختارهای سیاسی و عادات فرهنگی قادر به هضم و همراهی با آن نمی باشند. فرایندی که منشاء بحران های بزرگ و خشونت بار تاریخ تمدن جدید را موجب شده است. در این رشد بی وقفه و شتابان تکنولوژی، اما اقتصاد اجتماعی و سیاسی گرفتار در توازن های قبلی و محافظه کار قادر به حل این شکاف نبوده؛ و در برابر تولید انبوه و سرریز کالا که دامنه فاصله طبقاتی و فقر عمومی را گسترش داد؛ مجبور به تغییر ساختاری و یا صدور بحران به بیرون از طریق جنگ، استعمار و تخریب گردید. تقابل دوم رشد تکنولوژی با انتخاب های نوینی بود که امکان تحقق آن با عادات و سنن تاریخی برای جامعه چالش برانگیز بود. این رشد بی وقفه ابزار های نوین در برخورد با ذهنیت کهن، جامعه را دچار یک تضاد ادراکی حادی نمود که با نمود ترس از آینده و نوستالژی گذشته، پناه بردن به ایدئولوژی های افراطی ملی گرایی و توتالیتاریسم را نمود بخشید. دو جنگ جهانی اول و دوم نتیجه تقابل بین ترس از آینده و نوستالژی گذشته بود. بدین مضمون که با رشد تکنولوژی، سرریز تولید، نیاز به بازارهای جدید و رقابت های شدید امپریالیستی شکل گرفت؛ ولی در کنار این نمودهای نوین، ناتوانی جامعه های انسانی در پذیرش نظم نوین، مقاومت های هویتی و بسیج توده ها همراه با خشونت و دشمن سازی، منجر به یک تقابل خونباری شد که نظام سرمایه داری قادر به حل آن ها به صورت درون ساختی نبود. پس درس بزرگ مرحله تقابلی سرمایه داری این است که هرگاه رشد مادی جلوتر از آگاهی و ساختار غالب اجتماعی حرکت کند؛ جامعه وارد فاز خشونت می شود.
اما یک اختلاف اساسی بین جنگ جهانی اول و دوم وجود دارد که ماهیت و اهداف آن ها را بیان می دارد. جنگ جهانی اول صرفا یک منازعه ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه مرحله ای از تکامل تاریخی برای درهم شکستن بقایای فئودالیسم می باشد.در جنگ جهانی اول اگرچه سرمایه داری تثبیت شده بود؛ ولی هنوز ساختارهای سیاسی سلطنتی، اشرافیت موروثی و مناسبات شبه فئودالی قدرت به عنوان رسوبات یک نظام فروپاشیده و به صورت منفعل در برابر الزامات نظم نوین قرار داشت. فرایندی که منفعلانه و موثر مانع از دینامیسم درونی رشد سرمایه داری بوده، و به صورت مانع تکامل تاریخی عمل می کرد. جنگ جهانی اول در حقیقت اشرافیت موروثی، سلطنت های فئودالی و مرزهای کهن را درهم شکسته؛ و پایه های دولت- ملت های مدرن را بنا نهاد. بنابراین جنگ جهانی اول را می توان به عنوان مرحله تخریب ساختارهای کهن به نفع سرمایه داری مدرن تلقی کرد. ولی این تخریب ساختاری تضادهای عمیقتری را در مرحله سرمایه داری تقابلی ایجاد کرد که در جنگ جهانی دوم در سطحی بسیار مخرب تر و جهانی تر خود را نشان داد. بنابراین در جنگ جهانی اول، جهان با تقابل زمان تاریخی و زمان ادراکی مواجه می باشد. بدین مضمون که ابزارهای جنگ کاملا مدرن، ولی ساختار قدرت از فهم زمان تاریخی ناتوان بود. این تسویه حساب تاریخی منجر به درک نوین و مطالبات منطبق با آگاهی های طبقاتی گردید که بحران های درونی سرمایه داری را عینیت بخشید؛ و آن را برای بازسازی خود مجبور ساخت. در اوج مرحلۀ تقابلی، سرمایه داری برای بازسازی و تداوم حیات خود مجبور می شود؛ برخی از نمودهای مترقی چون دولت رفاه و سوسیال دموکراسی را برای تعادل نسبی جامعه و خروج از بحران بپذیرد.
جنگ جهانی دوم از بطن شکاف عظیم طبقاتی،سرریز تولید و بحران مشروعیت سر برآورد؛ و نظام سلطه سرمایه را تا مرز فروپاشی سوق داد. از بطن تضادهای عمیق درون نظام سرمایه داری بود که بلوک های سوسیالیستی سر برآوردند و سرمایه داری را وادار به بازسازی ساختاری موقت نمودند. بدین مضمون که نیازهای تکامل تاریخی برای بقای ساختار مسلط به سرمایه داری تحمیل شد. اگرچه سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی به اصلاحاتی چون دولت رفاه،؛ سوسیال دموکراسی، حقوق کار، بیمه های اجتماعی و تنظیم بازار روی آورد؛ ولی تمامی این تمهیدات به تعلیق تضادهای درونی آن مبادرت کرد؛ و به حل کامل بحران های شکننده درونی نپرداخت. از بطن تضادهای تعلیق شده؛ سرمایه داری مرحلۀ نوین خود یعنی نئولیبرالیسم را آغاز کرد. در مرحلۀ نئولیبرالیسم جامعه با حذف تنظیم گری بازار، خصوصی سازی افراطی، مالی سازی اقتصاد، سلطه الیگارشی مالی، تعمیق فاصله طبقاتی، تخریب نهادهای جمعی، کالایی سازی داده ها و اطلاعات و... روبرو شده است. بارزه هایی که ناتوانی های ساختاری را با تشدید انباشت در آمیخت و روند انهدام ساختاری را تسهیل کرد. چرا که نئولیبرالیسم همزمان شد با جهان به هم پیوسته و اشباع شده، بی معنایی مرزها با تکنولوژی دیجیتال، تعمیم آگاهی عمومی، داده ها و اطلاعاتی که از ماهیت انحصاری کلاسیک فاصله گرفته اند. سرمایه داری کلاسیک قدرت جذب و هضم این منطق نوین را نداشته و بشریت را دچار یک بحران زیستی، ادراکی و تمدنی نموده است. بنابراین می توان با قاطعیت گفت که نئولیبرالیسم آخرین مرحله از نظم کلاسیک سرمایه داری بوده؛ و بسوی نظمی نوین با بارزه های آگاهی جمعی، کار مفید اجتماعی، اخلاق نهادی شده و باز تعریف مالکیت و قدرت استوار خواهد بود.
در مرحلۀ تقابلی و در بطن دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی، جامعه های انسانی با یک گسست عمیق در فرهنگ، اخلاق و مناسبات انسانی روبرو می باشند. چرا که جنگ های جهانی، بحران های فراگیر و تقابل و تضاد های منفعتی و مصلحتی این دورۀ تاریخی، نه فقط ساختارهای مادی، بلکه تاثیر جدی بر آگاهی جمعی انسان ها داشته است. قبل از این مرحلۀ تاریخی گذر سرمایه داری، فرهنگ غالب بر زندگی انسان ها بر سنت های تثبیت شده، روایت های محض دینی و یا ملی و قطعیت تاریخی استوار بودند. دو جنگ جهانی خانمانسوز و خونبار بر قطعیت ها و بسیاری از توهمات ذهنی و پنداری خط بطلان کشیدند؛ و با فروپاشی زیست اسطوره ای، فرهنگ پرسشگری و هنر و ادبیات انتقادی نمود یافت. در این مرحله اخلاق سنتی که بر دین، ملی گرایی و لیبرالیسم استوار بود؛ و در نمودهای تخریبی ناتوانی خود را به وضوح نشان داده بودند؛ جای خود را به اخلاق انتقادی، مسئولیت پذیری فرد در برابر جمع و مسئولیت تاریخی اخلاق سپرد. ضمن اینکه جنگ ها نشان دادند که انسان ها واحدهای در هم تنیده ای هستند که برای شدن و گشتن نیاز به همبستگی و مناسبات انسانی مشارکتی دارند. در مرحلۀ تقابلی این توهم انسان ها که تکنولوژی صرفا عنصر رفاه و پیشرفت می باشد؛ با کشتار جمعی و انهدام انسان ها در دو جنگ جهانی در هم شکست؛ و دقیقا شکاف میان توانی فنی و اخلاقی را برملا ساخت. مجموعۀ این تاثیرات فرهنگی و اخلاقی بذرهای آگاهی جمعی و همبستگی انسان ها برای گذر به آینده ای انسانی تر را تدارک دید. در این مرحله جامعۀ بشری با اندیشمندان بزرگی چون هانا آرنت،تئودور آدرنو، هربرت مارکوزه، آنتونیو گرامشی، رزالوکزامبورگ،لنین،هایدگر و... روبرو می باشد که با نقد و تبیین روندهای خشونت بار به دفاع از کرامت انسانی پرداختند.
