۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

 

   گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

              4: مراحل گذر تاریخی سرمایه داری

                               ب: مرحلۀ تقابلی


در مرحله تهاجمی به دلیل نبود بنیان های تکنیکی و فنی لازم برای انباشت اولیه، خشونت، سرکوب و زوال تمدن های باستانی با انباشت همراه شد. مقاومت منفعلانه بقایای مادی و فرهنگی فرماسیون فئودالی در برابر نیازهای برآمده از تحول و تکامل تاریخی، خشونت، ابزاری برای تحقق بنیان های مادی سرمایه داری گردید. با رشد دامنه دانش و تکنیک و آغاز انباشت ساختاری ، دیگر نیازی به غارت و چپاول مستقیم نبود. با رشد نیروهای مولده و انباشت تولید و جامعه ناتوان از جذب آن ها تقابل و تضاد های حادی بین سلطه گران سرمایه شکل گرفت. پس در مرحلۀ تقابلی در چرخۀ تکامل سرمایه داری، مرحله ای است که در آن رشد تکنولوژیک، افزایش توان تولید و محدودیت ظرفیت مصرف و جذب اجتماعی آن، انباشت نامتعارف و رشد تناقضات متعاقب آن، منجر به انباشت تناقضات شده است. این رشد و انباشت به جای تعادل و رفاه عمومی و پایدار شدن؛ به دلیل عقب بودن از زمانمندی نوین، به بحران و تقابل عظیم اجتماعی و بین المللی منجر شدند. مقطع تاریخی که جنبش های عظیم اجتماعی و کارگری شکل گرفت و دستاوردهای بزرگی از جمله دولت رفاه را به همراه داشت.

در اواخر قرن نوزده تا اواسط قرن بیست، تکنولوژی با خاصیت اتوژنیک خود«خود مولد»، با شتاب غیر قابل مهار، عرصه های نوینی از روابط و مناسبات تولیدی و اجتماعی را برقرار ساخت. برق، موتور بخار پیشرفته، خطوط تولید، حمل و نقل مدرن و ارتباطات سریع توان تولید را بشدت افزایش داد. تولید با پشت سرگذاشتن کندی روابط گذشته و یا سنت های مصرفی، نیازمند سازوکارهای نوینی بودند که بتوانند با نیازها و الزامات نوین هماهنگ گردند. این تغییر عرصه های وسیعی از جمله، ساختارهای مالکیت، بازارها، قدرت های بزرگ، طبقات و فرهنگ اجتماعی را شامل می شد. فرایندی که به شکاف عمیق و مزمن بین تکنولوژی به عنوان عنصر خود مولد و اقتصاد با تابعیت بسیاری از رویکردهای محیطی منجر شد که به صورت موتور محرک تقابل جهانی عمل کرد. چرا که قدرت های بزرگ سرمایه جهانی با انباشت و مازاد عظیم تولید روبرو گردیدند که فضاهای نوین مصرف برای خروج از بحران های حاد اقتصادی و اجتماعی با جذب مازاد تولید مورد لزوم بود. ضمن اینکه برای حفظ نرخ سود، نیاز به مواد خام ارزان و مصرف مازاد تولید توسط مستعمرات بود. قدرت تهاجمی و تخریبی تکنولوژی تولید ادوات جنگی به سرعت دامنه جنگ را سرعت بخشید و به صورت جهانی و غیر قابل مهار در آورد.

اکنون با رشد دامنه تکنولوژی دیجیتال، سرمایه داری باز هم به همان نقطۀ بحران زای مرحلۀ تقابلی سرمایه داری رسیده ست. با این تفاوت که این بار به جای موتورهای بخار و برق، هوش مصنوعی، اطلاعات، اتوماسیون و شبکه های جهانی یک شکاف و گسست تاریخی را ایجاد نموده اند. ضمن اینکه سرمایه داری صنعتی یا کلاسیک با سبک کار کارمزدی، مالکیت متمرکز، بازارهای محلی و زنجیرۀ ارزش های مادی، قادر به همراهی و همگامی با ره آوردهای دیجیتال چون اطلاعات قابل تکثیر، کار سیال و غیر مزدی، مالکیت پلاتفرمی،مرزهای فراملی و ارزش زایی داده ها نمی باشد. این تفاوت های شماتیک در بطن خود یک تفاوت ساختی را نیز به همراه آورده است. بدین مضمون که اکنون اقتصاد دیجیتال نیازمند ساختار اداری ، حقوقی و اداره امور اجتماعی جدید می باشد که با ساختارهای عصر صنعتی یا کلاسیک یک تفاوت فاحش دارند. تخاصمات شدید کنونی چون جنگ های نیابتی، بحران های ژئوپلیتیک، جنگ سرد، بحران انرژی و ... نتیجۀ مقاومت سرمایه داری کلاسیک در برابر رشد بی وقفۀ اقتصاد دیجیتال که ساختارهای نوین را مطالبه می کند؛ می باشد.

مرحلۀ تقابلی مقطعی از بلوغ مادی نظام سلطه سرمایه داری است که آگاهی های اجتماعی، ساختارهای سیاسی و عادات فرهنگی قادر به هضم و همراهی با آن نمی باشند. فرایندی که منشاء بحران های بزرگ و خشونت بار تاریخ تمدن جدید را موجب شده است. در این رشد بی وقفه و شتابان تکنولوژی، اما اقتصاد اجتماعی و سیاسی گرفتار در توازن های قبلی و محافظه کار قادر به حل این شکاف نبوده؛ و در برابر تولید انبوه و سرریز کالا که دامنه فاصله طبقاتی و فقر عمومی را گسترش داد؛ مجبور به تغییر ساختاری و یا صدور بحران به بیرون از طریق جنگ، استعمار و تخریب گردید. تقابل دوم رشد تکنولوژی با انتخاب های نوینی بود که امکان تحقق آن با عادات و سنن تاریخی برای جامعه چالش برانگیز بود. این رشد بی وقفه ابزار های نوین در برخورد با ذهنیت کهن، جامعه را دچار یک تضاد ادراکی حادی نمود که با نمود ترس از آینده و نوستالژی گذشته، پناه بردن به ایدئولوژی های افراطی ملی گرایی و توتالیتاریسم را نمود بخشید. دو جنگ جهانی اول و دوم نتیجه تقابل بین ترس از آینده و نوستالژی گذشته بود. بدین مضمون که با رشد تکنولوژی، سرریز تولید، نیاز به بازارهای جدید و رقابت های شدید امپریالیستی شکل گرفت؛ ولی در کنار این نمودهای نوین، ناتوانی جامعه های انسانی در پذیرش نظم نوین، مقاومت های هویتی و بسیج توده ها همراه با خشونت و دشمن سازی، منجر به یک تقابل خونباری شد که نظام سرمایه داری قادر به حل آن ها به صورت درون ساختی نبود. پس درس بزرگ مرحله تقابلی سرمایه داری این است که هرگاه رشد مادی جلوتر از آگاهی و ساختار غالب اجتماعی حرکت کند؛ جامعه وارد فاز خشونت می شود.

اما یک اختلاف اساسی بین جنگ جهانی اول و دوم وجود دارد که ماهیت و اهداف آن ها را بیان می دارد. جنگ جهانی اول صرفا یک منازعه ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه مرحله ای از تکامل تاریخی برای درهم شکستن بقایای فئودالیسم می باشد.در جنگ جهانی اول اگرچه سرمایه داری تثبیت شده بود؛ ولی هنوز ساختارهای سیاسی سلطنتی، اشرافیت موروثی و مناسبات شبه فئودالی قدرت به عنوان رسوبات یک نظام فروپاشیده و به صورت منفعل در برابر الزامات نظم نوین قرار داشت. فرایندی که منفعلانه و موثر مانع از دینامیسم درونی رشد سرمایه داری بوده، و به صورت مانع تکامل تاریخی عمل می کرد. جنگ جهانی اول در حقیقت اشرافیت موروثی، سلطنت های فئودالی و مرزهای کهن را درهم شکسته؛ و پایه های دولت- ملت های مدرن را بنا نهاد. بنابراین جنگ جهانی اول را می توان به عنوان مرحله تخریب ساختارهای کهن به نفع سرمایه داری مدرن تلقی کرد. ولی این تخریب ساختاری تضادهای عمیقتری را در مرحله سرمایه داری تقابلی ایجاد کرد که در جنگ جهانی دوم در سطحی بسیار مخرب تر و جهانی تر خود را نشان داد. بنابراین در جنگ جهانی اول، جهان با تقابل زمان تاریخی و زمان ادراکی مواجه می باشد. بدین مضمون که ابزارهای جنگ کاملا مدرن، ولی ساختار قدرت از فهم زمان تاریخی ناتوان بود. این تسویه حساب تاریخی منجر به درک نوین و مطالبات منطبق با آگاهی های طبقاتی گردید که بحران های درونی سرمایه داری را عینیت بخشید؛ و آن را برای بازسازی خود مجبور ساخت. در اوج مرحلۀ تقابلی، سرمایه داری برای بازسازی و تداوم حیات خود مجبور می شود؛ برخی از نمودهای مترقی چون دولت رفاه و سوسیال دموکراسی را برای تعادل نسبی جامعه و خروج از بحران بپذیرد.

جنگ جهانی دوم از بطن شکاف عظیم طبقاتی،سرریز تولید و بحران مشروعیت سر برآورد؛ و نظام سلطه سرمایه را تا مرز فروپاشی سوق داد. از بطن تضادهای عمیق درون نظام سرمایه داری بود که بلوک های سوسیالیستی سر برآوردند و سرمایه داری را وادار به بازسازی ساختاری موقت نمودند. بدین مضمون که نیازهای تکامل تاریخی برای بقای ساختار مسلط به سرمایه داری تحمیل شد. اگرچه سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی به اصلاحاتی چون دولت رفاه،؛ سوسیال دموکراسی، حقوق کار، بیمه های اجتماعی و تنظیم بازار روی آورد؛ ولی تمامی این تمهیدات به تعلیق تضادهای درونی آن مبادرت کرد؛ و به حل کامل بحران های شکننده درونی نپرداخت. از بطن تضادهای تعلیق شده؛ سرمایه داری مرحلۀ نوین خود یعنی نئولیبرالیسم را آغاز کرد. در مرحلۀ نئولیبرالیسم جامعه با حذف تنظیم گری بازار، خصوصی سازی افراطی، مالی سازی اقتصاد، سلطه الیگارشی مالی، تعمیق فاصله طبقاتی، تخریب نهادهای جمعی، کالایی سازی داده ها و اطلاعات و... روبرو شده است. بارزه هایی که ناتوانی های ساختاری را با تشدید انباشت در آمیخت و روند انهدام ساختاری را تسهیل کرد. چرا که نئولیبرالیسم همزمان شد با جهان به هم پیوسته و اشباع شده، بی معنایی مرزها با تکنولوژی دیجیتال، تعمیم آگاهی عمومی، داده ها و اطلاعاتی که از ماهیت انحصاری کلاسیک فاصله گرفته اند. سرمایه داری کلاسیک قدرت جذب و هضم این منطق نوین را نداشته و بشریت را دچار یک بحران زیستی، ادراکی و تمدنی نموده است. بنابراین می توان با قاطعیت گفت که نئولیبرالیسم آخرین مرحله از نظم کلاسیک سرمایه داری بوده؛ و بسوی نظمی نوین با بارزه های آگاهی جمعی، کار مفید اجتماعی، اخلاق نهادی شده و باز تعریف مالکیت و قدرت استوار خواهد بود.

در مرحلۀ تقابلی و در بطن دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی، جامعه های انسانی با یک گسست عمیق در فرهنگ، اخلاق و مناسبات انسانی روبرو می باشند. چرا که جنگ های جهانی، بحران های فراگیر و تقابل و تضاد های منفعتی و مصلحتی این دورۀ تاریخی، نه فقط ساختارهای مادی، بلکه تاثیر جدی بر آگاهی جمعی انسان ها داشته است. قبل از این مرحلۀ تاریخی گذر سرمایه داری، فرهنگ غالب بر زندگی انسان ها بر سنت های تثبیت شده، روایت های محض دینی و یا ملی و قطعیت تاریخی استوار بودند. دو جنگ جهانی خانمانسوز و خونبار بر قطعیت ها و بسیاری از توهمات ذهنی و پنداری خط بطلان کشیدند؛ و با فروپاشی زیست اسطوره ای، فرهنگ پرسشگری و هنر و ادبیات انتقادی نمود یافت. در این مرحله اخلاق سنتی که بر دین، ملی گرایی و لیبرالیسم استوار بود؛ و در نمودهای تخریبی ناتوانی خود را به وضوح نشان داده بودند؛ جای خود را به اخلاق انتقادی، مسئولیت پذیری فرد در برابر جمع و مسئولیت تاریخی اخلاق سپرد. ضمن اینکه جنگ ها نشان دادند که انسان ها واحدهای در هم تنیده ای هستند که برای شدن و گشتن نیاز به همبستگی و مناسبات انسانی مشارکتی دارند. در مرحلۀ تقابلی این توهم انسان ها که تکنولوژی صرفا عنصر رفاه و پیشرفت می باشد؛ با کشتار جمعی و انهدام انسان ها در دو جنگ جهانی در هم شکست؛ و دقیقا شکاف میان توانی فنی و اخلاقی را برملا ساخت. مجموعۀ این تاثیرات فرهنگی و اخلاقی بذرهای آگاهی جمعی و همبستگی انسان ها برای گذر به آینده ای انسانی تر را تدارک دید. در این مرحله جامعۀ بشری با اندیشمندان بزرگی چون هانا آرنت،تئودور آدرنو، هربرت مارکوزه، آنتونیو گرامشی، رزالوکزامبورگ،لنین،هایدگر و... روبرو می باشد که با نقد و تبیین روندهای خشونت بار به دفاع از کرامت انسانی پرداختند.

