سیاست ترامپی
سیاست مانند دیگر پدیده ها و مفاهیم اجتماعی تابع زمان مندی تاریخی می باشد. بنابراین هیچ شکلی از سیاست را نمی توان مستقل از مرحلۀ تاریخی، مناسبات مادی و نیازهای انسانی ارزیابی کرد. عقب ماندن سیاست و نهادهای قدرت از زمان تاریخی خود موجب در هم آمیختن ضرورت های تاریخی با الگوها و مفاهیم گذشته می گردد که سیاست را از عامل تسهیل تکامل اجتماعی به مانعی برای دستیابی به اهداف روندهای تحولی مبدل می سازد.وضعیتی که در آن امکانات رشد تاریخی و مادی به جای کاهش چالش های زیستی و گسترش توانمندی انسان، در خدمت بازتولید مناسبات فرسوده ای قرار می گیرند که دامنۀ بحران های اجتماعی را گسترش می دهند. زیرا سیاست برای اینکه بتواند ضرورت های زمان خود را فهم کند؛ بایستی با زمانمندی تاریخی همراه شود؛ در غیر این صورت ناچار به ادارۀ جامعه با ابزارهای گذشته خواهد بود. پس برای موفقیت در حکمرانی جامعه، بایستی بین زمان تاریخی جامعه و زمان سیاسی قدرت یک تعادل پایدار و قابل فهم برقرار گردد. در غیر این صورت سیاستگذاری ها دچار بحران تاریخی خود می گردند. اکنون بشریت با مناسبات تولیدی، فناوری، ارتباطات، آگاهی و نیازهای نوین انسانی روبرو می باشد؛ ولی ساختار سیاسی با مفاهیم و الگوهای کهنه و فرسوده به جای اینکه واسطه گذار تاریخی باشند به مانع گذار آن تبدیل شده اند.
با ورود نهادهای فرسوده و ایده های دگم در مراکز قدرت، ظرفیت گذر از بحران ها و سازگاری با نیازهای زمان بشدت کاهش یافته؛ و نهادها با دور شدن از وظایف اجتماعی خود برای حل تضادهای اجتماعی، به تولید دائمی هیجان، تهدید و بحران های نوین روی آورده اند که مشارکت و همیاری اجتماعی را نفی و یا با کاهش اعتماد عمومی روبرو ساخته اند. با استمرار این روند است که اعتماد و اعتبار نهادها به فرسودگی روی آورده؛ و شکاف بین جامعه و قدرت تعمیق یافته است. وضعیتی که بحران ها از بحران کارآمدی به بحران مشروعیت و نهایتا به بحران بازتولید قدرت روی آورده اند. اصولا زمانی که جامعه در انجام وظایف اقتصادی و اجتماعی ناتوان می گردد؛ به جای کاهش هزینه ها از طریق اصلاح ساختاری، هزینۀ ناکارآمدی خود را بر جامعه تحمیل می سازد. و با توجه به اینکه در ادارۀ امور اجتماعی هر نظام اجتماعی برای تداوم حیات خود،عموما به مقدار معینی از همکاری داوطلبانه، اعتماد، مشارکت اقتصادی و احساس تعلق نیاز دارد؛ متاسفانه حکومت ها با فرسودگی این مفاهیم و تعمیق دامنۀ عدم اعتماد عمومی، به سوی هیجانات مداوم، ملی گرایی افراطی، دشمن سازی های فرضی، سرکوب و وعده های بازگشت به عظمت گذشته را به کار می گیرند. این تمهیدات اگرچه ممکن است در کوتاه مدت جواب دهد؛ ولی در بلند مدت قطعا بحران مشروعیت را عمق می بخشند.
