۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

 

 گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 10

        شکل گیری بنیان های مادی سوسیالیسم 


در سلسله گفتارهای گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم  بسیاری از نمودها و علیت های تاریخی در بستر زمانی خود مورد بحث و بررسی قرار گرفت؛ و در نهایت به نقش کارگران و فرودستان و همچنین نقش و رسالت چپ ادامه یافت. اکنون  در ادامه چرایی و چگونگی شکل گیری بنیان های مادی سوسیالیسم در بستر زمانی خود تبیین خواهد شد. سوسیالیسم بارزه های شهودی انسانی شدن انسان است. انسانی که برفراز رشد بنیان های مادی خود را در کنار و همزاد دیگری می پندارد. سوسیالیسم با سقوط فاصله ها آغاز و با قطعیت حیات تداوم می‌یابد. قطعیت حیاتی که رنج و شادی را به تساوی و کمبود منابع و مواهب را به وفور نسبی انسان ها تدارک می بیند.این نیازهای بالذات انسانی اگر چه در نمودهای طبقاتی همواره یک روند اتوپی را طی کرده و بسترهای عینی و عملی خود را نیافته است. ولی در پروسه رشد مادی و فزونی فهم انسانی بسیاری از خصایل زشت و پلید انسانی جای خود را به پیوندها و همنوایی های اجتماعی می سپارند.

کمال گرایی انسان بدون رشد بنیان های مادی قابل تصور نیست. چرا که رشد بنیان های فکری با رشد تکنیک های بهره گیری از منابع و مواهب ارتباط مستقیم داشته؛ و به برآمدهای مطالبات و نیازهای نوین روی می آورد. روندی که ارزش ها و افق های نوینی را خلق می کند که با نهادسازی ها و مناسبات نوین همراه می گردند. پس سوسیالیسم در پس این فرایند آگاهی بخش برای رهایی از سلطه و ستم طبقاتی فرا می روید. سوسیالیسمی که آگاهی جمعی را مبنای بروز مناسبات به واقع انسانی در پس گذر از تجارب زیسته سالیان دراز ظلم و ستم طبقاتی قرار می دهد. در این تجارب زیسته و آگاهی های انباشته همراه با زمانمندی و علیت تاریخی آن، بسیاری از روابط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی براساس ضرورت و الزام تاریخی اجتماعی نفی و یا منسوخ می گردند. دموکراسی در بطن آگاهی های جمعی و بصورت خودانگیخته و خودجوش نمود یافته؛ و مالکیت بر بستر درک نوین از همبستگی و درک متقابل انسانی همراه با درک نیاز جمعی در آگاهی های نوین جمعی تحلیل می رود.در سوسیالیسم مالکیت جمعی نه بر سلب که از بارزه های ذاتی نظام طبقاتی است؛ که بر ایجاب و ضرورت تاریخی برآمده از رشد بنیان های مادی استوار می باشد. مبارزات آگاهانه ای که نه بر دگم های ایده ای که بر پویایی و زمان تاریخی همراه می باشند. براین پویایی اندیشه و عمل انسانی است که بسیاری از شاخصه های فکری و مادی کلاسیک امروز از دایرۀ تبیین و تحلیل پدیده های محیطی بازمانده اند و نیاز به بازاندیشی و بازیابی هویت های نوین دارند.سوسیالیسم مادیت حیات خود را از جامعه ای پویا و انسان های آگاهی دریافت می کند که با تکیه بر تجربۀ زیسته، افق های نوینی را در برابر خود می گشایند. در این میان در گذشته تاریخی، نخبه گرایی و اراده گرایی محصول مقطعی از تحولات تاریخی که رویای استقرار سوسیالیسم را بدون فراروئیدن کمیت لازم با بنیان های غنی انسانی را در سر می پروراندند، تلاش های ناموفقی را برای استقرار سوسیالیسم تجربه کردند. فرایندی که امروز نیز بسیاری از اندیشه ورزان و نخبگان چپ را در خود فرو بلعیده و در سودای جاودانگی مشی و منش رهروان و رهبران صادق و راستین مبارزین تاریخی گذشته، مبارزات خود را سامان می دهند.

این پارادایم های تاریخی نه بر جبر انفعالی که بر مبارزات فعال و پیگیرانۀ انسان ها استوار می باشند. انسان ها در سکون و سکوت به انباشت آگاهی نائل نمی گردند؛ بلکه در یک پروسۀ مبارزاتی برای تحقق مطالبات و نیازهای مادی و روحی خود در روند رشد بنیان های مادی، به درک بهینه از حیات جمعی می رسند. یکی از موانع رشد آگاهی و وقفه های تاریخی در تحقق آرمان های انسانی، بدعت و حدّت بارزه های بورژوایی نهادینه شده در صفوف مدعیان مبارزه با استبداد و ستم طبقاتی، در طی حاکمیت طولانی ساختار طبقاتی می باشد.فرایندی که انباشت آگاهی را در جامعه به چالش کشیده؛ و نخبه پروری و اراده گرایی که از نمادهای برجستۀ حاکمیت بورژوایی می باشد را در بین دیگر مبارزین مترقی از جمله چپ رواج داده است. چپی که به روز نیست؛ از گذشته ارتزاق می کند و از حال و افق آینده که از برآمدهای نوین دانش و تکنولوژی متاثر است؛ فاصله گرفته است. آنچه که تا کنون بیشترین سهم و تاثیر را در آگاهی و مبارزات اجتماعی داشته؛ تجربه مستقیم زیسته انسان ها بوده و نیروهای مترقی و چپ تاثیرات قابل اتکایی در آن نداشته اند.زیرا اندیشه ورزان چپ تحت تاثیر القائات مداوم ساختار طبقاتی که همواره زیر کشمکش های دروغین خیرخواهی و انساندوستی جریان دارد؛ در پیچ و خم تمنا و مبارزه ناخواسته در یک روند انفعالی از درک ضرورت های تاریخی باز مانده و به نوعی از سکتاریسم تاریخی گرفتار آمده اند. سکتاریسمی که مزیت های فرقه گرایی و خود برتر پنداری ارثیه شوم بورژوایی را برجسته ساخته است.اینکه چپ هنوز از اندوه گذشته می نالد؛ و در رثای بزرگان اندیشه و عمل گذشتگان تاریخی قلمفرسایی کرده؛ و از تجارب زیسته که منشاء آگاهی و انتقال آن به جامعه و انسان می باشد؛ دور گردیده؛ بیان آشکار انفعال فکری و عملی در برابر نیازهای زمان تاریخی می باشد.

