اندیشه و هویت
اندیشه متاثر از روندهای محیطی بوده؛ و هویت در راستای تایید و تحکیم بنیان های اندیشه گام برمی دارد. اندیشه و هویت ضمن اینکه از یک مرز مشترک و حمایتی برخوردارند؛ می توانند رابطه ای تعارض آمیز نیز با یکدیگر داشته باشند. مرز مشترک و حمایتی زمانی شکل می گیرد که هویت بستر تاریخی و اجتماعی اندیشه را فراهم سازد؛ و اندیشه نیز امکان خودآگاهی، تبیین و بازسازی هویت را ممکن سازد. در تصلّب هویتی، اندیشه قدرت بازاندیشی هویت را از دست داده؛ و صرفا در جهت حفظ مرزهای آن گام برمی دارد. وضعیتی که نقد و انکار مرزها مورد توجه قرار می گیرد. چرا که اندیشه زمانی واقعا پویا است که برآمدگاه مرزی خود را نقد نموده؛ و مورد پرسش قرار دهد.بنابراین هویت به اندیشه زمینه و تعلق داده؛ و اندیشه به هویت امکان نقد و تحول می دهد.اما هنگام تصلّب هویتی ، اندیشه برای حفظ پویایی خود ناگزیر از عبور، نقد و حتی انکار مرز می شود. در این میان تصلّب اندیشه زمانی رخ می دهد که یک دستگاه فکری، منافع یک گروه را به حقیقتی فرا تاریخی و غیر قابل نقد تبدیل کند.مانند اندیشه دینی با روایت های از پیش تعیین شده؛ خود را مقدس جلوه داده؛ و غیرقابل نقد می شمارد.
اندیشه دینی، قومی، قبیله ای و یا طبقاتی زمانی که مرزهای هویتی خود را مقدس، طبیعی و تغییر ناپذیر جلوه می دهند، دچار تصلّب شده که هرگونه نقدی به آن ها به مثابه تهدید علیه موجودیت شان تلقی شده؛ و هیچگونه اصلاح و بازاندیشی را برنمی تابند. این تصلب اندیشه ضمن اینکه دارای یک پیامد زیستی و اجتماعی می باشد؛ جامعه را از بازسازی متناسب با دگرگونی زمانه باز می دارد. روندی که میان نیازهای واقعی زندگی و اندیشه مسلط شکاف ایجاد کرده؛ و با تداوم و تعمیق آن، اندیشه از قدرت فهم و تغییر واقعیت باز مانده؛ و ابزاری برای حفظ مناسبات موجود می گردد. زمانی که منافع طبقاتی،قومی،قبیله ای و یا گروهی تحت پوشش امر عام و جهانشمول خود را جا می زنند؛ نمودی خطرناک تر یافته؛ و مرز هویت نه تنها از بیرون محافظت می شود؛ بلکه در درون ذهن افراد بازتولید می گردد. پس اندیشه زمانی بالنده و پویا است که به نفی و مطلق کردن هویت مبادرت نکرده؛ و با گذر از مرز های مشخص، هویت را مورد پرسش، تجربه و دگرگونی تاریخی قرار دهد. یعنی اندیشه بالنده بطور آگاهانه از مرزهایی گذر می کند که مانع پاسخگویی به نیازهای زیست تاریخی انسان ها می باشند.
در تصلّب هویتی با جایگزین شدن هویت زیسته و تاریخی با هویت جعلی،منجمد و باز تولید شده از گذشته، مرز میان بودن، شدن و زمان تاریخی مخدوش می گردد. چرا که هویت طبیعی و زنده با حفظ گذشته به عنوان یک تجربه، همواره از بودن به سوی شدن در حرکت می باشد. پس هویت زمانی زنده است که گذشته را تجربه کند؛ حال را بفهمد و بسوی ساختن آینده گام بردارد. در غیر این صورت «بودن» جای شدن را گرفته؛ و هویت از نیروی تاریخی خود تهی می گردد. براین اساس مشکل اساسی انسان معاصر ضمن توقف در بارزه های فکری گذشته، و عدم درک زمان تاریخی، ظرفیت های هویتی را از پویایی بودن به شدن عقیم ساخته؛ و آن را به بازتولید یک بودن ثابت فرو کاسته است. با جایگزینی هویت تصنعی با صورتی بسته به جای هویت زنده و تجربه شده که خود را در برابر هرگونه نقد و اعتراضی مصون می دارد؛ فضای بسته ای از اندیشه و عمل شکل می گیرد که در آن تجربه زیست به جای اینکه به عاملی برای آگاهی و تحول باشد؛ روندی ایستا، تکراری و سترون را در پیش می گیرد.