نتیجه اینکه: با رشد دامنۀ دانش و فناوری و آغاز روند انباشت ساختاری، دیگر خشونت مستقیم و عریان ضرورت خود را از دست داد؛ و استثمار و استعمار ابعاد نوینی یافت. با رشد تکنولوژی و انباشت ساختاری، انباشت تولید نیز نمود یافت که از مصرف داخلی فراتر رفت و با سرریز خود بحران های ساختی را نمود بخشید.مقطعی از تحول تاریخی که سرمایه داری برای مازاد تولید خود به فضاهای جدید مصرف و سلطۀ ژئوپلیتیک نیاز داشت. سرمایه داری برای برون رفت از تقابل درون ساختی و گذر از بحران های رو به تعمیق ناشی از سرریز تولید، دو جنگ جهانی را بر جامعۀ بشری تحمیل کرد. دو جنگی که نه یک تصادف تاریخی و نه صرفا بر پایه نزاع های سیاسی، بلکه مکانیزم های خشونت بار حل بحران های ساختاری سرمایه داری تقابلی می باشند. در جنگ جهانی اول تقابل عمدتا با بقایای رسوبات فکری و بنیان های مادی فئودالیسم بود که همچون رسوباتی سخت و منفعل، در برابر الزامات نظم نوین مقاومت می کردند. در اصل جنگ جهانی اول تخریب بزرگ ساختارهای کهن به سود سرمایه داری مدرن بود. جنگ جهانی اول اگر چه بقایای ساختی کهن را در هم کوبید؛ ولی نتوانست تناقضات انباشته شده درون ساختی خود را حل نماید که منجر به تضادهای شدیدی شد که جنگ خونبار دوم جهانی محصول آن ها می باشد. پس جنگ جهانی دوم تقابل درون سرمایه داری با تناقضاتش برای حل بحران وجودی اش بود. دولت رفاه و بلوک های سوسیالیستی برآمدهای جنگ جهانی دوم برای برون رفت از بحران ساختی سرمایه داری بودند. بلوک های به اصطلاح سوسیالیستی با ظهور زود هنگام خود در یک پروسه تاریخی در بطن ساختار غالب سرمایه داری جهانی فرو خسبیدند و یا منزوی شدند. نئولیبرالیسم به عنوان منحط ترین و همچنین آخرین مرحله از تحول تاریخی کنونی سرمایه داری بعد از فروپاشی بلوک های سوسیالیستی سر برآورد و با روندهای تخریبی خود بنیان های انهدام ساختی سرمایه داری را فراهم ساخت. در مقاله بعدی در «مرحلۀ تعادلی»به تحلیل و تبیین مرحلۀ مهمی از گذر تاریخی سرمایه داری آشنا خواهیم شد.


ادامه دارد

اسماعیل رضایی

02:02:2026



۱۴۰۴ دی ۲۹, دوشنبه

 

                                تکانه های انقلابی


جهان در آشوب و بلوای ناشی از بن بست ها و استیصال تاریخی ساختار طبقاتی، وارد فاز نوینی از دگرگونی های تاریخی خود شده است. تکانه های انقلابی محصول روندهای تکاملی جامعه و انسان، مسیرهای نوینی را برای زیست بهینه در برابر انسان ها قرار داده است. این مقاله تلاش دارد گوشه ای از این روند های دگرگونه تاریخی به ویژه  تکانه های انقلابی و چرایی رخدادهای این تکانه های انقلابی در ایران را مورد بحث و بررسی قرار دهد.  

 اندیشه و عمل در فرسودگی ساختی بنیان های مادی و سازه های فکری، جهان نوینی را مطالبه می کند که مقاومت و حرکت  های وحشیانه و بربر منشانه ساختار مسلط طبقاتی جهان را در محاقی از تردید و دودلی فرو برده است. تکامل با تدارک بسترهای آگاهی بخش خویش این چالش قدرت های تخریبی را با مبارزه مداومش به بن بست های حاد و ثقیل گرفتار ساخته است. اکنون سوداگران مرگ در دامچاله های شدن و خواستن هر روز اراجیف خود را برای امیال پست و دنی خود و برای اغتشاش فکری افکار عمومی تکرار می کنند. یاوه می گویند و با فهم ناقص و تهی از معرفت خود نسبت به زمان جهان و عینیت تاریخی، بشریت را در تنگناهای زیستی به عقوبتی سخت دچار ساخته اند. این مرگ آفرینان زمین اکنون از آسیا گرفته تا آفریقا و آمریکای جنوبی در باتلاق های خود ساخته گرفتار شده؛ و با هر حرکت جنون آمیز خویش بیشتر در باتلاق فرو رفته و بسوی فنا و نیستی گام بر می دارند. نئولیبرالیسم بذرهای سمی خویش را در جهان پاشیده و اکنون با فضای مسموم خویش تلاش دارد با ارعاب و اغتشاش خویش، همگان را با مسمومیت اندیشه و نظر در دایره نیاز و خواست خویش به اسارت گیرد.

این عقبگردهای تاریخی که بسیاری را در کام خود فرو برده است؛ نشان از عدم درک زمانمندی تاریخی و ره آوردهای آن می باشد. رجعت با بار ارتجاعی خویش امروز بسیاری از بیخردان و کج فهمان تحول تاریخی را با خود همراه ساخته است؛ تا با خیال خام خویش تاریخ و تکامل تاریخی را دور بزنند و اهداف پلید و نا انسانی خویش را محقق سازند. غافل از اینکه ضرورت تاریخی و نیازهای و برآمدهای انقلابی آن هر مانع و سدی را زیر چرخ دنده های برّان و قهار خویش به مسلخ خواهد فرستاد. شکست نتیجه محتوم کسانی است که در برابر زمان و نیازها و مطالبات آن مانع ایجاد می کنند.در مراحل بحرانی و شک و تردیدهای نو شدن، در سازوکارهای زیستی همواره هیولای تحجر و قدرت سر بر می آورند تا وقفه گاه های تاریخی را رقم زده و سقوط و فروپاشی خود را به تاخیر اندازند. 

تکانه های انقلابی کنونی بارزه های درک موقعیت و فهم شناسه های زیستی است که جامعه و انسان را در تنگناها و کمبودهای جعلی و ساختگی رها ساخته اند. این تکانه های انقلابی در شرایط بحران های تعمیمی جهانی، به دلیل ناهمگونی تناقضات رو به انباشت در سطح جهان، روندهای متفاوتی را در پیش گرفته اند. انباشت تناقضات، تضادهای نوینی را بوجود آورده اند که راه های متفاوتی را برای حل تناقضات انباشته شده پیش پای جامعه و انسان قرار داده اند. تحجر بر سبیل عادت و سازه های نهادین حرکت می کند؛ و اندیشه نو راه های نوینی را برای حل معضل و تناقض جستجو می نماید. تحجر اگرچه ممکن است با فناوری های نوین و اندیشه ساز همراه باشد؛ ولی در تعارض با ماهیت نهادین و درونی شدۀ تمایلات و تمنیات قرار داشته و بالطبع در تعارض و درگیری مداوم با نیازهای نوین و مطالبات برآمده از تکامل تاریخی قرار خواهد داشت. شک و تردیدهای مداوم انسانی در تصادم و تضاد با برآمدهای دستاوردهای تکاپوی مداوم انسانی است که وی را برای حرکت به جلو و پیشرو تشویق می نماید. ولی تحجر با ایستایی و توقف در ایستارهای گذشته تاریخی راه پیشرفت و انتخاب های جدید و متعالی را سد می نماید.زمانی که تحجر با سازه های مسلط در آمیزد؛ چونکه قدرت بازیابی یا باز تولید هویت واقعی خود در درون این سازه های مسلط را دارا نمی باشد؛ به تعارض و تقابل با ره آوردهای آن روی آورده و جامعه وانسان را در تنگناهای زیستی از یافتن راهی به روشنایی باز می دارد. این محدودیت و فشار مداوم منشاء و موجد تکانه های انقلابی برای رهایی از تنگناها و محدودیت تحجر می باشند.

امروز بشریت با دو پدیده تحجر دینی و  قالب های فکری متحجرانۀ اکتسابات محیطی دست به گریبان است که در امتزاج و امتداد های زیستی خویش در برابر نیازها و انتخاب های نوین و الزامی تکامل تاریخی مقاومت مرگباری را در پیش گرفته اند. تکانه های انقلابی را به چالش می کشند و آزادی و رهایی را در بن بست ها و تنگناهای فریب و اوهام با استبداد و دیکتاتوری گره می زنند. تکانه های انقلابی عارضه تعمیمی کنونی زمان جهان است؛ ولی با سبک و سیاق خاص خودش بروز می یابند. بر این اساس تمامی رهبران کنونی جهان سرمایه، مهره های سوخته ای هستند که با فروغ دانش و فناوری نوین گام های بی هویت و جامعه پرهیز را از خود بروز می دهند. چرا که بنیان های سترگ دانش دیجیتالی هنوز نتوانسته برای خود ساختار مستقلی بیابد؛ و با تکیه بر ساختار معیوب و فرتوت سرمایه تداوم حیات می دهد. این نوآوری های دنیای دیجیتالی ضمن اینکه در تعارض و تضاد ماهیتی با ساختار غالب سرمایه داری می باشند؛ به دلیل وجود بخشی از پتانسیل نظام سرمایه داری برای تداوم حیات خویش، از استقلال ساختی خویش باز مانده است. تکانه های انقلابی در سطح بین المللی قطعا سازوکارهای کنونی سرمایه داری را وارد عرصه های نوین ساختاری خواهد نمود که جایگاه واقعی تکامل و تحول دانش و فناوری را با نمودهای ساختی نوین به نمایش خواهد گذاشت. چرا که ساختار درونی و ماهیتی دانش دیجیتالی بر داده های جمعی استوار است که در تعارض با ماهیت انحصاری کنونی آن با تکیه بر ساختار فرتوت سرمایه قرار دارد. ساختار نوینی که برای تعادل و تنظیم مناسبات نوین اجتماعی و انسانی در حال شکل گیری می باشد؛ این انحصار تحمیلی و نامطلوب را به نفع جامعه و جمع هدایت خواهد کرد.

تکانه های انقلابی در ایران نیز جدای از تکانه های انقلابی جهانی سرمایه داری نیست. پیوندهای ذاتی و درونی این تکانه های انقلابی بیان نشانه های شهودی تغییر در سطح کلان ساختی می باشد. گرایشات استبدادی پدیدۀ تعمیم یافته در این دگرگونی الزام تکامل تاریخی بوده و دموکراسی، امنیت، حقوق بشر، حقوق شهروندی و... ملعبۀ تحجر و درماندگی و ناتوانی ساختار فرتوت گردیده است. زیرا مطالبات برآمده از توسعه دامنۀ دانش و فناوری و نیاز و الزامات دگرگونۀ تحول تاریخی در چارچوب های تنگ و محصور گذشته نگنجیده و بسوی تکانه های انقلابی برای تحقق آنها سوق یافته است. زمانی که نو نیامده و کهنه نیز در کورانی از بحران و ناامنی زیستی دست و پا می زند؛ گویای آن است که کمیّت های لازم برای برآمدن پارامترهای رهایی بخش هنوز به مرز مطلوب نرسیده است. این کمیت ها که بر انباشت آگاهی استوار می باشند؛ در یک پروسۀ تاریخی بسوی رادیکالیسم انقلابی متناسب  با نیاز و الزام تحول و تکامل سوق می یابند. استبداد و دیکتاتوری تعمیمی کنونی وجه ممیزه عصر بینابینی است که انسان ها بین تحجر و نوخواهی سرگردان می باشند. اکنون یکی از عنصر اصلی انباشت آگاهی، حماقت ها و جهالت صاحبان ثروت و قدرت است که در بن بست ها و استیصال ناشی از انباشت تناقضات و بحران های روزافزون آن، بسوی حرکت های جنون آمیز و نامتعارف سوق یافته که در بیداری و فهم گذر تاریخی عمومی نقش بارزی را ایفا می کنند.