سوسیالیسم کلاسیک بر منازعات درون طبقاتی و هژمونی پرولتاریا استوار بود. مبارزاتی که با زمان تاریخی هماهنگی کامل داشته؛ و بر رشادت و پایمردی رهبران ایده و عمل حکایت داشت. دیکتاتوری پرولتاریا که براساس حاکمیت قهری اقلیت زحمتکش و محروم، بر اکثریتی جابر و متجاوز به حقوق طبیعی و انسانی تئوریزه شده است؛ اکنون با دگرگونی در تضاد بین کار و سرمایه و درگیری جامعه با نوع جدیدی از مناسبات و استثمار کاری، جامعه با اشکال نوینی از مبارزات کارگری روبرو می باشد که از کانال دیکتاتوری پرولتاریا به سبک کلاسیک آن گذر نمی کند. اکنون استثمار و مبارزات کارگری در محدودۀ بسته کارخانه با ویژگی های خاص مناسبات کاری به فضای باز و بی ثباتی کاری با بارزه های فاقد پشتوانه حمایتی و حراستی لازم منتقل شده است. اکنون دیگر با ارتباط مستقیم نیروی کار با کارفرما و یا نماینده اش، مناسبات کاری تنظیم نمی شود؛ بلکه در فضای مجازی و با الگوریتم ها و پلتفرما با فناوری دیجیتال رقم می خورد.فرایندی که مناسبات جمعی کار با انحصارات ساختی در آمیخته و در یک مناسبات بشدت نابرابر و با یک ارزش افزوده بسیار بالا برای انحصارات یک اختلاف طبقاتی عمیق و فقر مزمن را اشاعه داده است. تضاد و تناقض آشکار بین داده های جمعی و انحصارات عظیم مالی از یک طرف و همچنین ناتوانی ساختار کلاسیک سرمایه از پردازش این داده ها برای بهبود مناسبات درونی سرمایه و یا شرایط زیستی عمومی از طرف دیگر، بستر های یک فهم نوین را برای یک دگرگونی بنیادی فراهم ساخته است.

در استقرار سوسیالیسم با قهر انقلابی و با سوژگی طبقه کارگر در ساختار کلاسیک سرمایه داری، امروز قطعا با تجارب زیسته عمیق سالیان دراز خشونت های طبقاتی، این قهر تعدیل و یا به شکل نوینی خود را بروز می دهند که با گذشتۀ تاریخی یک تفاوت فاحش خواهند داشت. آگاهی های جمعی و اعتراضات گستردۀ مدنی و استقبال توده ها از استقرار حاکمیت نیروهای مترقی جای خشونت را در گذر تاریخی و تحولات اجتماعی می گیرد. خشونت ذاتی و از سازوکارهای درونی شدۀ نظام سرمایه داری می باشد که در تضاد با انگیزه های نوین زیستی قرار می گیرد. در مراحل گذر انقلابی جامعه، اصولا آگاهی روندی جهشی یافته و بسترهای یک دگرگونی ضروری را تدارک می بیند. برای همراه شدن با این تغییرات و درک ضرورت های آن نیازمند فهم زمان و علیت تاریخی می باشد تا مرزبندی دقیق علت و معلولی این ضرورت های تاریخی مشخص گردد. تبیین و تحلیل های ناهمزمانی تاریخی عموما بسوی برجستگی درک معلولی جهت یافته و علیت را در پس بررسی های سطحی و شکلی از دایرۀ مباحثات علمی و اجتماعی دور می سازد. چرا که اصولا در نگاه معلولی، انسان دو پهلو می گوید؛ دو پهلو قضاوت می کند؛ و به نتیجه گیری دوگانه یا چندگانه دست می یابد. روندی که جایگاه اصل و فرع را مخدوش، و یا اینکه موضوع اصلی در پس لفاظی های کلامی و تحلیل و تبیین های ذهنی و فرضی به حاشیه رانده می شود. با توجه به اینکه در مراحل گذر تاریخی، مرزبندی های طبقاتی بسیار باریک و حساس می باشند؛ کوچکترین مسامحه و یا اشتباهی، این مرزبندی ها را مخدوش و مرز بین ارتجاع و نیروهای مترقی و بالنده را به حاشیه می رانند. بنیان های مادی سوسیالیسم در این باریکه راه درک و درایت آدمی، بسوی تحقق آرمان های انسانی گام برمی دارد.

آلودن سوسیالیسم به واژه های غیر معمول و نامتعارف، از تلاش های فرساینده عناصر آگاه و ناآگاه و همچنین ارتجاع فکری برای مخدوش کردن جایگاه واقعی سوسیالیسم در برآمدهای تحول و تکامل جامعه و انسان می باشند.افزودن زایده های فکری چون سوسیالیسم دموکراتیک، سوسیالیسم دولتی، سوسیالیسم شورایی و... همگی ناشی از درک غلط از پتانسیل ذاتی و درونی سوسیالیسم است که عموما توسط نیروهای چپ ابداع و اعلام می شود؛ ویا با القائات فکری بورژوایی برای تهی کردن ماهیت انقلابی سوسیالیسم و انطباق آن با رویکردهای ساختار غالب کنونی همراه است. چرا که سوسیالیسم از یک پتانسیل درونی شدۀ قانونمداری برخوردار است که برخلاف دموکراسی بورژوایی که قانون و ساختار حقوقی و قضایی آن از منافع اقلیت حاکم در قدرت دفاع می نمایند؛ از منافع جمع و جامعه با پتانسیل فراگیر برخوردار می باشد.چونکه سوسیالیسم کیفیتی کمیت یافته ای است که در پس تجارب زیسته پروسۀ تاریخی، سیستم بقا را به نفع قطعیت حیات وامی نهد. بدین مضمون که انسان ها با رقابت در گذر از یکدیگر برای انباشتن و اندوختن به رقابت در کنار یکدیگر برای بهبود شرایط زیستی جامعه و جمع روی می آورند. سوسیالیسم انسانیت انسان است؛ معرفت بی بدیل و خدشه ناپذیر اصالت انسانی در گره گاه های بودن و شدن می باشد. و در یک کلام، سوسیالیسم عصارۀ رنج تاریخی است که از بطن ضرورت و مبارزۀ جامعه ای آگاه فرا می روید.

بنابراین اگرچه سوسیالیسم با مالکیت اجتماعی یا مشارکتی، تولید بر اساس نیاز انسان و محیط زیست و کار خلاقانۀ زیستی جمعی خود را نشان می دهد؛ ولی تحقق آنها منوط به دگرگونی کیفی در ساختار تولید و مناسبات اجتماعی و انسانی می باشد. اکنون با فناوری دیجیتال، مناسبات نوین در حال شکل گیری می باشد که با داده های جمعی و فرتوتی ساختار سرمایه داری همراه می باشد. ولی این دستاوردهای نوین انسانی با تناقضات درونی همراه می باشد که با رشد مداوم و رو به تعمیق روبرو گردیده است. کمیت رو به تعمیقی که قطعا کیفیت های نوین را با خود حمل می کند. چرا که فناوری های دیجیتال از یک ساختار نوینی برخوردار است که با ساخت و بافت سرمایه داری کلاسیک در تناقض قرار دارد. داده های جمعی و بهره برداری انحصاری که با ساختار کلاسیک سرمایه همراه شده است؛از پتانسیل لازم برای تداوم حیات خود برخوردار نخواهد بود. این تناقض آشکار و برآمدن اقشار و طبقات نوینی که تحت استثمار شدید، فقر رو به تعمیقی را تجربه می کنند؛ روندهای نامتعارف کنونی را به چالش خواهند کشید. پس بنیان های مادی سوسیالیسم از بطن ضعف و فترت ساختار سرمایه داری برمی خیزد که از قدرت خود ترمیمی و بازتولید مناسبات درونی خود باز مانده است. در این وضعیت فرسوده و هرج و مرج و بلبشویی جهان، چپ می تواند آغازی بر پایان گذشته ای باشد که به نام رهایی با گام های شتاب زده؛ سوسیالیسم را با بحران مشروعیت وجودی روبرو ساخت.

