۱۴۰۵ مرداد ۶, سه‌شنبه

 

 زبان و بیان


پیوندهای اجتماعی و دگرگونی های مداوم آن بر بستر رشد دم افزون دامنۀ فناوری های نوین، بر بسیاری از ارتباطات زبانی و بیانی رویکردهای اجتماعی تاثیر مداوم داشته است. پویایی زبان و گویایی بیان ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با دگرگونی های بنیان های مادی جامعه دارد که فهم و درک تحول و تغییرات الزامی محیطی را طلب می کند. پس زبان الگوهای فکری خود را از زمان می گیرد و متناسب با برآمدهای نوین بیان می دارد. قطعا کسی که در الگوهای فکری گذشته متوقف شده باشد؛ با فاصله گرفتن از بیان زمان قادر به فهم و هضم الگوهای بیانی روندهای تکاملی نخواهد بود. زبانی که هنوز برای نخبگان و روشنفکران بیگانه بوده؛ و قدرت بیان آن برای دیگران و به ویژه کارگران و زحمتکشان از ید قدرت شان خارج می باشد. این ضعف بنیادی ناشی از اتکای به الگوهای زبانی و راهبردهای اندیشه و عمل بزرگان گذشته، بیان را اگرچه به دلیل پیوند با تجارب گذشته زیسته، سهل الوصول کرده است؛ ولی از درک و فهم نیازهای زمان دور ساخته است. چپی که هنوز الگوهای فکری و زبانی اعصار گذشته تاریخی را بدون جرح و تعدیلات لازم متناسب با تکامل تاریخی بکار می گیرد؛ قطعا در راهبردهای سازمانی و تشکیلاتی خود دچار وقفه ها و ناکامی های مداوم در مبارزات اجتماعی و سیاسی خواهد شد که نمونه های بارز آن اکنون در مبارزات اجتماعی به وضوح مشاهده می شود.

اکنون الگوهای غالب فکری، الگوهای زبانی خطی است که راهبرد بیان روایت های غالب بوده؛ و با ابهام و استعاره پیوندی تنگاتنگ دارند. چرا که زبان خطی از دل نهادهای تثبیت شده برآمده که برای بقا و حفظ خود به نوعی از نظم، پیوستگی و روایت های واحد نیازمند می باشد. روندی که بیشتر تفسیرگر جهان بوده و از تغییر و دگرگونی می پرهیزد. بنابراین زبان و بیان خطی بر خلاف غیر خطی آن که انقلابی است؛ زبانی محافظه کار می باشد. چونکه معمولا قدرت مسلط با نظم خطی کار کرده؛ و براین اساس عموما کنشگری را در واکنش های استعاری، تمثیل و ابهام فرو می کاهد. چرا که در زبان خطی اگرچه انتقاد وجود دارد؛ ولی این اعتراض محتوایی با روایت های از پیش تعیین شده خود را بیان می دارد. در حالی که زبان غیر خطی که با دگرگونی و زمانمندی تاریخی پیوند دارد، اصولا اعتراض صرفا بیان نمی شود بلکه عملا اتفاق می افتد؛ زیرا، با زیر سوال بردن ساختار معنایی و نمود عینی در فرم و شکل اعتراض، نوعی تجربۀ گسست تاریخی را القا می کند که به وضوح ناتوانی روایت های خطی را آشکار ساخته و افق های نوینی را در برابر کنشگران اجتماعی می گشاید. مشکل اساسی اینجاست که نخبگان و نویسندگان چپ به دلیل حفظ چارچوب های فکری گذشته از فهم اینکه زبان چارچوب ادراک است؛ غافل شده اند. در پس این الهام گیری ها از بیان گذشته، زمان حدود می پذیرد و معنا بین بودن و شدن در نوسان قرار می گیرد. اینچنین است که گذشته بیان حال است و آینده در هاله ای از ابهام و بدفهمی های رخداد زبانی جلوه می کند. اکنون با تغییر در بنیان های مادی، تجارب زیسته از واژگان پیشی گرفته اند که بیانگر تغییر در شبکۀ روابط و مناسبات انسانی می باشد.

در بطن دگرگونی های مادی کنونی، به دلیل عدم تثبیت بنیان های فکری نوین و یکه تازی ساختارهای کهن، حقایق و واقعیت ها در پس تناقضات، لایه بندی های متکثر که هنوز برای بسیاری قابل فهم و ادراک نیستند؛ خود را نشان می دهند. براین اساس؛ منطق زبان و بیان با توقف در بارزه های گذشته برای تبیین حال، از گسترش دامنۀ افق های نوین برای اندیشه ورزی و نقد نظم موجود باز مانده است. بسیاری به دلیل ناتوانی در عدم درک و چرایی پیچیدگی های زبانی ناشی از گسست تاریخی و الزامات زمانی، به انفعال زبانی و ساده سازی ها و سطحی نگری های ایده ای روی آورده تا بتوانند همراه با الگوهای کهنه زبانی و بیانی ارتباط خود را با دیگر اقشار جامعه از جمله محرومان و زحمتکشان ممکن سازند. اینها فراموش کرده اند که زبان منشاء و مبداء کنش و تبیین است و متاثر از روندهای تحولی جامعه و انسان می باشد. قطعا ناتوانی در درک زمان مندی تاریخی و علیّت آن، زبان را الکن و بیان را ابتر می سازد. اکنون محرومان زحمتکشان برای خروج از بحران انفعال به کنش های فعال برای تغییر و دگرگونی های بنیادی، بایستی از عادت ها و سنتی های زبانی گذشته که در پیوند با تجارب زیسته در واکنش های اعتراضی و انفعالی صرف جای خوش نموده است؛ به انتخاب و گزینش های نوین روی آورد تا با غنای واژگان و گزاره های زبانی و بیانی، به جای تفسیر حال به تغییرات لازم روی آورد. پس چپ بایستی با ورود به تونل زمان و همراه شدن با زمان تاریخی و نیازهای آن، فهم متون و مفاهیم جدید را تسهیل و درک و فهم آن ها را برای زحمتکشان و فرودستان ممکن سازد.

پیچیدگی های متن و تبیین و تفسیرهای پیچیدۀ مفاهیم و مضامین تنها محصول شکل یا محتوای متن نیست؛بلکه به دگرگونی که در مناسبات بیرونی بر زبان و بیان متن و مفاهیم شکل می گیرند؛ بستگی دارد. از این رو، برقراری ارتباطی فهمیدنی و تاثیر گذار در جهان امروز نیازمند آن است که زبان و بیان با تحولات تاریخی، پیشرفت های علمی، دگرگونی های فناوری و تغییرات متعاقب آن همراه شوند. البته این رویکردها به مفهوم گسستن از گذشته نیست؛ بلکه به مفهوم درک و فهم انتقادی و پیوند دادن میراث های فکری با نیازهای زمان می باشد. در این راستا، آرا و نظرات اندیشمندان بزرگ گذشته زمانی ارزش واقعی خود را نشان می دهند که نه به عنوان حقیقتی ثابت و پایدار بلکه به عنوان حلقه هایی از زنجیرۀ تحول تاریخی مورد نقد، بازاندیشی و تکمیل قرار گیرند.چرا که زبان و بیان هر دورۀ تاریخی بازتاب نیازها، تجارب و سطح رشد مادی و به دنبال آن رشد فکری همان دوره می باشد.بدین مضمون که بین تحولات مادی جامعه و تحول زبان و بیان رابطۀ متقابل و دیالکتیکی وجود دارد که به نوبۀ خود در بنیان های مادی، در شیوه تولید و در علم و فناوری و همچنین تحول در واژگان، مفاهیم و سبک های بیان تاثیر گذار می باشند. در این فرایند برای آگاهی هرچه بیشتر محرومان و زحمتکشان در عصر دیجیتال بایستی متناسب با ساختار ارتباطی کنونی، تجربۀ زیسته انسان، بیان معضلات و مفاهیم و در نهایت راه حل های لازم گذر کرد تا تاثیر گذار و موفق عمل نمود.

وقتی الگوهای زبانی از گذشته به عاریت گرفته شود؛قطعا ارتباط و پیوند آن با جامعه و زحمتکشان سترون خواهد بود؛ زیرا طیف کارگران، زحمتکشان و دیگر گروه های محروم در پرتو دگرگونی های اقتصادی، اجتماعی و فناوری، نمودهای نوینی را در پیش گرفته و مسیرهای جدیدی را در زندگی، کار و ارتباطات در نظر می گیرند و تجربه می کنند. چرا که زحمتکشان و فرودستان دیگر مانند عصر کلاسیک صرفا مخاطبان رسانه ها و اندیشه ها نبوده؛ بلکه با تجارب نوین زیسته، در تولید و باز آفرینی معانی زیستی مشارکت مستقیم دارند. بنابراین با تکیه بر الگوهای سنتی زبان و بیان که بسیاری هنوز با تکیه بر آن ها قلمفرسایی می کنند؛ امکان پاسخگویی لازم ممکن نبوده؛ و برای ارتقای آگاهی بایستی زبان و بیان از دل تجارب واقعی زیسته برخیزد؛ و با اشکال نوین ارتباط، روایت و گفتمان اجتماعی در آمیزد. اصولا زبان و بیان آگاهی بخش، ضمن برخورداری عمق نظری و اجتناب از پیچیدگی های غیر ضروری و اصطلاحات انتزاعی بایستی با بازتاب تجربه زیسته، امکان مشارکت و گفتمان عمومی را فراهم ساخته؛ و مفاهیم و مضامین اجتماعی را با مسائل ملموس زندگی، کار، معیشت، امنیت شغلی و فناوری و آینده پیوند بزند. پس با نگاه به زمان تاریخی و تطور اجتماعی، هر تحول در نیروهای مولده، مناسبات اجتماعی و فناوری، علاوه بر ارتقای آگاهی، در زبان، بیان و ارتباطات نیز دگرگونی ایجاد می کند. براین اساس هر اندیشه و اقدامی برای آگاهی عمومی اگر قادر نباشد با شرایط تاریخی نوین خود را مرتبط سازد، از مخاطبان واقعی جامعه فاصله می گیرد. روندی که امروز با ابرام بر الگوهای فکری و زبانی گذشته،بویژه در میان جریان های چپ، روز به روز تشتت و پراکندگی و فاصله گیری از نیروهای بالقوه اجتماعی برای دگرگونی های مورد لزوم مشاهده می شود.

اکنون در عصر دیجیتال و ارتباطات دگرگونه اجتماعی، جایگاه مخاطبین تغییر کرده است. بدین مضمون که اگر در گذشته ارتباطات غالبا یک طرفه بود و نویسنده می نوشت و دیگران می خواندند؛ اکنون همگان خود تولید کننده محتوا بوده و در تفسیر و نقد دخیل هستند. بنابراین امروز صرفا با ساده سازی و نوسازی واژگان نمی توان برای آگاهی بخشی موفق بود؛ بلکه بایستی در شیوه ارتباطات نیز تغییرات مورد لزوم عصر را مد نظر قرار داد. چرا که اکنون در عصر دیجیتال، تحول و دگرگونی نه تنها در زبان، بلکه در رابطه بین گوینده و مخاطب روی داده است که بر اعتماد و مشارکت اجتماعی استوار است. برای تداوم این اعتماد و مشارکت اجتماعی لازم است که میراث تاریخی گذشته برای پاسخگو بودن به نیازهای روز بایستی متناسب با مسائل و افق های زمان بازخوانی و بازآفرینی شوند. بنابراین کسانی که همچنان با ابرام بر اشکال کلاسیک زبانی و دگم های بیانی می خواهند وفاداری خود را به بزرگان اندیشه و عمل گذشته نشان دهند؛ از جوهر اندیشه و روش نقادانۀ مطلوب فاصله گرفته؛ و ضمن دور شدن از زبان مناسب، از بازآفرینی اندیشه خود متناسب با زبان زمانه نیز برای تاثیر گذاری های لازم اجتماعی باز می مانند. چرا که اگر زبان از حرکت تاریخ باز بماند، واسطگی ارتباطی خود را از دست داده، و به مانع جدی ارتباط مبدل می شود.

زمانی که گذشته با بار سنت و عادت بر زبان و بیان سنگینی می کند؛و نخبه و نویسنده با الگوهای گذشته می کاود و می سازد؛ از زمانمندی تاریخی و تحولات جاری فاصله گرفته و بین جامعه و زبان فاصله ایجاد می کند.روندی که ارتباط، اعتماد و مشارکت عمومی را به چالش می کشد. زیرا با حفظ چارچوب الگوهای فکری کهن زبان و بیان، نویسنده و اندیشمند ناخواسته در همان چارچوب زبانی می اندیشد، می کاود و می آفریند. بنابراین، به جای اینکه زبان بازتاب دهنده واقعیت های زنده و پویای زمان خود باشد؛ ارائه دهنده تجارب و مفاهیم اعصار دیگر می شود. این گسست حاصل ناهمزمانی تاریخی از دگرگونی در مناسبات تولیدی،فناوری، فرهنگ و شیوه های ارتباطی دگرگونه عقب مانده؛ و از مخاطبین خود به ویژه نسل جدید و دیگر اقشار درگیر با معضلات روزمرۀ زندگی چون محرومان و زحمتکشان دور می شوند. پس این تنها دشواری و یا پیچیدگی متن نیست که به کاهش ارتباط، فرسایش اعتماد و تضعیف مشارکت اجتماعی منجر می شود؛ بلکه زبان اندیشمند و نویسنده است که از زمان تاریخی دور شده و مسائل واقعی جامعه و دیگران را باز نمی گویند.چالشی که میان اندیشه و جامعه شکاف ایجاد کرده که با استدلالات نظری صرف پر شدنی نیست.

نتیجه اینکه: بشریت با ورود به عصر دیجیتال در برابر انتخاب و گزینش های نوینی قرار گرفته است که با چالش های بزرگ سنت ها و عادات گذشته روبرو می باشد. قطعا با توقف در بارزه های فکری و عملی گذشته، پاسخگویی به پیچیدگی ها و گسست های تاریخی کنونی امکان پذیر نخواهد بود. زبان و بیان به عنوان منبع و منشاء کنش و تبیین در روابط و مناسبات اجتماعی در این روند های تحولی و دگرگونه اگر با زمان و علیّت تاریخی همراه نشوند؛ درک پیچیدگی های زبانی و فهم ارتباطی آن مقدور نخواهد بود. برخی ها، پیچیدگی های متن و استفاده از اصطلاحات نا آشنا را فضل فروشانه ارزیابی می کنند؛ در حالی که پیچیدگی های متن و مفاهیم و اصطلاحات غامض بر می گردد به تغییرات وتحولاتی که در عرصه های فناوری و تکنیک های نوین ارتباطی ایجاد شده که نوع نوینی از تعاملات و روابط و مناسبات اجتماعی و انسانی را مطالبه می کند. واضح است وقتی که در چارچوب مفهومی و تشکیلاتی گذشته فکر می کنی و می نویسی، درک و فهم آن آسان خواهد بود؛ زیرا حاوی تجارب زیستی نهادینه شدۀ گذشته می باشد. ولی همراهی با مطالبه محوری دستاوردهای نوین تاریخی، نیازمند درک امروز و نیازهای تاریخی آن می باشد. پس برای انتقال و درک بهینه روندهای دگرگونه کنونی برای محرومان و زحمتکشان بایستی به تبیین و تحلیل حقایق و واقعیت های تاریخی نوین روی آورد. تا زمانی که چپ در بارزه های فکری و عملی عصر کلاسیک می گوید و می نویسد؛ قادر به واکاوی پیچیدگی های روابط و مناسبات کنونی نبوده؛ و یک بلبشویی و ناهنجاری را در مناسبات سازمانی و تشکیلاتی محرومان و زحمتکشان ایجاد می کند که مبارزات را از پتانسیل لازم تهی می سازد.