اصولا بحران ساختاری صرفا با فرسودگی ظرفیت اقتصادی خود را نشان نمی دهد؛ بلکه ظرفیت نهادی بازتولید سلطه را نیز زیر سوال می برد. زیرا نهادها محصول تاریخی مناسبات قدرت بوده؛ و در وظیفۀ تنظیم تضادها، بازتولید نظم، توزیع منابع و توزیع مطلوب هزینه های بحران در سطح جامعه را به عهده دارند. هرچه قدر ساختار قدرت فشار بیش از حدی را به نهادها وارد سازند؛ موجب فرسودگی بیشتر آن ها شده؛ و ساختار قدرت را هرچه بیشتر به سوی اجبار و استبداد سوق می دهد. زیرا زمانی که بحران های اجتماعی از ظرفیت جذب جامعه و ساختار اقتصادی و اجتماعی فراتر روند؛ نهادها که خود محصول مناسبات قدرت و سلطه می باشند؛ توان تاریخی لازم برای تنظیم بحران ها را از دست داده؛ و به جای مهار آن ها و مدیریت تضادهای اجتماعی، به سوی بحران ظرفیت بازتولید ساختار موجود سوق می یابند. با از بین رفتن ظرفیت بازتولید ساختاری، اگرچه به ظاهر شاید ساختار هنوز قادر به اعمال قدرت باشد؛ ولی قادر به باز تولید همان نوع قدرت نخواهد بود. چرا که با فرسودگی نهادها، قدرت حل مسئله کاهش یافته؛ و تصمیم گیری ها عموما مخدوش و مناقشه آمیز خود را نشان می دهند. در این صورت جامعه با کاهش اعتماد عمومی روبرو شده؛ و تصمیمات مقطعی جای اصلاحات ساختاری را می گیرند. در این صورت کاهش ظرفیت نهادی به کاهش ظرفیت ایجاد توافقات اجتماعی منجر می گردد.
اکنون سرمایه داری جهانی و قدرت برتر آن آمریکا وارد مرحله ای شده اند که بحران های انباشته، از ظرفیت سازوکارهای موجود برای حل آن ها فراتر رفته اند. بحران های انباشته ای چون، بحران های زیر ساختی، بدهی و فشار مالی دولت،قطبی شدن سیاسی، کاهش اعتماد عمومی به نهادها، نابرابری روز افزون و ناامنی اقتصادی،بحران مسکن و هزینۀ زندگی، تعارضات فرهنگی و اجتماعی و هزینه حفظ تعهدات خارجی معضلاتی هستند که به بحران های دائمی زندگی سیاسی و اجتماعی در آمریکا مبدل شده اند. روندی که بحران های اقتصادی را به بحران سیاسی مبدل ساخته، و توان تصمیم گیری برای اصلاحات ساختاری را بشدت کاهش داده است. برخلاف نظر بسیاری، قدرت با ارتش مجهز و قوی و پول قادر به باز تولید نیست؛ بلکه نیاز به منابع مادی لازم و مکفی، نیروی انسانی، مشروعیت سیاسی و اجتماعی، ظرفیت لازم نهادی و چشم انداز روشن آینده دارد تا بتواند قادر به بازتولید قدرت گردد. آمریکا تقریبا تمامی ظرفیت های شمرده شده را از دست داده؛ و اکنون با ذخیرۀ قدرت گذشته تداوم حیات می دهد. ترامپیسم معلول این بحران ها بوده؛ و نشانگر واکنش یک ساختار گرفتار در بحران بازتولید می باشد. این امر نشان می دهد که در جامعۀ آمریکا اکنون اختلال در حوزه های اقتصادی و سیاسی وارد حوزه های متکثر اجتماعی شده است. مقاومت ساختار سیاسی آمریکا در برابر تغییرات الزامی ساختاری، سعی دارد بحران را سرکوب، جا به جا و یا به بیرون از جامعه آمریکا صادر کند؛ ولی سرعت تولید بحران و ناتوانی در بازسازی ظرفیت های اجتماعی برای بحران زدایی، ظرفیت ساختار غالب در آمریکا برای بازتولید قدرت را بشدت کاهش داده است.
