۱۴۰۵ مهر ۱۲, یکشنبه

 

     تعقل و تخیل


انسان تحت تاثیر محسوسات به اندیشه می نشیند؛ و به سوی انتخاب گام بر می دارد. تخیل از خلال اندیشه به انسان برای انتخاب مدد می رساند. پس انسان در جهان مادی و محیط پیرامون خود با محسوسات و تجربه روبرو می باشد که این داده های حسی در ذهن پردازش شده؛ و به ادراک، پرسش و اندیشه برای انتخاب گذر می کند. تخیل نیز بعد از شکل گیری اندیشه امکانات مختلف انتخاب را پیش روی انسان قرار می دهد. پس در این زنجیرۀ از ادراک تا انتخاب، تخیل نقش واسطه ای را برای امکان انتخاب بازی می کند. بعد از شکل گیری اندیشه، در مراحل بالاتر و بعد تر تخیل می تواند روی آن اثر بگذارد.بدین مضمون که در تاثیر محسوسات و تعقل انسان پیرامون آن ها، تخیل می تواند اندیشه را برانگیزد و در سطحی دیگر محرک اندیشۀ بعدی گردد. بنابراین محرک نخستین عقل،محسوسات و تجربۀ جهان پیرامون هستند که به اندیشه ورزی منتهی شده؛ و تخیل را محرک هستند. تخیل با فراهم ساختن امکان تازه، اندیشه و عقل را به مراحل بالاتری از پویایی و شناخت رهنمون می شوند. براین اساس، نادیده گرفتن پیوند دیالکتیکی بین عقل، اندیشه و تخیل، تجربه را از فرایند شناختی دور می سازد.

اینکه برخی ها می پندارند که آزادی قبل از معنای سیاسی و اجتماعی، در ژرفای ذهن انسان شکل می گیرد را بایستی یک ادعای جسورانه دانست که فاقد مبنای علمی می باشد. ضمن اینکه اعتقاد بر این که تخیل راهگشای صرف برای آزادی است نیز از پندارهای ذهنی تبعیت می کند. چرا که پیش شرط آزادی به شرایط واقعی و مناسبات مادی وابسته بوده؛ و نمی تواند به صورت یک حقیقت در ژرفای ذهن انسان وجود داشته باشد. ساختن تصویر آزادی تخیلی، نمی تواند در فرایند زندگی مادی، مناسبات اجتماعی و توانایی انتخاب و همچنین تاثیر موثر انسان بر سرنوشت خویش، شکل تاریخی پیدا کند. پس تخیل نمی تواند منشاء مستقل آزادی باشد؛ بلکه از تجارب و مناسبات واقعی جامعه و انسان تغذیه کرده؛ و قادر می شود امکان تازه ای را در برابر انسان قرار دهد. پس تصور اینکه آزادی ابتدای امر در ذهن انسان وجود داشته و سپس به جامعه منتقل می شود؛ تصور درستی به نظر نمی رسد. چرا که آزادی در متن مناسبات مادی و اجتماعی مفهوم و تحقق خود را پیدا کرده؛ و آگاهی محصول همین تجربۀ تاریخی می باشد. در بستر آگاهی های جمعی، تخیل امکان های فراروی از وضعیت موجود را فراهم ساخته؛ و عمل اجتماعی امکان یا عدم امکان آن را در واقعیت به آزمون می گذارد. بنابراین، همانطوری که تخیل نمی تواند مستقل از اندیشه و تجربه حقیقت تولید کند؛ قادر نیست مستقل از مادیت اجتماعی و تاریخی آزادی تولید نماید.

اگر شناخت از منظر مادی و فرایندی بررسی و تبیین شود؛ نمی توان تخیل را حلقۀ واسط بین حس و فهم تلقی کرد. چرا که در این صورت برای تخیل نقشی مقدم و واسطه ای قائل شده که با واقعیت همخوانی ندارند. اصولا محسوسات، پایۀ مواجهۀ انسان با جهان می باشند.در پس آن تعقل و اندیشه دریافت ها را پردازش کرده؛ و فرایند شناخت را شکل می دهند. بعد از شکل گیری شناخت، تخیل با بازترکیب و گسترش فهمیده ها، امکان های تازه ای را در برابر اندیشه و برای غنای شناخت قرار می دهد. پس تخیل را می توان به عنوان عنصر کمال بخش شناخت قلمداد کرد؛ ولی نمیتوان آن را واسطۀ بین حس و فهم دانست. بنابراین، شناخت از فرآیند تعقل و اندیشه برخاسته؛ و تخیل با گسترش افق های آن، در غنای شناخت و تجربۀ زیسته نقش اساسی را بازی می کند. براین اساس، هر چه قدر تخیل از تجربه و شناخت فاصله گیرد؛ بسوی توهم و پندار سوق می یابد؛ ولی اگر با تعقل، شناخت و تجربه عمیق تر پیوند بخورد؛ ظرفیت بالاتری برای گشودن امکانات واقعی پیدا می کند. با این تفاصیل، تخیل فقط محصول فردی ذهن نیست؛ بلکه درون مناسبات مادی و اجتماعی شکل گرفته؛ و از آن ها تاثیر می پذیرفته و بر آن ها تاثیر می گذارد.