اسماعیل رضایی

28:07:2026


۱۴۰۵ مرداد ۲, جمعه

 

      دولت-ملت در عصر دیجیتال*


رشد روز افزون دامنۀ دانش و فناوری عرصه های نوینی از مناسبات انسانی و جهانی را در پیش گرفته که با روندهای گذشته از یک تفاوت ماهوی برخوردار می باشند. با اتکای بر تبیین و تحلیل های اشکال کلاسیک مفاهیم و مضامین، نارسایی های نظری نهادینه شده که کج فهمی های روندهای کنونی را تداوم بخشیده؛ و مبارزات اجتماعی را در کجراهه های اندیشه و عمل با بن بست مواجه می سازند.نظریه پردازان و اندیشه ورزانی که با مفاهیم گذشته روندهای حال را می کاوند؛ قطعا در کجراهه های اندیشه و عمل از یافتن راهی به روشنایی باز می مانند. دولت-ملت نیز بری از تاثیرات اساسی متناسب با روندهای تحولات کنونی دانش و فناوری های نوین نمی تواند باشد. اکنون در عصر دیجیتال ساختار پیوند میان ملت ها از روابط سرزمینی به سوی روابط شبکه ای در حال دگرگونی می باشند.پیوندی که نه بر اساس تفکیک و مرزبندی گذشته که بر مبنای اتصال، هماهنگی و هم کنشی خواهند بود. بدین مضمون که نهادهای عصر دیجیتال صرفا بر اساس اقتدار حقوقی و سیاسی و تنظیم کننده قدرت استوار نبوده بلکه مشروعیت اش در ایجاد، حفظ و گسترش پیوندهای شبکه ای استوار خواهند بود.

برخلاف تصور رایج، نهادهای هر عصر و دوره ای از دل روابط و مناسبات مسلط همان عصر زاده می شوند؛ نه اینکه پیشاپیش وجود داشته باشند. این ویژگی را می توان در بسیاری از روندهای تاریخی چون گسترش بازار سرمایه قبل از قوانین جامع آن و یا تجارت جهانی نیز قبل از شکل گیری سازمان ها و نهادهای تنظیم کننده آن شکل گرفته اند؛ دید. براین اساس، نهادهای عصر دیجیتال نیز در یک پروسه الزامی پیوندهای جهانی متناسب با نیازهای الزامی زمان تاریخی شکل گرفته؛ و در شکل گیری مناسبات نوین دولت-ملت ها نقش مهمی خواهند داشت. البته این پیوندها ناشی از دستاوردهای دانش و فناوری نوین با حضور ساختارهای کهن سرمایه داری، هنوز به عرصه رقابت، اعمال نفوذ، تحریم، جنگ سایبری و کنترل اطلاعات استوار می باشند. براین اساس موضوع و منطق ژئوپلیتیک تغییر کرده؛ و از منطق کنترل سرزمینی به منطق سازماندهی شبکه ها، جریان ها و پیوندها گذر می کند. چرا که در ژئوپلیتیک کلاسیک با مرزهای سرزمینی، موقعیت جغرافیایی، منابع طبیعی، جمعیت و توان نظامی روبرو بوده که اکنون در عصر دیجیتال با شبکه های داده، زیرساخت های ارتباطی، هوش مصنوعی، زنجیره های ارزش جهانی، سرمایه انسانی و دانشی و بالاخره با ظرفیت اتصال به شبکه های جهانی روبرو می باشد. یعنی دولت-ملت ها از تفکیک فضاها، حوزه های نفوذ، کنترل سرزمین و موازنه قدرت، به اتصال فضا، مدیریت جریان ها، هماهنگی شبکه ها و اشکال وابستگی های متقابل روی آورده اند.

پس دولت-ملت های نوین با آغازی ناهموار و متلاطم بر نظمی استوار می باشند که با گره های هوشمند شبکه جهانی باز تعریف شده، و همزمان با حفظ هویت خود، جریان پیوندها را نیز برقرار می سازند. نظمی که قدرت دولت- ملت را نه فقط به میزان کنترل سرزمینی، که بر توانایی اش در ایجاد، هدایت و تنظیم شبکه های جهانی ارتباط، داده، فناوری، اقتصاد و دانش استوار خواهد بود. پس عصر دیجیتال را می توان عصر گذار از دولت-ملت ژئوپلیتیکی به دولت-ملت شبکه ای نامید. اگر چه به دلیل نبود ساختار مستقل برای فناوری های نوین، همزیستی دو منطق کلاسیک یعنی رقابت دولت ها بر سر امنیت و قدرت و همچنین منطق نوین وابستگی شبکه ای در اقتصاد، فناوری و دانش ادامه خواهد داشت؛ ولی با شکل گیری نهادهای مورد لزوم عصر، با روند گذار از رقابت های سرزمینی به همکاری های شبکه ای و چند لایه روبرو خواهیم بود. این ناهمزمانی میان تحول نیروهای مولده و نهادهای اجتماعی و سیاسی اگر چه هنوز با سیستم هدایت قدیمی یعنی رقابت های کلاسیک استوار است؛ ولی همزمان نیروهای مولد اقتصادی، اجتماعی و فناوری وارد مرحلۀ جدیدی شده اند که گذار به آینده را اجتناب ناپذیر ساخته اند. چرا که فناوری های دیجیتال اکنون عرصه های نوینی برای رقابت ایجاد کرئده اند که بر داده ها، استانداردهای هوش مصنوعی، نیمه رسانه ها و شبکه های ارتباطی استوار می باشند.

در مسیر تحول دانش و فناوری دیجیتال، نوعی وابستگی های متقابل ساختاری در حوزه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی شکل می گیرند که نوعی همگرایی نوین را میان دولت-ملت ها برقرار می سازند. همگرایی که محصول صرف ارادۀ سیاسی نبوده؛ بلکه حاصل دگرگونی در شیوه تولید، ارتباطات و سازمان یابی نوین جوامع انسانی می باشد. این تغییرات حاصل ساختارهای کلاسیک مبتنی بر جدایی و رقابت های سرزمینی، تدریجا جای خود را به ساختارهای نوینی می دهند که مشروعیت و کارآمدی خود را از طریق تسهیل پیوندها، هماهنگی شبکه ای و مدیریت وابستگی های متقابل بدست می آورند. پس دولت-ملت ها در عصر دیجیتال با نوعی از وابستگی متقابل ساختاری ایجابی روبرو می باشند که بسوی همکاری و تعامل هرچه بیشتر سوق می یابند. زیرا در این تحول فناوری که جامعه های انسانی با تحول ساختاری روابط انسانی روبرو می باشند؛ هیچ جامعه ای به تنهایی نمی تواند زنجیرۀ دانش، فناوری، سرمایه، اطلاعات و نوآوری را در ید قدرت خود داشته باشد. و در این تعامل و همکاری، جامعه های انسانی در عین حفظ ویژگی های فرهنگی خود، از طریق درهم تنیدگی فرهنگی بیش از گذشته در معرض تبادل و تاثیر گذاری متقابل قرار می گیرند. در این چرخه یک بازخورد مثبت شکل می گیرد که وابستگی اجباری به فناوری، همبستگی فرهنگی متعاقب آن و نیاز به نهادهای نوین در پروسۀ تحولی ، روند تضعیف هرچه بیشتر سیستم کلاسیک را در پیش می گیرند.

اکنون در میان مجموعه رقابت های ژئوپلیتیکی، جنگ ها، منازعات اقتصادی، فناوری و ایدئولوژیک میان قدرت های جهانی، مفهوم دولت-ملت در حال بازآفرینی می باشد.بن بست های نئولیبرالیسم و بحران ها و جنگ های متعاقب آن نشان داد که دولت هنوز مهمترین عنصر در نظام بین المللی می باشد. در این ناامنی های اقتصادی و اجتماعی و منازعات جهانی، دولت ها به ناگزیر به بازتعریف امنیت روی آورده اند. این باز تعریف ناشی از عدم توازن تحولاتی است که دولت-ملت امروز را به سیستم رقابت های کلاسیک متصل ساخته است. روندی که اگر چه بسیاری از نمودهای گذشته را باز تولید می کند؛ ولی به دلیل پیوندهای نوین و الزامات آن، گذار به آینده را نیز اجتناب ناپذیر نموده است. پس اگر چه نظم کهن هنوز زوال نیافته است؛ ولی نظم نوینی آغاز شده است که در آن دولت-ملت ها مانند گره های هوشمند شبکه های جهانی در حال باز تعریف می باشند. بنابراین بنیان های دولت-ملت کلاسیک با گسترش وابستگی های متقابل ناشی از تحول دانش و فناوری با چالش جدی روبرو می باشد.

در عصر دیجیتال می توان گفت که نقش ملت ها بیشتر از نقش دولت دستخوش تحول و دگرگونی شده اند.اگر بر بستر دولت-ملت کلاسیک، ملت بر پایه سرزمین، زبان، تاریخ و فرهنگ مشترک تعریف می شد؛ اکنون در عصر دیجیتال این عناصر اگر چه هنوز مهم می باشند؛ ولی فضای امروز ملت ها با دو فضای سرزمینی و فضای مجازی تعریف می شود. در نظریه کلاسیک دولت-ملت ها، عموما ملت در چارچوب مرزهای جغرافیایی تعیّن می یافت. ولی در عصر فناوری های دیجیتال افراد علاوه بر تعلقات ملی خود با شبکه های فراملی نیز پیوند دارند. پس در عصر دیجیتال هر شهروند قادر است در تولید روایت های سیاسی، فرهنگی و تاریخی مشارکت کرده؛ و در شکل دهی هویت ملی نقش بارزی را بازی نماید.بدین مضمون که ملت اکنون همانند عصر کلاسیک صرفا مجموعه ای از شهروندان ساکن یک قلمرو خاص نیست؛ بلکه شبکه ای از شهروندان متصل است که هم در فضای فیزیکی و هم در فضای مجازی به تولید هویت، قدرت، سرمایه اجتماعی و مشروعیت سیاسی مشغول می باشند. پس با مفاهیم شهروند دیجیتال و جامعه شبکه ای آینده، دولت-ملت ها بیش از هر زمانی دستخوش تغییرات خواهند بود.

اکنون با پیشی گرفتن منطق علم از منطق سیاسی عصر کلاسیک، دولت ها علیرغم اختلافات بنیادی، مجبور به همکاری در بسیاری از زمینه های نوین علمی و فنی می باشند. مقطعی از تحولات تاریخی که در آن، کنترل بر داده ها، شبکه های اطلاعاتی و فضای ارتباطی و سایبری به اندازه مرزهای فیزیکی اهمیت داشته؛ و به ادبیات علوم سیاسی وارد شده اند. فضاهای نوینی که بر تمامی عرصه های تعاملات اجتماعی تاثیر گذار بوده و تهدیدات نوینی چون سایبری، جنگ اطلاعاتی، عملیات نفوذ، جاسوسی دیجیتال و انتشار اخبارهای جعلی جای تهدیدات سنتی را در دولت ها گرفته اند. این تحولات بنیان های دولت-ملت را تضعیف نکرده است؛ بلکه به باز تعریف کارکرد دولت در پیوند با زیرساخت های دیجیتال، امنیت سایبری، اقتصاد داده و حکمرانی هوشمند اشاره دارند. بنابراین عصر دیجیتال آغاز مرحلۀ جدیدی از دولت-ملت می باشد که در کنار سرزمین، جمعیت و اقتصاد، قدرت دیجیتال، کنترل داده ها و توان حکمرانی در فضای سایبری به عناصر اصلی قدرت تبدیل شده اند. پس دولت-ملت ها با مفاهیم کلاسیک قادر به بازیابی هویت های نوین نبوده؛ و اتکای صرف بدان جامعه را در بن بست های حاد و شکننده رها خواهد ساخت.

نتیجه اینکه: رشد دامنه دانش و فناوری، عرصه های نوینی را در روابط و مناسبات اجتماعی برقرار ساخته است. عرصه هایی که با مفاهیم و مضامین کهن عصر کلاسیک قابل بازیابی و باز تعریف نمی باشند. قطعا بحث های کلاسیک و آکادمیک صرف در مقطع کنونی از تحولات تاریخی، نه تنها راهگشا نیست؛ بلکه به نظریه پردازی های سترونی منجر می شوند که بیراهه های چالشی را در برابر جامعه و انسان قرار می دهند.بویژه زمانی که این بحث های خشک و بیروح گذشته بر تئوری های تئوری پردازان بورژوازی متکی باشند. دولت-ملت ها نیز به عنوان یک از مفاهیم تاریخی در پروسۀ تحولات تاریخی، از مرز سنت و عادت گذر کرده؛ و وارد فاز نوینی از تبادل و تبدیلات اجتماعی شده است. اکنون بر بستر رشد ارتباطات دیجیتالی نوعی دولت-ملت شبکه ای در حال شکل گیری می باشد که ضمن حفظ هویت و حاکمیت ملی به نوعی در شبکه های جهانی اقتصاد، فناوری، دانش، امنیت و محیط زیست به طور عمیق در هم تنیده می شود. بنابراین اگر دولت-ملت محصول انقلاب صنعتی و عصر مدرن بود؛ دولت-ملت شبکه ای محصول انقلاب دیجیتال و عصر هوش مصنوعی خواهد بود. در عصر دیجیتال، ژئوپلیتیک از سیاست مکان به سیاست اتصال گذار می کند. بدین مضمون که در این گذار، قدرت دولت-ملت نه فقط به میزان کنترل آن سرزمین، بلکه به توانایی آن در ایجاد، هدایت و تنظیم شبکه های جهانی ارتباط، داده، فناوری، اقتصاد و دانش وابسته است.


اسماعیل رضایی

23:07:2026

* این مقاله با داده های chatgpt و deepseek نوشته شده است.

۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

       عصر بحرانی و مینیمالیسم فکری


پویایی اندیشه منوط به درک زمان تاریخی و همراه شدن با روندهای واقعی تحول و تکامل می باشد. بد اندیشی و کج اندیشی با فهم متناقض، روند استحاله خرد و تعقل را در بدفهمی و نفهمی تحول و تکامل تاریخی جامعه و انسان، بسوی درک معیوب و اندیشه و عمل مصلوب هدایت می کنند.این بیگانگی با روندهای تحول و تکامل، هویت های گذشته را برجسته و هویت های نوین را به حاشیه می رانند. این ناتوانی در شهود تحولات، کج اندیشی های ساختاری را نمود بخشیده؛ و با وارونگی خرد و هویت، گذشتۀ بسته، آینده را در خود فرو می بلعد. روندی که به استحالۀ خرد و تعقل روی آورده؛ و ناتوان از درک علی پدیده های زمانمند به تفسیرهای سطحی، مصلوب و از پیش تعیین شده متوسل شده؛ و اندیشه و عمل را از هم گسسته و تهی از زمان می سازد؛ و بدینسان آینده را در گذشته ای ساکن، بسته و تقدیس شده متوقف ساخته؛ و هویت های نو،شهودهای تازه و زمانمندی تاریخی را به حاشیه می رانند.

تفکر مینی مالیزه در عصر بحرانی کنونی با کج فهمی های تاریخی خویش، عقل را از فهم و درایت دور ساخته؛ و به توجیه آنچه که هست روی آورده است. در نتیجه خرد متوقف شده و با رسوب هویت های کهنه و مطرود؛ زمان تاریخی در هیاهو و جنجال نوستالژیک نادیده گرفته می شود. اکنون یکی از ریشه های بنیادین انفعال نظری و بن بست سیاسی، همان مینیمالیسم فکری می باشد که با ساده سازی های سطحی، واکنش محور و جزیی نگری به رخدادهای محیطی ضمن دور شدن ار درک علی و تاریخی و گسستن از همبستگی برای رهایی، دامنۀ پراکندگی و تناقض فکری جمعی را وسعت بخشیده؛ و مبارزه با استبداد را به بن بست کشانده است. آنچه که امروز در بحث و تحلیل و تبیین ها مشاهده می شود؛ عموما از عمق تاریخی و درک علّی پدیده ها به دور بوده که با واکنش های سطحی و روبنایی به جای اندیشه ورزی، رخداد ها را در حد توئیت، شعار و کلیشه تنزل داده که نه تنها اندیشه و بینش جمعی را ارتقاء نمی دهد؛ بلکه در تضعیف قدرت درک و فهم عمومی نسبت به ساختارهای سلطه نقش مهمی را بازی می کند. چرا که این تفکر مینی مالیزه با گسترش دامنۀ تناقضات و مغایرت های فکری، بسوی گفتمان پراکنده و نیروهای از هم گسیخته روی آورده که ضمن ایجاد بسترهای بن بست های نظری و عملی در مبارزه با انقیاد و استبداد، زمینه فروپاشی درونی اندیشه ها را نیز فراهم ساخته اند. فرایندی که با عادی سازی تناقضات، به انتزاع اندیشه ها روی آورده؛ و مبارزات را به بن بست کشانده است. زیرا مبارزه بر علیه استبداد و توتالیتاریسم با ذهن های پراکنده و نگاه های سطحی، جز تکرار شکست ارمغان دیگری ندارد.

بنابراین اندیشه مینی مالیزه به دلیل دور بودن از دو مولفۀ مهم زمان تاریخی و علیت دیالکتیکی بسوی درک معلولی سوق یافته است. فرایندی که از نظریه پردازی برای تغییر فاصله گرفته؛ و تبیین و تحلیل ها را در حد شرح و توصیف وضعیت موجود فرو کاسته است. ناتوانی درک معلولی در تبیین و تحلیل عوامل متکثر ساختاری، پدیده ها را در حد رخدادهای عادی و سطحی محیطی چون نیت حاکمان و یا توطئه های خارجی کاهش داده اند. فرایند دیالکتیکی زمان تاریخی را نادیده انگاشته و نظریه ها را نه به عنوان چشم انداز کلی مناسبات اجتماعی و انسانی که به عنوان شبه نظریه های ژورنالیستی بکار می گیرند. این نگاه در عصر دیجیتال با تکیه بر حجم بزرگی از داده ها و اطلاعات، از چارچوب های نظری مورد لزوم دور شده و از درک علی و چرایی رخدادهای محیطی فاصله گرفته است. روندی که عموما اخلاق منفعلانه را جایگزین سیاست عقلانی نموده که به جای طرح های راهبردی برای پیشبرد اهداف جنبش های مردمی، به تولید و انتشار بیانیه های اعتراضی و تکراری روی آورده است. براین اساس، تا زمانی که اندیشه و اندیشه ورزی قادر نباشد؛ زنجیرۀ علّی پدیده های تاریخی را برای درک بحران های امروز بیابد؛ توان راهبری و همراهی با جنبش های مردمی را دارا نخواهد بود. پیامدهای منفی این روندهای نامتعارف هدر رفتن انرژی تاریخی جنبش ها می باشد که نتیجه ای جز شکست جنبش ها تا کنون نداشته اند.

یکی از آثار مهم و تخریبی تفکر مینی مالیزه استیصال می باشد که ضمن مبدل شدن به عنوان یک مکانیسم چالشی انگیزش جمعی، از کنش های بهینه و مطلوب برای پیشبرد اهداف انقلابی جلوگیری می نماید. استیصال با شکست های گذشته پیوند خورده و هر کنشی در نهایت محکوم به تکرار شکست های پیشین مفهوم می یابد.این استیصال است که زاویه دید را محدود ساخته؛ و فضای کنش های جمعی را بسوی حرکت های احساسی و یا اعتراض و شورش های فاقد برنامه و تشکیلات سوق می دهد. فرایندی که جامعه را در انتظار کمک های عوامل بیرونی به حرکت های انفعالی وامی دارد.در استیصال پرداخت بهای لازم برای رهایی و آزادی تابع هزینه های ذهنی می شود که حتی شروع حرکت را غیرعقلانی قلمداد می نماید. براین اساس نیروهای اجتماعی با کوچک و حقیر پنداشتن ظرفیت های خود در انتظار ناجی یا ناجی های تاریخی خود زمین گیر می شوند. استیصال با یاس و سرخوردگی عمومی، از ایجاد نهادهای مدنی مقاوم و پایدار فاصله گرفته؛ و از بسیاری دیگر از الزامات پیشبرد اهداف جنبش های مردمی چون ائتلاف های طبقاتی دور می شود. تفکر مینی مالیزه با سطحی نگری و تبیین و تفسیرهای روزمرۀ رخدادها از درک علّی فاصله گرفته؛ و قدرت دفع پرتگاه های ذهنی ناشی از نوستالژی و اسرار زدایی برای ایجاد امید عقلانی و رفع شور ناامیدانه و یا غلبه بر قضا و قدر را از خود دریغ می دارد. در استیصال، گذشته مانند سایه سنگینی است که صرفا تکرار شکست ها را تداعی می کند. و حال را با افق دید محدود با انبوهی از بحران های روزمره و همچنین آینده را مبهم و وابسته به عوامل بیرونی می بیند که هرگونه برنامه ریزی را برای خروج از بحران بی فایده می پندارد.

در تفکر مینی مالیزه، مینیمالیسم سیاسی و اقتصادی در عصر بحران خیز کنونی از نقش برجسته ای برخوردار می باشند. مینیمالیسم سیاسی و اقتصادی بیانگر ناتوانی در فائق آمدن بر زبان سرمایه در بحران های رو به تعمیق کنونی می باشد. واقعیتی که نشان می دهد دولت ها دیگر ابزار کنترلی کلاسیک را برای تغییر ساختاری از دست داده؛ و در نتیجه به نوستالژی برای مشروعیت بخشی به انفعال و ساده سازی های عوامانه برای توده ها روی آورده اند. این پارادوکسیکال نشان می دهد که در جهان در هم تنیده کنونی از یک طرف فروپاشی و یا به زیر کشیدن حکومت های مستبد و توتالیتر چون ایران غیر ممکن به نظر می رسد؛ و از طرف دیگر فهم و درک روندهای کلان را چنان با دشواری مواجه ساخته است که ذهن و اندیشه را بسوی مینیمالیسم انفعالی سوق داده است. این مینیمالیسم سیاسی در عصر بحران زده کنونی تناقضات حل نشده بسیاری را موجد گردیده است. از یک طرف جامعه را در برابر ساده سازی ها برای تصمیم گیری های سریع قرار داده؛ و از سوی دیگر این ساده سازی ها با نادیده گرفتن پیچیدگی های درونی بحران ها، نوستالژی را به نیروی محرک سیاست بدل ساخته است. جایی که مشارکت نقادانه و زمانمند، جای خود را به انفعال نوستالژیک سپرده؛ و یا با اعتراضات و شورش های سطحی به سوی رویکردهای مینیمال و ناکارآمد روی آورده اند. تناقضات پنهان و آشکار پیوندهای نظام های توتالیتر با ساختار جهانی سرمایه برای باز تولید وابستگی آنها به سرمایه داری جهانی می باشد که در آن تمامی مناسبات اقتصادی از رانت نفت تا معادن در زنجیرۀ ارزش جهانی تعریف می شوند. این نشان می دهد که باور به داشتن سیاست مستقل و اقتصاد وابسته و یا بالعکس از همان تفکر مینیمالیسم ارتزاق نموده و با واقعیت انطباق ندارد. به عنوان مثال مقاومت در برابر تهاجمات تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل در ایران، برای بقای الیگارشی داخلی و برای پر کردن شکاف های طبقاتی و نارضایتی داخلی که مردم را برای یک دفاع حداقلی از حکومت متحد می کند؛ مفهوم می یابد.چرا که از این طریق تحریم ها را ابزار کلیدی برای کنترل واردات و تخصیص ارز ترجیحی قرار داده و با افزایش بودجه نظامی و ایجاد اشتغال کاذب و بزرگنمایی هرچه بیشتر نقش جنگ در نابسامانی های اجتماعی، هرگونه اعتراض را خیانت به آرمان های ملی و مردمی قلمداد می نماید. بدین مضمون که مقاومت در برابر تهاجمات خارجی ابزاری برای مدیریت بحران های دائمی مبدل شده؛ و پیچیدگی های بحران های داخلی چون تورم، بیکاری، فساد و ... با دفاع در برابر دشمنان خارجی تقلیل یافته است. اکنون اندیشه مینیمالیسم در ایران، ارزیابی مقاومت در برابر تهاجمات خارجی را در حد پیروزی و یا تسلیم مطلق متمرکز کرده است. در حالی که این مقاومت از یک چشم انداز روشن برخوردار نبوده و هیچ تصویر روشنی از تغییر ساختارهای اقتصادی و سیاسی را با خود ندارد.

پس مینی مالیزه کردن تفکر نه تنها موجب فاصله گرفتن از درک علّی و تاریخی می شود؛ بلکه همبستگی برای رهایی را در پراکندگی فکری، تناقض افکنی جمعی و بن بست در مبارزه علیه استبداد فرو می برد. ضمن اینکه غلبه این تفکر در جامعه ای با سلسله مراتب رانتی، تمایزات طبقاتی را مخدوش ساخته؛ فرهنگ رانتی را طبیعی جلوه داده که همبستگی اجتماعی برای تغییر ساختی را زیر سوال می برد. بنابراین وقتی فرهنگ رانتی در جامعه عمومیت پیدا می کند؛ اتحاد و وحدت طبقاتی برای مبارزه بر علیه ستم طبقاتی را به حاشیه می راند. چرا که فرد یا دستی در رانت دارد و یا در آرزوی داشتن رانت به حمایت از فرهنگ رانتی روی می آورد. در این بازی لاتاری که در آن همه بازنده هستند؛ دوباره و چند باره با عنوان شانس آزموده می شوند که شاید برنده شوند. این دور باطل جامعه را از توش و توان مبارزاتی تهی ساخته؛ و بسوی اعتراضات مقطعی و گذرا هدایت می کند. در حقیقت تمامی جامعه بطور مستقیم و یا غیر مستقیم آلوده به فرهنگ رانتی بوده که مانع اصلی تشکل طبقاتی برای آزادی و رهایی جامعه محسوب می شود. چرا که وقتی در یک جامعه فرهنگ رانتی معیار موفقیت تلقی می شود؛ رقابت های اجتماعی بجای بهینه سازی روابط و مناسبات تولیدی و انسانی بسوی منابع رانتی سوق می یابند. در این فرهنگ رانتی است که بسیاری از فعالان سیاسی برای برنامه ریزی های بلند مدت، به رویداد های روزمره و غیر منتظره چون مرگ یک رهبر، تحریم ها،جنگ و غیره چشم می دوزند تا شاید تغییرات مورد نظر محقق شوند. این مینیمالیسم تاریخی، وحدت و تشکیلات را در زاویه و حاشیه قرار داده؛ و مبارزات اجتماعی عموما با اعتراضات صنفی همراه شده که با امتیازات حداقلی منابع رانتی مهار می شوند و از وحدت مبارزاتی فاصله می گیرند.

در تفکر مینیمالیسم، بحران ها بازتولید شده و مبارزات اجتماعی در بند و بست های گذران روزمره زندگی از توش و توان خود باز می مانند. فرایندی که با ایجاد اغتشاش در خودآگاهی عمومی، مرز بین منافع فردی و منافع عمومی را مخدوش کرده؛ و جامعه میان تولید و رانت و مشارکت مدنی و وابستگی های سیاسی در نوسان قرار می گیرد. این وضعیت که ناشی از رشد بنیان های مادی جامعه و عقب ماندن آگاهی های عمومی از این تحولات بنیادین می باشند؛ شکافی را میان واقعیت و درک و فهم عمومی ایجاد نموده است که به تداوم و تعمیق بحران های اقتصادی و اجتماعی دامن زده اند. بحران هایی که تلاش دارند؛ پدیده های پیچیده را با روایت های ساده و لحظه ای به عناصر تعیین کننده روندهای تاریخی مبدل ساخته؛ و گذشته را با رنگ و لعاب گذر به آینده، راه خود را بر واقعیت های موجود تحمیل نمایند. در حقیقت بشریت امروز بین نوستالژی ارتجاعی و غیر قابل بازگشت و هراس از آینده ای نامعلوم، در حالتی مینیمال قرار گرفته؛ و در انتظار وضعیت پیش بینی پذیر و قابل مدیریت، به بقای روزمرگی و زیست تابعی تن داده است.