در بحث تصلّب اندیشه و هویت، مالکیت یکی از متصلّب ترین هویت ساختار طبقاتی است که هیچ نقد و اندیشه را نپذیرفته؛ و در مقابل تغییرات تاریخی بشدت مقاومت کرده و می کند. زیرا در ساختار طبقاتی مالکیت صرفا یک رابطۀ اقتصادی نیست؛ بلکه با یک هویت حقوقی، اجتماعی و حتی ذهنی تعریف می شود که در آن فرد یا گروه نیز با مالکیت تعریف می شوند. مفهومی که در آن مالکیت متصلّب ساختار طبقاتی از یک رابطۀ تاریخی و قابل تغییر، به حقی طبیعی و دائمی تبدیل شده؛ و نقد آن تعرض به هویت و موجودیت تلقی می شود. در این میان رقابت برای حفظ و گسترش دامنۀ مالکیت، تجربه زیستۀ انسانی را به جای همکاری، همبستگی، امنیت، برابری و امکان مشارکت جمعی زیر منطق رقابت و انباشت ساختار طبقاتی قرار می دهد. در تصلّب مالکیت، داشتن جای شدن را می گیرد؛ و ارزش و هویت انسانی و گروه های اجتماعی با موقعیت او در نظام مالکیت تعیین می گردند.
تغییر در مالکیت را نباید صرفا با جا به جایی حقوقی آن اشتباه گرفت. بلکه این تغییر با تحول رابطه انسان با تولید، جامعه و یکدیگر ارتباط تنگاتنگ دارد. بدین مضمون که تغییر در مالکیت با نقی مناسبات گذشته که دیگر قادر به پاسخگویی به ظرفیت های تولیدی، نیازهای اجتماعی و آگاهی تاریخی نیستند؛ صورت می گیرد. بنابراین هر دگرگونی و تحول بنیادی در مالکیت، زمانی شکل می گیرد که تجربۀ زیسته و آگاهی تاریخی از مرزهای منافع طبقاتی تثبیت شده گذر کرده؛ و ضرورت های نوین اجتماعی به اندیشه و کنش تبدیل شوند. مقطعی از تحولات تاریخی که مالکیت دیگر مقدس و ایستا نبوده؛ بلکه به رابطه ای تاریخی و انسانی برای نیازها و توانایی های نوین اجتماعی مبدل می گردد. این فرایند تصلّب هویتی را به فضای باز و انسانی سوق داده که در آن مالکیت سرنوشت محتوم انسان محسوب نشده؛ و بسوی آفرینش امکانات تازه زیست و مناسبات اجتماعی از درون آگاهی و تجربه زیسته هدایت می شود. پس برای عبور از تصلّب مالکیت، انسان بایستی رابطۀ بین آگاهی، تجربۀ زیسته و سازمان اجتماعی مالکیت را دگرگون سازد.
