سیاست و اسلام سیاسی
سیاست از بطن مادیت حیات بر می خیزد و در برآمد ها و جهت گیری های حرکت اجتماعی نقش واقع خود را بازی می کند.ولی این نقش اگر نتواند در رشد و توسعه بنیان های مادی نقش موثر و مفید خود را بازی کند؛ به عامل بازدارنده و یا وقفه تاریخی روندهای تحول و تکامل مبدل می شود. پس سیاست اگرچه خود در دگرگونی های تاریخی تحول می پذیرد؛ ولی می تواند در تحولات نوین تاریخی نقشی بازدارنده و وقفه تاریخی را بازی نماید. اسلام سیاسی از بطن تحولات کنونی تاریخی برآمده؛ و سیاست را ابزاری برای توقف در بارزه های کنونی و گذشته مبدل ساخته؛ و از توسعه و ابعاد مورد لزوم اقتصادی و اجتماعی فاصله گرفته است. چرا که در واقع اسلام سیاسی یک نیروی تولید کننده تاریخ نبوده؛ بلکه یک پدیدۀ باز تولید شونده در دل تاریخ موجود می باشد. آنچه که اسلام سیاسی با حضور پر هیاهو و جنجالی خود نشان داده است؛ هیچ ظرفیت اثرگذاری بر بنیان های مادی جامعه و یا ایجاد دگرگونی در شیوه های بازتولید اجتماعی نداشته است. بلکه با حضور خود و ایجاد اختلال و یا بازتولید خود در درون ساختار غالب کنونی نشان داد که فاقد فاعلیت تاریخی برای دگرگونی های تاریخی می باشد. پس در اینجا به زعم برخی ها اسلام خوب یا بد و یا اینکه اسلام سیاسی قادر است موفق یا ناموفق باشد؛ مطرح نیست؛ بلکه اهمیت موضوع در ناتوانی اسلام سیاسی به عنوان نیروی تولید کننده تاریخ مطرح است. اکنون اسلام سیاسی اگرچه توانسته با تکیه بر ایدئولوژی و نهادهای موجود خود را نمایندگی کرده؛ و با تکیه بر قدرت سیاسی بر رفتارها و مناسبات روزمره اجتماعی تاثیر بگذارد؛ ولی با فرو خسبیدن در ساختار سلطه سرمایه، نه تنها هیچ تغییری در مناسبات جدید ایجاد نکرده؛ بلکه در ایجاد صورت های جدیدی از بازتولید اجتماعی نیز بازمانده است.
ناتوانی اسلام سیاسی به عنوان فاعلیت تاریخی سازنده، آن را به عاملی در اختلال نظم سیاسی، ایجاد جنگ، تضعیف نهادهای موجود، ایجاد بحران های اقتصادی و اجتماعی و همچنین قطبی شدن جامعه مبدل ساخته است. تمامی این تاثیرات منفی اسلام سیاسی، جز حفظ سیاست های تخریبی، هویتی و ایدئولوژیکی نقش دیگری در مناسبات نوین و مورد لزوم نداشته است. پس اسلام سیاسی اگرچه از یک واقعیت سیاسی برخوردار است؛ ولی به دلیل توقف در سازه های فکری گذشته فاقد واقعیت تاریخی مولد می باشد. بدین مضمون که اگرچه خود را به عنوان بدیل سیاسی مطرح کرده است؛ ولی با تمامی ادعای انقلابی بودن، هیچ تاثیری در شیوه تولید، مالکیت، تقسیم کار، توزیع ثروت، فناوری، سازمان اجتماعی و رابطه انسان با تولید نداشته است. فرآیندی که نشان می دهد که ادعای انقلابی بودن چیزی جز یک صورت بندی صرف ایدئولوژیک نیست. پس انقلابی بودن اسلام سیاسی یک ادعای ایدئولوژیک بوده و با واقعیت تاریخی همراه نیست. زیرا برای انقلابی بودن بایستی بتواند بنیان های مادی و مناسبات بازتولید اجتماعی را دگرگون سازد. در حالی که اسلام سیاسی در عمل نشان داده که نه تنها فاقد یک صورت بندی مستقل اقتصادی و اجتماعی متناسب با عصر کنونی نیست؛ بلکه در پیوند تنگاتنگ با ساختار غالب سرمایه داری جهانی تداوم حیات می دهد. یعنی اسلام سیاسی در تلاش است در سطح فرهنگی و سیاسی با سلطه نظم جهانی مقابله کند؛ ولی ناچار است برای بقای خود در همان نظام اقتصادی جهانی فعالیت کند و ادغام شود.