نتیجه اینکه:یک بار دیگر بشریت وارد عصر بحران خیز زمان تاریخی خود شده است. مرحله ای از تکامل جامعه و انسان که بسیاری از مناسبات اجتماعی و انسانی تحت تاثیر روزافزون فناوری های نوین دگرگون شده؛ و یا نیاز به تغییرات ساختی و بنیادین برای پاسخگویی به مطالبات و نیازهای نوین می باشند. ناهمزمانی و دور شدن از زمان تاریخی ضمن تعمیق بحران ها به رواج مینیمالیسم فکری با بارزه های شهودی سطحی نگری و ساده سازی های عوامانه روی آورده که با زمان گریزی بازتولید شده؛ و بسیاری از مناسبات غلط چون پراکندگی گفتمانی، فرهنگ رانتی، تضعیف همبستگی اجتماعی و افزایش تناقضات به دلیل عدم درک پیوندهای اجتماعی و جهانی و همچنین توقف در بارزه های نوستالژیک که از عوارض سوء آن می باشند را نمو بخشیده است. روندی که به بن بست های نظری و عملی گرفتار شده؛ و قدرت مبارزه با انقیاد و استبداد را در انفعال نظری و عملی تحلیل برده است. در حقیقت مینیمالیسم فکری یک بحران جهانی ناشی از دگرگونی در زمان تاریخی می باشد که یک اغتشاش فکری و عملی را بر بشریت تحمیل کرده که تنگناهای زیستی از دستاوردهای سوء آن محسوب می شود. این تنگناهای زیستی مناسباتی را متناسب با ویژگی های محلی و منطقه ای برقرار ساخته که بسیاری از عوارض سوء از جمله فرهنگ رانتی را عمومیت بخشیده است. فرهنگی که سلسله مراتب فساد را در بین اقشار و طبقات مختلف اجتماعی تعمیم داده و همبستگی و پیوستگی اجتماعی را برای پیشبرد امر مبارزه با بن بست مواجه ساخته است. چرا که فرهنگ رانتی با ایجاد امید کاذب و وابستگی جمعی و عمودی به رانت، فرد را از نظر سیاسی اخته و وابسته به جریان های رانتیر مافوق می سازد. این فرهنگ با سابقه جهانی خود، در کشورهای پیشرفته بصورت قانونمند و با شفافیت حداقلی خود را نشان می دهد و در کشورهای عقب مانده به صورت غیر شفاف و فاقد تبعیت از هرگونه قانونمندی اجتماعی به فساد و تخریب بنیان های مادی و انسانی اجتماعی روی آورده است.


اسماعیل رضایی

15:07:2026





۱۴۰۵ تیر ۱۹, جمعه

    تخاصم و تفاهم


انسان ها محدودیت های زیستی را بر خود تحمیل و برای خروج از بن بست های خود ساخته نیاز به تفاهم برای خروج از تخاصم سلبی و ایجابی دارند.تخاصم که از بد فهمی و یا نافهمی مناسبات درونی جامعه حکایت دارد؛ در ساختار طبقاتی حامی منافع و مصالح حاکمان و قدرتمندان مالی می باشد. بنابراین تخاصم عمومی یا عام در روبنای ساختی چون فرهنگ، مذهب، مناسبات قومی و… نمود یافته و با تخاصم طبقاتی که ریشه در زیرساخت ها و مناسبات خاص ساختی تفاوت فاحش دارد. ضمن اینکه منشاء و مبدا تمامی تخاصم بین انسان ها ریشه در گستاخی ها و بدسگالی های ساختار طبقاتی دارد. در آگاهی های اجتماعی انسان ها امکان تفاهم پایدار و بادوام وجود دارد؛ اما در تخاصم طبقاتی این منافع طرفین است که امکان یک تفاهم موقت یا دائمی را ممکن می سازد. پس تخاصم و جنگ در ساختار طبقاتی با خشونت ذاتی و درونی شدۀ آن پیوند دارد؛ در حالی که خشونت و تخاصم بین انسان ها ناشی از آموزه های غلط و هدایت شدۀ ساختار غالب طبقاتی می باشد.تخاصم و خشونتی که از رقابت های حذفی القایی ساختار طبقاتی گذر می کند.

خصومت طبقاتی با جنگ و جنایت، کینه و عداوت، شقاوت و بیرحمی و بسیاری از پلشتی های حیات اجتماعی پیوندی تنگاتنگ دارد. جنگ راهبرد قدرت برای تحمیل افزون خواهی های طبقاتی است. راهبردی که از توانمندی های جامعه بهره می گیرد و با استفاده از رقابت و جهالت، سلطه و قدرت را توان می بخشد. فرایندی که با بسیاری از مفاهیم و شعارهای القایی طبقاتی چون غرور و عظمت ملی، خاک و خون و...گره خورده؛ و بر نارسایی ها و فقر عمومی سایه می افکند. توده های بی شکل گرفتار در دام توهمات و روایت های بیمارگون ساختار طبقاتی، در تلاشی عبث برای سبقت گرفتن از همنوع خود، تمامی خصایل انسانی و اجتماعی بودن را در تمنیات سخیف فردیت فرد فرو کاسته اند. روشنفکر و مبارز زمان گریزی که سوار بر شایقه های فکری گذشته بر امواج تبهکاری های سلطه و قدرت، توان بازیابی هویت های مورد لزوم مبارزاتی زمان را در پس بد فهمی های تکامل تاریخی از دست داده؛ و با نگاه معلولی به پدیده ها از تولید تئوری های مورد لزوم عصر بازمانده اند. این درک ناقص و ناکفا، دامنه تخاصم را ابعاد نوینی بخشیده و تفاهم را در پس لفاظی های کلامی و ریب و ریای منفعتی ناممکن ساخته است.

تخاصم ضمن حمل سوء تفاهم زیستی، برای سلطه و قدرت، تسلیم و تحکیم بنیان های مادی در گذر از چالش بحران های ادواری و زمانمندی تاریخی را یدک می کشند. جنگ تخاصم تعمیق یافته مناسبات غلط اجتماعی است که عموما در بزنگاه های تغییر و دگرگونی بنیان های مادی و مناسبات اجتماعی و انسانی برای وقفه های تاریخی بروز می یابد. هر چقدر دامنۀ این تغییرات عمیق تر و تهدیدی جدی برای ساختار غالب طبقاتی باشد؛ جنگ گسترده تر و خونبار تر خود را نشان می دهد. پس اگر خصومت عارضه سوء تفاهم و بدفهمی در روابط و مناسبات اجتماعی را با خود دارد؛ جنگ کشمکش منافع طبقاتی برای بازتولید و تداوم سلطه و استثمار را نشان می دهد. جنگ ادامۀ ساختمندی خشونت نهادینه شدۀ نظام سرمایه داری در انباشت اولیه و ثانویه می باشد. جنگ اگرچه در بحران ها و بن بست های ساختی، تلاشی برای بازسازی و بقای نظم طبقاتی عمل می کند؛ ولی در پروسۀ تکامل تاریخی و تجارب زیستۀ انسان ها، تدریجا، دیگر نظام سرمایه داری قادر به بازتولید و ترمیم خود با توسل به جنگ نبوده؛ و جنگ لزوما مشروعیت اخلاقی و عقلانی خود را از دست می دهد. این مشروعیت زدایی از جنگ محصول پیشرفت بنیان های مادی زیست جمعی است که شفافیت هر رویکردهای جنایت باری را فزونی بخشیده است. پس نفی جنگ و خشونت و ابرام بر زیستی صلح آمیز و مسالمت جویانه در کنار شفاف سازی های تکنولوژیک می تواند در افزایش آگاهی های جمعی برای مشروعیت زدایی از جنگ نقش برجسته ای را بازی نماید.

برخلاف کسانی که دیجیتالیزه شدن حیات جمعی و به ویژه گسترش دامنۀ هوش مصنوعی را خطری بالقوه برای حیات اجتماعی می پندارند؛ گسترش دامنۀ تکنولوژی ارتباطی و رسانه ای به دلیل جمعی بودن داده ها و یافته های انسانی در بیداری و آگاهی جمعی بر خلاف خواست و ارادۀ جنگ طلبان و قدرتمداران نقش بنیادین را بازی کرده که در مشروعیت زدایی بسیاری از موانع و پلشتی های زیست جمعی از کارآمدی بالایی برخوردار است. چرا که بسیاری دستاوردهای تکنیکی را منتزع از انسان و نیازهای زمان می پندارند؛ نگاه تک بعدی که مبارزات و دریافت های آگاهی بخش انسان ها را در تجارب زیسته نادیده می انگارد. قطعا عمّال سرمایه با تکیه بر ابزارهای ارتباطی و رسانه ای پیشرفته در حال تولید ناآگاهی عمومی می باشند؛ ولی تولید و بازتولید دریافت های عمومی و شفافیت آن ها، لایه های مختلف جامعه را بر علیه تولید ناآگاهی حاکمیت سلطه به هم متصل می سازد.

تفاهم بارزه های شهودی بن بست یا شکست در جنگ و یا خشونت راهبردی و یا استراتژیک می باشد.تفاهم در جنگ طبقاتی آلوده به اقسام دروغ، فریب و ریا می باشد. چرا که جنگ در ساختار طبقاتی برآمد بحران های ادواری و ساختی می باشد که برای ترمیم و بازتولید قدرت بروز می یابد. براین اساس تفاهم، آتش بس و صلح از یک ناپایداری و شکنندگی دائمی برخوردار است. آنچه که در برآمدهای جنگ تحمیلی و قدرتی تفاهم و صلح را تضمین می نماید؛ ناتوانی عوامل قدرتی در پیشبرد اهداف موقت و استراتژیک می باشد. فشار های داخلی و جهانی، بحران های حاد مالی، اعتراضات گسترده مردم بر علیه جنگ و نیازهای داخلی و...صاحبان قدرت و مدعیان قدرت برتر جهان را بسوی تفاهم و صلح مقطعی و ناپایدار هدایت می کند. قدرت در بحران همواره مترصد فرصت برای جنگ و خونریزی جهت رفع اوضاع بحرانی خود می باشد. ولی در بحران های ساختاری اصولاً انتقال بحران و ترمیم و اصلاح ساختار معیوب میسر نمی باشد؛وضعیتی که با جنگ و خشونت به تعمیق بحران روی می آورد. زیرا احیای سازوکارهای استعماری گذشته، با بیداری ملت ها و مناسبات باز و پیوندهای گسترده جهانی ممکن نمی باشد. روندی که آمریکا در پیوند با صهیونیسم جهانی و با رجعت به گذشته تلاش دارد؛ بر بحران های فروپاشنده اقتصادی و اجتماعی کنونی فائق آید که قطعا توفیقی نخواهند داشت.

برای یک قدرت مستاصل، زمان تاریخی و مفاهیم عصر و نیازهای آن در پس رسوبات فکری متحجرانه و نهادین قابل درک و فهم نیست. بنابراین ابزارهای کهنه با چالشی که در برابر نیازهای زمان ایجاد می کنند؛ نه تنها راهگشا نبوده بلکه در تعمیق بحران و تسریع روند فروپاشی ساختاری نقش اساسی را بازی می کنند. تخاصمات درونی و بیرونی کنونی نظام سرمایه داری دقیقا مبین فاصله گیری عمّال سرمایه از روندهای تحول و تکامل جامعه و انسان می باشد.این مقاومت های بیهوده و فاقد مشروعیت تاریخی سیاسی و اجتماعی جز ناکامی و شکست برای صاحبان ثروت و قدرت و رنج و اندوه روزافزون برای محرومان و رنجبران فایده دیگری ندارد. سرمایه داری اکنون وارد استحالۀ تاریخی خود شده است؛ و برای تداوم مراحل پایانی حیات خود بایستی به زمان تاریخی و نیازهای آن تن دهد. مقاومت اگرچه در دگرگونی های تاریخی وقفه ایجاد می کند ولی قادر به توقف کامل الزامات تاریخی و ترمیم ساختار رو به زوال نخواهد بود. چرا با رشد روزافزون تناقضات درونی ساختار سرمایه داری ناشی از رشد دم افزون دامنۀ دانش و تکنیک که یک ناهمخوانی بنیادین با ساختار کلاسیک سرمایه داری را ایجاد کرده اند؛ الزام و ایجاب یک ساختار نوین را قطعی ساخته اند.

رشد تناقضات، رشد تخاصمات را تشدید کرده و عرصه های نوینی از تعرضات و تعارضات ژئوپلیتیکی و صف بندی های نوین را در عرصه جهانی نمود بخشیده است. سرمایه داری جهانی در تلاشی عبث برای احیای مناسبات گذشته تاریخی خویش برای فائق آمدن بر تناقضات و بحران های روزافزون، تعرضات ژئوپلیتیکی خونباری را برای برقراری مناسبات نوین استثماری و استعماری آغاز کرده است. در تمامی این تعرضات از جمله تعرض اخیر به خاورمیانه و جنگ تبهکارانه با ایران بن بست های سنگینی را تجربه کرده اند. فرایندی که یک عدم توازن عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را در عرصه های مبادلات جهانی ایجاد کرده است. تمامی این ناکامی ها نه تنها تاثیری در سیاست های تجاوزکارانه عمّال سرمایه نداشته است؛ بلکه با دروغ و ریا تمهیدات نوینی را برای تعرضات گسترده تر در دستور کار خود دارند. تفاهم نامه جدید با ایران نیز نوعی فریبکاری متوهمانه برای اتخاذ اشکال نوین تعرض و فشار به ایران برای تثبیت اهداف ژئوپلیتیکی خود است که تا کنون با ناکامی روبرو شده است؛ می باشد.تمامی این ناکامی های ساختار جهانی سرمایه مبین ضعف بنیادین ساختار فرتوت سرمایه داری می باشد که در مسیر یک تغییر ساختی قرار گرفته است. بنابراین با توجه به اینکه آمریکا و متحد صهیونیست اش در منطقۀ خاورمیانه به اهداف خود دست نیافته اند؛ این تفاهم نامه را می توان به عنوان یک آرایش جدید میدان نبرد دید تا پل صلحی برای پایان جنگ قلمداد کرد.