آمریکا اگرچه هنوز از ظرفیت های بزرگ صنعتی،تکنولوژیک و مالی برخوردار می باشد؛ ولی بخش بزرگی از ظرفیت های مادی و مالی خود را برای حفظ موقعیت های ژئوپلیتیکی بسیار پرهزینه از دست داده؛ و با فرسایش سرمایۀ عمومی و زیرساختی روبرو می باشد. زیرا قدرت در حال فرسایش با همان سرعتی که در حال مصرف می باشد؛ نمی تواند خود را بازتولید کند. برای جبران مافات ترامپ می خواهد با افزایش فشار خارجی، قدرت آمریکا را بازسازی کند. ولی همین فشار خارجی منابع مورد نیاز برای بازسازی داخلی را مصرف کرده؛ و تناقضات و بحران های نوینی را بر جامعه آمریکا تحمیل ساخته است. بنابراین اگرچه آمریکا هنوز از قدرت لازم برای امور داخلی و خارجی خود برخوردار می باشد؛ ولی با یک شکاف رو به فزونی میان قدرت موجود و ظرفیت بازتولید آن مواجه گردیده است. قدرتی که طی دهه های تاریخی و برای حفظ موقعیت جهانی و هژمونی خود، هزینه های عظیم مادی، مالی و نظامی را متحمل شده است. روندی که آمریکا را با زیرساخت های فرسوده، بدهی سنگین و نیازهای انباشته شدۀ داخلی مواجه ساخته است. وضعیتی که با تداوم سیاست های پر هزینۀ خارجی، قدرت موجود را هر چه بیشتر فرسوده کرده؛ و همزمان منابع لازم برای بازسازی بنیان های فرسوده را نیز مصرف نموده است. پس قدرت کنونی آمریکا با کاهش زمان و ظرفیت لازم برای بازتولید قدرت روبرو می باشد که حفظ مقطعی قدرت در آمریکا را ممکن ساخته؛ ولی قطعا به افول قدرت در آینده نه چندان دور منجر خواهد شد.
اکنون آمریکا با سیاست های نادرست در استفاده از سلاح اقتصادی برای حفظ هژمونی جهانی خویش، بی اعتمادی جهانی را نسبت به هژمونی خود برانگیخته است. چرا که قدرت هژمونیک صرفا با قدرت نظامی و اقتصادی تداوم نمی یابد؛ بلکه به یک اعتماد جهانی که قابلیت پیش بینی برای آینده را داشته باشد؛ نیازمند است. قدرت هژمونیکی که برای حفظ نظم موجود به اجبار روزافزون متوسل می شود؛ قطعا به عامل شتاب دهندۀ نظم جدید مبدل خواهد شد. اکنون تلاش آمریکا برای منزوی کردن ایران، و تحریم ثانویه برای کشورهای دیگر که با ایران طرف معامله هستند؛ عملا بحران یک قدرت هژمونیک را به یک بحران جدی با متحدان و شرکای سیاسی و تجاری خود مبدل ساخته است. برخلاف باور بسیاری که روسیه و چین صرفا برای منافع اقتصادی خود از ایران حمایت می کنند؛چین و روسیه بیشتر به خاطر موقعیت ژئوپلیتیک ایران است که حمایت شان را چند برابر کرده اند. چرا که ایران با قرار گرفتن در مسیر اتصال آسیای مرکزی، خلیج فارس و مسیرهای اقیانوسی، به خصوص ارتباط ایران با خلیج فارس و تنگه هرمز، هرگونه فشار بدان مستقیما با منافع چین و روسیه تلاقی پیدا می کند. نتیجه تمامی تمهیدات آمریکا با تحریم، محاصره اقتصادی و فشار بر متحدان خود، نه تنها مقاومت کشور ها را افزایش داده؛ بلکه مقاومت شرکا و متحدان خود را نیز برای ایجاد سیاست های مستقل تر برانگیخته است. در حقیقت ساختار ترک خورده نظام سلطه سرمایه داری برای نجات خود به ابزارهایی متوسل شده است که دقیقا همان ترک ها را عمیق تر کرده است.