اسلام سیاسی زمانی می تواند خود را دارای هستی واقعی تاریخی بداند که قادر باشد بین امکانات مادی زمانه،سازمان اجتماعی و صورت بندی های سیاسی جدید رابطه ای مولد برقرار کند. در حالی که اسلام سیاسی صرفا با تغییر صورت مشروعیت و سیاست تداوم حیات خود را ممکن ساخته؛ و نشان داده که از ظرفیت لازم برای دگرگونی ساختاری برخوردار نیست. بنابراین اسلام سیاسی اگرچه توانسته دولتی بدست آورد، جمعیتی را با خود همراه سازد؛ قانون خودش را وضع کند؛ شعارهای متفاوت سر داده و خود را آلترناتیو معرفی کند؛ ولی تاکنون قادر نبوده و نیست که یک وضعیت نوین تاریخی ایجاد نماید. این تغییر صورت صرف سیاسی بر بستر بحران های ناشی از ضعف و فترت ساختی سرمایه داری نمی تواند در محتوا و مضمون مادی جامعه تغییری بوجود آورد. این تغییر صورت سیاسی فقط توانسته دولت ها را با زبان اسلامی تعریف نماید؛ ولی از نظر اقتصادی همچنان به سرمایه، بازار، پول، تجارت، مالکیت، تولید و کار اقتصاد جهانی وابسته است. پس با تمامی هیاهوی مستقل بودن؛ دچار یک وابستگی اجتناب ناپذیر با ساختار تولیدی حاکم جهانی می باشد. براین اساس اسلام سیاسی نه تنها نقش یک بدیل را در مناسبات جهانی بازی نکرده؛ بلکه به افزایش دامنۀ تضادهای موجود مدد رسانده و حتی عدم تعادل جهانی را تشدید کرده است. روندی که هرچه بیشتر به افزایش اصطکاک و آشفتگی جهانی منجر شده است. پس اسلام سیاسی به عنوان یک نیروی سیاسی و ایدئولوژیک با توانایی یک دولت می تواند مطرح باشد؛ ولی به دلیل وابستگی به ساختار غالب کنونی سرمایه داری جهانی قادر به ایجاد مناسبات نوین مادی و ساختاری نیست.
اسلام سیاسی اکنون صرفا با سرمایه داری دارای یک مخالفت گفتمانی بوده؛ و از لحاظ ساختاری دقیقا درون مناسبات سرمایه داری عمل کرده؛ و در بسیاری موارد در بازتولید تضادهای آن نقش برجسته ای را بازی می نماید. اکنون اسلام سیاسی در بطن دگرگونی های جهانی سرمایه، نه تنها راهی برای سامانه های جدید تولید و توزیع ارائه نمی نماید؛ بلکه با بازگرداندن منازعات موجود بسوی الگوهای هویتی گذشته، روند تحولات لازم را مختل و یک نقش بازدارندگی تاریخی را بازی می کند. پس اینکه اکنون اسلام سیاسی در عرصه منازعات سیاسی جهانی بشدت حضور دارد؛ نمی تواند دال بر تاثیر لازم آن بر بازتولید مادی و اجتماعی مورد لزوم عصر باشد. این حضور سیاسی بیشتر با اثرگذاری ژئوپلیتیک به جای داشتن یک بدیل مستقل خود را نشان می دهد. در ایران، اسلام سیاسی حاکم دقیقا از توان ژئوپلیتیکی واقعی خود برای اعمال قدرت بهره می گیرد. ایران اگرچه در برابر نظم کنونی با هژمونی آمریکا مبارزه می کند و همزمان روابط خود را با چین و روسیه گسترش داده است. این مواضع در تغییر مسیرهای تجارت و انرژی، شکل گیری شبکه های مالی و اقتصادی نوین، همکاری های نظامی و امنیتی، به تقویت وزن سیاسی چین و روسیه مدد رسانده است. ولی این وزن ژئوپلیتیکی نشان از ظرفیت اسلام سیاسی در ایران برای ساختن یک نظم اقتصادی و اجتماعی جدید نیست؛ بلکه ابزاری است برای دولت اسلامی که با موقعیت جغرافیایی خاص، انرژی، جمعیت، منابع و موقعیت راهبردی بتواند نقش خاصی را در منطقه بازی کند. اکنون وجود ایران به عنوان یک نیروی ژئوپلیتیکی واقعی و موثر به این معنی نیست که یک بدیل تاریخی برای سرمایه داری محسوب می شود.