تکثر تکانه های انقلابی در ایران همراه با دو پدیده نوستالژی و حافظه تاریخی، روندهای بغرنجی را در برابر جنبش مردمی قرار داده است. چرا که نوستالژی با ایده آل سازی گذشته ایران، و حذف تناقضات تاریخی آن، ضمن باز ماندن از بیان ناکامی ها و شکست ها، به تعلیق آگاهی های تاریخی روی آورده است. بنابراین نوستالژی نظام گذشته ایران، نه به عنوان یک آلترناتیو که بیشتر نقش یک پناهگاه روانی را در نبود یک آلترناتیو واقعی در تکانه های انقلابی بازی می کند. این نوستالژی به دلیل دوگانه سازی های کاذب و چشم دوختن به گذشته که اصولا افق آینده را مسدود می سازد؛ به حفظ وضع موجود مدد می رساند.نوستالژی برعکس حافظه تاریخی که به پردازش برای بررسی علل شکست و پیروزی گذشته و فهم شرایط و ویژگی های مادی، طبقاتی و جهانی دوره های تاریخی می پردازد؛ به مصرف گذشته و پاکسازی حافظه تاریخی روی می آورد.براین اساس پیوند نوستالژی با تکانه های تاریخی در ایران، با تغذیه از تصاویر گذشته تاریخی، از بیان واقع اینکه رنج های کنونی ادامه تناقضات حل نشدۀ گذشته است؛ فاصله گرفته؛ و با تکیه بر فرد محوری و نمادهای کاذب  به اسطوره سازی های تاریخی روی آورده است. در این میان نسل کنونی در ایران با تغذیه از نوستالژی ارثی، کنش هایش بیشتر با تجربه های زیسته کنونی چون کار، معنا و آینده، بازگشت به گذشته برایش قانع کننده نبوده و بیشتر به حال و آینده می اندیشد. ولی چیزی که نوستالژی ارثی را تا حدودی حیات می بخشد؛ ناامیدی و استیصال شدیدی است که استبداد خشن و مشمئز کننده بر جامعه تحمیل کرده است. ضمن اینکه نیروهای مترقی از جمله چپ ها نیز از یک انسجام لازم به عنوان یک آلترناتیو قابل اتکا برخوردار نیستند.

تکانه های انقلابی در ایران، کنش های انقلابی انباشتی متداومی است که به صورت حلقه های یک زنجیر  خود را نشان می دهند. تکانه های سال های ١٣٨٨ و ١٣٩۶ و ١٣٩٨و ١۴٠١و ١۴٠۴هرکدام با بارزه های خاص خویش تداوم یافته و با انباشت تجربه و آگاهی  به تعمیق جنبش روی آورده اند. در جنبش سال ١٣٨٨ شکاف بین جامعه و ساختار حکومتی آشکار شد که ضمن بیان پایان دادن به توهم آسیب ناپذیری ساختار حکومت مستبد دینی، در شکستن تابوی مشروعیتی آن نقش بارزی را ایفا نمود. در جنبش سال ١٣٩۶ اعتراضات ابعاد وسیعی یافته و دامنه آن از مرکز به پیرامون گسترش یافت. مقطعی که اقتصاد و معیشت به عنوان مساله اصلی ظاهر شد و به جنبش ماهیتی ساختی و زیستی بخشید. در ١۴٠١جنبش با یک جهش کیفی نوینی همراه شد که با شعار زن، زندگی، آزادی، در حقیقت بدن، زندگی، هویت و زمان زیسته وارد عرصه های مبارزاتی شد و مطالبات نوین و تضاد با سنت های واپس مانده دینی نمود روشنی پیدا کرد. ولی در جنبش کنونی یعنی سال ١۴٠۴  که نباید آن را به عنوان یک رویداد صرف بلکه یک تکانه انقلابی پایداری دید که مجموعه ای از بحران های اقتصادی، زیست محیطی، هویتی و نسلی را با خود حمل می کند. مرحله ای که با کمیت یافتگی جنبش های قبلی و انباشت آگاهی وارد مرحلۀ کیفی شده و نوید وضعیت جدید را می دهند. ولی این سوال ممکن است برای بسیاری مطرح شود که چرا مانند سال ١٣۵٧ یک انقلاب کلاسیک روی نداده و یا نمی دهد. در جواب باید گفت که در گذشته به دلیل رشد بطئی دامنه دانش و فناوری، تناقضات با رشد بطئی و تدریجی خود به یک نقطه انفجاری می رسید که انقلابات کلاسیک را ممکن می ساخت. ولی اکنون با رشد دم افزون دامنۀ تکنولوژی، تناقضات به سرعت تولید و قبل از تثبیت خود تکثیر شده و قبل از انفجار فرسایش می یابند. در حقیقت بحران های ناشی از انباشت تناقضات نمی توانند به یک نقطۀ انفجار تاریخی برسند و در نتیجه، خود را به صورت تکانه های انقلابی بروز می دهند. تکانه هایی که کوتاه مدت است؛ فراگیر و ناپایدار بوده و با عدم تمرکز خود ساختار را می لرزاند ولی جایگزینی برای آن ندارد. پس جامعه های انسانی از یک انقلاب منتج به نتیجه به یک فرایند انقلابی مبدل شده که در یک پروسۀ انقلابی با انباشت آگاهی و تجربه و سازمان یافتگی لازم بسوی تغییرات کیفی گام بر می دارند.بنابراین برای گذر از ارتجاع دینی و غیر دینی چون سلطنت طلبان، نیروهای مترقی به ویژه چپ بایستی با درک ضرورت های نوین، قبل از اینکه دستاوردهای کمّی تکانه های انقلابی توسط ارتجاع مصادره به مطلوب شود؛ با دگرگونی های کیفی پیوند بخورند.

پس ایران امروز به واسطۀ تکانه های انقلابی انباشته، در آستانۀ کیفیتی نوین قرار دارد.کیفیتی که منطق سامانه های زندگی اجتماعی را تغییر خواهد داد. اکنون ایران با تغییر زبان اعتراض، و روی آوردن گذر مطالبات به باز تعریف نظم جدید، تکانه های انقلابی را برای یک تغییر بنیادی آماده ساخته است. بر این اساس کسانی که تلاش دارند؛ روندهای انقلابی در ایران را با منطق انقلابات کلاسیک توضیح دهند؛ به بیراهه رفته و قدرت بهره گیری از پتانسیل انقلابی را دارا نخواهند بود. چرا که ایران با زنجیره ای از تکانه های انقلابی که هر بار قدرت مند تر، ژرف تر، گسترده تر و آگاهانه تر خود را نشان داده؛ به سوی کیفیتی نوین سوق یافته که اکنون زیست، قدرت، زمان و معنای نوینی از حیات اجتماعی را مطالبه می کند. کیفیت نوینی که از بطن رادیکالیسم انقلابی سر برآورده؛ و با پشت سرگذاشتن نوستالژی آگاه و ناخودآگاه، بسترهای یک نظام انسانی تر را تدارک می بیند.

نتیجه اینکه: چرخه های خشونت و بی منطقی حرکت های جنون آمیز ساختار طبقاتی، بشریت را هر چه بیشتر به سوی یک تغییر ساختی مطلوب و انسانی تر نزدیک کرده است. انباشت تناقضات حل نشده و بحران ها و تضادهای روزافزون آن ها، تکانه های انقلابی متکاثری را در سطح جهانی موجب شده است که با تعمیق و آگاهی بخشی، روند دگرگونی های الزامی تحول و تکامل تاریخی را تسهیل کرده است. کوتاه مدت و ناپایداری تکانه های انقلابی نشان شکست آن ها نیست؛ چرا که تکانه های انقلابی یک فرایند تاریخی است  که از دل روندهای پیچیده اقتصاد و سیاست به سوی باز تعریف کلی یک نظم نوین اجتماعی حرکت می کند. تکانه های انقلابی متکثر در ایران نیز با افت و خیز ها  و نمود و نیازهای مختلف خود، اکنون در آستانه یک کیفیت نوین قرار گرفته که اگرچه مورد تهدید نوستالژی آگاه و ناخودآگاه جامعه به دلیل بن بست ها و استیصال جامعه قرار داشته؛ و نیروهای چپ و مترقی نیز فاقد انسجام و اتوریته کافی برای زدودن این نوستالژی متحجر می باشند؛ دستاوردهای این تکانه های انقلابی ممکن است توسط ارتجاع نوستالژیک مصادره به مطلوب شود؛ ولی بارزه های شهودی بنیان های مادی تکامل تاریخی فرصت این مصادره را از ارتجاع خواهد گرفت؛ و دستاوردهای تکانه های انقلابی در ایران را به مدار نیازهای تاریخی آن هدایت خواهد کرد. 


                       اسماعیل  رضایی

                        19:01:2026  




۱۴۰۴ دی ۱۵, دوشنبه

 

                      گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

                         3: مراحل گذر تاریخی  سرمایه داری

 الف: مرحلۀ تهاجمی

                           

دینامیسم اجتماعی با کمیت های فراروئیده از بنیان های مادی اجتماعی، روند تحول و تکامل را رقم می زند.انسان کیفی شده انسانی است که بتواند دستاوردها و نیازهای روندهای تکاملی را درک و هضم نماید.شتابزدگی در انتخاب گذر تاریخی فرماسیون های اقتصادی و اجتماعی، جامعه را در تنگناهای زیستی و انسان ها را در تنش ها و ناهنجاری های مهلک و مداوم هدایت می کند.زمان مندی و علیت تاریخی برای درک بنیادین تحول و تطور جامعه و انسان ضرورت حتمی به شمار می رود. واپس گرایی و تحجر فکری با مقاومت در برابر دینامیسم اجتماعی و نیازهای مراحل گذر تاریخی تکامل اجتماعی، از عوامل وقفه و ایستایی تاریخی بوده؛ و حد کمی لازم برای دگرگونی های الزامی را با موانع جدی روبرو می سازند. روندی که اکنون نظام سلطه سرمایه داری با مقاومت در برابر الزامات تاریخی، بشریت را در سراشیبی سقوط و نیستی سوق داده است. سرمایه داری تاکنون مراحل متعددی را طی کرده؛ و مسیر بحران های حاد و زوال پذیر هر دوره تاریخی با نشیب و فراز بسیاری روبرو بوده است. انباشت اولیه سرمایه با خشونت و خونریزی بی حد و حصر و زوال بسیاری از تمدن های کهن که با انباشت و سازه های نوین سرمایه داری در تضاد بودند؛ انجام شد. این مرحله با هجوم به سرزمین های ناشناخته برای غارت و چپاول منابع مادی و استعمار برای تداوم این غارت آغاز شد.

در مرحله تهاجمی سرمایه داری برای شکل گیری خود، نیازمند ذخیره انباشت اولیه بود؛ انباشتی که نه از تولید، بلکه از غارت، تصاحب خشونت آمیز، استعمار و ... به دست آمد. بنابراین سرمایه داری نه از مسیرهای آرام و تدریجی بلکه با درهم ریزی خشونت بار آن ها شکل گرفت. روندی که با نابودی ساختارهای زیست جمعی و معنوی گذشته، بنیان های جدید را بر محور مالکیت، پول و کار انتزاعی بنا نهاد. مرحله تهاجمی سرمایه داری که از قرن شانزدهم آغاز و تا قرن هجدهم ادامه یافت؛ با سلب مالکیت از دهقانان و تبدیل آنها به کار مزدی، استعمار و غارت جهانی  که طلا، نقره و منابع طبیعی از آسیا، آفریقا و آمریکا به اروپا سرازیر شد؛ آغاز شد. روندی که با نابودی بسیاری از فرهنگ های بومی همراه بود؛ و دولت های ملی مدرن برای تثبیت شرایط جدید مالکیت خصوصی و بازار آزاد شکل گرفتند. مقطعی از تحولات تاریخی که در آن زمین، زمان، بدن و دانش، همگی به کالا تبدیل شدند. در حقیقت در مرحله تهاجمی  جامعه و انسان با سلب زیست جمعی و جدایی انسان از طبیعت، جامعه و بیگانگی از خود همراه بود. در واقع تمدن های کهن با بار معنایی و هماهنگی زیستی، جای خود را به انباشت نامتعارف، رقابت و گسست سپردند. 

انباشت اولیه در نظام سرمایه داری با یک تناقض تاریخی برای شدن و گشتن همراه بوده است. بدین مضمون که سرمایه داری هم زمان نیروی ویرانی و آفرینش را در خود جای داده بود. غارت می کند و بنیان های کهن را در هم میکوبد تا بسترهای لازم برای توسعه و پیشرفت زمان تاریخی را تدارک ببیند.در واقع هر سند تمدن جدید در بطن خود سند بربریت را نیز با خود حمل می کند. تمدن های کهن به عنوان عوامل مانع استقرار بنیانن های نوین اقتصادی و اجتماعی حذف شدند تا بنیان های نوین شکل گرفته؛ و ابزار تسلط بر انسان و طبیعت فرا روید.پس زمان جهان و زمان تاریخی و نیازهای برآمده از آن ها با عقلانیتی همراه شد که با در آمیختن زمان کاری و محیط تولید با هم، انسان محاسبه گر متولد شد. و توانست شهرهای صنعتی را جایگزین اجتماعات روستایی و آیینی خود مبدل سازد. اگر چه در پس ویرانی و انهدام تمدن های کهن، تمدن نوینی شکل گرفت؛ ولی در این تمدن نوین، انباشت از معنا و پیوند تهی بوده و پیشرفت های فنی از رشد انسانی جداشد. ضمن اینکه عدالت با نظم نوین از دست رفت؛ و عقلانیت به ابزار تسلط مبدل شد.