ترامپ در سیاست های خود از ابزارهایی برای حفظ و یا بازسازی نظم موجود بهره می گیرد که روند فرسایش همان نظم را تشدید کرده اند. براین اساس سرمایه داری اگرچه هنوز قادر به اعمال قدرت می باشد؛ ولی از ابزارهایی برای حفظ قدرت بهره می گیرد که عنصر تغییر ساختاری را در خود می پرورانند. چرا که ساختار سرمایه داری و الیگارشی مالی نتوانسته اند؛ امکان درونی و جهت تاریخی تحول را در یابند؛ و در این نفهمی ها و بدفهمی ها برای حفظ خود دست به اقداماتی زده اند که تناقضات درونی اش را تشدید کرده اند. از عارضه های بارز تشدید تناقضات درونی را می توان در چند مرکزی شدن قدرت اقتصادی، تکنولوژیک، مالی و ژئوپلیتیک دید که آمریکا با همکاری متحدان خود با استفاده افراطی از ابزارهای هژمونیک روند حرکت جامعه جهانی را بسوی نظم چند قطبی سوق داده اند. بارزترین نمود سیاست های ترامپی را می توان در فشار اقتصادی، سیاسی و نظامی بر ایران مشاهده کرد که در این کارزار تقابلی با ایران با بخش هایی از اقتصاد جهانی وارد تقابل شده است. اگرچه این فشارها به ویژه جنگ و محاصرۀ دریایی بر ایران، اقتصاد ایران را تخریب کرده است؛ ولی بن بست های پرهزینه ای را برای آمریکا به جای گذاشته که روند دگرگونی های الزامی تاریخی را تسریع خواهد کرد.
نتیجه اینکه: سیاست یکی از نیروهای تاثیرگذار در شکل دهی مسیر تکامل تاریخی جامعه می باشد. چرا که سیاست علاوه بر واکنش در برابر تحولات اقتصادی، تکنولوژیک و اجتماعی، می تواند با مقاومت در برابر آن ها مسیر تحولات را منحرف سازد. سیاست اصولا با مناسبات تولیدی، فناوری، ارتباطات، آگاهی و نیازهای انسانی در می آمیزد؛ ولی اگر ساختار سیاسی با مفاهیم، نهادها و الگوهای پیشین با آنها روبرو شود؛ به مانع جدی تحول تاریخی مبدل می شود. پس ساختار سیاسی که ایده های گذشته را برای حل ضرورت های حال به کار می گیرد؛ ضمن عقب ماندن از غنای نظری، تدریجا ظرفیت های نهادی خود را برای تولید آینده از دست می دهد. چرا که نهادها محصول تاریخی قدرت سیاسی بوده؛ و در تنظیم تضادها، بازتولید نظم، توزیع منابع و انتقال هزینه های جامعه به بخش های مختلف جامعه نقش اساسی را بازی می کنند. وقتی که ساختار سیاسی نتواند وظایف اجتماعی خود را انجام دهد؛ دامنۀ بی اعتمادی و بی اعتباری سیاسی را گسترش داده؛ و برای جبران مافات به هیجان مداوم، ملی گرایی افراطی، دشمن سازی های فرضی، سرکوب و یا بازگشت به دوران طلایی گذشته روی می آورد.فرسودگی ساختار سیاسی زمانی به وضوح خود را نشان می دهد که ظرفیت حل بحران های آن از سرعت تولید بحران عقب بماند. سیاست ترامپی را می توان واکنش سیاسی یک ساختار گرفتار در بحران بازتولید قلمداد کرد. چرا که این سیاست برای حفظ نظم موجود به فشار و اجبار بیش از اندازه مبادرت کرده که خود به عامل شتاب دهندۀ نظم جدید منتهی شده است. قدرت هژمونیک ترامپی صرفا بر قدرت نظامی و اقتصاد تکیه دارد؛ در حالی که حفظ قدرت هژمونیک با اعتماد دیگران و قابلیت پیش بینی آن ممکن می گردد. اگر چه آمریکا با سیاست ترامپی هرچه بیشتر با قدرت مالی برای اجبار بر دیگران روی آورده؛ ولی انگیزۀ دیگران را برای ساختن مناسبات مستقل قدرت را فزونی بخشیده است. آمریکا اگر چه توانسته با تحریم اولیه و ثانویه و همچنین محاصرۀ اقتصادی ایران، به تخریب ساختار اقتصادی و سیاسی آن مبادرت کرده باشد؛ ولی گرفتار در بن بست پرهزینۀ جنگ نتیجه سیاست های غلط ترامپی به سوی تعمیق ساختاری گرفتار در بحران های فزاینده، تناقضات انباشته و بی اعتمادی جهانی روز به روز به سوی فرسایش ساختی و تشدید تضادهای داخلی و خارجی سوق یافته است.
اسماعیل رضایی
15: 09: 2026