در بررسی حقیقت یابی تخیل باید گفت که تخیل در چارچوب مادی و نهادی هر جامعه، در شکل گیری افق معنایی شرکت کرده، و انسان با تمسک بدان واقعیت را می فهمد. در جامعه، معیار تشخیص حقیقت، واقعیت و حتی امر عقلانی در پیوند با شرایط تاریخی و مادی قابل بحث و تبیین هستند. این معیار ها صرفا ساخته تخیل نبوده؛ بلکه حاصل تعامل پیچیدۀ واقعیت مادی، تجربه، عقل، نهادها، زبان و تخیل اجتماعی هستند. از این منظر می توان گفت؛ از آنجایی که تخیل پیوندی تنگاتنگ با بنیان های مادی حیات جمعی دارد؛ در چارچوب نظام های اقتصادی و اجتماعی گوناگون، در تعبیر و تفسیر حس و فهم خود را نشان می دهد. در این فرایند ساختارهای مسلط بسوی تثبیت و تحکیم مناسبات موجود و شکل دهی هویت اجتماعی روی آورده؛ و تلاش می ورزد تا معیارها و مقیاس های تشخیص حقیقت و واقعیت را برای حمایت از همان ساختار غالب تبیین و بازتولید نماید. در این فرایند که تخیل اجتماعی تحت تاثیر ساختار مسلط قرار دارد، رهایی جامعه و انسان تنها با تخیل کردن جهانی دیگر قابل تحقق نیست؛ بلکه نیازمند دگرگونی بنیان های مادی است که عموما در محدود کردن دامنۀ فهم و تخیل نقش دارند؛ می باشد. برخی ها تخیل را با امید پیوند زده و با تبدیل تخیل به منبع امید، تفکر و اندیشه را از پویایی و تغییر به سوی ایستایی و انجماد سوق می دهند.

امید اگر بر عدم قطعیت حیات* و ناتوانی انسان در تعیین آینده تکیه کند؛ جای شناخت و کنش را گرفته؛ و با دور شدن انسان از شناخت، شرایط موجود و تغییر آن ها، بسوی آینده ای نامعلوم گام برمی دارد. زمانی که تخیل به منبع امید مبدل شود؛ آن را از نیروی گشایندۀ امکان دور کرده؛ و به پناهگاهی ذهنی با ناتوانی عملی تبدیل می کند. نگاهی انتزاعی به امید، پیوند آن را با توانایی شناخت و تغییر واقعیت گسسته؛ و از توانایی انسان برای شناخت امکانات واقعی و چگونگی بالفعل کردن آن ها دور می شود . پس تخیل سرچشمه امید نیست؛ زیرا تخیل در پیوند با تعقل و شناخت میتواند امکان های واقعی بیافریند.در حالی که امید آینده ای نامطمئن و تعیّن نیافته را با خود دارد. هنگامی که انسان ناتوانی خویش در ایجاد آینده ای بهتر و مطلوب تر را سعی می کند با پناه بردن به امید جبران کند؛ تخیل را از نیروی شناختی و امکان آفرینی خود تهی ساخته؛ و به امری ذهنی و پنداری مبدل می سازد. این همان منطق پندار گونه ای است که ناتوانی انسان را با وعده های آینده جبران می نماید.منطقی که به جای انگیزه و حرکت به سوی تغییر، جامعه را در انتظار، سکون و انفعال نگه می دارد. بنابراین آنچه که رهایی بخش انسان از عدم قطعیت حیات است؛ امید نیست؛ بلکه شناخت امکان های واقعی و تبدیل آن به عمل تاریخی برای تغییرات لازم می باشد.