در قرون هجده و نوزده سرمایه داری وارد مرحله انباشت ساختاری خود شده؛ و دیگر نیازی به غارت و چپاول مستقیم نداشت. یعنی نظام اجتماعی و فکری طوری سامان یافت که خود به خود بازتولید انباشت را ممکن ساخته بود. در این مرحله با برقراری نظام کارخانه ای، کارگر با نظم انضباطی در آمیخت و گذر زندگی اش با محاسبه گری و سود همراه شد. بوروکراسی جای اشرافیت را گرفت؛ و نظم، قانون و آموزش عمومی برای تحکیم و تامین بنیان های نظام اقتصادی شکل گرفت. دانش و فن تابع عقل ابزاری سرمایه شد؛ و سرمایه از شکل کالایی به صورت اعتباری و بانکی نمود یافت. برعکس دوران انباشت اولیه که انسان ها به زور به کار گماشته می شدند؛ در مرحله انباشت ساختاری کار نوعی فضیلت محسوب شده؛ و مدرسه و دانشگاه، بدن و ذهن انسان ها را برای انضباط، رقابت و اطاعت آماده ساخت؛ و مصرف گرایی انسان ها را به اسارت خود می گیرد. روندی که خشونت بیرونی و آشکار را به صورت نرم و درونی شده تبدیل می سازد. بنابراین در مرحله انباشت ساختی، سرمایه داری بربریت را در درون تمدن جدید نهادینه ساخت؛ و آموزش، قانون و فرهنگ جای قدرت و زور آشکار را گرفت؛ و رهایی در چنگال انباشت بی پایان گرفتار، و انسان در این چرخه معیوب به عامل بازتولید سلطه مبدل می شود.

با گذر سرمایه داری از انباشت مبتنی بر غارت، چپاول و ویرانگری تمدن ها به انباشت ساختاری، خشونت حذف نشده؛ بلکه شکل آن ماهیت جدیدی به خود گرفت؛ و تداوم یافت. یعنی خشونت یک سازوکار بنیادی و تعیین کننده برای سود و سرمایه محسوب شده؛ و در قلب شکل گیری منطق سرمایه داری نهادینه شد. این خشونت در مرحله جداسازی تولید کنندگان از ابزار تولید، نابودی اقتصادهای خودبسندۀ فئودالی، غارت منابع تمدن های غیراروپایی،برده سازی میلیون ها آفریقایی و محو و نابودی بسیاری از تمدن های کهن چون اینکا و آزتک، به شکل مستقیم عمل می کرد. ولی در انباشت ساختاری این خشونت به یک قانون ساختاری مبدل گردید. چرا که سرمایه داری بنا به تجربه تاریخی خویش برای باز تولید خویش نیاز به یک نوع  خشونت مشروع برای تداوم خود داشت. این خشونت برای تضمین مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، با  قوانین محصور سازی زمین ها، ممنوعیت اعتصاب و نظام پلیسی و قضایی توسط دولت بکار گرفته شد.پس در مرحله گذر از خشونت فیزیکی به خشونت ساختاری، جامعه و انسان با کارمزدی تحمیلی، فقر سازمان یافته، آوارگی صنعتی و وابستگی کامل کارگر به فروش نیروی کار روبرو می باشند. سرمایه داری برای حفظ منافع و سلطه جهانی خود، به استعمار کلاسیک، سلطه گری امپریالیستی، کودتاهای سازمان یافته و جنگ های نیابتی روی آورد.

در مرحلۀ تهاجمی سرمایه داری یعنی دورۀ انباشت اولیه، خشونت فقط از بالا اعمال نشده ؛ بلکه موجی از مقاومت ها، شورش ها و جنبش های اعتراضی از بدنه و پایین نیز وجود داشت. این مرحله که همراه است با گذار از فئودالیسم به سرمایه داری، با تخریب روابط سنتی که در برابر اشکال نوین ساختی  بشدّت مقاومت می کردند؛و با محصور سازی زمین ها، استعمار، غارت، و شکل گیری بازار کار اجباری همراه بود. عواملی که بسیاری از جنبش های اعتراضی و شورش های کارگری و دهقانی را دامن زدند. این اعتراض ها و شورش ها نه تنها مقاومت بنیان های کهن را در بر می گرفت؛ بلکه کارگران کارخانه های مانوفاکتوری  که در شرایط سخت و غیرانسانی کار می کردند را نیز به همراه داشت. واکنش هایی در برابر نظم نوین، ساعات کار و انضباط آهنین کار در کارخانه ها برای افزایش سود و سرمایه بودند.در برابر غارت ، برده داری و استعمار انباشت اولیه، مقاومت های بسیاری از جمله قیام بومیان آمریکا و امپراطوری های اینکا، آزتک و مایا، شورش های بردگان در کارائیب و آمریکای جنوبی و قیام غلامان در برزیل و هائیتی در برابر خشونت های مستقیم عمال سرمایه شکل گرفتند.در واقع این جنبش ها  واکنش طبیعی غارت ها و انهدام بنیان های کهن بودند که با خود پایه های بعدی آگاهی های طبقاتی و مبارزات  اجتماعی را به همراه داشتند.

تمامی برآمدهای خشونت بار برای انباشت اولیه نظام سرمایه داری، از بطن مرحلۀ انفعالی نظام فئودالی که در برابر ضرورت و نیاز های زمان مقاومت سخت و ثقیلی را از خود بروز داده؛ برخاسته است. بدین مضمون که زیربناهای مادی تولید فئودالی دیگر کارایی نداشته و مشروعیت و کارکرد اقتصادی خود را ازدست داده بود؛ ولی هنوز از نظر فرهنگی، حقوقی و سیاسی پابرجا بود. این مرحلۀ انفعالی با پایان یافتگی مادی و تداوم ایدئولوژیک، حقوقی و سیاسی،  و با مقاومت سرسختانه در برابر برآمدهای نوین ضرورت و نیاز تاریخی، بذر خشونت انباشت های اولیه سرمایه داری را پاشید.چرا که در هنگامه ظهور نیروهای سرمایه داری، بازارهای شهری، تجار، سرمایۀ پولی، بانک های اولیه، و متعاقب آن بازار جهانی در حال بالندگی و رونق بودند؛ فئودالیسم به دلیل بسته بودن فضای کار و زندگی از شکل گیری روابط و مناسبات تولیدی ازجمله مانع جدی در برابر جدایی تولید کننده از ابزار تولید بود. در مرحلۀ انفعالی فئودالیسم، توسعه در بن بست قرار داشت؛ ولی هنوز ساختار های حقوقی و ارزشی حیات داشته؛ و عادات و سنت های فئودالی هنوز در جامعه حاکم بودند. ولی تغییر تدریجی تاریخی با انهدام انفجاری خود که با خشونت گسترده همراه بود؛ انباشت اولیه سرمایه را ممکن ساخت.

در مرحلۀ تهاجمی سرمایه داری با بروز و ظهور واقع خود، بنیان های دنیای کهن را با خشونت هرچه تمامتر در هم شکست. خشونتی که تاثیر جدی بر فرهنگ، هنر، اخلاق، مناسبات انسانی و اندیشه به جای گذاشت. از نظر فرهنگی گسست از سنت ها، نظم ایستا، سرنوشت و تقدیر، شکل گیری فردیت فرد و...نمود یافت؛ و اخلاق فئودالی که بر وظیفه، وفاداری و جایگاه ثابت استوار بود؛ جای خود را به اخلاق سود محور، رقابت، موفقیت فردی، عقلانیت حسابگرانه سپرد.از نظر مناسبات انسانی، رابطه کارفرما و کارگر به جای رابطه ارباب رعیتی، جامعه باز به جای جامعه بسته عصر فئودالی و بیگانگی به جای تعلق قرار گرفت. این مناسبات نوین موجد تناقضات بنیادی عصر مدرنیته گردید، و انسان را در وادی تنهایی و فاقد امنیت وانهاد. در این مرحلۀ تاریخی هنر بازتابی از نمایش قدرت و شکوه، تناقض بین ثروت و رنج و خشونت، جنگ و بی ثباتی بوده و ادبیات با تولد رمان، سرگردانی انسان در جهان نو و جدایی انسان از نظم کهن خود را نشان می دهد.از اندیشمندان این دوره می توان از نیکولو ماکیاولی،توماس هابز، جان لاک، آدام اسمیت، فرانسیس بیکن نام برد که به تئوریزه کردن جهان نو مبادرت کردند.

نتیجه اینکه: سپیده دمان برآمدن سرمایه داری از دل سازوکارهای کهنه و فرتوت فئودالیسم، با سطحی از خشونت، تخریب، تصاحب و ویرانگری  سازمان یافته همراه بود. مرحله ای که سرمایه داری برای ذخیرۀ انباشت خود، به غارت، تصاحب خشونت آمیز، استعمار و زمین خواری روی آورد. تهاجمی که برای زدودن موانع ذخیرۀ انباشت، تمدن های بسیاری را به نابودی سوق داد. این مرحلۀ گذر تاریخی سرمایه داری با فروپاشی نظم کهن،جهان یکپارچه، گسترش بازارها و تهی شدن کار از معنای اجتماعی اش مشخص می شود. روندهایی که نشان داد؛ که شرط وجودی سرمایه داری برای انباشت اولیه بدون نابودی دیگران امکان پذیر نبود. بنابراین، در مرحلۀ تهاجمی خشونت برای انباشت اولیه تنها ابزاری برای انتقال مالکیت نبود؛ بلکه در قلب منطق سرمایه داری نهادینه شد، و در مراحل بعدی تداوم یافت. چرا که سرمایه داری بدون خشونت قادر به حفظ مالکیت خصوصی، مدیریت اختلاف طبقاتی، تداوم انباشت و کنترل بحران ها نخواهد بود. عملکرد و رویکردهای مرحلۀ تهاجمی تاثیر دگرگونه ای بر فرهنگ، هنر و ادبیات، اخلاق و مناسبات انسانی به جای گذاشت. تغییراتی که توسط اندیشمندان زمان تئوریزه شد؛ و به تبیین و تحلیل ضرورت ها و الزامات عصر پرداختند.


                                     ادامه دارد.

                  اسماعیل     رضایی

                    05:01:2026  






۱۴۰۴ دی ۸, دوشنبه

 

              چرا راست افراطی؟


جهان در تب و تاب تغییر و نوشدن، مبارزه و مقاومت را در مسیر شدن و گشتن جامعه و انسان قرار داده است. رهایی از بن بست ها و سلطه و هجمه طبقاتی گشودن راه های نوینی را مطالبه می کند که بتواند توده ها را جذب و بسیج نماید.در این افت و خیزها و ناهمواری های مبارزاتی نیروهای مترقی به ویژه چپ رسالت بس سنگینی را بر عهده دارند که هرگونه بدکنشی و بد اقدامی می تواند خسارت های جبران ناپذیری را در رهایی جامعه از یوغ ارتجاع و استبداد وارد سازد. راست افراطی امروز با تجربه زیسته گذشتۀ سازوکارهای سرمایه و عادات و سنن نهادین ساختار غالب سرمایه با ابزار و امکانات گسترده تهییجی و تحمیقی، هرگونه سهل انگاری جریان های چپ را می تواند به چالشی از طریق اهرم های فشار و تعدی سازوکارهای سرمایه بر جامعه و انسان، به بازتولید عوامل تداوم ارتجاع و استبداد سرمایه مبدل سازد.

برآمدن راست افراطی را نمی توان به توانمندی ساختار رو به افولی نسبت داد که بر توهمات تاریخی توده هایی استوار می باشد که اکنون در برابر انتخاب های جدید با چالش های عمیق از جمله عادات، سنن و ساختار های ذهنی موروثی روبرو هستند. فرایندی که نشان از بحران درک زمان بوده و مردم با تجربه زیسته گذشته و ناکامی متناوب نیروهای مترقی به ویژه چپ در برابر اهرم های فشار و ترهیب سرمایه، بسوی گزینه هایی گام بر می دارند که با درک علیت تاریخی و رهایی از ستم طبقاتی مغایرت دارند.چرا که چپ نشان داده که تا کنون در تمام انتخابات مردمی خود در یک پروسۀ زمانی کوتاه و یا بلند مدت تسلیم شده و یا در ساختار سرمایه تحلیل رفته است. این شکست ها و ناکامی های چپ به عنوان پایان راه بدیل های دیگر در برابر سرمایه داری بطور گسترده از سوی رسانه های عمال سرمایه تبلیغ شده؛ و خود را تنها نیروی قادر به بازگرداندن نظم از دست رفته به مردم نشان می دهند. این نمودهای بی بدیل نشان می دهند که از یک طرف سرمایه داری هنوز از پتانسیل لازم برای تداوم حیات خود برخوردار می باشد؛ و از طرف دیگر نیروهای مترقی و چپ بایستی در اشکال مبارزاتی خود تغییرات اساسی داده؛ تا بتوانند متناسب با دگرگونی بنیا ن های مادی جامعه و برای تاثیر گذاری مطلوب بر مردم گام بردارند. چپ هنوز از اعتماد به نفس کامل در برخورد با بنیان های ستم سرمایه برخوردار نیست، و در موفقیت های حکومتی و پارلمانی همواره جانب احتیاط و مماشات با عوامل و عناصر سرمایه را از نظر دور نمی دارند. این روند اعتماد توده ها را به چپ تضعیف و به تقویت جریان های راست افراطی مدد رسانده است.