اکنون در موازنه قدرت جهانی، اگرچه اسلام سیاسی در ایران، در ارایش قدرت، ائتلاف ها و قطب بندی های نوین جهانی نقش دارد؛ ولی تغییر در شیوه تولید، مالکیت، سازمان اجتماعی و مناسبات بنیادی بازتولید جامعه با اتکای به احیای هویت های ایدئولوژیکی گذشته فاقد هرگونه فاعلیت ساختاری و تاریخی می باشد. بنابراین اگرچه اسلام سیاسی در ایران ممکن است در گذار از نظم تک قطبی به نظم جدید چند قطبی نقش موثری داشته باشد؛ ولی این بدان معنی نیست که این گذار لزوما به نظم اسلامی روی می آورد. بلکه به عنوان یکی از نیروهای فعال در درون همین گذار چند قطبی سرمایه داری غالب کنونی عمل خواهد کرد. اکنون دولت اسلامی در ایران با موقعیت جغرافیایی خاص، انرژی،جمعیت، دسترسی به خلیج فارس، نزدیکی به آسیای مرکزی و قرار گرفتن در میان چند حوزۀ بزرگ ژئوپلیتیکی از یک دارایی راهبردی ویژه برخوردار است؛ ولی با داشتن چنین موقعیت برجستۀ ژئوپلیتیکی نتوانسته این ظرفیت بالقوه را به توانمندی های اقتصادی و اجتماعی و نهادی درون زا مبدل سازد. پس دولت اسلامی در ایران به دلیل موقعیت خاص خود برای قدرت های بزرگ اهمیت ویژه دارد که به او امکان چانه زنی می دهد؛ ولی این بدان مفهوم نیست که دارای یک پایه مستقل برای تولید قدرت می باشد.بدین مضمون که اسلام سیاسی در ایران با داشتن اهمیت ژئوپلیتیکی بالا و توان اقتصادی پایین از یک ناپایداری ساختی رنج میبرد که تاثیر مخرب و ویرانگری را بر کیفیت زندگی مردم، توسعه اقتصادی، رشد علمی و فناوری لازم و همچنین ثبات لازم اجتماعی به جای گذاشته است. اکنون دولت اسلامی در ایران تمام همّ خود را به بازتولید قدرت ژئوپلیتیکی، امنیتی و ایدئولوژیکی سپرده است که اگرچه از لحاظ قدرت دولتی قدرتمند به نظر می رسد؛ ولی در سطح جامعه روز به روز ضعیف تر می شود. این امر نشان می دهد که در توازن نوین جهانی ایران اگرچه در آرایش جهان چند قطبی نقش موثری دارد؛ ولی خودش به عنوان یک الگوی توسعه در این قطب بندی های جدید نمی تواند جای بگیرد.