نتیجه اینکه: دگرگونی روز افزون در بنیان های مادی؛ بشریت را در کورانی از افت و خیزهای زیستی قرار داده است. مطالبات و نیازهای نوین و رشد تناقضات در ساختار سرمایه داری، افق های نوینی را در برابر انسان ها گشوده است. افق های نوینی که در پیوند با تجارب زیسته تاریخی، نوید دنیای جدیدی را می دهد که بسیاری از بدسگالی ها و پلشتی گذشته را نفی و بافت و ساخت نوینی برپا می دارد. سوسیالیسم در این برآمدهای نوین بسترهای خود را یافته و در یک پروسۀ کمی انباشت آگاهی های جمعی، با آغازی بر پایان دوره ای شتاب آلود گذشته، به احیای مشروعیت سیاسی و اجتماعی خود روی خواهد آورد. این پروسه نیازمند درک زمان و علیت تاریخی است تا از واپسگرایی ایده ای و در غلطیدن در معلول ها اجتناب شود. چرا که در درک معلولی، تبیین و تحلیل ها در سطح و فرم جای خوش کرده؛ و از درک ریشه ها و بنیان های پدیده ها و رخدادها فاصله می گیرد. امر رایجی که متاسفانه امروز تمامی تبیین و تحلیل های روشنفکران به ویژه نیروهای چپ را نمایندگی می کند. چرا که نگاه معلولی مرز بین اصل و فرع را مخدوش و از دریافت های زمانمند تاثیرات دگرگون بنیان های مادی بر حیات زیست جمعی فاصله می گیرد. فرایندی که از تئوری پردازی به بررسی صرف روزمرگی رویدادهای روی آورده؛ و مبارزات را از سامانه های فکری نوین دور ساخته است. اکنون با رشد فناوری های نوین و دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با داده های جمعی و بهره گیری انحصاری انحصارات بزرگ نمود یافته است؛ بسترهای یک استثمار گسترده و انباشت عظیم را با فقر عمومی پیوند زده که یک تضاد و تناقض رو به تعمیق را برای یک دگرگونی بنیادی در پیش گرفته است. چپ بایستی با درک بهینه از روندهای دگرگونه کنونی به جبران رویکردهای شتاب آلود گذشته روی آورده؛ و بسترهای کمی لازم را برای یک کیفیت نوین که می تواند سازوکارهای سوسیالیستی را ترویج و تشویق می نماید؛ فراهم سازد.


اسماعیل رضایی

26:06:2026







۱۴۰۵ خرداد ۲۷, چهارشنبه

 

جنبش های سیال و پایدار


دگرگونی مداوم در بنیان های مادی و تاثیر آن بر زندگی انسا ن ها، روند دگر گونۀ زیست اجتماعی را موجب گردیده است. ناهمگونی روندهای دگرگونۀ اجتماعی با مطالبات و نیازهای برآمده از تحول و تکامل جامعه و انسان، جنبش های سیال را در جامعه های انسانی نمود بخشیده اند. جنبشی که اگر چه از قدرت بسیج نسبت به جنبش های پایدار که اصولا با سابقه های تاریخی رقم می خورند برخوردار است؛ ولی حاوی ضعف حافظه تاریخی، تصمیم گیری های کوتاه مدت و همچنین از انسجام لازم برخوردار نمی باشد. اصولا جنبش های پایدار که عموما متکی بر حافظه تاریخی و نوستالژیک می باشند؛ همواره از واقعیت های جدید عقب مانده؛ و قادر به تحقق اهداف از پیش تعیین شده نمی باشند. چرا که جنبش های پایدار با نوستالژی سیاسی پیوند داشته که در جستجوی افقی برای راه حل مشکلات نیستند؛ بلکه راه حل را در جایی می جویند که مشکلات و چالش ها در آنجا تولید شده اند. در این راستا نظام های استبدادی با سرکوب مستقیم جنبش های سیال و یا احیای حافظۀ تاریخی نوستالژیک بقای خود را ممکن می سازند. چرا که جنبش های نوستالژیک یا پایدار با بارزه های واپسگرایی و ارتجاعی خویش در بسیاری موارد با منافع و مصالح استبداد حاکم همراه شده؛ و برای به حاشیه راندن جنبش های سیال که با نگاهی نوین به حیات اجتماعی گام برمی دارند؛ از بازتوزیع واقعی قدرت جلوگیری می نمایند.

جنبش های سیال اگرچه بی ثبات و ناپایدار می باشند؛ اما حاوی آگاهی به روز با افقی روشن به آینده گام برداشته؛ و با نوستالژی که انرژی و توان اعتراض و جنبش مردمی را از افق آینده به گذشته ای با روایت های آرمانی هدایت می کند؛ در تعارض بنیادین قرار دارند.چرا که نوستالژی با نگاه واپسگرا تلاش دارد با استعانت از ابزارهای رسانه ای و ارتباطی، جنبش سیال را از اهداف ضد سلطه گری اش بسوی مسائل حاشیه ای سوق داده؛ و فرسوده نماید. براین اساس گرایشات نوستالژیک تلاش دارد با آرمانی سازی دستاوردهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گذشته، بسترهای بازگشت به همان توزیع نابرابر قدرت سلطه گرانه را تدارک ببیند. مانند سلطنت طلبان در ایران که تلاش داران مناسبات گذشته را احیا نمایند و یا ترامپ که با رجعت به عصر لیبرالیسم تلاش دارد بسیاری از نمودهای کهن را برای گریز از بحران های تعمیق شونده بکار گیرد. احیای مناسبات و رجعتی که در آزمون های گذشته تاریخی خویش شکست خورده اند؛ و تلاش دارند حاکمیت سیاسی و اقتصادی شکست خوردۀ گذشته را مجددا برقرار سازند. اصولا نگاه نوستالژیک برخلاف جنبش سیال، سلطه را در روبنای سیاسی، جریان فرهنگی و یا دولت می بیند و از درگیر شدن با ساختارهای بنیادین قدرت و سرمایه که در طول تاریخ بازتولید می شوند؛ می پرهیزد. از درگیر شدن با دگرگونی نظام مند ساختارهای فرتوت و فرسوده فاصله گرفته؛ و صرفا بازگشت به دوران گذشته تاریخی را مد نظر قرار می دهد. از تناقضات اصلی گرایشات نوستالژیک، ادعای مبارزه با بنیان های سلطه و استبداد می باشد؛ در حالی که با انحراف و وقفه در جنبش سیال امکان بازسازی قدرت سرکوب را توسط قدرت سلطه و استبداد حاکم فراهم می سازد. ضمن اینکه با حرکت بر ضد تکامل تاریخی و نیازهای آن به بازتولید ساختارهای گذشته روی آورده؛ و جنبش های سیال را متوقف ویا به بن بست می کشانند.

پس جنبش های پایدار عموما ریشه در عادت و سنت داشته؛ و تلاش دارند الگوهای قدیمی را تدریجا بازتولید نمایند. الگوهایی که ریشه در محافظه کاری و یا گام های ارتجاعی داشته و نقطه مقابل جنبش های سیال که بر لحظه و امکان های جدید متکی هستند؛ قرار دارند. جنبش های سیال اصولا با درک زمان و علیت تاریخی قادر به خلق انتخاب های نوین در مبارزات اجتماعی و سیاسی خود هستند. این درک تاریخی زمانی که به موفقیت لازم دست می یابند؛ با عبور از پراکندگی و گسست به آگاهی جمعی رسیده و با کسب هویت های نوین و نهادهای مورد نیاز عصر مرحلۀ نوین تاریخی را می آغازد.این کیفیت نوین محصول کمیت یابی پروسه ای از جنبش های سیال است که همواره تحت یورش و دخالت های نابهنگام جنبش های پایدار از کیفی شدن باز می مانند. نمونه های بارز آن را می توان دخالت های نابهنگام سلطنت طلبان در جنبش های سیال و یا تکانه های انقلابی مردم ایران دید که همواره در مرحلۀ ورود به کیفیت های نوین قطع و متوقف شده اند. مثلا، در جنبش های سیال 1388، 1396، 1401 و جنبش دیماه 1404 وقتی که نارضایتی پراکنده عمومی بسوی انسجام نسبی مطالبات، شکل گیری نمادهای مشترک و ظهور رهبری جمعی افقی را پیدا می کنند؛ و جنبش لحظات نزدیکی هژمونی تاریخی نوین خود را می یابد؛ مقطعی که جنبش به یک قدرت سازمان یافته و جهت دار تبدیل می شود؛ جریان سلطنت طلب وارد گود شده، و با شعارهای انحرافی و ارتجاعی خود جنبش سیال را از عمق طبقاتی و ملی خود منفک ساخته اند. زیرا جنبش های سیال در ایران با ماهیت طبقاتی کارگری و دیگر اقشار پایین جامعه خواهان بازتوزیع واقعی انباشته های تاریخی«زمین، قدرت، سرمایه،دانش و...» می باشند که منافع بورژوازی و الیگارشی مالی را هدف می گیرند.این مبارزه طبقاتی با جهت گیری تغییرات ریشه ای خود یک هراس و وحشت را در اردوگاه طبقاتی کلان سرمایه داران که توسط سلطنت طلبان نمایندگی می شوند؛ ایجاد کرده که با انتخاب گزینه های ناممکن و به نام مبارزه با استبداد از دستیابی جنبش های سیال به مرحلۀ هژمونی طبقات فرودست جلوگیری می کنند.

با دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی، جامعه بیش از پیش بر انتخاب های لحظه ای، شبکه های سیال، ارتباطات گسترده و تغییرات مداوم روابط اجتماعی روبرو می باشد.بارزه هایی که نشان می دهد به علت ناسازگاری شکل های جدید کنش های اجتماعی با اشکال قدیمی سازمان های سیاسی، مبارزات اجتماعی تحت تاثیر الگوهای مبارزاتی گذشته از پایداری هویتی لازم برخوردار نبوده؛ و به صورت سیال خود را نشان می دهند. برعکس جنبش های پایدار یا نوستالژیک که در برابر نمودهای نوین مقاوم بوده؛ و برای وقفه یا انحراف آن تلاش می کنند؛ جنبش های سیال با پیوستگی و تداوم خود یک وضعیت گذار را تداعی می نمایند.جنبشی که از بطن یک عدم تعادل اجتماعی برخاسته و برای ایجاد یک تعادل پایدار با توزیع بهینه قدرت، ثروت، دانش و یا فرصت های اجتماعی نمود می یابد. جنبش های پایدار با نگاهی به گذشته، رهبری عمودی و ابرام بر کیش شخصیت و دست چینی از افتخارات کاذب گذشته، در برابر جنبش سیال قرار گرفته؛ و آن را دچار وقفه و رکود می سازد. بنابراین جنبش سیال محصول نوآوری های نوینی است که به دلیل ایجاد اختلال در نظم عادت گون ذهنی انسان ها، تلاش دارد خود را با فرایند های نوین منطبق سازد. چرا که اصولا انسان و جامعه برای همراه شدن با امر نو، دچار تردید، رفتارهای متناقض و حتی بازگشت به مقوله های کهن می گردند؛ تا بتوانند مرحلۀ گذار به ساختار های نوین را طی نمایند. این اختلالات و تناقضات رفتاری در پروسۀ رشد جنبش سیال می تواند بارزترین پتانسیل انقلابی را برای ایجاد یک تغییر بنیادین در روابط و مناسبات اجتماعی ایجاد نماید.

جنبش های پایدار یا نوستالژیک با ورود به گام های انقلابی جنبش های سیال، سعی می کنند با اختلال در روند رشد و گستردگی دامنۀ آن، مراحل گذار به تغییرات و دگرگونی های مورد لزوم عصر را به تعویق اندازند. گام های ضد انقلابی که با ماهیت ارتجاعی و طبقاتی خویش، روند بازیابی قدرت حاکمه برای سرکوب و تداوم حیات استبدادی اش را ممکن می سازد. دقیقا رفتاری که سلطنت طلبان در پروسۀ جنبش های سیال در ایران در مواقع اعتلای جنبش از خود بروز داده؛ و فضای نوینی برای بازیابی قدرت استبداد دینی و سرکوب بیشتر و گسترده تر آن را فراهم ساختند. اصولا جنبش سیال بازتاب های نوین جامعه کنونی برای یافتن صور جدید کنش های جمعی می باشد. کنش های جمعی که به دلیل نا پختگی ذهنی خود تحت تاثیرات مداوم جنبش های پایدار، از فرایند یادگیری و خودسازماندهی لازم باز مانده؛ و قادر به پاسخگویی لازم به شرایط نوین تاریخی نمی باشند. بنابراین جنبش های سیال کنونی بایستی با درک شرایط مادی، فناوری، زمان و نیازهای نوین آن، از جذب یا انحراف بسوی الگوهای نوستالژیک یا باز تولید ساختارهای کهن فاصله گیرند. چرا که واکنش در برابر ره آوردهای نوین نیازمند شکستن عادات کهن است تا بسوی الگوهای تثبیت شده نوین رفتاری گام بر دارد. گرایشات نوستالژیک در بطن جنبش های سیال بیانگر ناپختگی، دمدمی مزاجی ، تردید و دودلی و همچنین شکنندگی کنش های جمعی در برابر نوستالژی می باشد. بنابراین جنبش سیال برای موفقیت در مبارزات اجتماعی خود بایستی نقش بازدارندگی جنبش نوستالژی را شناخته؛ و با ایجاد یک تعادل بین قبول نوآوری و حفظ هویت مستقل، بتواند گام های لرزان و مردد خود را با نهادسازی های موقت و هدفمند برای اعتلای جنبش همراه سازد.

اکنون دو پدیده در ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار نقش اصلی را بازی کرده و می کنند. یکی نوستالژی فکری جریان های مترقی به ویژه چپ، و دیگری گرایشات فکری روزمرگی که دامنۀ اختلافات و پراکندگی درونی نیروهای چپ را موجب شده؛ و مبارزه با سلطه و استبداد را به حاشیه برده است. نقاط ضعفی که بستر و فضای لازم را برای رشد جنبش پایدار یا نوستالژیک فراهم ساخته است. این نوستالژی فکری با دلبستگی به مدل های موفق گذشته جنبش های چپ، و یا اصرار بر واژگان و نظریه های تثبیت شده دهه های گذشته تاریخی که قدرت تبیین وضعیت کنونی را ندارند؛ تحلیل های عینی و مادی متناسب با شرایط کنونی را گرفتار تکرار شعارهای بی محتوا و غیر مرتبط نموده است. در مقابل این ضعف بنیادین چپ، جنبش پایدار از سلطنت طلب گرفته تا بنیادگرایان بازار آزاد و... با روایتی ساده، عاطفی و عوامانه با شعار بازگشت به عظمت ملی گذشته، نیروهای خسته از منازعات درونی چپ را جذب نموده؛ و برای انحراف و مهار جنبش سیال و مردمی، خود را تنها جایگزین در برابر سلطه و استبداد موجود معرفی می نمایند. بنابراین اکنون چپ بایستی با گریز از بنیان های نظری سست و تصلب فکری، و از واکنش های فوری و سطحی در برابر رویداد های جاری، فضای تنفس و عرض اندام جنبش پایدار را سد نماید. زیرا نوستالژی فکری چپ همراه با ضعف ایدئولوژیک، به اختلافات و پراکندگی چپ دامن زده که به ضعف جنبش های سیال و تقویت جنبش پایدار منجر می شود.