خشونت، تقابل و جنگ و جدال در ساختار سلطه طبقاتی صرفا بر سر منابع نیست؛ بلکه بر سر هویتی است که انسان ها و گروه های اجتماعی خود را با داشته های خود تعریف می کنند. در تبدیل مالکیت به عنصر بنیادین هویت، هرگونه دفاع از دارایی ها به منزلۀ دفاع از خود تعبیر شده؛ و عقب نشینی از منافع نیز به منزلۀ از دست دادن هویت تلقی می گردد. در نتیجه، جنگ ها، جدال های منفعتی و تناقضات انباشته شده در ساختار طبقاتی، حاصل پیوند هویت مداری مالکیت فردی و انباشت لجام گسیخته ای می باشد که در آن «داشتن» از یک رابطۀ اقتصادی به هویت تبدیل شده است. وضعیتی که در آن دفاع از داشته ها به دفاع از خویشتن مبدل شده؛ که در آن مرزهای مالکیت، مرزهای هویتی و اجتماعی را شکل می دهند. ضمن اینکه هویت مبتنی بر انباشت و مالکیت، برای حفظ خود ناگزیر به بازتولید مرزهایی می باشد که همچون واقعیت های طبیعی و تغییر ناپذیر جلوه می کنند. برای گذر از این مرزهای کاذب آموزه های طبقاتی بایستی با عبور آگاهانه و با درک زمان تاریخی و آگاهی عمومی گام برداشت؛ تا تجارب زیسته انسانی و آگاهی جمعی بتوانند ضرورت های نوین تاریخی را در یافته که داشتن و تملک هویت مدار به سوی شدن، مشارکت و همزیستی گام بردارند. روندی که در آن هویت دیگر یک امر مقدّر و قطعی نبوده؛بلکه محصول آگاهی های پیوسته انسانی، تجربه و ضرورت تاریخی می باشد.
اصولا مالکیت در درون شبکه ای از دولت، قدرت،امنیت، منابع، ژئوپلیتیک، و مناسبات طبقاتی معنا یافته؛ و نمی توان آن را صرفا یک نهاد حقوقی صرف تلقی کرد. از این منظر، مالکیت علاوه بر حق داشتن به ساختار قدرتی که آن را تعریف، تضمین و در صورت لزوم تحمیل می کند نیز بستگی دارد. تمامی اجزای مالکیت نامبرده منتزع و مجزا از هم نبوده؛ و در بسیاری از موقعیت های تاریخی یکدیگر را تولید و بازتولید می کنند. بنابراین مالکیت در خلاء حقوقی و اجتماعی وجود خارجی نداشته؛ و در پیوندی تنگاتنگ با مناسبات طبقاتی و مولفه های ساختی آن قرار داشته؛ و باز تولید می شود. براین اساس، ارزش های حقوقی مالکیت وابسته به ساختارهایی است که آن را تعریف، تضمین و اعمال می کنند. پس حق مالکیت بخشی از سازمان یابی قدرت در جامعه است که هرگونه تحول و دگرگونی در آن منوط به تغییر و دگرگونی در مناسبات دولت،قدرت، طبقه و نظم اجتماعی می باشد. در بحث مالکیت بایستی بین مالکیت خصوصی و شخصی و رابطه متقابل آن ها را مد نظر قرار داد. مالکیت خصوصی که با روابط تولیدی و اجتماعی و قدرت اقتصادی سلطه گرانه مشخص می شود؛ یک رابطه اجتماعی نهادی است که بین عناصر اجتماعی مناسبات مشخصی را ایجاد می کند. در حالی که مالکیت شخصی بیشتر به حوزۀ زندگی فردی مربوط بوده؛ و لزوما با سلطه گری و یا کنترل مناسبات تولید همراه نیست. اما مالکیت شخصی قطعا از ساختار مالکیت خصوصی تاثیر می پذیرد؛ ولی در نقد مالکیت نبایستی صرفا به حذف داشتن اندیشید؛ بلکه بایستی به تغییر رابطۀ بین داشتن، قدرت و سلطه توجه نمود. از این رو، در نقد مالکیت خصوصی و مناسبات طبقاتی نبایستی به نفی حق برخورداری فرد از حوزۀ شخصی و مستقل در زندگی اجتماعی روی آورد.
بنابراین با توجه به اینکه قوام و دوام مالکیت با مناسبات قدرت بستگی تام و تمام دارد، صرفا با تغییر متن قانون و یا اصلاح اخلاقی نمی توان مالکیت را در جامعه دگرگون کرد. چرا که در ساختار طبقاتی فرد از نظر حقوقی صاحب حق شناخته می شود؛ ولی به علت توزیع نابرابر قدرت، منابع و امکان مشارکت، برابری حقوقی عموما به برابری واقعی از حقوق انسان منتهی نمی شود. اخلاق نیز قادر به حل تناقض حقوقی ساختار طبقاتی نمی باشد؛ زیرا اخلاق اگرچه ممکن است در رفتار قدرت و مالکیت تاثیر بگذارد؛ ولی اگر سازوکارهای تولید و بازتولید قدرت دگرگون نشود؛ مناسبات نابرابر دوباره بازتولید می شود. چرا که در ساختار طبقاتی به دلیل توزیع نابرابر منابع، اطلاعات، فرصت های تولید و تصمیم گیری ها، رقابت از حالت فردی به سوی سازوکارهای غیر خلاق و غیر مولد با گرایش حذفی هدایت می شود که جایگاه اجتماعی افراد را تعیین می کند. بنابراین، انسانی شدن مالکیت زمانی ممکن است که رابطه میان مالکیت، قدرت و سلطه دگرگون شده و فرد با برخورداری از حقوق انسانی خویش، از سلسله مراتب مالکیت مستقل شود. در بحث انسانی کردن مالکیت هدف صرفا جایگزینی مالکیت غیرانسانی به مالکیت انسانی نیست؛ بلکه ایجاد شرایطی است که داشتن نتواند به قدرت بر دیگری تبدیل شود.
نتیجه اینکه: اندیشه با تبادل و تبدیلات محیطی قوام می پذیرد؛ و با هویت یابی دوام می یابد. البته اندیشه و هویت ضمن برخورداری از یک مرز مشترک و هویتی، دارای مرزهای متضاد و تصلّبی هم می توانند باشند. در حقیقت هویت به اندیشه زمینه و تعلق داده؛ و اندیشه به هویت امکان نقد و فراروی می دهد. تصلب اندیشه زمانی رخ می دهد که یک گرایش فکری منافع گروهی را به حقیقتی فرا تاریخی و غیرقابل نقد تصور کند. روندی که در تصلّب اندیشه و هویت نقش داشته؛ و جامعه را از اندیشه بالنده دور می سازد. چرا که اندیشه بالنده همواره هویت را در معرض پرسش، تجربه و دگرگونی تاریخی قرار داده؛ و از توانایی عبور آگاهانه از مرزهایی میباشد که قادر به رفع نیازهای تکامل تاریخی نیستند.براین اساس، گریز از زمان تاریخی و نیازهای آن، پتانسیل هویتی را از بودن به شدن به شدت کاهش داده؛ و تصلب هویتی فضای بسته ای از اندیشه و عمل را فراهم می سازد که تجارب زیسته را تحت الشعاع رویکردهای ایستا و سترون قرار می دهد.در این میان، مالکیت یکی از متصلّب ترین هویت ساختار طبقاتی است که هیچ نقدی را نپذیرفته؛ و در مقابل تغییرات تاریخی به شدت مقاومت می کند. چرا که در مالکیت بودن جای شدن را گرفته؛ و ارزش و هویت انسانی از موقعیت وی در نظام مالکیت تعیین می گردد. برای رهایی از تصلّب مالکیت بایستی به معرفت جدید و ضرورت های تاریخی روی آورد تا بازشناسی امکانِ «شدن» در برابر بودن تحمیل شده فراهم گردد. زمانی که داشتن از یک رابطه اقتصادی فراتر رود به هویت تبدیل شده؛ و دفاع از داشته ها به دفاع از خویشتن بدل می گردد. روندی که جنگ و جدال های منفعتی و تناقضات انباشته را می توان در پیوند با این هویت مداری مالکیت معنی کرد. در بررسی مالکیت بایستی بین مالکیت خصوصی و شخصی تفاوت قائل شد؛ و در نقد مالکیت خصوصی و مناسبات طبقاتی نبایستی به نفی حق برخورداری فرد از حوزۀ شخصی و مستقل در زندگی روی آورد.
اسماعیل رضایی
12:09:2026