نتیجه اینکه: زیست رقابتی که بر محدودیت زیست انسان ها و متکی بر محدودیت منابع و مواهب کاذب استوار است؛ تخاصم و خشونت را در روابط و مناسبات اجتماعی نهادینه ساخته است. تخاصمی که در سرمایه داری در بحران به صورت جنگ نمود یافته؛ و جامعه و انسان را در یک تقابل مرگبار قرار داده است. ساختار طبقاتی مفهوم زیست واقع جمعی را در فردیت فرد فروکاسته و بسیاری از مناسبات غلط و خصومت آمیز چون کینه و عداوت، حسد و ریا و... در جامعه رواج داده است. امیدهای کاذب آفریده و در پس این آرزوهای دور و دراز دست نیافتنی؛ زیست انسانی را به انواع ریب و ریا و خشونت و خصومت آلوده است. جنگ را ابزار تحمیل نیازهای استثماری و استعماری خود قرار داده؛ و خوف و وحشت دائمی را بر زیست جمعی برقرار ساخته است.فضای ترور و وحشتی ایجاد کرده است که انسان ها دچار نوعی از خود بیگانگی شده اند که گذشته را معیار، حال را امیال و آینده را اسرار می پندارند. نوعی مشروعیت زدایی از حیثیت و هویت انسانی که همچون گمشدگانی در جستجوی راهی برای رستگاری بسر می برند.روندی که تفاهم را به سخره می گیرد و صلح و همزیستی را در گرو امیال پلید و بدسگال مشتی اوباشان در قدرت قرار داده که جز بدخواهی و بد اندیشی برای حفظ قدرت و هژمونی خویش چیزی در سر ندارند. با ورود به عصر فناوری های نوین و دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی، بسیاری از اسرار هویدا شد و شفافیت ایماژ و تصویر در پس بیان و کلام، آگاهی جمعی فزونی گرفت و عدم مشروعیت قدرت یا قدرت های پوشالی سرعت گرفته و عدم اعتماد عمومی را با خود همراه ساخت. براین اساس جنگ و بی آبرویی ناشی از ناکامی های خود را با یک تفاهم نامه عوامفریبانه و فاقد هرگونه قدرت اجرایی پیوند زدند؛ تا خود را برای یورش بعدی و برای تحقق اهداف پلید خود مهیا سازند.


اسماعیل رضایی

06:07:2026

۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

 

 گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 10

        شکل گیری بنیان های مادی سوسیالیسم 


در سلسله گفتارهای گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم  بسیاری از نمودها و علیت های تاریخی در بستر زمانی خود مورد بحث و بررسی قرار گرفت؛ و در نهایت به نقش کارگران و فرودستان و همچنین نقش و رسالت چپ ادامه یافت. اکنون  در ادامه چرایی و چگونگی شکل گیری بنیان های مادی سوسیالیسم در بستر زمانی خود تبیین خواهد شد. سوسیالیسم بارزه های شهودی انسانی شدن انسان است. انسانی که برفراز رشد بنیان های مادی خود را در کنار و همزاد دیگری می پندارد. سوسیالیسم با سقوط فاصله ها آغاز و با قطعیت حیات تداوم می‌یابد. قطعیت حیاتی که رنج و شادی را به تساوی و کمبود منابع و مواهب را به وفور نسبی انسان ها تدارک می بیند.این نیازهای بالذات انسانی اگر چه در نمودهای طبقاتی همواره یک روند اتوپی را طی کرده و بسترهای عینی و عملی خود را نیافته است. ولی در پروسه رشد مادی و فزونی فهم انسانی بسیاری از خصایل زشت و پلید انسانی جای خود را به پیوندها و همنوایی های اجتماعی می سپارند.

کمال گرایی انسان بدون رشد بنیان های مادی قابل تصور نیست. چرا که رشد بنیان های فکری با رشد تکنیک های بهره گیری از منابع و مواهب ارتباط مستقیم داشته؛ و به برآمدهای مطالبات و نیازهای نوین روی می آورد. روندی که ارزش ها و افق های نوینی را خلق می کند که با نهادسازی ها و مناسبات نوین همراه می گردند. پس سوسیالیسم در پس این فرایند آگاهی بخش برای رهایی از سلطه و ستم طبقاتی فرا می روید. سوسیالیسمی که آگاهی جمعی را مبنای بروز مناسبات به واقع انسانی در پس گذر از تجارب زیسته سالیان دراز ظلم و ستم طبقاتی قرار می دهد. در این تجارب زیسته و آگاهی های انباشته همراه با زمانمندی و علیت تاریخی آن، بسیاری از روابط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی براساس ضرورت و الزام تاریخی اجتماعی نفی و یا منسوخ می گردند. دموکراسی در بطن آگاهی های جمعی و بصورت خودانگیخته و خودجوش نمود یافته؛ و مالکیت بر بستر درک نوین از همبستگی و درک متقابل انسانی همراه با درک نیاز جمعی در آگاهی های نوین جمعی تحلیل می رود.در سوسیالیسم مالکیت جمعی نه بر سلب که از بارزه های ذاتی نظام طبقاتی است؛ که بر ایجاب و ضرورت تاریخی برآمده از رشد بنیان های مادی استوار می باشد. مبارزات آگاهانه ای که نه بر دگم های ایده ای که بر پویایی و زمان تاریخی همراه می باشند. براین پویایی اندیشه و عمل انسانی است که بسیاری از شاخصه های فکری و مادی کلاسیک امروز از دایرۀ تبیین و تحلیل پدیده های محیطی بازمانده اند و نیاز به بازاندیشی و بازیابی هویت های نوین دارند.سوسیالیسم مادیت حیات خود را از جامعه ای پویا و انسان های آگاهی دریافت می کند که با تکیه بر تجربۀ زیسته، افق های نوینی را در برابر خود می گشایند. در این میان در گذشته تاریخی، نخبه گرایی و اراده گرایی محصول مقطعی از تحولات تاریخی که رویای استقرار سوسیالیسم را بدون فراروئیدن کمیت لازم با بنیان های غنی انسانی را در سر می پروراندند، تلاش های ناموفقی را برای استقرار سوسیالیسم تجربه کردند. فرایندی که امروز نیز بسیاری از اندیشه ورزان و نخبگان چپ را در خود فرو بلعیده و در سودای جاودانگی مشی و منش رهروان و رهبران صادق و راستین مبارزین تاریخی گذشته، مبارزات خود را سامان می دهند.

این پارادایم های تاریخی نه بر جبر انفعالی که بر مبارزات فعال و پیگیرانۀ انسان ها استوار می باشند. انسان ها در سکون و سکوت به انباشت آگاهی نائل نمی گردند؛ بلکه در یک پروسۀ مبارزاتی برای تحقق مطالبات و نیازهای مادی و روحی خود در روند رشد بنیان های مادی، به درک بهینه از حیات جمعی می رسند. یکی از موانع رشد آگاهی و وقفه های تاریخی در تحقق آرمان های انسانی، بدعت و حدّت بارزه های بورژوایی نهادینه شده در صفوف مدعیان مبارزه با استبداد و ستم طبقاتی، در طی حاکمیت طولانی ساختار طبقاتی می باشد.فرایندی که انباشت آگاهی را در جامعه به چالش کشیده؛ و نخبه پروری و اراده گرایی که از نمادهای برجستۀ حاکمیت بورژوایی می باشد را در بین دیگر مبارزین مترقی از جمله چپ رواج داده است. چپی که به روز نیست؛ از گذشته ارتزاق می کند و از حال و افق آینده که از برآمدهای نوین دانش و تکنولوژی متاثر است؛ فاصله گرفته است. آنچه که تا کنون بیشترین سهم و تاثیر را در آگاهی و مبارزات اجتماعی داشته؛ تجربه مستقیم زیسته انسان ها بوده و نیروهای مترقی و چپ تاثیرات قابل اتکایی در آن نداشته اند.زیرا اندیشه ورزان چپ تحت تاثیر القائات مداوم ساختار طبقاتی که همواره زیر کشمکش های دروغین خیرخواهی و انساندوستی جریان دارد؛ در پیچ و خم تمنا و مبارزه ناخواسته در یک روند انفعالی از درک ضرورت های تاریخی باز مانده و به نوعی از سکتاریسم تاریخی گرفتار آمده اند. سکتاریسمی که مزیت های فرقه گرایی و خود برتر پنداری ارثیه شوم بورژوایی را برجسته ساخته است.اینکه چپ هنوز از اندوه گذشته می نالد؛ و در رثای بزرگان اندیشه و عمل گذشتگان تاریخی قلمفرسایی کرده؛ و از تجارب زیسته که منشاء آگاهی و انتقال آن به جامعه و انسان می باشد؛ دور گردیده؛ بیان آشکار انفعال فکری و عملی در برابر نیازهای زمان تاریخی می باشد.

سوسیالیسم کلاسیک بر منازعات درون طبقاتی و هژمونی پرولتاریا استوار بود. مبارزاتی که با زمان تاریخی هماهنگی کامل داشته؛ و بر رشادت و پایمردی رهبران ایده و عمل حکایت داشت. دیکتاتوری پرولتاریا که براساس حاکمیت قهری اقلیت زحمتکش و محروم، بر اکثریتی جابر و متجاوز به حقوق طبیعی و انسانی تئوریزه شده است؛ اکنون با دگرگونی در تضاد بین کار و سرمایه و درگیری جامعه با نوع جدیدی از مناسبات و استثمار کاری، جامعه با اشکال نوینی از مبارزات کارگری روبرو می باشد که از کانال دیکتاتوری پرولتاریا به سبک کلاسیک آن گذر نمی کند. اکنون استثمار و مبارزات کارگری در محدودۀ بسته کارخانه با ویژگی های خاص مناسبات کاری به فضای باز و بی ثباتی کاری با بارزه های فاقد پشتوانه حمایتی و حراستی لازم منتقل شده است. اکنون دیگر با ارتباط مستقیم نیروی کار با کارفرما و یا نماینده اش، مناسبات کاری تنظیم نمی شود؛ بلکه در فضای مجازی و با الگوریتم ها و پلتفرما با فناوری دیجیتال رقم می خورد.فرایندی که مناسبات جمعی کار با انحصارات ساختی در آمیخته و در یک مناسبات بشدت نابرابر و با یک ارزش افزوده بسیار بالا برای انحصارات یک اختلاف طبقاتی عمیق و فقر مزمن را اشاعه داده است. تضاد و تناقض آشکار بین داده های جمعی و انحصارات عظیم مالی از یک طرف و همچنین ناتوانی ساختار کلاسیک سرمایه از پردازش این داده ها برای بهبود مناسبات درونی سرمایه و یا شرایط زیستی عمومی از طرف دیگر، بستر های یک فهم نوین را برای یک دگرگونی بنیادی فراهم ساخته است.

در استقرار سوسیالیسم با قهر انقلابی و با سوژگی طبقه کارگر در ساختار کلاسیک سرمایه داری، امروز قطعا با تجارب زیسته عمیق سالیان دراز خشونت های طبقاتی، این قهر تعدیل و یا به شکل نوینی خود را بروز می دهند که با گذشتۀ تاریخی یک تفاوت فاحش خواهند داشت. آگاهی های جمعی و اعتراضات گستردۀ مدنی و استقبال توده ها از استقرار حاکمیت نیروهای مترقی جای خشونت را در گذر تاریخی و تحولات اجتماعی می گیرد. خشونت ذاتی و از سازوکارهای درونی شدۀ نظام سرمایه داری می باشد که در تضاد با انگیزه های نوین زیستی قرار می گیرد. در مراحل گذر انقلابی جامعه، اصولا آگاهی روندی جهشی یافته و بسترهای یک دگرگونی ضروری را تدارک می بیند. برای همراه شدن با این تغییرات و درک ضرورت های آن نیازمند فهم زمان و علیت تاریخی می باشد تا مرزبندی دقیق علت و معلولی این ضرورت های تاریخی مشخص گردد. تبیین و تحلیل های ناهمزمانی تاریخی عموما بسوی برجستگی درک معلولی جهت یافته و علیت را در پس بررسی های سطحی و شکلی از دایرۀ مباحثات علمی و اجتماعی دور می سازد. چرا که اصولا در نگاه معلولی، انسان دو پهلو می گوید؛ دو پهلو قضاوت می کند؛ و به نتیجه گیری دوگانه یا چندگانه دست می یابد. روندی که جایگاه اصل و فرع را مخدوش، و یا اینکه موضوع اصلی در پس لفاظی های کلامی و تحلیل و تبیین های ذهنی و فرضی به حاشیه رانده می شود. با توجه به اینکه در مراحل گذر تاریخی، مرزبندی های طبقاتی بسیار باریک و حساس می باشند؛ کوچکترین مسامحه و یا اشتباهی، این مرزبندی ها را مخدوش و مرز بین ارتجاع و نیروهای مترقی و بالنده را به حاشیه می رانند. بنیان های مادی سوسیالیسم در این باریکه راه درک و درایت آدمی، بسوی تحقق آرمان های انسانی گام برمی دارد.

آلودن سوسیالیسم به واژه های غیر معمول و نامتعارف، از تلاش های فرساینده عناصر آگاه و ناآگاه و همچنین ارتجاع فکری برای مخدوش کردن جایگاه واقعی سوسیالیسم در برآمدهای تحول و تکامل جامعه و انسان می باشند.افزودن زایده های فکری چون سوسیالیسم دموکراتیک، سوسیالیسم دولتی، سوسیالیسم شورایی و... همگی ناشی از درک غلط از پتانسیل ذاتی و درونی سوسیالیسم است که عموما توسط نیروهای چپ ابداع و اعلام می شود؛ ویا با القائات فکری بورژوایی برای تهی کردن ماهیت انقلابی سوسیالیسم و انطباق آن با رویکردهای ساختار غالب کنونی همراه است. چرا که سوسیالیسم از یک پتانسیل درونی شدۀ قانونمداری برخوردار است که برخلاف دموکراسی بورژوایی که قانون و ساختار حقوقی و قضایی آن از منافع اقلیت حاکم در قدرت دفاع می نمایند؛ از منافع جمع و جامعه با پتانسیل فراگیر برخوردار می باشد.چونکه سوسیالیسم کیفیتی کمیت یافته ای است که در پس تجارب زیسته پروسۀ تاریخی، سیستم بقا را به نفع قطعیت حیات وامی نهد. بدین مضمون که انسان ها با رقابت در گذر از یکدیگر برای انباشتن و اندوختن به رقابت در کنار یکدیگر برای بهبود شرایط زیستی جامعه و جمع روی می آورند. سوسیالیسم انسانیت انسان است؛ معرفت بی بدیل و خدشه ناپذیر اصالت انسانی در گره گاه های بودن و شدن می باشد. و در یک کلام، سوسیالیسم عصارۀ رنج تاریخی است که از بطن ضرورت و مبارزۀ جامعه ای آگاه فرا می روید.

بنابراین اگرچه سوسیالیسم با مالکیت اجتماعی یا مشارکتی، تولید بر اساس نیاز انسان و محیط زیست و کار خلاقانۀ زیستی جمعی خود را نشان می دهد؛ ولی تحقق آنها منوط به دگرگونی کیفی در ساختار تولید و مناسبات اجتماعی و انسانی می باشد. اکنون با فناوری دیجیتال، مناسبات نوین در حال شکل گیری می باشد که با داده های جمعی و فرتوتی ساختار سرمایه داری همراه می باشد. ولی این دستاوردهای نوین انسانی با تناقضات درونی همراه می باشد که با رشد مداوم و رو به تعمیق روبرو گردیده است. کمیت رو به تعمیقی که قطعا کیفیت های نوین را با خود حمل می کند. چرا که فناوری های دیجیتال از یک ساختار نوینی برخوردار است که با ساخت و بافت سرمایه داری کلاسیک در تناقض قرار دارد. داده های جمعی و بهره برداری انحصاری که با ساختار کلاسیک سرمایه همراه شده است؛از پتانسیل لازم برای تداوم حیات خود برخوردار نخواهد بود. این تناقض آشکار و برآمدن اقشار و طبقات نوینی که تحت استثمار شدید، فقر رو به تعمیقی را تجربه می کنند؛ روندهای نامتعارف کنونی را به چالش خواهند کشید. پس بنیان های مادی سوسیالیسم از بطن ضعف و فترت ساختار سرمایه داری برمی خیزد که از قدرت خود ترمیمی و بازتولید مناسبات درونی خود باز مانده است. در این وضعیت فرسوده و هرج و مرج و بلبشویی جهان، چپ می تواند آغازی بر پایان گذشته ای باشد که به نام رهایی با گام های شتاب زده؛ سوسیالیسم را با بحران مشروعیت وجودی روبرو ساخت.