در این افت و خیزهای مبارزاتی، هرچه قدر بنیان های سنتی فرهنگی و سیاسی یک جامعه قوی تر، غنی تر و ریشه ای تر عمل نمایند؛ به همان نسبت دامنۀ نوستالژی فکری عمیق تر خود را نشان داده؛ و جنبش های سیال را در برابر جنبش های پایدار آسیب پذیرتر می سازند. بارزه هایی که با یک روایت کلان به نیروهای مترقی و چپ در برابر اتخاذ مشی مبارزاتی هشدار می دهند. هشداری که چپ را به جای تمرکز بر نوستالژی فکری و تبیین و تحلیل های روزمره رخدادها، به نقد گذشته با روایت پردازی های نوین با زبان هویت ساز نوینی که معانی نوینی بیافریند؛ فرا خوانده؛ تا قادر گردد با جامعه به ویژه نسل نو ارتباط موثر برقرار نماید. همچنین سازماندهی سیالی که به انباشت آموخته های تکانه های انقلابی قادر بوده؛ و در زمان رکود به تحلیل های راهبردی و بازآموزی تجربی روی آورد. پس جنبش سیال بایستی بتواند از دل همین سنت های غنی، روایت های نویی بسازد که به نفی آرمانشهری گذشته روی آورده؛ و با درک ضرورت های تاریخی بسوی آینده روشن و پاسخگو گام بر دارد. قطعا برای گذر از جنبش پایدار یا نوستالژیک احتیاج به جامعه ای دموکراتیک می باشد که بتواند بسترهای جامعه مدنی و هویت های نوین را فراهم سازد.

نتیجه اینکه: جهان در میانۀ یک دگرگونی بنیادین، اعتراضات و جنبش های نوینی را تجربه می کند. جنبش هایی که عموما ماهیت سیال داشته و در یک پروسۀ پوینده و در حال تغییر بسوی کنش های سیاسی پایدار در حرکت می باشند. در مقابل، جنبش های پایدار یا نوستالژیک با تغذیه از حافظۀ معیوب تاریخی، روایت جمعی و با تغذیه از زمان و تجربیات گذشته، انرژی و پتانسیل جنبش های سیال را که قدرت نوآوری و فرصت سازی نوین را دارا می باشند؛ دچار چالش و وقفه می سازند. جنبش های نوستالژیک ریشه در عادات، سنت ها و الگوهای قدیمی داشته که به دلیل اتکا به بنیان های ساختی کهن به محافظه کاری یا ارتجاع گرایش دارند. در حالی که جنبش های سیال با تکیه بر لحظات و امکانات جدید، از عادت و سنت دور بوده؛ و با درک زمان و علیت تاریخی، همواره راه های جدیدی برای عمل سیاسی جستجو می کنند. جنبش های نوستالژیک عموما این پتانسیل را دارند که با دخالت های نابهنگام در جنبش های سیال، آن ها را دچار رکود و وقفه سازند. مانند دخالت سلطنت طلبان در جنبش های سیال در ایران که آن ها را از حرکت بازداشته و مانع رشد و روند طبیعی آن ها شده اند. روندی که همواره به استبداد حاکم این فرصت را داده تا با بازسازی قدرت سرکوب فضای سیاسی را به نفع خود بازگرداند. اصولا جنبش های سیال برخلاف جنبش های نوستالژیک که به عادات، نوستالژی و همچنین بازتولید ساختارهای فرسوده پیوند دارند؛ از ظرفیت بالایی برای کشف مسائل جدید و بسیج اجتماعی برخوردارند که برای پویایی و موفقیت نیازمند آگاهی جمعی، حافظه نوین و نهادهای متناسب با زمان می باشند. اکنون موانع بسیاری در مسیر جنبش های سیال از جمله راست و راست افراطی و سنت گرایان«سلطنت طلب، دینی، ملی گرا»، نوستالژی چپ و مترقی معتقد به ساختار سنتی گذشته قرار دارند که هرکدام بخشی از انرژی این جنبش را فرسوده و از مسیر اصولی خود منحرف می کنند. روندی که پراکندگی و روزمرگی کنش های اجتماعی را موجب شده که مبارزات را از رسالت تاریخی خود بازداشته و به منبع تغذیه جنبش نوستالژیک و مانعی در مسیر جنبش سیال مبدل ساخته اند.


اسماعیل رضایی

17:06:2026


۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

  گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم 9

                     نقش و رسالت چپ 


چپ به عنوان یک سوژۀ تاریخی، نقش و رسالت مهمی در گذار به سوسیالیسم به عهده دارد. زیرا در گذار به سوسیالیسم، جبر تاریخی که بسیاری آن را جریان خود بخودی فروپاشی سرمایه داری می پندارند؛ بایستی با فعال کردن امکان گذار توسط نیروهای چپ در آمیزد؛ تا امکان فراروییدن کمیت های لازم برای تحقق کیفیت نوین فراهم آید. این فعال کردن امکان، نیازمند افق های نوینی است که بایستی با روند تحول و تکامل زیسته جامعه های انسانی و نیازهای برآمده از آن ها همراه شود. این افق های نوین از گذشته گذر می کند و حال را برای آینده ای روشن و انسانی تر مهیا می سازد. اگر این افق های نوین نتوانند قدرت درک و دید نوینی را برای پدیده های در حال تکوین پیدا کنند؛ حافظۀ تاریخی را جایگزین تخیل خلاق تاریخی نموده که به جای فهم نوین، به نوعی توقف در زمان را موجد است. چپ بایستی با درک زمانمندی و علیت تاریخی به درک موقعیت تاریخی، تناقضات دوران و امکانات نوظهور نائل آید تا بتواند کنش های اجتماعی را از واکنش های مقطعی و یا گرایشات نوستالژیک گذشته مصون دارد. اکنون در عصر دیجیتال با تغییراتی که در شکل کار، مفاهیم اجتماعی و آگاهی های نوینی که از شبکه های اجتماعی شکل می گیرند؛ برای چپ،زمانمندی بایستی اهمیت ویژه ای داشته باشد؛ تا از حرکت واقعی تاریخ عقب نماند. تلاشی برای همسو شدن با روندهای عمیق تحولات اجتماعی و گشودن امکان های نوین برای زیست جمعی می باشد.

چپ بایستی با درس آموزی از شکست های گذشته بلوک های سوسیالیستی به این درک نائل آید که صرفا با تغییر مالکیت حقوقی نمی توان نظم جدید را برقرار ساخت؛ مگر اینکه بنیان های مادی آن در دل نظم پیشین رشد کرده باشند. بدین مضمون که ممکن است با انقلاب سیاسی بتوان دولت سوسیالیستی داشت؛ ولی جامعه سوسیالیستی در کنار ساختار غالب اجتماعی و فرهنگی سرمایه دارانه قطعا قابل تصور نیست. زیرا تا زمانی که منطق بازار حتی در شرایط سستی و رخوت خود وجود دارد؛ نشانگر آن است که سرمایه داری هنوز از پتانسیل تداوم حیات خود برخوردار می باشد. چپ بایستی پیش از کسب قدرت سیاسی و یا پس از امکان حضور دولتی، برای استقرار نظم نوین سوسیالیستی حتما بنیان های مادی که با خود قطعیت حیات را حمل می کنند؛ بنیان های نهادی که زندگی جمعی با درک متقابل تعمیمی را با خود دارند؛ و همچنین بنیان های فرهنگی که مروج همبستگی و همکاری متقابل اجتماعی و بدور از رقابت های بقای سرمایه دارانه هستند؛ را فراهم نمایند. در مرحلۀ انفعالی یا پسا سرمایه داری اگر چپ قادر به فهم و شناخت عمیق از تناقضات و عدم تعادل در بطن سازوکارهای موجود نباشد؛ این فرصت را به سرمایه داری برای حفظ برخی از نمودهای کلاسیک را می دهد. بنابراین برخلاف باور بسیاری، رسالت چپ صرفا انقلابی بودن نیست؛ بلکه چپ بایستی وظیفه معماری گذار به نظم جدید را نیز به عهده بگیرد. وظیفه و رسالتی که با خود حفظ و بهبود نهادهای نوپا، گسترش دامنۀ زیست جمعی، دموکراتیزه کردن بنیان های مادی حیات اجتماعی و ایجاد ساختار پایداری که بتواند امکانات پراکنده را گرد هم آورد؛ به همراه دارد. چپ بایستی بداند که جامعۀ سوسیالیستی بدون انسان سوسیالیستی قابل دوام نیست؛ چرا که این بلوغ انسان اجتماعی است که سوسیالیسم را رقم زده؛ و پایداری آن را تضمین می کند. در گذار به سوسیالیسم، جامعه نیازمند بازآرایی ساختار تولید، مالکیت و زیست اجتماعی می باشد؛ تا با تغییر در رابطۀ بین کار و سرمایه، دگرگونی در اشکال و هویت زیست جمعی یا تغییر در سوژۀ اجتماعی و همچنین تغییر در اشکال مالکیت، تصمیم گیری و تولید در سطح شبکه ای و اجتماعی، امکان گذار به سوسیالیسم را ممکن سازد.

چپ بایستی از شتاب زدگی اراده گرایانه بپرهیزد و با فهم ریتم واقعی تاریخ، بسوی نوعی از عقلانیت گذر تاریخی گام بردارد. تعجیل سیاسی که با عدم شکل گیری شرایط مادی، عدم بلوغ آگاهی های جمعی و عدم دگرگونی نهادها همراه است؛ ابزار اعمال زور را برای باز تولید تمرکز قدرت و سلطه گری با خود همراه می سازد. چپ نبایستی با مفاهیم و فرم های متعلق به دوران دیگر تاریخی، از افق امکاناتی که از دل شرایط مادی و آگاهی جمعی بر می خیزد؛ فاصله بگیرد؛ تا از حرکت و نیازهای واقعی جامعه عقب بماند. دیجیتالیزه شدن حیات اجتماعی که با شبکه ای شدن قدرت، جهانی شدن آگاهی، دگرگونی مفهوم کار و بحران های مداوم ساختار متمرکز غالب همراه است؛ نشانه های یک تغییر پارادایمی هستند که در آن نظریه ها و اقدامات گذشته تاریخی نمی توانند بر روند گذار اثر تعیین کننده ای داشته باشند. اکنون در حالی که سلطه گران و متجاوزین به حقوق انسانی در حال سازمان دادن به فناوری ها، مدیریت شبکه ها و تصور و تخیل آینده با اتکای به قدرت های فایق اقتصادی می باشند؛ چپ در حال بازخوانی شکست های گذشته و توقف در بارزه های فکری آن پرسه می زند. اینکه چپ از حقانیت اخلاقی برخوردار است؛ چیزی را عوض نمی کند؛ بلکه فهم و درک به موقع دگرگونی ها، تضادهای نوظهور، امکانات تازه و زبان مناسب و گویای عصر می تواند یک اثرگذاری تاریخی برای گذر به دنیای جدید داشته باشد. اگر چپ نتواند از دایرۀ ایدئولوژی بسته برهد و با نوعی از آگاهی تاریخی پویا پیوند بخورد؛ و نسبت به دگرگونی های زمانه، فهم ریتم گذارو پیوند تحول مادی با آگاهی جمعی حساس نباشد؛ سیاست به تحمیل آینده مبدل شده؛ و از بلوغ تاریخی جامعه جلوگیری می نماید.

چپ اکنون در مسیر اندیشه ورزی، گرفتار مرجحیت و مرجعیت اندیشۀ گذشتگان تاریخ تکامل اجتماعی می باشد. درک این مسئله که اندیشمندان و تئوریسین های برجسته گذشته از بطن تضادها و امکانات زمانۀ خود برخاستند؛ و به تبیین و تحلیل برآمدهای محیطی خود برای پیشبرد اهداف انقلابی روی آوردند؛ عموما حامل حقیقتی فراتاریخی و ابدی نمی توانند باشند. مرجحیت زمانی، با مفهوم پیوند زنده با عصر خود، نیاز به فهمیدن زمانۀ خود، ساختن زبان تاریخی آن و صورت بندی امکانات نهفته در آن را دارد. با تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت تاریخی، خطر در غلتیدن اندیشه های زمانمند به دکترین های ثابت وجود دارد که اندیشه را از پویایی و زایایی باز می دارد.بدین مضمون که مفاهیم تاریخی به اصول لایتغیر بدل شده و نظریه هایی که برای تبیین و تحلیل اعصار گذشته شکل گرفته اند به قالب هایی برای تمام اعصار مبدل گردیده؛ و اندیشه را از حرکت باز می دارند.در گذشته به دلیل متمرکزتر بودن تضادهای تاریخی، و وضوح بهتر و بیشتر سوژه های تاریخی و همچنین وضوح و روشنی بیشتر افق سیاسی، تئوریسین ها قدرت تولید تئوری های راهبردی بیشتری را داشتند. ولی اکنون با تغییر شرایط تاریخی تولید تئوری که با ارتباطات شبکه ای چند لایه و بسیار پیچیده مشخص می شود؛ میدان های پراکنده اندیشه جای تئوریسین های منفرد را گرفته اند. چپ به جای تقلید از تئوریسین ها و متفکران گذشته بایستی روش تاریخی پرسشگری آن ها را ادامه دهد. پس به دلیل اینکه تاریخ پیوسته در حال تغییر و دگرگونی می باشد؛ هیچ اندیشه ای مرجعیت ابدی ندارد.بنابراین با تثبیت مفاهیم، مرجعیت واقع شکل نمی گیرد؛ بلکه با فهم حرکت تاریخ، و انعطاف نظری برای گشودن افق های نو پیوند دارد. براین اساس مشکل اساسی و بسیار مهم چپ کنونی در تبدیل مرجحیت زمانی به مرجعیت ثابت و دگم می باشد که پویایی و نوزایی اندیشه و عمل را به بن بست کشانده است.