نقطه عزیمت تخیل خلاق، تخیل منفعل و خیالپردازی را بایستی در مواجهۀ انسان با واقعیت های محیطی و پردازش عقلانی آن ها جستجو کرد. وقتی که تخیل بتواند از شناخت، امکان های تازه و قابل تحقق ایجاد کرده؛ و به باز تولید اندیشه و عمل روی آورد؛ تخیل خلاق شکل می گیرد. در مقابل ، اگر تخیل از واقعیت های حاصل اندیشه و تعقل بگسلد؛ به سوی خیال پردازی، توهم و پندار سوق می یابد که روند انفعالی در پیش گرفته؛ و قادر به تبدیل شناخت به امکان و کنش نمی باشد. پس تخیل، چه خلاق و چه منفعل، ریشه در اندیشه ورزی و تعقل پیرامون واقعیت های محیطی دارند. تخیل خلاق با عبور از شناخت واقعیت گذر کرده؛ و بسوی تغییر و امکان های تازه گام برمی دارد. ولی تخیل منفعل با بازتولید و بازنمایی وضعیت موجود متوقف شده؛ و با گسستن از واقعیت های حاصل اندیشه و تعقل، بسوی خیال پردازی و توهم سوق می یابد. با فاصله گرفتن تخیل از بسترهای مادی و اجتماعی خویش، بسوی انتزاع و تجرید گام بر داشته؛ و به نمودی سترون و ایستا مبدل می گردد. زیرا با گسستن از بنیان های مادی خویش قادر به تولید امکان تاریخی نبوده؛ و بسوی بازتولید تصاویر ذهنی خارج از تجربه و واقعیت روی می آورد. اصولا تخیل انتزاعی به دلیل نداشتن پیوند با تجارب، مناسبات اجتماعی و روابط علّی، نمی تواند به نیروی تغییر تبدیل شود.

در بررسی تخیل خلاق و منفعل بایستی به تاثیر مناسبات طبقاتی در شکل گیری نظریه های اجتماعی توجه جدی مبذول داشت. چرا که اصولا نظریه در خلاء تولید نشده؛ و در شرایط تاریخی، اقتصادی و اجتماعی معینی توسط نظریه پردازان نمود می یابد. براین اساس، در ساختار طبقاتی تخیل ظاهرا آینده نگر است؛ ولی افق تاریخی آن از حدود وضعیت موجود فراتر نمی رود. بنابراین نظریه هایی که در چارچوب مناسبات بورژوایی تولید می شوند؛ ناگزیر تحت تاثیر افق های مادی و طبقاتی جامعه قرار گرفته؛ و منطقا تخیل اجتماعی نیز پیرامون محدودۀ سلطۀ طبقاتی شکل می گیرد. براین اساس برای بررسی تخیل خلاق و منفعل بایستی مناسبات تاریخی و طبقاتی را نیز تبیین و تحلیل کرد. پس برای آزادی و رهایی، گسستن تخیل از افق های بسته سلطۀ طبقاتی امری ضروری می باشد. بنابراین روشنفکر و اندیشه ورزی که با استناد به نظریه های تئوریسین های بورژوازی به تبیین و تحلیل های مسائل اجتماعی مبادرت می کنند، بایستی هستۀ مرکزی تحلیل های خود را پیرامون حصار افق های تحمیل شدۀ سلطه طبقاتی برای آزادی و رهایی قرار دهند. درک و گرایش این افق دید بایستی با زمان تاریخی در آمیزد تا قادر به فهم و شناخت تغییرات مادی و ضرورت های تاریخی گردد.زیرا تخیلی که از زمانمندی تاریخی می گریزد؛ به گذشته رجعت می کند و با جدا شدن از واقعیت های تاریخی بسوی انتزاع و انجماد سوق می یابد.