نتیجه اینکه: دگرگونی روز افزون در بنیان های مادی؛ بشریت را در کورانی از افت و خیزهای زیستی قرار داده است. مطالبات و نیازهای نوین و رشد تناقضات در ساختار سرمایه داری، افق های نوینی را در برابر انسان ها گشوده است. افق های نوینی که در پیوند با تجارب زیسته تاریخی، نوید دنیای جدیدی را می دهد که بسیاری از بدسگالی ها و پلشتی گذشته را نفی و بافت و ساخت نوینی برپا می دارد. سوسیالیسم در این برآمدهای نوین بسترهای خود را یافته و در یک پروسۀ کمی انباشت آگاهی های جمعی، با آغازی بر پایان دوره ای شتاب آلود گذشته، به احیای مشروعیت سیاسی و اجتماعی خود روی خواهد آورد. این پروسه نیازمند درک زمان و علیت تاریخی است تا از واپسگرایی ایده ای و در غلطیدن در معلول ها اجتناب شود. چرا که در درک معلولی، تبیین و تحلیل ها در سطح و فرم جای خوش کرده؛ و از درک ریشه ها و بنیان های پدیده ها و رخدادها فاصله می گیرد. امر رایجی که متاسفانه امروز تمامی تبیین و تحلیل های روشنفکران به ویژه نیروهای چپ را نمایندگی می کند. چرا که نگاه معلولی مرز بین اصل و فرع را مخدوش و از دریافت های زمانمند تاثیرات دگرگون بنیان های مادی بر حیات زیست جمعی فاصله می گیرد. فرایندی که از تئوری پردازی به بررسی صرف روزمرگی رویدادهای روی آورده؛ و مبارزات را از سامانه های فکری نوین دور ساخته است. اکنون با رشد فناوری های نوین و دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با داده های جمعی و بهره گیری انحصاری انحصارات بزرگ نمود یافته است؛ بسترهای یک استثمار گسترده و انباشت عظیم را با فقر عمومی پیوند زده که یک تضاد و تناقض رو به تعمیق را برای یک دگرگونی بنیادی در پیش گرفته است. چپ بایستی با درک بهینه از روندهای دگرگونه کنونی به جبران رویکردهای شتاب آلود گذشته روی آورده؛ و بسترهای کمی لازم را برای یک کیفیت نوین که می تواند سازوکارهای سوسیالیستی را ترویج و تشویق می نماید؛ فراهم سازد.


اسماعیل رضایی

26:06:2026







۱۴۰۵ خرداد ۲۷, چهارشنبه

 

جنبش های سیال و پایدار


دگرگونی مداوم در بنیان های مادی و تاثیر آن بر زندگی انسا ن ها، روند دگر گونۀ زیست اجتماعی را موجب گردیده است. ناهمگونی روندهای دگرگونۀ اجتماعی با مطالبات و نیازهای برآمده از تحول و تکامل جامعه و انسان، جنبش های سیال را در جامعه های انسانی نمود بخشیده اند. جنبشی که اگر چه از قدرت بسیج نسبت به جنبش های پایدار که اصولا با سابقه های تاریخی رقم می خورند برخوردار است؛ ولی حاوی ضعف حافظه تاریخی، تصمیم گیری های کوتاه مدت و همچنین از انسجام لازم برخوردار نمی باشد. اصولا جنبش های پایدار که عموما متکی بر حافظه تاریخی و نوستالژیک می باشند؛ همواره از واقعیت های جدید عقب مانده؛ و قادر به تحقق اهداف از پیش تعیین شده نمی باشند. چرا که جنبش های پایدار با نوستالژی سیاسی پیوند داشته که در جستجوی افقی برای راه حل مشکلات نیستند؛ بلکه راه حل را در جایی می جویند که مشکلات و چالش ها در آنجا تولید شده اند. در این راستا نظام های استبدادی با سرکوب مستقیم جنبش های سیال و یا احیای حافظۀ تاریخی نوستالژیک بقای خود را ممکن می سازند. چرا که جنبش های نوستالژیک یا پایدار با بارزه های واپسگرایی و ارتجاعی خویش در بسیاری موارد با منافع و مصالح استبداد حاکم همراه شده؛ و برای به حاشیه راندن جنبش های سیال که با نگاهی نوین به حیات اجتماعی گام برمی دارند؛ از بازتوزیع واقعی قدرت جلوگیری می نمایند.

جنبش های سیال اگرچه بی ثبات و ناپایدار می باشند؛ اما حاوی آگاهی به روز با افقی روشن به آینده گام برداشته؛ و با نوستالژی که انرژی و توان اعتراض و جنبش مردمی را از افق آینده به گذشته ای با روایت های آرمانی هدایت می کند؛ در تعارض بنیادین قرار دارند.چرا که نوستالژی با نگاه واپسگرا تلاش دارد با استعانت از ابزارهای رسانه ای و ارتباطی، جنبش سیال را از اهداف ضد سلطه گری اش بسوی مسائل حاشیه ای سوق داده؛ و فرسوده نماید. براین اساس گرایشات نوستالژیک تلاش دارد با آرمانی سازی دستاوردهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گذشته، بسترهای بازگشت به همان توزیع نابرابر قدرت سلطه گرانه را تدارک ببیند. مانند سلطنت طلبان در ایران که تلاش داران مناسبات گذشته را احیا نمایند و یا ترامپ که با رجعت به عصر لیبرالیسم تلاش دارد بسیاری از نمودهای کهن را برای گریز از بحران های تعمیق شونده بکار گیرد. احیای مناسبات و رجعتی که در آزمون های گذشته تاریخی خویش شکست خورده اند؛ و تلاش دارند حاکمیت سیاسی و اقتصادی شکست خوردۀ گذشته را مجددا برقرار سازند. اصولا نگاه نوستالژیک برخلاف جنبش سیال، سلطه را در روبنای سیاسی، جریان فرهنگی و یا دولت می بیند و از درگیر شدن با ساختارهای بنیادین قدرت و سرمایه که در طول تاریخ بازتولید می شوند؛ می پرهیزد. از درگیر شدن با دگرگونی نظام مند ساختارهای فرتوت و فرسوده فاصله گرفته؛ و صرفا بازگشت به دوران گذشته تاریخی را مد نظر قرار می دهد. از تناقضات اصلی گرایشات نوستالژیک، ادعای مبارزه با بنیان های سلطه و استبداد می باشد؛ در حالی که با انحراف و وقفه در جنبش سیال امکان بازسازی قدرت سرکوب را توسط قدرت سلطه و استبداد حاکم فراهم می سازد. ضمن اینکه با حرکت بر ضد تکامل تاریخی و نیازهای آن به بازتولید ساختارهای گذشته روی آورده؛ و جنبش های سیال را متوقف ویا به بن بست می کشانند.

پس جنبش های پایدار عموما ریشه در عادت و سنت داشته؛ و تلاش دارند الگوهای قدیمی را تدریجا بازتولید نمایند. الگوهایی که ریشه در محافظه کاری و یا گام های ارتجاعی داشته و نقطه مقابل جنبش های سیال که بر لحظه و امکان های جدید متکی هستند؛ قرار دارند. جنبش های سیال اصولا با درک زمان و علیت تاریخی قادر به خلق انتخاب های نوین در مبارزات اجتماعی و سیاسی خود هستند. این درک تاریخی زمانی که به موفقیت لازم دست می یابند؛ با عبور از پراکندگی و گسست به آگاهی جمعی رسیده و با کسب هویت های نوین و نهادهای مورد نیاز عصر مرحلۀ نوین تاریخی را می آغازد.این کیفیت نوین محصول کمیت یابی پروسه ای از جنبش های سیال است که همواره تحت یورش و دخالت های نابهنگام جنبش های پایدار از کیفی شدن باز می مانند. نمونه های بارز آن را می توان دخالت های نابهنگام سلطنت طلبان در جنبش های سیال و یا تکانه های انقلابی مردم ایران دید که همواره در مرحلۀ ورود به کیفیت های نوین قطع و متوقف شده اند. مثلا، در جنبش های سیال 1388، 1396، 1401 و جنبش دیماه 1404 وقتی که نارضایتی پراکنده عمومی بسوی انسجام نسبی مطالبات، شکل گیری نمادهای مشترک و ظهور رهبری جمعی افقی را پیدا می کنند؛ و جنبش لحظات نزدیکی هژمونی تاریخی نوین خود را می یابد؛ مقطعی که جنبش به یک قدرت سازمان یافته و جهت دار تبدیل می شود؛ جریان سلطنت طلب وارد گود شده، و با شعارهای انحرافی و ارتجاعی خود جنبش سیال را از عمق طبقاتی و ملی خود منفک ساخته اند. زیرا جنبش های سیال در ایران با ماهیت طبقاتی کارگری و دیگر اقشار پایین جامعه خواهان بازتوزیع واقعی انباشته های تاریخی«زمین، قدرت، سرمایه،دانش و...» می باشند که منافع بورژوازی و الیگارشی مالی را هدف می گیرند.این مبارزه طبقاتی با جهت گیری تغییرات ریشه ای خود یک هراس و وحشت را در اردوگاه طبقاتی کلان سرمایه داران که توسط سلطنت طلبان نمایندگی می شوند؛ ایجاد کرده که با انتخاب گزینه های ناممکن و به نام مبارزه با استبداد از دستیابی جنبش های سیال به مرحلۀ هژمونی طبقات فرودست جلوگیری می کنند.

با دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی، جامعه بیش از پیش بر انتخاب های لحظه ای، شبکه های سیال، ارتباطات گسترده و تغییرات مداوم روابط اجتماعی روبرو می باشد.بارزه هایی که نشان می دهد به علت ناسازگاری شکل های جدید کنش های اجتماعی با اشکال قدیمی سازمان های سیاسی، مبارزات اجتماعی تحت تاثیر الگوهای مبارزاتی گذشته از پایداری هویتی لازم برخوردار نبوده؛ و به صورت سیال خود را نشان می دهند. برعکس جنبش های پایدار یا نوستالژیک که در برابر نمودهای نوین مقاوم بوده؛ و برای وقفه یا انحراف آن تلاش می کنند؛ جنبش های سیال با پیوستگی و تداوم خود یک وضعیت گذار را تداعی می نمایند.جنبشی که از بطن یک عدم تعادل اجتماعی برخاسته و برای ایجاد یک تعادل پایدار با توزیع بهینه قدرت، ثروت، دانش و یا فرصت های اجتماعی نمود می یابد. جنبش های پایدار با نگاهی به گذشته، رهبری عمودی و ابرام بر کیش شخصیت و دست چینی از افتخارات کاذب گذشته، در برابر جنبش سیال قرار گرفته؛ و آن را دچار وقفه و رکود می سازد. بنابراین جنبش سیال محصول نوآوری های نوینی است که به دلیل ایجاد اختلال در نظم عادت گون ذهنی انسان ها، تلاش دارد خود را با فرایند های نوین منطبق سازد. چرا که اصولا انسان و جامعه برای همراه شدن با امر نو، دچار تردید، رفتارهای متناقض و حتی بازگشت به مقوله های کهن می گردند؛ تا بتوانند مرحلۀ گذار به ساختار های نوین را طی نمایند. این اختلالات و تناقضات رفتاری در پروسۀ رشد جنبش سیال می تواند بارزترین پتانسیل انقلابی را برای ایجاد یک تغییر بنیادین در روابط و مناسبات اجتماعی ایجاد نماید.

جنبش های پایدار یا نوستالژیک با ورود به گام های انقلابی جنبش های سیال، سعی می کنند با اختلال در روند رشد و گستردگی دامنۀ آن، مراحل گذار به تغییرات و دگرگونی های مورد لزوم عصر را به تعویق اندازند. گام های ضد انقلابی که با ماهیت ارتجاعی و طبقاتی خویش، روند بازیابی قدرت حاکمه برای سرکوب و تداوم حیات استبدادی اش را ممکن می سازد. دقیقا رفتاری که سلطنت طلبان در پروسۀ جنبش های سیال در ایران در مواقع اعتلای جنبش از خود بروز داده؛ و فضای نوینی برای بازیابی قدرت استبداد دینی و سرکوب بیشتر و گسترده تر آن را فراهم ساختند. اصولا جنبش سیال بازتاب های نوین جامعه کنونی برای یافتن صور جدید کنش های جمعی می باشد. کنش های جمعی که به دلیل نا پختگی ذهنی خود تحت تاثیرات مداوم جنبش های پایدار، از فرایند یادگیری و خودسازماندهی لازم باز مانده؛ و قادر به پاسخگویی لازم به شرایط نوین تاریخی نمی باشند. بنابراین جنبش های سیال کنونی بایستی با درک شرایط مادی، فناوری، زمان و نیازهای نوین آن، از جذب یا انحراف بسوی الگوهای نوستالژیک یا باز تولید ساختارهای کهن فاصله گیرند. چرا که واکنش در برابر ره آوردهای نوین نیازمند شکستن عادات کهن است تا بسوی الگوهای تثبیت شده نوین رفتاری گام بر دارد. گرایشات نوستالژیک در بطن جنبش های سیال بیانگر ناپختگی، دمدمی مزاجی ، تردید و دودلی و همچنین شکنندگی کنش های جمعی در برابر نوستالژی می باشد. بنابراین جنبش سیال برای موفقیت در مبارزات اجتماعی خود بایستی نقش بازدارندگی جنبش نوستالژی را شناخته؛ و با ایجاد یک تعادل بین قبول نوآوری و حفظ هویت مستقل، بتواند گام های لرزان و مردد خود را با نهادسازی های موقت و هدفمند برای اعتلای جنبش همراه سازد.

اکنون دو پدیده در ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار نقش اصلی را بازی کرده و می کنند. یکی نوستالژی فکری جریان های مترقی به ویژه چپ، و دیگری گرایشات فکری روزمرگی که دامنۀ اختلافات و پراکندگی درونی نیروهای چپ را موجب شده؛ و مبارزه با سلطه و استبداد را به حاشیه برده است. نقاط ضعفی که بستر و فضای لازم را برای رشد جنبش پایدار یا نوستالژیک فراهم ساخته است. این نوستالژی فکری با دلبستگی به مدل های موفق گذشته جنبش های چپ، و یا اصرار بر واژگان و نظریه های تثبیت شده دهه های گذشته تاریخی که قدرت تبیین وضعیت کنونی را ندارند؛ تحلیل های عینی و مادی متناسب با شرایط کنونی را گرفتار تکرار شعارهای بی محتوا و غیر مرتبط نموده است. در مقابل این ضعف بنیادین چپ، جنبش پایدار از سلطنت طلب گرفته تا بنیادگرایان بازار آزاد و... با روایتی ساده، عاطفی و عوامانه با شعار بازگشت به عظمت ملی گذشته، نیروهای خسته از منازعات درونی چپ را جذب نموده؛ و برای انحراف و مهار جنبش سیال و مردمی، خود را تنها جایگزین در برابر سلطه و استبداد موجود معرفی می نمایند. بنابراین اکنون چپ بایستی با گریز از بنیان های نظری سست و تصلب فکری، و از واکنش های فوری و سطحی در برابر رویداد های جاری، فضای تنفس و عرض اندام جنبش پایدار را سد نماید. زیرا نوستالژی فکری چپ همراه با ضعف ایدئولوژیک، به اختلافات و پراکندگی چپ دامن زده که به ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار منجر می شود.

در این افت و خیزهای مبارزاتی، هرچه قدر بنیان های سنتی فرهنگی و سیاسی یک جامعه قوی تر، غنی تر و ریشه ای تر عمل نمایند؛ به همان نسبت دامنۀ نوستالژی فکری عمیق تر خود را نشان داده؛ و جنبش های سیال را در برابر جنبش های پایدار آسیب پذیرتر می سازند. بارزه هایی که با یک روایت کلان به نیروهای مترقی و چپ در برابر اتخاذ مشی مبارزاتی هشدار می دهند. هشداری که چپ را به جای تمرکز بر نوستالژی فکری و تبیین و تحلیل های روزمره رخدادها، به نقد گذشته با روایت پردازی های نوین با زبان هویت ساز نوینی که معانی نوینی بیافریند؛ فرا خوانده؛ تا قادر گردد با جامعه به ویژه نسل نو ارتباط موثر برقرار نماید. همچنین سازماندهی سیالی که به انباشت آموخته های تکانه های انقلابی قادر بوده؛ و در زمان رکود به تحلیل های راهبردی و بازآموزی تجربی روی آورد. پس جنبش سیال بایستی بتواند از دل همین سنت های غنی، روایت های نویی بسازد که به نفی آرمانشهری گذشته روی آورده؛ و با درک ضرورت های تاریخی بسوی آینده روشن و پاسخگو گام بر دارد. قطعا برای گذر از جنبش پایدار یا نوستالژیک احتیاج به جامعه ای دموکراتیک می باشد که بتواند بسترهای جامعه مدنی و هویت های نوین را فراهم سازد.

نتیجه اینکه: جهان در میانۀ یک دگرگونی بنیادین، اعتراضات و جنبش های نوینی را تجربه می کند. جنبش هایی که عموما ماهیت سیال داشته و در یک پروسۀ پوینده و در حال تغییر بسوی کنش های سیاسی پایدار در حرکت می باشند. در مقابل، جنبش های پایدار یا نوستالژیک با تغذیه از حافظۀ معیوب تاریخی، روایت جمعی و با تغذیه از زمان و تجربیات گذشته، انرژی و پتانسیل جنبش های سیال را که قدرت نوآوری و فرصت سازی نوین را دارا می باشند؛ دچار چالش و وقفه می سازند. جنبش های نوستالژیک ریشه در عادات، سنت ها و الگوهای قدیمی داشته که به دلیل اتکا به بنیان های ساختی کهن به محافظه کاری یا ارتجاع گرایش دارند. در حالی که جنبش های سیال با تکیه بر لحظات و امکانات جدید، از عادت و سنت دور بوده؛ و با درک زمان و علیت تاریخی، همواره راه های جدیدی برای عمل سیاسی جستجو می کنند. جنبش های نوستالژیک عموما این پتانسیل را دارند که با دخالت های نابهنگام در جنبش های سیال، آن ها را دچار رکود و وقفه سازند. مانند دخالت سلطنت طلبان در جنبش های سیال در ایران که آن ها را از حرکت بازداشته و مانع رشد و روند طبیعی آن ها شده اند. روندی که همواره به استبداد حاکم این فرصت را داده تا با بازسازی قدرت سرکوب فضای سیاسی را به نفع خود بازگرداند. اصولا جنبش های سیال برخلاف جنبش های نوستالژیک که به عادات، نوستالژی و همچنین بازتولید ساختارهای فرسوده پیوند دارند؛ از ظرفیت بالایی برای کشف مسائل جدید و بسیج اجتماعی برخوردارند که برای پویایی و موفقیت نیازمند آگاهی جمعی، حافظه نوین و نهادهای متناسب با زمان می باشند. اکنون موانع بسیاری در مسیر جنبش های سیال از جمله راست و راست افراطی و سنت گرایان«سلطنت طلب، دینی، ملی گرا»، نوستالژی چپ و مترقی معتقد به ساختار سنتی گذشته قرار دارند که هرکدام بخشی از انرژی این جنبش را فرسوده و از مسیر اصولی خود منحرف می کنند. روندی که پراکندگی و روزمرگی کنش های اجتماعی را موجب شده که مبارزات را از رسالت تاریخی خود بازداشته و به منبع تغذیه جنبش نوستالژیک و مانعی در مسیر جنبش سیال مبدل ساخته اند.


اسماعیل رضایی

17:06:2026


۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

  گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 9

                     نقش و رسالت چپ 


چپ به عنوان یک سوژۀ تاریخی، نقش و رسالت مهمی در گذار به سوسیالیسم به عهده دارد. زیرا در گذار به سوسیالیسم، جبر تاریخی که بسیاری آن را جریان خود بخودی فروپاشی سرمایه داری می پندارند؛ بایستی با فعال کردن امکان گذار توسط نیروهای چپ در آمیزد؛ تا امکان فراروییدن کمیت های لازم برای تحقق کیفیت نوین فراهم آید. این فعال کردن امکان، نیازمند افق های نوینی است که بایستی با روند تحول و تکامل زیسته جامعه های انسانی و نیازهای برآمده از آن ها همراه شود. این افق های نوین از گذشته گذر می کند و حال را برای آینده ای روشن و انسانی تر مهیا می سازد. اگر این افق های نوین نتوانند قدرت درک و دید نوینی را برای پدیده های در حال تکوین پیدا کنند؛ حافظۀ تاریخی را جایگزین تخیل خلاق تاریخی نموده که به جای فهم نوین، به نوعی توقف در زمان را موجد است. چپ بایستی با درک زمانمندی و علیت تاریخی به درک موقعیت تاریخی، تناقضات دوران و امکانات نوظهور نائل آید تا بتواند کنش های اجتماعی را از واکنش های مقطعی و یا گرایشات نوستالژیک گذشته مصون دارد. اکنون در عصر دیجیتال با تغییراتی که در شکل کار، مفاهیم اجتماعی و آگاهی های نوینی که از شبکه های اجتماعی شکل می گیرند؛ برای چپ،زمانمندی بایستی اهمیت ویژه ای داشته باشد؛ تا از حرکت واقعی تاریخ عقب نماند. تلاشی برای همسو شدن با روندهای عمیق تحولات اجتماعی و گشودن امکان های نوین برای زیست جمعی می باشد.

چپ بایستی با درس آموزی از شکست های گذشته بلوک های سوسیالیستی به این درک نائل آید که صرفا با تغییر مالکیت حقوقی نمی توان نظم جدید را برقرار ساخت؛ مگر اینکه بنیان های مادی آن در دل نظم پیشین رشد کرده باشند. بدین مضمون که ممکن است با انقلاب سیاسی بتوان دولت سوسیالیستی داشت؛ ولی جامعه سوسیالیستی در کنار ساختار غالب اجتماعی و فرهنگی سرمایه دارانه قطعا قابل تصور نیست. زیرا تا زمانی که منطق بازار حتی در شرایط سستی و رخوت خود وجود دارد؛ نشانگر آن است که سرمایه داری هنوز از پتانسیل تداوم حیات خود برخوردار می باشد. چپ بایستی پیش از کسب قدرت سیاسی و یا پس از امکان حضور دولتی، برای استقرار نظم نوین سوسیالیستی حتما بنیان های مادی که با خود قطعیت حیات را حمل می کنند؛ بنیان های نهادی که زندگی جمعی با درک متقابل تعمیمی را با خود دارند؛ و همچنین بنیان های فرهنگی که مروج همبستگی و همکاری متقابل اجتماعی و بدور از رقابت های بقای سرمایه دارانه هستند؛ را فراهم نمایند. در مرحلۀ انفعالی یا پسا سرمایه داری اگر چپ قادر به فهم و شناخت عمیق از تناقضات و عدم تعادل در بطن سازوکارهای موجود نباشد؛ این فرصت را به سرمایه داری برای حفظ برخی از نمودهای کلاسیک را می دهد. بنابراین برخلاف باور بسیاری، رسالت چپ صرفا انقلابی بودن نیست؛ بلکه چپ بایستی وظیفه معماری گذار به نظم جدید را نیز به عهده بگیرد. وظیفه و رسالتی که با خود حفظ و بهبود نهادهای نوپا، گسترش دامنۀ زیست جمعی، دموکراتیزه کردن بنیان های مادی حیات اجتماعی و ایجاد ساختار پایداری که بتواند امکانات پراکنده را گرد هم آورد؛ به همراه دارد. چپ بایستی بداند که جامعۀ سوسیالیستی بدون انسان سوسیالیستی قابل دوام نیست؛ چرا که این بلوغ انسان اجتماعی است که سوسیالیسم را رقم زده؛ و پایداری آن را تضمین می کند. در گذار به سوسیالیسم، جامعه نیازمند بازآرایی ساختار تولید، مالکیت و زیست اجتماعی می باشد؛ تا با تغییر در رابطۀ بین کار و سرمایه، دگرگونی در اشکال و هویت زیست جمعی یا تغییر در سوژۀ اجتماعی و همچنین تغییر در اشکال مالکیت، تصمیم گیری و تولید در سطح شبکه ای و اجتماعی، امکان گذار به سوسیالیسم را ممکن سازد.

چپ بایستی از شتاب زدگی اراده گرایانه بپرهیزد و با فهم ریتم واقعی تاریخ، بسوی نوعی از عقلانیت گذر تاریخی گام بردارد. تعجیل سیاسی که با عدم شکل گیری شرایط مادی، عدم بلوغ آگاهی های جمعی و عدم دگرگونی نهادها همراه است؛ ابزار اعمال زور را برای باز تولید تمرکز قدرت و سلطه گری با خود همراه می سازد. چپ نبایستی با مفاهیم و فرم های متعلق به دوران دیگر تاریخی، از افق امکاناتی که از دل شرایط مادی و آگاهی جمعی بر می خیزد؛ فاصله بگیرد؛ تا از حرکت و نیازهای واقعی جامعه عقب بماند. دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با شبکه ای شدن قدرت، جهانی شدن آگاهی، دگرگونی مفهوم کار و بحران های مداوم ساختار متمرکز غالب همراه است؛ نشانه های یک تغییر پارادایمی هستند که در آن نظریه ها و اقدامات گذشته تاریخی نمی توانند بر روند گذار اثر تعیین کننده ای داشته باشند. اکنون در حالی که سلطه گران و متجاوزین به حقوق انسانی در حال سازمان دادن به فناوری ها، مدیریت شبکه ها و تصور و تخیل آینده با اتکای به قدرت های فایق اقتصادی می باشند؛ چپ در حال بازخوانی شکست های گذشته و توقف در بارزه های فکری آن پرسه می زند. اینکه چپ از حقانیت اخلاقی برخوردار است؛ چیزی را عوض نمی کند؛ بلکه فهم و درک به موقع دگرگونی ها، تضادهای نوظهور، امکانات تازه و زبان مناسب و گویای عصر می تواند یک اثرگذاری تاریخی برای گذر به دنیای جدید داشته باشد. اگر چپ نتواند از دایرۀ ایدئولوژی بسته برهد و با نوعی از آگاهی تاریخی پویا پیوند بخورد؛ و نسبت به دگرگونی های زمانه، فهم ریتم گذارو پیوند تحول مادی با آگاهی جمعی حساس نباشد؛ سیاست به تحمیل آینده مبدل شده؛ و از بلوغ تاریخی جامعه جلوگیری می نماید.

چپ اکنون در مسیر اندیشه ورزی، گرفتار مرجحیت و مرجعیت اندیشۀ گذشتگان تاریخ تکامل اجتماعی می باشد. درک این مسئله که اندیشمندان و تئوریسین های برجسته گذشته از بطن تضادها و امکانات زمانۀ خود برخاستند؛ و به تبیین و تحلیل برآمدهای محیطی خود برای پیشبرد اهداف انقلابی روی آوردند؛ عموما حامل حقیقتی فراتاریخی و ابدی نمی توانند باشند. مرجحیت زمانی، با مفهوم پیوند زنده با عصر خود، نیاز به فهمیدن زمانۀ خود، ساختن زبان تاریخی آن و صورت بندی امکانات نهفته در آن را دارد. با تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت تاریخی، خطر در غلتیدن اندیشه های زمانمند به دکترین های ثابت وجود دارد که اندیشه را از پویایی و زایایی باز می دارد.بدین مضمون که مفاهیم تاریخی به اصول لایتغیر بدل شده و نظریه هایی که برای تبیین و تحلیل اعصار گذشته شکل گرفته اند به قالب هایی برای تمام اعصار مبدل گردیده؛ و اندیشه را از حرکت باز می دارند.در گذشته به دلیل متمرکزتر بودن تضادهای تاریخی، و وضوح بهتر و بیشتر سوژه های تاریخی و همچنین وضوح و روشنی بیشتر افق سیاسی، تئوریسین ها قدرت تولید تئوری های راهبردی بیشتری را داشتند. ولی اکنون با تغییر شرایط تاریخی تولید تئوری که با ارتباطات شبکه ای چند لایه و بسیار پیچیده مشخص می شود؛ میدان های پراکنده اندیشه جای تئوریسین های منفرد را گرفته اند. چپ به جای تقلید از تئوریسین ها و متفکران گذشته بایستی روش تاریخی پرسشگری آن ها را ادامه دهد. پس به دلیل اینکه تاریخ پیوسته در حال تغییر و دگرگونی می باشد؛ هیچ اندیشه ای مرجعیت ابدی ندارد.بنابراین با تثبیت مفاهیم، مرجعیت واقع شکل نمی گیرد؛ بلکه با فهم حرکت تاریخ، و انعطاف نظری برای گشودن افق های نو پیوند دارد. براین اساس مشکل اساسی و بسیار مهم چپ کنونی در تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت ثابت و دگم می باشد که پویایی و نوزایی اندیشه و عمل را به بن بست کشانده است.

پس چپ در میان پیچیدگی کنونی مفاهیم و اندیشه ورزی نیاز به نوزایی اندیشه در راستای انطباق با حرکت واقعی تاریخی دارد. چپ باید بداند که نوزایی اندیشه بدون نوزایی افق امکان پذیر نیست. چرا که اندیشه صرفا مجموعه ای از مفاهیم نیست؛ بلکه هر اندیشه ای در درون افق دیدی عمل می کند. در افق بسته، مفاهیم تکرار، نظریه ها به نقل قول و سیاست به ابزاری برای بازتولید حافظۀ تاریخی مبدل می شوند. چپ اکنون با افق بسته، ناخواسته در درون افق بورژوازیی سیر می کند. چرا که هنوز با چارچوب فکری گذشته، عمدتا قدرت را متمرکز فهم کرده؛ پیشرفت و توسعه را با الگوهای صنعتی قدیم سنجیده و سیاست را پیرامون تصرف ساختارهای موجود در نظر دارند. در حقیقت چپ اکنون در بطن همان دستگاه مفهومی مدرنیتۀ سرمایه دارانه سیر می کند؛ اگرچه ممکن است بر علیه آن موضع بگیرد؛ و یا سخن بگوید. اکنون برای نوزایی، چپ بایستی از رخداده ها بگذرد؛ و آنچه در حال تکوین است را در یابد؛ و درک کند که بسیاری از مفاهیم تاریخی اکنون قدرت توضیح واقع جهان کنونی را نداشته و بایستی با ویژگی های کنونی انطباق یابند؛ ضمن اینکه در یابد که اندیشه و اندیشه ورزی با تحولات واقعی زندگی انسان ها پیوندی تنگاتنگ دارد؛ و به تبیین و تفسیر آن ها بنشیند. در مجموع بایستی در چپ ها افق ادراکی نوینی شکل بگیرد که کلیشه های منجمد فکری فرو ریزد؛ و دگرگونی های واقعی عصر حاضر برایش قابل درک و تبیین گردند. بدین مضمون که با درک و شناخت رویکردهای فناوری دیجیتال، شبکه های جهانی، دگرگونی مفهوم کار، بحران محیط زیستی و اشکال نوین آگاهی های جمعی، به فهم روندهای نوین نائل آمده؛ و قادر به ساختن زبانی برای فهم آینده گردند.

یکی از وظایف اصلی و اساسی چپ، آشکار و قابل دید و فهم کردن تناقضات درون نظام سرمایه داری برای توضیح و تغییر جهان می باشد. تا زمانی که چپ از دایرۀ مناسبات کلاسیک سرمایه داری فراتر نرود؛ و سوژۀ جدید و مورد لزوم عصر را شکل ندهد؛ در حد یک نیروی اعتراضی محض باقی خواهد ماند. قطعا سوژه های جدید با تحولات بنیان های مادی جامعه چون کارگران پلاتفرمی، کارکنان موقت، کاربران تولید کننده داده و... پیوند تنگاتنگ دارند. فرایندی که در بطن خود اعتراض و نارضایتی پراکنده ای را شکل می دهند؛ و رسالت چپ تبدیل و جهت دهی این اعتراضات و نارضایتی به سوی آگاهی جمعی می باشد. چپ بایستی از این توهم برهد که با کسب قدرت دولتی در بطن ساختار غالب سرمایه داری، امکان تحقق جامعۀ سوسیالیستی ممکن است. چرا که زیستن در بطن تناقضات سرمایه داری بدون سازمان دادن گذر تاریخی، امکان اقتدار گرایی، فاشیسم نو، جنگ های مداوم و فروپاشی زیست محیطی وجود دارد. چپ از پتانسیل لازم برای واقعی ساختن امکان تاریخی آینده برخوردار است؛ و بایستی به جای وعده و وعیدهای دلخوش کننده، گام های عملی بسوی آینده ای بهتر و انسانی تر بردارد. چارچوب های کلاسیک سرمایه داری در دوران مارکس که با گرایش به خطی بودن تاریخ، سوژه بودن طبقه کارگر و همچنین تحقق سوسیالیسم به توسعه دامنۀ نیروهای مولده استوار بود؛ که دقیقا با ویژگی های آن مقطع تاریخی هماهنگی داشت؛ اکنون با کار پراکنده، دگرگونی هویت طبقاتی،دگرگونی ابعاد دامنۀ بحران های اجتماعی، و حتی کالایی شدن اعتراضات به نوعی و... مشخص می شود که نشان می دهد چپ کلاسیک قبل از تغییر جهان بایستی خود را تغییر دهد.

چپ باید درک کند که مبارزه و سازماندهی اگر با پارادایم های نوین عصر دیجیتال پیوند نخورد؛ و با منطق متمرکز و بسته مبارزاتی گذشته برای آزادی و رهایی گام بردارد؛ قطعا به سوی بازتولید نوعی از استبداد حرکت خواهد کرد. زیرا الگوهای گذشته بر ارتباطات محدود، تصمیم گیری های الزاما متمرکز و سازماندهی مبتنی بر سلسله مراتب استوار بود که اشکال مبارزاتی، ناخواسته بخشی از منطق سلطه را در خود داشت. ولی اکنون در عصر دیجیتال با امکانات گستردۀ ابزارهای ارتباطی، جامعه با هماهنگی گسترده، تولید مشارکتی، گردش آزادانۀ اطلاعات و همچنین با شکلگیری آگاهی های جمعی فراملی روبرو می باشد که با بسیاری از بارزه های مبارزاتی گذشته تفاوت فاحش دارند. بر این اساس است که اکنون سلطه گران برای وقفه های تاریخی تلاش دارند با ایجاد دهشت و هراس مداوم، ایجاد بحران های پیاپی و کنترل زیر ساخت های دیجیتال و اطلاعاتی، روندهای گذار را کند، منحرف و یا در قالب های قدیمی خود منجمد سازند. زیرا هر چه قدر جامعه در آشوب و بلوا طی طریق نماید؛ با ایجاد اغتشاش فکری مداوم از شکل گیری آگاهی جمعی پایدار ممانعت کرده؛ و روند گذار را طولانی تر می سازد. پس رسالت چپ در عصر دیجیتال بایستی بر زمانمندی، هماهنگ با تحولات مادی و ممانعت از بازتولید اشکال کهنه سلطه باشد؛ تا از اشکال اعتراضی و مخالفت صرف کنونی بسوی ساختن اشکال نوین زیست و سازمان یابی هدایت شود. چرا که اگر چپ نتواند اشکال نوین همبستگی، نهادسازی های نوین باز و آگاهی مشارکتی را شکل دهد؛ فناوری های نوین که می توانند در رهایی و آزادی نقش موثری ایفا نمایند؛ به ابزار سلطه و استبداد منتهی می شوند. بنابراین شرط گذار از منطق سلطه، ساختن جامعۀ مدنی است که در آن مشارکت و همبستگی نهادینه شود و با درک متقابل انسانی، جامعه توانایی خود سازمان یابی و کنش جمعی آگاهانه را در زندگی روزمرۀ خود بازتولید نماید.

چپ بایستی با باز تعریف جامعۀ مدنی دامنۀ فعالیت و وظایف آن را ابعاد نوینی ببخشد که متناسب با روندهای تحولی و تکاملی کنونی باشد. عرصه های سنتی فعالیت جامعه مدنی در فعالیت انجمن ها و یا نهادهای غیر حکومتی بوده و هست که بایستی به همکاری، اعتماد متقابل، مشارکت پایدار و فهم مشترک از سرنوشت جمعی انسان ها مبدل گردند. در نهادهای مدنی کلاسیک معمولا همبستگی یک پدیدۀ احساسی و اخلاقی بوده که برای تبدیل شدن به نیرویی پایدار، بایستی در نهادهای اجتماعی رسوب کند. بدین مضمون که مشارکت، گفتگوی سازنده و همکاری متقابل بایستی نهادینه شود؛ تا جامعه تدریجا به سوی حیات جمعی آگاه سوق یابد. نهادینه شدن این فرایند در جامعه، پیوندهای انسان ها را ناگسستنی، اعتماد اجتماعی را تقویت و ارتباطات افقی برای گریز از قدرت متمرکز و عمودی را برای فرسایش و دفع منطق سلطه عمومیت می بخشد. گسترش دامنه درک متقابل در فعالیت های جامعه مدنی، نظم مشارکتی را پایدار و جامعه را از قطبی سازی های مخرب کنونی، انزوای فردی و عوامل تشدید کننده تضادهای اجتماعی بسوی گفتگوی واقعی و راهگشا، قبول تفاوت ها و بازتولید همزیستی هدایت می کند. با امکانات عصر دیجیتال، جامعۀ مدنی بایستی با بهره گیری از امکانات شبکه ای، آگاهی جمعی بسازد، همکاری های فراملی را توسعه ببخشد؛ و دامنۀ تجربه های مشترک انسانی را توسعه دهد. پس جامعۀ مدنی نوین بایستی با نهادینه ساختن مشارکت و همبستگی، درک متقابل انسانی برای گذر از منطق سلطه کنونی و باز تولید خود سازمان یابی و کنش های آگاهانه جمعی، بسترهای افق نوین جامعه ای که در آن انسان ها قادر باشند باهم بودن را آگاهانه و پایدار تجربه کنند را ایجاد کند.

چپ اگر نتواند در تشخیص و فهم عناصر نوینی که از دل واقعیت های تاریخی در حال شکل گیری هستند؛ موفق عمل کند؛ حتی اگر به ظاهر هم بسیار رادیکال باشد، عملا به نیرویی بازدارنده مبدل می شود. براین اساس برخی از چپ ها با فاصله گرفتن از سنت انتقادی چپ و با نگاه سیاسی صرف بر رویکردهای داخلی و بین المللی، مطالبات مردم را به حاشیه رانده؛ به توجیه سرکوب داخلی روی آورده و اصولا هر اعتراضی را در پیوند با دشمن خارجی قلمداد می کنند. این گرایشات چپ روانۀ حمایت از دولت یا حکومت خاص، چپ را از رسالت واقعی اش که وفاداری به نقد قدرت، کرامت انسانی، توانایی جامعه برای مشارکت در تعیین سرنوشت خود و... دور ساخته است. بنابراین چپی که زمانمندی تاریخی را نادیده می گیرد؛ در پیوند با جنبش های اجتماعی اگرچه ممکن است از آینده سخن بگوید؛ ولی در عمل با حافظه تاریخی خود زندگی می نماید. چرا که قطعا قادر به تشخیص افول پدیده ها، زایش های نوین و همچنین قادر به درک تضادهای اصلی و فرعی نیست که وی را در کنش های سیاسی دچار سرخوردگی و سردرگمی می نمایند. اکنون بزرگترین خطر برای نیروهای چپ این است که حافظۀ تاریخی را به جای آگاهی تاریخی قلمداد کرده، و از دیدن افق های نو فاصله بگیرد. چپی که با چارچوب های فکری از پیش تعیین شده حرکت می کند؛ حتما انتظار دارد که تاریخ باید خود را با نظریه اش تطبیق دهد؛ و در غیر اینصورت خطا و یا انحراف محسوب می شود. این ویژگی نوعی توهم خود برتر بینی نظری را در بسیاری شکل داده که وحدت و یکپارچگی چپ را زیر سوال برده است. چرا که وحدت و یکپارچگی چپ بر خلاف تصور برخی ها، صرفا در وفاداری به قالب های فکری گذشته بستگی ندارد؛ بلکه به توانایی فهم زمان تاریخی و پاسخگویی به نیازهای نوین و همچنین مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی نهفته است. بنابراین همگرایی نیروهای چپ در قرار دادن سنت های فکری در جایگاه تاریخی شان ممکن می باشد.

نتیجه اینکه: رشد دامنۀ دانش و فناوری، افق های نوینی را در برابر انسان ها قرار داده است. افق هایی که در پیوند با زمانمندی و علیت تاریخی قدرت ترسیم آینده را داشته؛ و قادرند بسوی ارزش های نوین گام بردارند. چپ به عنوان سوژۀ تاریخی گذار،برای رسالت تاریخی خویش بایستی در میان افق های نوین، درک تناقضات، ساختن آگاهی جمعی، ایجاد نهادهای نو، بکارگیری تکنولوژی در خدمت جامعه و جمع و ارتقای جامعه بسوی زیستی به واقع انسانی گام بر دارد. در این انشقاق و پراکندگی چپ ناشی از خود برتر پنداری ایده ای برخی جریانات چپ که هر جریانی خود را حامل تبیین درست می پندارد؛ قطعا فهم اصولی گذر تاریخی نادیده گرفته می شود. روندی که اکنون به شکاف بین آگاهی تاریخی و هویت ایدئولوژیک منجر شده؛ و دامنه پراکندگی و خود برتر پنداری و بدفهمی های تکامل تاریخی را عمق بخشیده است. چپ برای موفقیت قبل از هر چیز نیازمند فهم زمان تاریخی، پاسخگویی به نیازهای زمان و مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی دارد. فرایندی که به نوزایی اندیشه از طریق دیدن آنچه در حال تکوین است، عبور از جزم گرایی و به تبیین و تحلیل تحولات واقعی زندگی انسان ها نیاز دارد. چرا که نوزایی اندیشه نیاز به افق دیدی دارد که از کلیشه ها گذر کرده و اندیشه ورزی را با زمانمندی تاریخی درمی آمیزد. چپ اکنون اسیر کلیشه های فکری است که متاثر از برآمدهای فکری بورژوازی می باشد. چونکه قدرت انطباق خود را با واقعیت های موجود از دست داده است. در حقیقت مشکل اصلی چپ در غلبۀ جاذبۀ سنت های فکری بر جاذبۀ آینده است که ضرورت های تاریخی در حال شکل گیری را تحت الشعاع خود قرار داده اند. وضعیتی که تجارب، مفاهیم و نقدهای ارزشمند چپ تحت تاثیر هویت مداری سنت های فکری، از شکل گیری افق های مشترک برای حل مسائل و مبرمات جدید باز مانده است. باز ماندگی که چپ را از بسیاری از رسالت محوری و کلیدی چون نقد ساختاری و آگاهی بخشی، سازماندهی و مبارزه طبقاتی، حرکت بسوی نوآوری های نهادی، اتخاذ مشی مبارزاتی برای کمیت لازم و یک کیفیت نوین و... باز داشته است.در مقاله بعدی سعی خواهد شد تا با یک جمع بندی نظری، گذار به سوسیالیسم مورد بررسی قرار گیرد.


ادامه دارد

اسماعیل رضایی

04:06:2026