پس چپ در میان پیچیدگی کنونی مفاهیم و اندیشه ورزی نیاز به نوزایی اندیشه در راستای انطباق با حرکت واقعی تاریخی دارد. چپ باید بداند که نوزایی اندیشه بدون نوزایی افق امکان پذیر نیست. چرا که اندیشه صرفا مجموعه ای از مفاهیم نیست؛ بلکه هر اندیشه ای در درون افق دیدی عمل می کند. در افق بسته، مفاهیم تکرار، نظریه ها به نقل قول و سیاست به ابزاری برای بازتولید حافظۀ تاریخی مبدل می شوند. چپ اکنون با افق بسته، ناخواسته در درون افق بورژوازیی سیر می کند. چرا که هنوز با چارچوب فکری گذشته، عمدتا قدرت را متمرکز فهم کرده؛ پیشرفت و توسعه را با الگوهای صنعتی قدیم سنجیده و سیاست را پیرامون تصرف ساختارهای موجود در نظر دارند. در حقیقت چپ اکنون در بطن همان دستگاه مفهومی مدرنیتۀ سرمایه دارانه سیر می کند؛ اگرچه ممکن است بر علیه آن موضع بگیرد؛ و یا سخن بگوید. اکنون برای نوزایی، چپ بایستی از رخداده ها بگذرد؛ و آنچه در حال تکوین است را در یابد؛ و درک کند که بسیاری از مفاهیم تاریخی اکنون قدرت توضیح واقع جهان کنونی را نداشته و بایستی با ویژگی های کنونی انطباق یابند؛ ضمن اینکه در یابد که اندیشه و اندیشه ورزی با تحولات واقعی زندگی انسان ها پیوندی تنگاتنگ دارد؛ و به تبیین و تفسیر آن ها بنشیند. در مجموع بایستی در چپ ها افق ادراکی نوینی شکل بگیرد که کلیشه های منجمد فکری فرو ریزد؛ و دگرگونی های واقعی عصر حاضر برایش قابل درک و تبیین گردند. بدین مضمون که با درک و شناخت رویکردهای فناوری دیجیتال، شبکه های جهانی، دگرگونی مفهوم کار، بحران محیط زیستی و اشکال نوین آگاهی های جمعی، به فهم روندهای نوین نائل آمده؛ و قادر به ساختن زبانی برای فهم آینده گردند.

یکی از وظایف اصلی و اساسی چپ، آشکار و قابل دید و فهم کردن تناقضات درون نظام سرمایه داری برای توضیح و تغییر جهان می باشد. تا زمانی که چپ از دایرۀ مناسبات کلاسیک سرمایه داری فراتر نرود؛ و سوژۀ جدید و مورد لزوم عصر را شکل ندهد؛ در حد یک نیروی اعتراضی محض باقی خواهد ماند. قطعا سوژه های جدید با تحولات بنیان های مادی جامعه چون کارگران پلاتفرمی، کارکنان موقت، کاربران تولید کننده داده و... پیوند تنگاتنگ دارند. فرایندی که در بطن خود اعتراض و نارضایتی پراکنده ای را شکل می دهند؛ و رسالت چپ تبدیل و جهت دهی این اعتراضات و نارضایتی به سوی آگاهی جمعی می باشد. چپ بایستی از این توهم برهد که با کسب قدرت دولتی در بطن ساختار غالب سرمایه داری، امکان تحقق جامعۀ سوسیالیستی ممکن است. چرا که زیستن در بطن تناقضات سرمایه داری بدون سازمان دادن گذر تاریخی، امکان اقتدار گرایی، فاشیسم نو، جنگ های مداوم و فروپاشی زیست محیطی وجود دارد. چپ از پتانسیل لازم برای واقعی ساختن امکان تاریخی آینده برخوردار است؛ و بایستی به جای وعده و وعیدهای دلخوش کننده، گام های عملی بسوی آینده ای بهتر و انسانی تر بردارد. چارچوب های کلاسیک سرمایه داری در دوران مارکس که با گرایش به خطی بودن تاریخ، سوژه بودن طبقه کارگر و همچنین تحقق سوسیالیسم به توسعه دامنۀ نیروهای مولده استوار بود؛ که دقیقا با ویژگی های آن مقطع تاریخی هماهنگی داشت؛ اکنون با کار پراکنده، دگرگونی هویت طبقاتی،دگرگونی ابعاد دامنۀ بحران های اجتماعی، و حتی کالایی شدن اعتراضات به نوعی و... مشخص می شود که نشان می دهد چپ کلاسیک قبل از تغییر جهان بایستی خود را تغییر دهد.

چپ باید درک کند که مبارزه و سازماندهی اگر با پارادایم های نوین عصر دیجیتال پیوند نخورد؛ و با منطق متمرکز و بسته مبارزاتی گذشته برای آزادی و رهایی گام بردارد؛ قطعا به سوی بازتولید نوعی از استبداد حرکت خواهد کرد. زیرا الگوهای گذشته بر ارتباطات محدود، تصمیم گیری های الزاما متمرکز و سازماندهی مبتنی بر سلسله مراتب استوار بود که اشکال مبارزاتی، ناخواسته بخشی از منطق سلطه را در خود داشت. ولی اکنون در عصر دیجیتال با امکانات گستردۀ ابزارهای ارتباطی، جامعه با هماهنگی گسترده، تولید مشارکتی، گردش آزادانۀ اطلاعات و همچنین با شکلگیری آگاهی های جمعی فراملی روبرو می باشد که با بسیاری از بارزه های مبارزاتی گذشته تفاوت فاحش دارند. بر این اساس است که اکنون سلطه گران برای وقفه های تاریخی تلاش دارند با ایجاد دهشت و هراس مداوم، ایجاد بحران های پیاپی و کنترل زیر ساخت های دیجیتال و اطلاعاتی، روندهای گذار را کند، منحرف و یا در قالب های قدیمی خود منجمد سازند. زیرا هر چه قدر جامعه در آشوب و بلوا طی طریق نماید؛ با ایجاد اغتشاش فکری مداوم از شکل گیری آگاهی جمعی پایدار ممانعت کرده؛ و روند گذار را طولانی تر می سازد. پس رسالت چپ در عصر دیجیتال بایستی بر زمانمندی، هماهنگ با تحولات مادی و ممانعت از بازتولید اشکال کهنه سلطه باشد؛ تا از اشکال اعتراضی و مخالفت صرف کنونی بسوی ساختن اشکال نوین زیست و سازمان یابی هدایت شود. چرا که اگر چپ نتواند اشکال نوین همبستگی، نهادسازی های نوین باز و آگاهی مشارکتی را شکل دهد؛ فناوری های نوین که می توانند در رهایی و آزادی نقش موثری ایفا نمایند؛ به ابزار سلطه و استبداد منتهی می شوند. بنابراین شرط گذار از منطق سلطه، ساختن جامعۀ مدنی است که در آن مشارکت و همبستگی نهادینه شود و با درک متقابل انسانی، جامعه توانایی خود سازمان یابی و کنش جمعی آگاهانه را در زندگی روزمرۀ خود بازتولید نماید.