نتیجه اینکه: با رشد دامنۀ دانش و فناوری و آغاز روند انباشت ساختاری، دیگر خشونت مستقیم و عریان ضرورت خود را از دست داد؛ و استثمار و استعمار ابعاد نوینی یافت. با رشد تکنولوژی و انباشت ساختاری، انباشت تولید نیز نمود یافت که از مصرف داخلی فراتر رفت و با سرریز خود بحران های ساختی را نمود بخشید.مقطعی از تحول تاریخی که سرمایه داری برای مازاد تولید خود به فضاهای جدید مصرف و سلطۀ ژئوپلیتیک نیاز داشت. سرمایه داری برای برون رفت از تقابل درون ساختی و گذر از بحران های رو به تعمیق ناشی از سرریز تولید، دو جنگ جهانی را بر جامعۀ بشری تحمیل کرد. دو جنگی که نه یک تصادف تاریخی و نه صرفا بر پایه نزاع های سیاسی، بلکه مکانیزم های خشونت بار حل بحران های ساختاری سرمایه داری تقابلی می باشند. در جنگ جهانی اول تقابل عمدتا با بقایای رسوبات فکری و بنیان های مادی فئودالیسم بود که همچون رسوباتی سخت و منفعل، در برابر الزامات نظم نوین مقاومت می کردند. در اصل جنگ جهانی اول تخریب بزرگ ساختارهای کهن به سود سرمایه داری مدرن بود. جنگ جهانی اول اگر چه بقایای ساختی کهن را در هم کوبید؛ ولی نتوانست تناقضات انباشته شده درون ساختی خود را حل نماید که منجر به تضادهای شدیدی شد که جنگ خونبار دوم جهانی محصول آن ها می باشد. پس جنگ جهانی دوم تقابل درون سرمایه داری با تناقضاتش برای حل بحران وجودی اش بود. دولت رفاه و بلوک های سوسیالیستی برآمدهای جنگ جهانی دوم برای برون رفت از بحران ساختی سرمایه داری بودند. بلوک های به اصطلاح سوسیالیستی با ظهور زود هنگام خود در یک پروسه تاریخی در بطن ساختار غالب سرمایه داری جهانی فرو خسبیدند و یا منزوی شدند. نئولیبرالیسم به عنوان منحط ترین و همچنین آخرین مرحله از تحول تاریخی کنونی سرمایه داری بعد از فروپاشی بلوک های سوسیالیستی سر برآورد و با روندهای تخریبی خود بنیان های انهدام ساختی سرمایه داری را فراهم ساخت. در مقاله بعدی در «مرحلۀ تعادلی»به تحلیل و تبیین مرحلۀ مهمی از گذر تاریخی سرمایه داری آشنا خواهیم شد.
ادامه دارد
اسماعیل رضایی
02:02:2026