راست افراطی آخرین مرحله از تلاش و اهتمام ساختار کنونی و فرتوت سرمایه محسوب می شود؛ فرایندی که بسترهای یک دگرگونی اساسی را در ساختار سرمایه برای یک تعادل نسبی در جامعه ایجاد خواهد کرد. چرا که راست افراطی مرتجع ترین جریان نظام منحط سرمایه داری است که در تمامی تلاش های خود با بن بست های سخت و شکننده ای روبرو خواهد شد که جامعه های انسانی را برای یک تغییر اساسی مهیا می کند.آگاهی های کنونی برآمده از رشد و دامنه ابعاد دانش و فناوری و تعمیق آن با رویکردهای ضد اجتماعی و ناانسانی راست افراطی در یک پروسۀ زمانی کوتاه، توده ها را برای یک دگرگونی اساسی بسیج خواهد نمود. این روند قطعا با تمهیدات و مبارزات اصولی جریان های مترقی و چپ زودتر و مطلوب تر شکل می گیرند. چپ ها تاکنون از همگامی با زمان و دگرگونی های تاریخی دور بوده؛ و نتوانستند افق روشنی برای مبارزات و پیشبرد اهداف رهایی بخش بگشایند. متاسفانه هر جا که موفقیتی کسب کردند؛ به سرعت در مناسبات سرمایه ادغام شده و اهداف بنیادین را به سود بهبودهای حداقلی و موقت شرایط موجود رها کردند. این ناتوانی چپ در درک زمان، خلائی ایجاد کرد که راست افراطی توانست آن را پر نماید. در حقیقت چپ از ساختن آینده بازماند و راست افراطی با بازنمایی گذشته، خود را مانند یک بدیل سازگار با زمان عرضه کرد.

مردم تا زمانی که به اقناع نرسند؛ امکان جذب و هدایت به شرایط مطلوب را نخواهند داشت. چرا که انتخاب های جدید و حمایت پایدار مردمی با اقناع که درک آگاهانه از شرایط گذر اجتماعی و تاریخی را با خود دارد؛ امکان پذیر می باشند.راست افراطی در خلاء ناآگاهی و یاس و نا امیدی توده ها است که توان مانور و برآمدن قدرتی خود با تکیه بر سنت و عادت تثبیت شده مردم را دارا می باشد. و برای مبارزه با تبلیغات مسموم، بیش از هر چیز نیاز به در هم شکستن عادات نهادینه شده ادراک سیاسی مردم می باشد. این روند با اقناع توده ها ممکن می باشد؛ اقناعی نه مانند خطابه های انتزاعی، بلکه پاسخی زمان مند به نیازهای بالفعل جامعه می باشد. چپ تا زمانی که نتواند اهداف خود را در پیوند با تجربه زیسته مردم صورت بندی کند؛ در میدان رقابت با راست و راست افراطی شکست خواهد خورد. شکست از نیروهایی که نه حقیقت تاریخ که بر پیشینۀ اقناعی ریشه دار سنت و عادت مردم سوار هستند. اکنون چپ ناگزیر است که متناسب با زمان و نیازهای مردم، عامل سرمایه را با تحدید حدود و افشای نقش تخریبی آن بازتعریف نموده؛ و از این مسیر، بسترهای اعتماد پذیری توده ها را فراهم سازد. بی تردید سرمایه از قدرت دفاعی بالایی برخوردار می باشد؛ ولی اعتماد و مردم اقناع شده؛ قدرتی به مراتب بالاتر از قدرت سرمایه را در اختیار خواهند داشت.

در رزم بی امان چپ با نظام سلطه سرمایه داری با نماینگی راست و راست افراطی، سرمایه صرفا یک عامل اقتصادی صرف نیست؛ بلکه سامانۀ پیچیده ای است برای بسیج ذهن و منش عمومی که از طریق تهدید، تخریب و بی اعتبار سازی چپ، مسیرهای مبارزات رهایی بخش را مسدود می کند. در این تقابل و تضاد، چپ زمانی قادر است سربلند و پیروز بیرون آید که با مبارزات اصولی و زمان مند برای مهار نیروی تخریبی سرمایه باید بتواند نقش سرمایه را محدود، نامشروع و تاریخی کند.چرا که اگر چه قدرت سرمایه از توان دفاعی و سازمان یافتگی لازم برخوردار است؛ ولی فاقد عنصر بنیادین اعتماد می باشد؛ پاشنه آشیلی که در صورت اقناع توده ها، می تواند توازن قوا را بطور کیفی به نفع چپ دگرگون سازد. بنابراین مسئله مرکزی چپ بایستی جلب و جذب توده ها از طریق اقناع و جلب اعتماد بالا باشد؛ نه صرفا مبارزه با راست و راست افراطی را در دستور کار خود داشته باشند. در این میان، اگر چپ به هر دلیلی نتواند با مبارزات اصولی خود در توده ها نفوذ موثر نماید؛ راست افراطی با تکیه بر کنش تاریخی، تجربه زیسته و امکانات عظیم تخریبی و تهیجی خود قادراست؛ تمامی تلاش های ضعیف و نارسای چپ را به نفع خود مصادره به مطلوب نماید.

اصولا در فرایند تحول و تکامل تاریخی، هرگاه بسترهای شکل گیری سازوکارهای نوین متناسب با الزامات و نیازهای زمان فراهم نباشد؛ خلائی پدید می آید که تا تحقق امر نو و در غیاب حضور نیروهای مترقی و چپ، این خلا با اشکال کهن و نمایندگان آن از جمله راست افراطی پر می شود. چرا که تحول تاریخی هرگز معلق باقی نمی ماند و در عدم تکوین سازوکارهای نوین، خلاء ایجاد شده نه خنثی، بلکه فعال بوده و به سرعت توسط اشکال کهن قدرت اشغال می شود. اشغال قدرت توسط راست افراطی بیان روشن فقدان سازوکارهای نوین است که توسط نیروهای ارتجاعی در تعویق زایش سازوکارهای متناسب با زمان پر می شود. بنابراین رسالت چپ چه در قدرت دولتی و چه خارج از دایره قدرت دولتی بایستی گزینش و پیگیری راه های تحقق امر نو باشد. مماشات با عمال سرمایه و هراس از آن به بهانۀ بیم از خسارت های سرمایه ای، نه تنها مسیر اصلاح و زایش امر نو را مسدود، بلکه فضا را برای بازگشت ارتجاع فراهم می سازد. همین هراس است که امروزه در بسیاری از تجارب، چپ های در قدرت را واداشته تا میدان تقابل با کجروی های سرمایه را رها کرده؛ و عملا عرصه ها را به راست افراطی واگذار نمایند. در چنین موقعیتی چپ در دام هراس مدیریتی فرار سرمایه، بی ثباتی بازار و واکنش های نیروهای مسلط گرفتار آمده؛ و از کنش های رهایی بخش فاصله می گیرد. این مماشات به نام حفظ ثبات، نه تنها اصلاح امور را ناممکن می سازد، بلکه ابتکار عمل را به نیروهای ارتجاعی می سپارد. در وضعیت کنونی چپ اگر به نام واقع گرایی از تحدید سرمایه سر باز زند؛ به نگهبان وضع موجود مبدل شده؛ و عنان را به دست نیروهای ارتجاعی چون راست افراطی واگذار می کند. چپ باید بپذیرد که سرمایه هرگز داوطلبانه محدود نمی شود؛ بلکه در تقابل و تعارض با امکان تغییرات الزامی زمان ممکن می گردد. چپ بایستی با حدود بخشی به سرمایه، توده ها را قانع کند که قدرت سیاسی می تواند منافع عمومی را بر منطق انباشت افسار گسیخته سرمایه مقدّم بدارد.

اکنون مناسبات درونی سرمایه داری دگرگون شده است. سرمایه داری از الگوی صرفا رقابتی به سوی رقابتی حمایتی گذر کرده است. بدین مضمون که کلان سرمایه داران، هم زمان که برای انباشت بی رویه و سترون با یکدیگر رقابت می کنند؛ ناچارند برای حفظ پیوندهای درونی، هژمونی مشترک و چارچوب های رو به زوال، از یکدیگر حمایت کنند. ضمن اینکه سرمایه نیز از حوزه های مولد فاصله گرفته و به شکلی فزاینده به تراکم سترون روی آورده است؛ تراکمی که نه به تولید اجتماعی که به بازتولید خود و انباشت قدرت مالی مدد می رساند. راست افراطی بر بستر این دگرگونی و بر ویرانه های نظمی که بر دامنه ناامنی و ترس افزوده است رشد کرده و به آسانی از سد نیروهای مترقی و چپ که بر چارچوب های مبارزاتی گذشته متوقف شده اند؛ گذر می کند. چرا که اگر در گذشته تامین اجتماعی و رفاه عمومی برای اداره اجتماعی کافی بود؛ اکنون با تغییر درونی مناسبات سرمایه که امنیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را به شدت تحت تاثیر قرار داده و دامنه ناامنی، فقر و بزهکاری را فزونی بخشیده است؛ دیگر به تنهایی جوابگو نیست. چپ برای بازپس گیری ابتکار تاریخی از راست افراطی باید با درک اینکه بحران ها در مقطع کنونی متناسب با تاریخ تحولات اجتماعی زاده می شوند؛ اشکال مبارزاتی خود را برای عدالت، رفاه ، امنیت و... باز تعریف کرده و متناسب با نیازهای کنونی تغییر یافته گام بردارد. زیرا امنیت بدون عدالت اجتماعی منابع خشونت را فعال می نماید؛ و چپ بایستی با باز تعریف امنیت به عنوان حقوق پایه انسانی برای زیستی بی بیم و هراس، سرمایه و ارتجاع را منزوی نماید. چپ بایستی با ایجاد امید بر اساس تجربه ملموس تغییر در شیوه های زیستی انسان ها، امنیت شغلی، امنیت زیستی و امنیت اجتماعی را متناسب با ریتم تغییرات زمانه شکل دهد. علت اساسی موفقیت راست افراطی را بایستی بر موج توهمات توده ها بر بستر ضعف مبانی تئوریک نیروهای چپ که همچنان بر سنت های کلاسیک و ناکافی ابرام دارند؛ جستجو کرد. چرا که توهمات توده ها در خلاء نظری و عملی شکل گرفته و در پیوند با ضعف مبانی تئوریک به ساده سازی ها، اسطوره سازی و تهییج احساسات غنا می پذیرد. روندی که بسترهای برآمدن راست افراطی را در خلاء نظری و ابرام بر سنت های کلاسیک چپ فراهم می سازد.

از دیگر عوامل برآمد راست افراطی را بایستی در هراس و وحشت دائمی مردم از تحریم ها و انزوا توسط قدرت مسلط سرمایه دانست. وضعیتی که بسیاری از کشورها را به فقر و نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی سوق داده است. فرایندی که توده ها در یک آزمون و خطای مداوم به دنبال راهی برای رهایی از ناامنی و فقر و بی ثباتی های مداوم زیستی می گردند. قطعا این روند اگر با تمهیدات انقلابی و رهایی بخش چپ پر نشود؛ به انتخاب های پرهزینه و ارتجاعی منتهی می گردد. تحریم و انزوا در یک پروسۀ زمانی به سازوکارهای درونیِ تولید ترس و فروپاشی اعتماد اجتماعی بدل می شوند. در غیاب نیروهای رهایی بخش این راست افراطی است که بر بستر ترس های نهادینه شده در مردم، به عنوان نیرویی قاطع و رهایی بخش بر سرنوشت مردم مسلط می شوند. زیرا تحریم ها و انزوا ضمن فرسودن اقتصاد، زمان اجتماعی را نیز از ریتم طبیعی خود خارج ساخته، و با آینده ای نامطمئن با افق های کوتاه و تصمیمات و واکنش های شتابزده همراه می گردد. پس چپ ها در برابر تحریم و انزوا با دو مساله اساسی روبرو هستند؛ از یک طرف مبارزه در برابر فشارهای بیرونی که زندگی روزمرۀ مردم را به ویرانی می کشاند؛ و از طرف دیگر مقابله با نیرو های مسلط داخلی است که این فشارها را به ابزار سرکوب و برآمد ارتجاع مبدل می سازند. از این رو، وظیفه چپ نبایستی صرفا مبتنی بر قضاوت تاریخی توده ها بنا شود؛ بلکه بایستی با کاهش هزینه تاریخی خطای آن ها در پیوند دادن تجربه زیستۀ مردم با امکانات واقعی تغییر باشد. چپ بایستی با اتخاذ بهترین اشکال مبارزاتی خود نشان دهد که رهایی با انزوا و اقتدارگرایی حاصل نمی شود؛ بلکه در بازسازی پیوندهای اجتماعی، اقتصادی و بین المللی ممکن می گردد.