چپ بایستی با باز تعریف جامعۀ مدنی دامنۀ فعالیت و وظایف آن را ابعاد نوینی ببخشد که متناسب با روندهای تحولی و تکاملی کنونی باشد. عرصه های سنتی فعالیت جامعه مدنی در فعالیت انجمن ها و یا نهادهای غیر حکومتی بوده و هست که بایستی به همکاری، اعتماد متقابل، مشارکت پایدار و فهم مشترک از سرنوشت جمعی انسان ها مبدل گردند. در نهادهای مدنی کلاسیک معمولا همبستگی یک پدیدۀ احساسی و اخلاقی بوده که برای تبدیل شدن به نیرویی پایدار، بایستی در نهادهای اجتماعی رسوب کند. بدین مضمون که مشارکت، گفتگوی سازنده و همکاری متقابل بایستی نهادینه شود؛ تا جامعه تدریجا به سوی حیات جمعی آگاه سوق یابد. نهادینه شدن این فرایند در جامعه، پیوندهای انسان ها را ناگسستنی، اعتماد اجتماعی را تقویت و ارتباطات افقی برای گریز از قدرت متمرکز و عمودی را برای فرسایش و دفع منطق سلطه عمومیت می بخشد. گسترش دامنه درک متقابل در فعالیت های جامعه مدنی، نظم مشارکتی را پایدار و جامعه را از قطبی سازی های مخرب کنونی، انزوای فردی و عوامل تشدید کننده تضادهای اجتماعی بسوی گفتگوی واقعی و راهگشا، قبول تفاوت ها و بازتولید همزیستی هدایت می کند. با امکانات عصر دیجیتال، جامعۀ مدنی بایستی با بهره گیری از امکانات شبکه ای، آگاهی جمعی بسازد، همکاری های فراملی را توسعه ببخشد؛ و دامنۀ تجربه های مشترک انسانی را توسعه دهد. پس جامعۀ مدنی نوین بایستی با نهادینه ساختن مشارکت و همبستگی، درک متقابل انسانی برای گذر از منطق سلطه کنونی و باز تولید خود سازمان یابی و کنش های آگاهانه جمعی، بسترهای افق نوین جامعه ای که در آن انسان ها قادر باشند باهم بودن را آگاهانه و پایدار تجربه کنند را ایجاد کند.

چپ اگر نتواند در تشخیص و فهم عناصر نوینی که از دل واقعیت های تاریخی در حال شکل گیری هستند؛ موفق عمل کند؛ حتی اگر به ظاهر هم بسیار رادیکال باشد، عملا به نیرویی بازدارنده مبدل می شود. براین اساس برخی از چپ ها با فاصله گرفتن از سنت انتقادی چپ و با نگاه سیاسی صرف بر رویکردهای داخلی و بین المللی، مطالبات مردم را به حاشیه رانده؛ به توجیه سرکوب داخلی روی آورده و اصولا هر اعتراضی را در پیوند با دشمن خارجی قلمداد می کنند. این گرایشات چپ روانۀ حمایت از دولت یا حکومت خاص، چپ را از رسالت واقعی اش که وفاداری به نقد قدرت، کرامت انسانی، توانایی جامعه برای مشارکت در تعیین سرنوشت خود و... دور ساخته است. بنابراین چپی که زمانمندی تاریخی را نادیده می گیرد؛ در پیوند با جنبش های اجتماعی اگرچه ممکن است از آینده سخن بگوید؛ ولی در عمل با حافظه تاریخی خود زندگی می نماید. چرا که قطعا قادر به تشخیص افول پدیده ها، زایش های نوین و همچنین قادر به درک تضادهای اصلی و فرعی نیست که وی را در کنش های سیاسی دچار سرخوردگی و سردرگمی می نمایند. اکنون بزرگترین خطر برای نیروهای چپ این است که حافظۀ تاریخی را به جای آگاهی تاریخی قلمداد کرده، و از دیدن افق های نو فاصله بگیرد. چپی که با چارچوب های فکری از پیش تعیین شده حرکت می کند؛ حتما انتظار دارد که تاریخ باید خود را با نظریه اش تطبیق دهد؛ و در غیر اینصورت خطا و یا انحراف محسوب می شود. این ویژگی نوعی توهم خود برتر بینی نظری را در بسیاری شکل داده که وحدت و یکپارچگی چپ را زیر سوال برده است. چرا که وحدت و یکپارچگی چپ بر خلاف تصور برخی ها، صرفا در وفاداری به قالب های فکری گذشته بستگی ندارد؛ بلکه به توانایی فهم زمان تاریخی و پاسخگویی به نیازهای نوین و همچنین مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی نهفته است. بنابراین همگرایی نیروهای چپ در قرار دادن سنت های فکری در جایگاه تاریخی شان ممکن می باشد.

نتیجه اینکه: رشد دامنۀ دانش و فناوری، افق های نوینی را در برابر انسان ها قرار داده است. افق هایی که در پیوند با زمانمندی و علیت تاریخی قدرت ترسیم آینده را داشته؛ و قادرند بسوی ارزش های نوین گام بردارند. چپ به عنوان سوژۀ تاریخی گذار،برای رسالت تاریخی خویش بایستی در میان افق های نوین، درک تناقضات، ساختن آگاهی جمعی، ایجاد نهادهای نو، بکارگیری تکنولوژی در خدمت جامعه و جمع و ارتقای جامعه بسوی زیستی به واقع انسانی گام بر دارد. در این انشقاق و پراکندگی چپ ناشی از خود برتر پنداری ایده ای برخی جریانات چپ که هر جریانی خود را حامل تبیین درست می پندارد؛ قطعا فهم اصولی گذر تاریخی نادیده گرفته می شود. روندی که اکنون به شکاف بین آگاهی تاریخی و هویت ایدئولوژیک منجر شده؛ و دامنه پراکندگی و خود برتر پنداری و بدفهمی های تکامل تاریخی را عمق بخشیده است. چپ برای موفقیت قبل از هر چیز نیازمند فهم زمان تاریخی، پاسخگویی به نیازهای زمان و مشارکت در ساختن اشکال انسانی تر زیست جمعی دارد. فرایندی که به نوزایی اندیشه از طریق دیدن آنچه در حال تکوین است، عبور از جزم گرایی و به تبیین و تحلیل تحولات واقعی زندگی انسان ها نیاز دارد. چرا که نوزایی اندیشه نیاز به افق دیدی دارد که از کلیشه ها گذر کرده و اندیشه ورزی را با زمانمندی تاریخی درمی آمیزد. چپ اکنون اسیر کلیشه های فکری است که متاثر از برآمدهای فکری بورژوازی می باشد. چونکه قدرت انطباق خود را با واقعیت های موجود از دست داده است. در حقیقت مشکل اصلی چپ در غلبۀ جاذبۀ سنت های فکری بر جاذبۀ آینده است که ضرورت های تاریخی در حال شکل گیری را تحت الشعاع خود قرار داده اند. وضعیتی که تجارب، مفاهیم و نقدهای ارزشمند چپ تحت تاثیر هویت مداری سنت های فکری، از شکل گیری افق های مشترک برای حل مسائل و مبرمات جدید باز مانده است. باز ماندگی که چپ را از بسیاری از رسالت محوری و کلیدی چون نقد ساختاری و آگاهی بخشی، سازماندهی و مبارزه طبقاتی، حرکت بسوی نوآوری های نهادی، اتخاذ مشی مبارزاتی برای کمیت لازم و یک کیفیت نوین و... باز داشته است.در مقاله بعدی سعی خواهد شد تا با یک جمع بندی نظری، گذار به سوسیالیسم مورد بررسی قرار گیرد.


ادامه دارد

اسماعیل رضایی

04:06:2026