گرایشات ضد امپریالیستی اسلام سیاسی یکی از توهمات روشنفکرانۀ بسیاری از کنشگران سیاسی و برخی از نیروهای چپ می باشد. چرا که معیارهای ضد امپریالیست بودن به زعم آن ها، مخالفت با آمریکا و اسرائیل، مقاومت در برابر سلطۀ غرب، همکاری با چین و روسیه و دفاع از چند قطبی شدن جهان مفهوم می یابد. اینکه این مواضع با عبور کردن از مناسبات سرمایه دارانه پیوند دارد یا نه برای آنها اهمیتی ندارد. موضعی که ضدیت ژئوپلیتیکی با قدرت های مسلط را با عبور تاریخی از مناسباتی که آن قدرت را تولید می کند یکی می پندارد. چرا که اسلام سیاسی خود را ضد امپریالیست می پندارد؛ در حالی که با پول ،بازار،سرمایه، مالکیت خصوصی، کار مزدی، تجارت جهانی و بسیاری از مفاسد ساختاری سرمایه پیوندی تنگاتنگ دارد. پس اسلام سیاسی در حقیقت با منطق سرمایه داری به عنوان یک ساختار تاریخی مبارزه نمی کند؛ بلکه با یک مرکز قدرت سرمایه داری تسویه حساب می کند. اسلام سیاسی می تواند خود را در سطح ژئوپلیتیک ضد هژمونیک نشان دهد؛ ولی ضد هژمونیک بودن آن به مفهوم انقلابی بودن آن نیست؛ چرا که نتوانسته هیچ تغییری در بنیان های مادی بازتولید اجتماعی ایجاد کند؛ و صرفا در سطح مبارزات ایدئولوژیک متوقف مانده است. اسلام سیاسی انقلابی بودن را با شعار های ایدئولوژیک نه دستاوردهای آن قضاوت می کند و به داوری می نشیند. روندی که ماهیت آن با تغییر حکومت، تغییر پرچم و تغییر ایدئولوژی رسمی فرو کاسته شده؛ و از هرگونه تغییر در بازتولید اجتماعی فاصله گرفته است. پس ادعای انقلابی بودن اسلام سیاسی یک ادعای کاذب و فاقد بسترهای مادی را به خود داشته؛ و به تبع آن مبارزات ضد امپریالیستی نیز چیزی جز تضادها و توهمات ایدئولوژیک را با خود ندارد.
از توهمات ضد امپریالیستی اسلام سیاسی تا واقعیت تاریخی و رابطه اش با بنیان های مادی، شیوه انباشت و بازتولید اجتماعی آن همگی نشان از پیوند تنگاتنگ آن با ساختار سرمایه داری و عوارض سوء آن در روابط و مناسبات اجتماعی دارند. در اسلام سیاسی در ایران، دولت، درآمدهای نفتی و منابع عمومی، امتیازات و انحصارات، شبکه های مالی، گروه های ذی نفوذ و بازار همگی به هم متصل و درهم تنیده اند. ساختاری که در آن منابع ارزی، اعتبارات، مجوزها، قراردادهای دولتی، زمین و انحصارات به عنوان منابع اصلی انباشت و ثروت اندوزی، با رانت به عنوان بخشی از سازوکارهای انباشت بی رویه پیوندی تنگاتنگ دارند. پس اسلام سیاسی که خود را با عدالت، استکبارستیزی و حمایت از محرومان تعریف می کند؛ با سازوکارهای رانتی، هرچه بیشتر تولید را به سمت امتیاز گیری بیشتر، سوءاستفاده از نوآوری ها و منابع در دسترس، انحصار را بجای رقابت و بهره وری را با نزدیکی به منابع قدرت سوق داده؛ و جامعه را در تنگنا های زیستی فرو برده است. بنابراین اسلام سیاسی با ساختاری کردن فساد و رانت که از بارزه های مهم ساختار سرمایه داری کنونی می باشد؛ ضمن ضربۀ شدید به اعتماد عمومی و تضعیف رقابت اقتصادی، دامنۀ خروج سرمایه و نیروهای متخصص، افزایش نابرابری و ظرفیت دولت برای ارائۀ خدمات عمومی را وسعت بی سابقه بخشیده است. براین اساس، اسلام سیاسی اگرچه در ایران توانسته یک ساختار قدرت سیاسی و ژئوپلیتیکی نسبتا پایداری را برقرار سازد؛ ولی نه تنها در برقراری یک صورت بندی اقتصادی و اجتماعی نوین بازمانده؛ بلکه ساختاری را ایجاد کرده که در سطح اقتصادی از منطق سرمایه، رانت، و انباشت الیگارشیک تبعیت کرده؛ و در سطح سیاسی و اجتماعی با یک تزلزل، بی ثباتی، تنگناهای زیستی و مفاسد گسترده همراه شده است.
نتیجه اینکه: سیاست با نسبیتی فراگیر نسبت به ساختار مادی جامعه، تابعی از شرایط مادی و تاریخی معین می باشد. سیاست با اسلام سیاسی در یک پروژۀ سازماندهی قدرت و دولت به هم پیوند می خورند. اسلام سیاسی اگر چه با ادعای اینکه دولت و جامعه بر اساس اصول یا احکام اسلامی سازمان می یابند؛ در عمل به بازتولید ساختار موجود سرمایه داری با صورت بندی سیاسی و ایدئولوژی متفاوت روی آورده است. بدین مضمون که اسلام سیاسی نقیض سرمایه داری نیست و در عمل درون مناسبات سرمایه داری می زید. این پارادوکس یکی از مهم ترین تناقضات اسلام سیاسی است که می خواهد در سطح فرهنگی و سیاسی با سلطه نظم جهانی مقابله کند؛ در حالی که برای بقای خود ناچار است در درون همان نظام اقتصادی جهانی تداوم حیات دهد. اسلام سیاسی به نوعی یکی از اشکال بحران، مقاومت و سازگاری درون خود نظام جهانی سرمایه داری است که ضمن تقابل سیاسی و ایدئولوژیک با آن، تلاش دارد مناسبات موجود سرمایه داری را با زبان و مشروعیت اسلامی بازسازی کند. بنابراین، اسلام سیاسی نه آلترناتیوی در برابر سرمایه بلکه یک صورت ایدئولوژیک در درون نظم سرمایه داری می باشد. چرا که اصولا ساختار جدید نمی تواند از بطن یک ایدئولوژی قدیمی فراروید و توان ایجاد یک سازمان اقتصادی و اجتماعی متناسب با نیازهای کنونی را داشته باشد. یعنی نقطه عزیمت اسلام سیاسی در پیوند با سطح تکامل تاریخی کنونی نیست؛ بلکه یک دستگاه هنجاری متعلق به گذشته است که باید خود را با جامعۀ معاصر تطبیق دهد. در این صورت اسلام سیاسی ممکن است اعلام حضور کند و با ایجاد اختلال و یا باز تولید خود در درون ساختار موجود سیاست خاص خود را اعمال دارد؛ ولی عملا فاقد فاعلیت تاریخی دگرگون کننده می باشد. اسلام سیاسی در ایران نیز صرفا از ظرفیت ژئوپلیتیکی خود توانسته به افزایش سیاسی روی آورد؛ اما نتوانسته از این ظرفیت برای درون زایی ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و نهادی استفاده کند. انقلابی بودن اسلام سیاسی صرفا یک ادعای ایدئولوژیک است و با واقعیت تاریخی هیچگونه ارتباطی ندارد. زیرا در گسست انقلابی اصولا بنیان های مادی و مناسبات باز تولید اجتماعی دگرگونی می پذیرند؛ در حالی که اسلام سیاسی نشان داده که فاقد یک صورت بندی مستقل اقتصادی و اجتماعی متناسب با سطح تکامل جامعه معاصر می باشد. ضد امپریالیسم بودن اسلام سیاسی خود حدیث دیگری است که با واقعیت های عینی و مناسبات جهانی آن همخوانی ندارد. اسلام سیاسی در حرف و شعار ممکن است مخالف آمریکا، اسرائیل و غرب باشد؛ و در عین حال روابط و همکاری خوبی با چین و روسیه داشته باشد و یا مدافع جهان چند قطبی باشد. ولی همۀ این محسنات تا زمانی که از مناسبات سرمایه داری عبور نکرده و شکل بازتولید اجتماعی را تغییر ندهد؛ نمی تواند خصلت انقلابی و ضد امپریالیستی پیدا کند. اکنون ساختار سیاسی و ژئوپلیتیکی در ایران جایگزین قدرت توسعه ای شده؛ و به دنبال آن فقر و نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی ابعاد گسترده و ویرانگری پیدا کرده است.
اسماعیل رضایی
17:08:2026