نتیجه اینکه: تغییر، الزام روند تکامل تاریخی می باشد. فرایندی که با عادات، سنن و ساختارهای ذهنی موروثی به چالش کشیده می شوند. عادت به کهنه، درک زمان را با مشکل توهمات ذهنی در آمیخته و زمینه را برای گرایشات ارتجاعی آماده می سازد. همراه با این عادات و ساختار ذهنی متوهم، مردم امروز ضمن در گیر بودن با بحران های عینی، با انباشت تجربه های تاریخی شکست نیز دست به گریبان می باشند. این بازنمایی ناکامی و شکست مداوم چپ چه واقعی و یا چه ساختگی،نوعی حافظه منفی جمعی را برقرار ساخته که هر گونه گام های برابری خواهانه و رهایی بخش را بی اعتبار نموده است. فرایندی که بسترهای برآمد جریان های ارتجاعی و راست افراطی را به عنوان تنها نیروهای موثر و ممکن به مردم تحمیل کرده است. چرا که چپ ها هر جا که به موفقیتی دست یافتند، به سرعت با مناسبات سرمایه در آمیخته؛ و اهداف بنیادین خود را به نفع بهبودهای حداقلی و موقت شرایط وا نهاده اند. در حالی که چپ در موفقیت های تاریخی خود بایستی با درک زمان و نیازهای آن به اقناع توده ها پرداخته و به در هم شکستن عادات نهادینه شدۀ سیاسی توده ها روی آورد. چپ در مسیر مبارزات اصولی خود ناگزیر است متناسب با زمان و نیازهای توده ها، عامل سرمایه را با تحدید حدود و افشای نقش تخریبی آن برای ایجاد بسترهای اعتماد پذیری توده ها باز تعریف کند. چرا که اعتماد و توده های اقناع شده؛ قدرتی به مراتب فراتر از قدرت سرمایه را با خود دارند. براین اساس در مقطع کنونی رسالت چپ نبایستی تنها مبارزه با راست افراطی باشد؛بلکه بایستی بازسازی اعتماد عمومی از دل زمان تاریخی باشد که اقناع، اعتماد و کنش جمعی را به هم پیوند دهد. برآمد راست افراطی محصول خلائی است که نیروهای مترقی و چپ تحقق امر نو و نیازهای آن را با سازوکارهای گذشته به چالش می کشند. اگر با راهکارهای مبارزاتی مناسب روند تحقق امر نو تسهیل نشود؛ و با مماشات با عمال سرمایه و هراس از درگیری به بهانه خسارت های سرمایه ای مد نظر قرار گیرد؛ مسیر زایش امر نو مسدود و فضا برای ارتجاع و راست افراطی گشوده می گردد. چپ در قدرت تا کنون در دام هراس از فرار سرمایه، بی ثباتی بازار و یا ترس از واکنش تخریبی نیروهای مسلط به مماشات متوسل شده؛ و عملا به حذف کنش رهایی بخش روی آورده است. پس چپ بایستی با گریز از مدیریت ترس، با جسارت تاریخی، به جای نگهبانی وضع موجود، با انباشت افسار گسیخته و تخریبی سرمایه برای تحقق بنیان های نوین مبارزه نماید. چپ بایستی بپذیرد که سرمایه هرگز داوطلبانه محدود نمی شود و وعده های ثبات به اقناع توده ها منجر نمی شود؛ بلکه تجربه ملموس تغییر است که نشان می دهد قدرت سیاسی می تواند منافع عمومی را تامین و تثبیت کند. پس چپ برای گذر از راست افراطی و نیروهای ارتجاعی بایستی اشکال مبارزاتی، گفتمان و سیاست گذاری های خود را متناسب با مناسبات نوین دگرگون سازد.


اسماعیل رضایی

29:12:2025

۱۴۰۴ دی ۱, دوشنبه

 

               گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

                    2:شکل گیری بنیان های سرمایه داری

در فئودالیسم فرهنگ آسمانی و قدسی تدریجا جای خود را به خرد و تعقل سپرد؛ و بنیان های نوینی را پی ریزی کرد. بنابراین رابطۀ انسان با خدا و زمین به رابطه اش با کار و سرمایه در نظام سرمایه داری مبدل شد.این دگرگونی که بر بستر رشد و پیشرفت دامنه های مادی حیات اجتماعی ایجاد شد؛ زمینۀ تغییرات بنیادی از طریق انقلابات و تضادها و تخاصمات طبقاتی را عمق بخشیده؛ و بسترهای نوین تعاملات اجتماعی را فراهم ساخت. مذهب که نقش محوری را در حفظ چارچوب های فئودالیسم به عهده داشت و به عنوان ترمز و مانع نیازهای برآمدهای نوین بود؛ از درون دچار تناقضات و تعارضات اساسی شد و منشاء بسیاری از انقلابات برای تطبیق با الزامات تاریخی گردید. رفرم پروتستانی قرن شانزدهم با چهره های شاخصی چون مارتین لوتر و ژان کالون با رفع بسیاری از محدودیت های حاکمیت کلیسایی برای انباشت سرمایه، جهان بینی لازم را برای ظهور سرمایه داری فراهم ساخت. به دنبال آن انقلاب کبیر انگلستان در قرن هفدهم با رهبرانی چون الیور کرامول و ویلیام اورنج با محدود کردن قدرت سلطنت و اشراف زمنیدار، ایجاد پارلمان قدرتمند و حاکمیت قانون، تضمین حقوق مالکیت خصوصی و همچنین تبدیل زمین به سرمایه، اولین چارچوب های حقوقی و سیاسی دولت سرمایه داری مدرن را شکل دادند. به دنبال آن انقلاب کبیر فرانسه با چهره های شاخصی چون ژاکوبن ها، ژیروندن ها و... و همچنین انقلاب مذهبی و ملی هلند بر علیه امپراطوری اسپانیا، و انقلاب صنعتی در انگلستان با شاخصه انقلاب تکنیکی و اجتماعی و انقلاب آمریکایی و اصلاحات میجی در ژاپن و در نهایت انقلابات بورژوایی و ملی، در بنیان های فکری، اخلاقی و ارزشی خود، بنیان های سرمایه داری را ایجاد کردند.

تمامی انقلابات یاد شده پیش شرط های لازم برای گذار از فئودالیسم به سرمایه داری محسوب می شوند.چرا که بر اساس ضرورت های تاریخی و اجتماعی گذار به مراحل نوین ساختی، جامعه نیاز به تغییر در جهان بینی و ارزش های نوینی دارد که با گذشته تفاوت بارز و شاخص دارند.در حقیقت جامعه به یک انباشت کمی از آگاهی و پتانسیل نوین نیازمند است که بتواند تغییرات کیفی لازم را درک و هضم نماید. بنابراین بدون تغییر در نهاد سیاسی برای شکل گیری دولت ملی، قانون واحد، حقوق مالکیت و بازار نیروی کار آزاد که نیاز شکل گیری سرمایه داری محسوب می شوند؛ امکان حذف فئودالیسم به سرمایه داری ممکن نبود. چرا که فئودالیسم با تکیه بر زمین داری، اشراف و کلیسا به شدت ضد بازار، ضد صنعت و ضد انباشت بوده، و با نیازهای دنیای جدید بیگانه بود. دقیقا همان روندی که اکنون صاحبان ثروت و قدرت در نظام سرمایه داری در برابر نیازهای نوین تکامل و تحوّل مقاومت خونباری دارند. با رشد نیروهای مولده، تولید انبوه، تجارت جهانی و رشد تکنیکی ابعاد نوینی یافتند که با نظام فئودالی در تضاد بود. و با انقلاب تکنیکی و اجتماعی، ماشین بخار، کارخانه، تولید انبوه و تقسیم کار شکل گرفت که پایه های مادی نظام سرمایه داری را پی ریخت.بنابراین سرمایه داری زمانی ظهور کرد  و پایه های خود را مستحکم ساخت که جهان بینی، نهادها، ساختار قدرت و تکنیک و تولید دگرگون شدند.

پس زمانی که زمین، کار و زمانِ انسان به کالا تبدیل شد؛ سرمایه داری زاده شد.سرمایه داری با مالکیت خصوصی وسایل تولید، سیستم کار مزدی، کالا و مبادلۀ پولی در روابط اجتماعی و انباشت سود و ارزش اضافی تعیّن یافته است. این فرماسیون اقتصادی و اجتماعی در نتیجه گسست روابط ارباب و رعیتی و بازار نیروی کار آغاز شد؛ و با انباشت اولیه از طریق غارت و سلب مالکیت به تنظیم و تحکیم بنیان های خود گام برداشت. منابع اصلی این انباشت عموما، مصادرۀ زمین های دهقانان، استعمار و غارت کشورهای دیگر با جمع آوری طلا و نقره، برده داری از افریقا و منبع استعماری آسیا، شرکت های استعماری چون کمپانی هند شرقی و غربی و... و همچنین پیدایش بانک ها، اوراق قرضه و بازار سرمایه بودند. نتیجه این روند، انباشت سرمایه در دست اقلیتی از بازرگانان و مالکان بود؛ و توده ای عظیم از کارگران فاقد زمین و ابزار تولید که منشاء دو طبقه بورژوازی و پرولتاریا گردیدند.با کشف قاره های جدید و گسترش دامنه تجارت بین المللی، سرمایه تجاری به سرمایه صنعتی تبدیل شد؛ و بانک ها و بورس ها زمینۀ ظهور پیدا کردند. روندی که به تثبیت مفهوم سرمایه در گردش، سود، بهره و اعتبار روی آورد؛ و پول را از ابزار مبادله به سرمایه زاینده مبدل ساخت.با انقلاب صنعتی ماشین جای دست را گرفت؛ و افزایش بهره وری و انباشت عظیم ممکن شد؛ تقسیم کار و تخصص و پیدایش طبقات اجتماعی مدرن ممکن گردید. بدین ترتیب، استعمارو تجارت جهانی مرزهای ملی را در نوردیدند؛ و جهان به بخشی از تقسیم کار جهانی(مواد خام از جنوب و صنعت از شمال) مبدل شد. این روند سرمایه داری را از نظامی ملی به نظامی مسلط جهانی تبدیل کرد.

در گذار از فئودالیسم به سرمایه داری، لیبرالیسم به عنوان یک مکتب سیاسی و جهان بینی عصر بورژوازی بوجود آمد. لیبرالیسم به مفهوم آزادی در مکتب سرمایه داری نه به عنوان آزادی وجودی و جمعی بلکه با آزادی فردی در چارچوب مالکیت خصوصی، بازار آزاد و محدودیت دولت شکل گرفت.لیبرالیسم اگرچه به عنوان جنبشی انقلابی بر علیه فئودالیسم نمود یافت؛ ولی تدریجا به ایدئولوژی تحکیم و تثبیت بنیان های سرمایه داری مبدل شد.از مهمترین چهره های واضعان لیبرالیسم کلاسیک، می توان از جان لاک به عنوان پدر لیبرالیسم سیاسی که بر آزادی و مالکیت، مشروعیت دولت ها با حمایت های مردم و حق عصیان و شورش مردم در برابر تعدی دولت به حقوق مردم باور داشت. چهره شاخص دیگر منتسکیو با کتاب روح القوانین و ایده تفکیک قوا برای جلوگیری از تمرکز قدرت، و همچنین آدام اسمیت به عنوان پدر لیبرالیسم اقتصادی با کتاب ثروت ملل و با اعتقاد به اینکه تنظیم بازار با دست نامرئی، پیوند نفع شخصی به نفع کل جامعه و عدم مداخله دولت در اقتصاد بازار، و یا توماس جفرسون و بنیانگذاران آمریکا را می توان نام برد.

از قرن نوزدهم لیبرالیسم فایده گرایانه با چهره هایی چون جرمی بنتامین و با دفاع از رضایت افراد و اصلاحات قانونی و آزادی بیان و فردگرایی منطقی و همچنین جان استوارت میل با کتاب در بارۀ آزادی، که بر آزادی اندیشه و گفتار تاکید ورزیده؛ و مدافع حقوق زنان و آموزش همگانی بوده است را می توان نام برد..با بحران بزرگ 1929 لیبرالیسم کلاسیک ناکارآمدی خود را نشان داد؛ و نئولیبرالیسم به سرمایه داری چهرۀ نوینی بخشید.از تئوری پردازان اصلی نئولیبرالیسم، می توان از فردریش فون هایک با کتاب راه بردگی نام برد که از بازار آزاد در برابر دخالت های دولت های سوسیالیستی دفاع کرد.میلتون فریدمن با مکتب شیکاگو مخالف هرگونه دخالت دولت در اقتصاد و موافق ایده بازار جهانی و خصوصی سازی های گسترده بود.

در واقع لیبرالیسم کمیت کیفی شدۀ مرحله ای از تکامل تاریخی سرمایه داری است که در برابر اشرافیت رو به موت فئودالیسم نمود یافت. نمودی که با آزادی خواهی آغشته به اندیویدوالیسم افراطی همراه با فرصت سازی های لازم برای انباشت و توسعه و تحکیم روابط و مناسبات تولیدی نوین در آمیخت. در روند تحولی و تکاملی، لیبرالیسم نتوانست به آرمان های آزادی خواهانه و مساوات طلبانه اش وفادار بماند.چرا که آزادی در خشونت های درون زای قدرت و مکنت لگد مال شد؛ و برابری فرصت ها در تنگناهای معرفتی و معیشتی از درک واقع گذر حیات باز ماند. بیان و اندیشه نیز در حد و حصر بودن ها و هستن ها متوقف شد؛ و حقوق شهروندی در تمنیات و افزون خواهی های صاحبان قدرت به یغما رفت. پس لیبرالیسم کلاسیک در نهادینگی سودبری محض و فایده گرایی افراطی تحلیل رفت. از این پس معیارهای سنجش عمومی و سنجه های انسانی با فایده گرایی در آمیخت؛ و زیستن از قِبَل دیگران به امری مرسوم و معمول درآمد.با تحول تاریخی دامنۀ تولید و تکنیک، لیبرالیسم ناتوان از پاسخگویی به برآمدهای نوین الزام و نياز تاریخی در بحران های سخت و ثقیل فروخسبید؛ و بسترهای مناسبات نوین اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری یعنی نئولیبرالیسم را فراهم ساخت.

شکل ارزش و باز تولید سرمایه در سه مرحله از تحولات درونی سرمایه داری قابل تبیین و تحلیل می باشند. در مرحله پول:کالا:پول به عنوان جوهر نظام سرمایه داری صنعتی، کالا با کار انسانی به عنوان سرچشمه ارزش اضافی، به انباشت سرمایه منجر می شود. پس در سرمایه داری کلاسیک کارخانه با ماشین و کارمزدی و با منطق انباشت از طریق تولید تعیّن یافت. ولی تدریجا محدودۀ تولید مادی با دانش، علم و فناوری در آمیخت.یعنی اگر در سرمایه داری صنعتی، ماشین ابزار تولید محسوب می شود؛ در مرحلۀ بعدی دانش و نوآوری به عنوان ابزار تولید برجستگی ویژه ای یافته؛ و با دانش:پول:دانش مشخص می شود.بدین مفهوم که تولید با ایده، فرمول، الگوریتم، مدل و نوآوری پیوند می خورد. در مرحله سوم پویایی درونی سرمایه، با داده ها و اطلاعات عصر دیجیتالی روبرو می باشیم که با پول:اطلاعات: پول همراه می گردد.اطلاعاتی نه الزاما به عنوان یک امر حقیقی که داده ای قابل مبادله و سرمایه گذاری می باشد. در واقع ذهن و روان انسان در پیوند با توجه، احساس و انتخاب او مانند ابزار تولید عمل می کنند. در تمامی این پروسۀتغییر و تحول تاریخی، سرمایه داری از تولید مادی به تولید دانشی و از تولید دانشی به کنترل اطلاعاتی گذر می کند. در واقع جامعه از مرحله پول:کالا:پول تا پول:اطلاعات:پول با یک کمیت یابی قابل توجهی از آگاهی های زیستی برخوردار می گردد که اکنون روند تدریجی تغییرات تاریخی را به تغییرات لحظه ای و انفجاری مبدل ساخته است. در واقع امر، انسان دیگر فقط تولید کننده نیست؛ بلکه مدار باز تولید داده و معنا می باشد. بدین مضمون که با هر کلیک، هر نگاه و هر تصمیم ناخودآگاه، تولید ارزش می کند.

عصر دیجیتالی را می توان عصر گذر از روشنگری به عصر روشن بینی تعبیر کرد. عصری که دستیابی به بسیاری از داده ها و اطلاعات سیال، انبوهی از رمز و رازهای استتار شدۀ عصر روشنگری را هویدا ساخته است.در عصر روشنگری انسان با عقل استدلالی، استفاده از روش علمی برای کشف حقایق و شفافیت صرفا با افشاگری ممکن بود؛ و هر امر بیرونی ارتباط تنگاتنگ با آگاهی های افراد داشت. در حالی که در عصر دیجیتالی، داده ها سیال، فهم شبکه ایی، پردازش جمعی، شفافیت خود بخودی و هر امر و سوژه ای جمعی عمل می کند. در عصر روشنگری به دلیل محدود، متمرکز و انحصاری بودن دانش، انسان ها برای دستیابی به حقیقت با افشاگری روبرو بودند. در حالی که اکنون در عصر دیجیتال، به دلیل سیال و جاری بودن داده ها، استتار فرو ریخته؛ و تمامی چیزهایی که زمانی راز بود؛ اکنون الگوی آماری می باشند.روندی که عصر دیجیتال را از روشنگری جدا کرده؛ و از فهمی که نتیجه مطالعه و نقد بود را به جریان داده ها و کشف خودکار الگوها سپرده است. بدین مضمون که در روشنگری فرد با عقل نقاد می فهمید؛ در حالی که در عصر دیجیتال جمع با فرآوری داده ها فهم می کند.بنابراین در عصر دیجیتال، الگوهای پنهان هویدا شده؛ و حقیقت در پیوند با نقد به جریان داده ها سپرده شده که انحصار و استتار، رازهای بی دفاع و حقیقت را از دانش متمرکز عصر روشنگری به فضای دانش توزیع شدۀ عصر دیجیتالی یا روشن بینی سپرده است.

نتیجه اینکه: نظام سرمایه داری با رشد کمی بنیان های مادی و ارزشی جامعه و انسان، بسترهای کیفی خود را گسترد؛ و در یک روند تدریجی زائده های فکری و مادی فئودالیسم را زدود؛ و بنیان های ساختی سرمایه داری را تحکیم و تثبیت کرد. روندی که بسترهای انباشت سرمایه را در دست اقلیتی از بازرگانان و مالکان فراهم نمود؛ و با پیدایش توده های وسیعی از کارگران مزد بگیر، صف بندی طبقاتی بورژوازی و پرولتاریا  شکل گرفت. یعنی سرمایه داری برای فربه شده نیاز به کار زنده کارگران داشت تا بتواند به سرمایه مرده هردم جانی تازه ببخشد. در مرحله شکل گیری بنیان های سرمایه داری، دیالکتیک درونی شکل ارزش و بازتولید سرمایه در سه مرحله فرموله شده است. مرحله پول:کالا:پول که نیروهای مولده با تولید کالا و ایجاد ارزش اضافی به تراکم سرمایه مدد می رسانند. مرحله دوم با دانش:پول:دانش که سرمایه داری از انباشت مادی به انباشت دانشی گذر کرده و با تولید ایده،فرمول،الگوریتم،مدل و نوآوری همراه می شود. مرحله سوم با پول:اطلاعات:پول مشخص می شود که در آن اطلاعات در واقع داده هایی قابل مبادله و سرمایه گذاری می باشند.مرحله ای که نه تنها نیروی کار کارگر بلکه توجه، احساس و انتخاب او نیز با تولید ارتباط دارد. در تمامی این مراحل زیسته انسانی روند کمی آگاهی مشاهده می شود. بدین مضمون که بشر نه تنها ابزار تولید، بلکه فرایند تولید آگاهی نیز بوده است. اکنون بشریت در مرحله ای از زیست جمعی متوقف شده است که در آن ابزار بر آگاهی پیشی گرفته و هنوز الگوهای معرفتی و دانشی عصر صنعتی بر جامعه حکم فرما می باشند. این ویژگی در واقع بیان مقاومت جهان قدیم در برابر ظهور جهان جمعی نوین می باشد.


                      ادامه دارد

             اسماعیل    رضایی

              22:12:2025  




۱۴۰۴ آذر ۲۴, دوشنبه

 

                                 سند ناامنی جهان


جهان دستخوش تحولات روزافزون ناشی از دگرگونی بنیادی در بنیان های مادی و روابط و مناسبات اجتماعی و انسانی، عرصه های نوینی از تبادلات و تعاملات اقتصادی و اجتماعی را گشوده است. در این میان درک و فهم نوین، الزامات و نیازهای نوینی را آفریده که در تضاد و تناقض با مصالح و منافع ساختار هرم قدرت طبقاتی دارند. تکاپو و تهاجم قدرت سرمایه به بنیان های هستی جهانی در راستای مقاومت در برابر تغییری است که تحول و تکامل تاریخی به آن ها پایه و مایه بخشیده اند. قطعا امنیت جهانی در گرو شناخت ماهیت زمان جهان و همراه شدن با نیازهای آن برای یک تعامل و تعادل منطقی زیستی می باشد. اخیرا کاخ سفید آمریکا سند استراتژی امنیت ملی آمریکا را منتشر نموده است. سندی که بر منافع ملی آمریکا تاکید داشته؛ و برای تامین و تضمین این منافع، ناامنی گسترده ای را در فضای زیستی جامعه های انسانی تحمیل خواهد کرد. این سند متاسفانه شکل تازه ای از قدرت مداری استعماری را با ابزار و زبان جدید  باز تولید کرده؛ و قطعا قادر به حل بحران های عمیق ساختی آمریکا نخواهد بود.

این سند تلاش دارد به نوعی امپراتوری نظم ساز را جایگزین امپراتوری نظامی نموده؛ و عملا نقش آمریکا را به عنوان داور، ترسیم گر حدود و تنظیم کنندۀ نظم نوین جهانی تثبیت کند. نوعی استعمار نرم که قادر است بدون اشغال و حضور مستقیم، قواعد بازی را به نفع خود طراحی نماید. و هر رخدادی و یا هر پدیده ای که نظم تحمیلی آمریکایی را مختل کند؛ می توانند به عنوان دشمن معرفی شوند. این در بطن خود یک منطق استعماری را حمل می کند که به دیگران دیکته و گوشزد می کند که ما در مرکز و شما  در محیط قرار دارید. سند با احیای رسمی دکترین جیمز مونرو بخشی از جهان را حوزۀ نفوذ خود اعلام داشته؛ و بارزه های استعمار نو را چون گذشته با خود دارد. ولی تمامی این تلاش ها و تمهیدات سیاسی و امنیتی قادر نخواهد بود بحران های عمیق، ساختاری و تاریخی را در امریکا برطرف سازد.چرا که اکنون مشکلات نژادی، فرهنگی و طبقاتی در آمریکا و جهان به نقطۀ جوش رسیده؛ و با  این شکاف طبقاتی، فرسودگی دموکراتیک و قطبی سازی های فرهنگی درون اجتماعی، تمهیدات سند امنیتی  قادر به حل معضلات عمیق و گسترده نخواهند بود.

اگر چه آمریکا هنوز از میراث ابرقدرت بودن بهره مند است؛ اما ظرفیت اقتصادی و سیاسی تضعیف شده کنونی آن، توان نقش ناظم نظم جهانی یا ژاندارم جهانی مانند گذشته را از وی گرفته؛ و تبلیغات و هیاهو و جنجال از نوع قدیم با واقعیت ها و نیازهای کنونی آمریکا خوانایی ندارند. چرا که سند با زبان قرن بیستمی نوشته شده؛ و با بحران های قرن بیست و یکم که با اطلاعات غیرمتمرکز، بازیگران شبکه ای، اینترنت، اقتصاد پلتفرمی مشخص می شود؛ و همچنین با توان کنونی شناخت جمعی همراهی و خوانایی ندارد. جهان کنونی  با توجه به اینکه حرکت تاریخ به سوی نظم چند قطبی و رهایی از مرکزیت امپراتوری ها در حرکت می باشد؛ اما سند تلاش دارد زمان تاریخی را به گذشته رجعت داده؛ تا به خیال خود نظم تک قطبی را تداوم بخشد. بدین مضمون که این سند تلاش دارد توهمات گذشته را با ابزارهای نوین و آینده حفظ کرده؛ و همین تناقض آن را ناپایدار و ناکارآمد می سازد. سند با ابرام بر اینکه منافع آمریکا متعدد و متنوع است؛ پایبندی سفت و سخت به عدم مداخله در سرنوشت دیگران را ناممکن می پندارد؛ این امر در حقیقت یک مجوز رسمی و تایید شده برای مداخله گری در سرنوشت ملت ها را  بیان می دارد. این صورت بندی جدید و تناقض آمیز دست آمریکا را برای مداخله در کشورهای دیگر به هربهانه ای باز می گذارد. چرا که منافع آمریکا در اصل یک مفهوم نامحدود است که به بسیاری از منابع مادی و تکنیکی چون، انرژی،تجارت جهانی، مهاجرت،امنیت سایبری، دموکراسی، حقوق بشر و... گره خورده است. گره ای که منافع آمریکا را به هر نقطه از جهان پیوند می دهد. مثلا در این مورد می توان دخالت در کشورهایی چون ایران از طریق تحریم های هدفمند، جلوگیری از دستیابی به فناوری های پیشرفته، فرسایش تدریجی و توازن منطقه ای، بدون تغییر مستقیم رژیم، بدون اشغال گری و با هزینه اندک،  آن را در وضعیت تعلیق تاریخی نگه داشته؛ و از بروز پتانسیل واقعیش برای توسعه و پیشرفت باز می دارد. و یا در آمریکای لاتین با مداخله از طریق نفوذ اقتصادی و مالی، رقابت با چین، مهندسی انتخابات، فشارهای دیپلماتیک و استاندارد سازی فناورانه و دیجیتال اهداف استعماری خود را تحقق بخشد. ولی حساس ترین و پیچیده ترین مداخلات می تواند با چین از طریق ائتلاف های امنیتی، مهار فناورانه چین،تقویت بازیگران منطقه ای چون کره جنوبی، ژاپن و تایوان و فشارهای حقوقی و اقتصادی صورت گیرد. ولی تمامی این اهتمام با منطق پیوندهای جهانی،شبکه ای و چند قطبی امروز سازگار نبوده؛ و در یک پروسۀ زمانی با شکست مواجه خواهند شد.

سند جدید امنیت ملی آمریکا عملا یک بیان سنتی از چالش ها و نارسایی های تاریخی می باشد.بیانی که در تضاد با رویکردهای کنونی تحول و تکامل تاریخی قرار داشته و قدرت اجرایی لازم را نخواهد داشت. این سند جهان را با ابزارهای قرن بیستمی توصیف کرده و از نقش نظام چند قطبی کنونی، اقتصاد پلتفرمی، عدم امکان کنترل افکار عمومی جهانی و... غفلت ورزیده؛ و آن ها را نادیده می گیرد. براین اساس سند از نظر زبانی و فکری قدیمی بوده؛ و با امکانات عینی موجود قابلیت اجرایی ندارد. بنابراین این سند در حقیقت بیان صرف بازتاب یک انسداد تاریخی بوده؛ و یا به صورت یک بیانیه سیاسی برای داخل آمریکا و افکار عمومی آن تنظیم شده است. در حقیقت این سند بازگویی سنتی نارسایی های گذشته می باشد که جهان امروز با بارزه های نوین و تحولی خود اجازه اعمال همان سیاست ها را نمی دهد. در حقیقت، سند امنیت ملی جدید آمریکا با پذیرش ضمنی ضعف ساختاری و فرافکنی بحران های عمیق تلاش دارد؛ با ابزارها و سنت های کهنه و منسوخ هژمونی خود را تداوم بخشد. در واقع سند به طور غیر مستقیم اعتراف می کند که  آمریکا دیگر قدرت اجرای نقش ابر قدرت گذشته را ندارد. بر این اساس با برون سپاری بحران، نمودهای فرسودگی خود را پنهان می سازد. بحران داخلی را با تهدید خارجی پیوند می زند؛ بحران مشروعیت را به دشمنان نسبت داده؛ و بحران اقتصادی را نتیجه رقبا و به دنبال آن بحران های روزافزون اجتماعی را نتیجۀ نفوذ خارجی نسبت می دهد.این فرافکنی ها دقیقا نشان از مکانیسم دفاعی غیرمتعارف ابر قدرتی را دارد که در حال فرسایش و زوال می باشد. چرا که تلاش دارد برای ایجاد عرصه های نوین تبادل و تعامل جهانی، با سنت های کهن پیوند بخورد. پس در جهان کنونی چند مرکزی و چند لایه، عصر نفوذ شبکه ای، دگرگونی نظم ژئوپلتیک، و سیستمی بودن بحران های دامنه دار آمریکا، در جهانی با هوش مصنوعی و شبکه های گسترده اجتماعی، روایت سازی های کهن قابل دوام نخواهد بود.

این سند دچار نوعی از توهمات عمیق تاریخی است که تلاش دارد با نگرش ارتجاعی به باز تعریف گام های استعماری بپردازد. چرا که در میان ساختار جهانی متکثر و شبکه ای، آمریکا هنوز خود را محور نظم جهانی پنداشته، و با باز سازی روایت های دشمن به رسم کهن و اینکه آمریکا بایستی دنیای آزاد را هدایت کند؛ از توهماتی هستند که تحول و تکامل تاریخی آن ها را نفی می کنند. این سند تلاش دارد از طریق ابزارهای کهنه و ارتجاعی چون دکترین مونرو، خود برتر بینی، بازگشت به رویکردهای مداخله گرایانه و آمیخته کردن سند با روایت سازی های کلیشه ای و قدیمی خود را موجه جلوه دهد. بنابراین سند امنیت ملی جدید آمریکا، مبتنی بر توهماتی تاریخی در بارۀ استمرار هژمونی، و حامل نگرشی ارتجاعی است که تلاش دارد سنت های امپراتوری قرون گذشته را در قالب فناوری، اقتصاد دیجیتال و روایت سازی های کاذب باز تعریف نماید. روندی که از درک و فهم شرایط نوین جهانی و نیازهای آن بازمانده و محکوم به ناکارآمدی و شکست می باشد. سند هنوز در نیافته که بقای جمعی در دنیای کنونی نه به نمایش قدرت که به همکاری عملیاتی جمعی وابسته است. 

یکی از کلیدهای فهم سند امنیت ملی جدید آمریکا،درک پارادوکس آینده هراسی و گذشته گرایی آن می باشد. این سند دربارۀ آینده آمریکا بسیار صحبت می کند؛ ولی در عمق این حرف و حدیث ها، ترس از آینده و پناه بردن به گذشته کاملا مشهود است. چرا که در متن سند زمانی که از فناوری های نو، رقابت با چین، بی ثباتی سیاست داخلی، تغییرات اقلیمی،مهاجرت و... صحبت می شود؛ همگی نه یک افق روشن بلکه منبع تهدید معرفی شده که آینده مبهم و نامطمئنی را تداعی می کند. این ابهام پذیری و اینکه آمریکا در آینده از قدرت کمتری برخوردار خواهد بود؛ یک هستۀ ترس را در ذهنیت سند ایجاد می کند. در متن سند بایدها جای می توانیم را گرفته است؛ امری که بیان نوعی از شک و تردید در رسیدن به اهداف را نشان می دهد. براین اساس با توجه به ژست صلح طلبی، در متن سند می آید که عدم مداخله ممکن نیست؛ زیرا منافع ما متنوع و زیاد می باشد ؛ این بیان که با اجبار در آمیخته با خود خشونت نهادین را عرضه می دارد. ضمن اینکه سند با زبان هشدار، تاکید بر تهدید، گسترش دشمنان و احیای سنت های گذشته، نشان می دهد که از آینده مطمئن نیست و آن را با شک و تردید می نگرد. شک و تردید ها که اصولا از بد زمانی ها و یا نا زمانی شکل گیرند؛ بسترهای افول و نزول ساختی را فراهم می سازند. سند که سرشار از تناقضات انباشته شده است؛ به این درک نرسیده که در جهان شبکه ای نمی شود با ذهنیت امپراتوری تک قطبی عمل کرد؛ و موفق بود. در نتیجه به علت عدم درک روندهای دگرگونه کنونی و نیازها و الزامات آن، قطعا آمریکا با تشدید بحران ها و انزوای سیاسی، بی اعتمادی متحدان، تقویت رقبا در سطح جهانی و گسترش شکاف ها در جهان روبرو خواهد شد.

در سراسر سند تلاش شده است تا با بزرگنمایی ضعف خارجی، ضعف های داخلی لاپوشانی شوند. در متن سند بارها بر بی ثباتی، غیر دموکراتیک بودن، توسعه نیافتگی، تهدید برای نظم موجود و فاقد ظرفیت های لازم برای توسعه و پیشرفت، از چین گرفته تا روسیه و خاورمیانه و آمریکای لاتین تاکید شده است. این یک تاکتیک  قدیمی است که سعی می کند با کوچک و ناتوان نشان دادن دیگران، ضعف خود را لاپوشانی  کنند. براین اساس بحران های داخلی مخدوش و مبهم بیان شده؛ و ریشه های آن به عوامل بیرونی یا رقبای خارجی نسبت داده شده اند. برای حفظ اتوریته قدرتی آمریکا، سند تلاش دارد با بزرگنمایی برتری های نظامی، فناوری، اخلاقی، اقتصادی و سیاسی ضعف و تناقضات انباشته شدۀ تاریخی خویش را به نوعی کتمان کند. این ضعف را همچنین می توان از زبان ناشیانه، کلیشه ای و تا حدی عوامانه سند بهتر دریافت.  تکرار مکرر آزادی، نظم جهانی، رهبری،دموکراسی، تهدید و ارزش ها بدون تعریف دقیق تکرار می شوند که از نشانه های برخورد کلیشه ای و ضعف راهبردی سند محسوب می شوند. سند سعی دارد در میان کلیشه سازی های جنجالی دامنه تبلیغات و شعارهای سیاسی را برجسته ساخته؛ و آن را از یک متن استراتژیک به یک متن موقت و دفاعی تنزل دهد. در مجموع سند با تمامی تلاش خود برای پنهان سازی ضعف ساختاری و نهادی خود، نه تنها موفق نمی شود؛ بلکه شکاف میان ادعا و واقعیت را روشن تر و بارزتر نمایان می سازد.

با تمامی ضعف و خذلان های آمریکا در برخورد با واقعیت های عصر کنونی، این کشور اکنون از امکانات علمی و فناوری قوی  و با ثباتی برخوردار است که با استفاده معقولانه و مطلوب از آن ها در زمان کنونی می تواند از توانمندی های مطلوبی در عرصه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در سطح جهانی برخوردار گردد. کشوری که از نیرومندترین زیر ساخت های علمی، فناوری، دانشگاهی، تحقیقاتی و نوآوری در جهان برخوردار بوده؛ و با بهره گیری مطلوب از آن ها می تواند با قدرتی پایدارتر و کم هزینه تر از وضعیت نامطلوب کنونی خود را نشان دهد.  ولی آمریکا علیرغم برخورداری از دستاوردهای عظیم علمی و توانمندی های تکنیکی، به دلیل پیوند عمیق نهادهای خشونت زا با ساختار طبقاتی مسلط، قادر به استفاده مطلوب از این ظرفیت ها در مسیر صلح پایدار و همزیستی مسالمت آمیز نیست.چرا که در این ساختار نهادینه شده؛ خشونت نه یک عمل انحرافی و نامتعارف بلکه شرط لازم برای بازتولید نظم قدرت مسلط محسوب می شود. آمریکا اکنون در چرخه تکراری بحران گرفتار بوده؛ و قادر نیست از چرخۀ خشونت فاصله بگیرد. زیرا تمامی ره آوردهای علمی در آن در خدمت، بازار نظامی ، رقابت های ژئوپلتیک و یا سلطه گری و خود برتربینی قرار دارند. بنابراین صلح برای آمریکا هزینه ساختاری دارد چرا که به کاهش بودجه نظامی، تضعیف نهادهای امنیتی،بی اعتباری دشمن سازی های فرضی،بازتوزیع منابع که تهدید جدی برای جایگاه طبقاتی می باشد؛ منجر می شود. بنابراین تمامی مباحث صلح طلبانۀ مندرج در سند در عمل امکان تحقق ندارند.

نتیجه اینکه: تکامل تاریخی عرصه های نوینی از تعاملات اجتماعی و انسانی را موجب گردیده که ارتجاع تاریخی را برای حفظ چارچوب های کهنه و فرتوت گذشته به تکاپو واداشته است. سند استراتژی امنیت ملی آمریکا از جمله تلاش های است که از منظر تحلیل گفتمانی با خود شکل تازه ای از قدرت مداری استعماری را بازتولید می کند. چرا که این سند ناتوان از شناخت نیازهای نوین و درک آینده، بر بحران درونی و ناتوان در انطباق با نظم نوین جهانی را با خود دارد. براین اساس قدرتی که قادر به درک و فهم زمانه نباشد؛ و در هراس از آینده بزید؛ به تحقیر دیگران و یا انفعال در برابر رویکردهای محیطی روی می آورد. روندی که سند امنیت آمریکا با تحقیر ضمنی اروپا و رویکرد انفعالی در خاورمیانه ضعف خود را در تداوم هژمونی تاریخی اش بروز می دهد. این ضعف های بحران زا در سند منجر به افزایش بی اعتمادی به آمریکا، تلاش به استقلال راهبردی و شکاف عمیق در اتحادیه های نظامی چون ناتو گردیده؛ و در خاورمیانه در غیاب خلاء قدرت مهار کننده و مسالمت جو، به تقویت بازیگران منطقه ای و شکل گیری نظم های موازی و جدید روی آورده که به تشدید بحران های منطقه ای منجر خواهد شد. این بارزه های یک هژمونی رو به افول را نشان می دهد که بین ادعا و واقعیت موجود یک قدرت، شکاف افتاده است. بنابراین، این سند با مواضع اتخاذی خود نسبت به وضعیت متلاطم کنونی جهانی که با بسیاری از بارزه های پایانی زوال هژمونی یک قدرت که شاخص ترین آن ها  ترس از آینده و پناه بردن به گذشته می باشند؛با خود نشان شکست تمامی تمهیدات مندرج در سند را حمل می کند. 


                      اسماعیل    رضایی

                        15:12:2025