تخیل امکان های تحقق رویا را فراهم ساخته؛ و حقیقت را در پس این امکان ها با واقعیت و علت های مادی آشکار می سازد. در این میان اگر امکان تخیلی بتواند از آزمون واقعیت گذر کند؛ رویا می تواند به امکان تاریخی مبدل شود؛ در غیر این صورت به صورت رویا و پندار باقی می ماند.بنابراین بایستی بین رویا، تخیل، امکان و حقیقت تمایز قائل شد. زیرا رویا بیان خواست و تمنایی است که هنوز تحقق نیافته و یا امکان تحقق آن برای انسان روشن نشده است.اگرچه تخیل قادر است برای یک تمنای درونی شده راه ها و امکان های مختلفی را ارائه نماید؛ ولی این راه ها برای تبدیل شدن به یک امکان واقعی نیاز به تعقل، تجربه و شناخت شرایط مادی دارند. در این میان اگر امکان های تخیلی با شرایط واقعی، روابط علّی و توانایی های محیطی سازگار باشند؛ از محدودۀ رویا گذر کرده و به افق های امکان واقعی مبدل می شوند؛ و گرنه تخیل همچنان در چارچوب رویا باقی می ماند. البته تحقق رویا با زمان تاریخی پیوندی تنگاتنگ دارد. بدین مضمون که یک رویا ممکن است در زمان کنونی امکان تحقق نداشته باشد؛ ولی با تغییر شرایط مادی و تاریخی به امکان واقعی مبدل شود. پس زمانمندی تاریخی تخیل می تواند تشخیص دهد که یک رویا صرفا تمنای ذهنی است یا اینکه در دل تغییرات مادی و تاریخی امکان تحقق آن ممکن می باشد. بنابراین تخیل زمانی از رویا گذر می کند که به کشف امکان نائل آمده؛ و این امکان را با پیوند به حقیقت در واقعیت تاریخی قابل تحقق سازد.

نتیجه اینکه: همانگونه که محسوسات تفکر و اندیشه را محرک هستند؛ توقف در بارزه های گذشتۀ تاریخی، اندیشه را عقیم و امکان های تخیل را در پندار و توهم متوقف می سازند.پس تخیل امکان را فراهم ساخته؛ و عقل با آزمودن امکان، نقش تشخیص و جهت یابی آن را به عهده می گیرد. بین اندیشه و تخیل یک رابطۀ دیالکتیکی برقرار است؛ یعنی اینکه تخیل در فرایند شناخت می تواند هم پیامد اندیشه باشد؛ و هم در سطحی دیگر محرک اندیشه بعدی گردد. از این منظر، تخیل از نظر منشاء شناختی، تابع جهان واقعی و تجربۀ انسانی بوده؛ و از نظر نقش تکاملی شناخت می تواند نقش فعال و مولد را نیز بازی نماید. بنابراین اگر تخیل از اندیشه منفک شود؛ به خیال پردازی و امکان های نا آزموده همراه می گردد. در این روند دیالکتیکی اندیشه و تخیل، هر تجربۀ تازه می تواند محسوسات جدیدی را ایجاد کرده؛ و این چرخه را در سطحی بالاتر دوباره آغاز کند. بنابراین پویایی اندیشه تنها از انباشت تجربه حاصل نمی آید؛ بلکه از بازگشت مداوم تخیل به اندیشه و اندیشه به واقعیت به دست می آید. در مسیر شناخت از منظر مادی و فرایندی، تخیل را نمی توان حلقۀ واسط بین حس و فهم تلقی کرد. همانطوری که نمی توان تخیل را منبع امید دانست. زیرا در شرایطی که امکان عمل و تغییر واقعی وجود ندارد؛ پیوند تخیل به منبع امید واقعیت نداشته؛ و کارکردی صرف ایدئولوژیک به خود می گیرد. فرایندی که بسترهای خیال پردازی و توهمات را تدارک دیده؛ و با گسسته شدن تخیل از واقعیت، اندیشه و تعقل روندی انفعالی در پیش می گیرند. تخیل منفعل عموما نمودی واپسگرا داشته و تحت تاثیر اندیشه و آرای اندیشه ورزان گذشته به ویژه تئوریسین های بورژوازی قرار دارند. براین اساس روند انتزاعی در پیش گرفته؛ و از امکان های ریشه دار در مسیر تحقق تاریخی فاصله می گیرند. پس تخیل انتزاعی، تخیلی عقیم بوده؛ و قادر به شناخت و تغییر واقعیت نبوده؛ و بین پندار و توهم سرگردان می باشد. براین اساس اگر تخیل از زمانمندی تاریخی فاصله گیرد؛ به بازسازی و تکرار گذشته گرفتار آمده؛ و به ایستایی و انجماد گرفتار می شود.


اسماعیل رضایی

04:10:2026

_____________________

*برای اطلاع بیشتر می توانید به مقالۀ اینجانب با عنوان«امید و قطعیت حیات» در آرشیو سایت عصر نو مراجعه کنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر