۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

       عصر بحرانی و مینیمالیسم فکری


پویایی اندیشه منوط به درک زمان تاریخی و همراه شدن با روندهای واقعی تحول و تکامل می باشد. بد اندیشی و کج اندیشی با فهم متناقض، روند استحاله خرد و تعقل را در بدفهمی و نفهمی تحول و تکامل تاریخی جامعه و انسان، بسوی درک معیوب و اندیشه و عمل مصلوب هدایت می کنند.این بیگانگی با روندهای تحول و تکامل، هویت های گذشته را برجسته و هویت های نوین را به حاشیه می رانند. این ناتوانی در شهود تحولات، کج اندیشی های ساختاری را نمود بخشیده؛ و با وارونگی خرد و هویت، گذشتۀ بسته، آینده را در خود فرو می بلعد. روندی که به استحالۀ خرد و تعقل روی آورده؛ و ناتوان از درک علی پدیده های زمانمند به تفسیرهای سطحی، مصلوب و از پیش تعیین شده متوسل شده؛ و اندیشه و عمل را از هم گسسته و تهی از زمان می سازد؛ و بدینسان آینده را در گذشته ای ساکن، بسته و تقدیس شده متوقف ساخته؛ و هویت های نو،شهودهای تازه و زمانمندی تاریخی را به حاشیه می رانند.

تفکر مینی مالیزه در عصر بحرانی کنونی با کج فهمی های تاریخی خویش، عقل را از فهم و درایت دور ساخته؛ و به توجیه آنچه که هست روی آورده است. در نتیجه خرد متوقف شده و با رسوب هویت های کهنه و مطرود؛ زمان تاریخی در هیاهو و جنجال نوستالژیک نادیده گرفته می شود. اکنون یکی از ریشه های بنیادین انفعال نظری و بن بست سیاسی، همان مینیمالیسم فکری می باشد که با ساده سازی های سطحی، واکنش محور و جزیی نگری به رخدادهای محیطی ضمن دور شدن ار درک علی و تاریخی و گسستن از همبستگی برای رهایی، دامنۀ پراکندگی و تناقض فکری جمعی را وسعت بخشیده؛ و مبارزه با استبداد را به بن بست کشانده است. آنچه که امروز در بحث و تحلیل و تبیین ها مشاهده می شود؛ عموما از عمق تاریخی و درک علّی پدیده ها به دور بوده که با واکنش های سطحی و روبنایی به جای اندیشه ورزی، رخداد ها را در حد توئیت، شعار و کلیشه تنزل داده که نه تنها اندیشه و بینش جمعی را ارتقاء نمی دهد؛ بلکه در تضعیف قدرت درک و فهم عمومی نسبت به ساختارهای سلطه نقش مهمی را بازی می کند. چرا که این تفکر مینی مالیزه با گسترش دامنۀ تناقضات و مغایرت های فکری، بسوی گفتمان پراکنده و نیروهای از هم گسیخته روی آورده که ضمن ایجاد بسترهای بن بست های نظری و عملی در مبارزه با انقیاد و استبداد، زمینه فروپاشی درونی اندیشه ها را نیز فراهم ساخته اند. فرایندی که با عادی سازی تناقضات، به انتزاع اندیشه ها روی آورده؛ و مبارزات را به بن بست کشانده است. زیرا مبارزه بر علیه استبداد و توتالیتاریسم با ذهن های پراکنده و نگاه های سطحی، جز تکرار شکست ارمغان دیگری ندارد.

بنابراین اندیشه مینی مالیزه به دلیل دور بودن از دو مولفۀ مهم زمان تاریخی و علیت دیالکتیکی بسوی درک معلولی سوق یافته است. فرایندی که از نظریه پردازی برای تغییر فاصله گرفته؛ و تبیین و تحلیل ها را در حد شرح و توصیف وضعیت موجود فرو کاسته است. ناتوانی درک معلولی در تبیین و تحلیل عوامل متکثر ساختاری، پدیده ها را در حد رخدادهای عادی و سطحی محیطی چون نیت حاکمان و یا توطئه های خارجی کاهش داده اند. فرایند دیالکتیکی زمان تاریخی را نادیده انگاشته و نظریه ها را نه به عنوان چشم انداز کلی مناسبات اجتماعی و انسانی که به عنوان شبه نظریه های ژورنالیستی بکار می گیرند. این نگاه در عصر دیجیتال با تکیه بر حجم بزرگی از داده ها و اطلاعات، از چارچوب های نظری مورد لزوم دور شده و از درک علی و چرایی رخدادهای محیطی فاصله گرفته است. روندی که عموما اخلاق منفعلانه را جایگزین سیاست عقلانی نموده که به جای طرح های راهبردی برای پیشبرد اهداف جنبش های مردمی، به تولید و انتشار بیانیه های اعتراضی و تکراری روی آورده است. براین اساس، تا زمانی که اندیشه و اندیشه ورزی قادر نباشد؛ زنجیرۀ علّی پدیده های تاریخی را برای درک بحران های امروز بیابد؛ توان راهبری و همراهی با جنبش های مردمی را دارا نخواهد بود. پیامدهای منفی این روندهای نامتعارف هدر رفتن انرژی تاریخی جنبش ها می باشد که نتیجه ای جز شکست جنبش ها تا کنون نداشته اند.

یکی از آثار مهم و تخریبی تفکر مینی مالیزه استیصال می باشد که ضمن مبدل شدن به عنوان یک مکانیسم چالشی انگیزش جمعی، از کنش های بهینه و مطلوب برای پیشبرد اهداف انقلابی جلوگیری می نماید. استیصال با شکست های گذشته پیوند خورده و هر کنشی در نهایت محکوم به تکرار شکست های پیشین مفهوم می یابد.این استیصال است که زاویه دید را محدود ساخته؛ و فضای کنش های جمعی را بسوی حرکت های احساسی و یا اعتراض و شورش های فاقد برنامه و تشکیلات سوق می دهد. فرایندی که جامعه را در انتظار کمک های عوامل بیرونی به حرکت های انفعالی وامی دارد.در استیصال پرداخت بهای لازم برای رهایی و آزادی تابع هزینه های ذهنی می شود که حتی شروع حرکت را غیرعقلانی قلمداد می نماید. براین اساس نیروهای اجتماعی با کوچک و حقیر پنداشتن ظرفیت های خود در انتظار ناجی یا ناجی های تاریخی خود زمین گیر می شوند. استیصال با یاس و سرخوردگی عمومی، از ایجاد نهادهای مدنی مقاوم و پایدار فاصله گرفته؛ و از بسیاری دیگر از الزامات پیشبرد اهداف جنبش های مردمی چون ائتلاف های طبقاتی دور می شود. تفکر مینی مالیزه با سطحی نگری و تبیین و تفسیرهای روزمرۀ رخدادها از درک علّی فاصله گرفته؛ و قدرت دفع پرتگاه های ذهنی ناشی از نوستالژی و اسرار زدایی برای ایجاد امید عقلانی و رفع شور ناامیدانه و یا غلبه بر قضا و قدر را از خود دریغ می دارد. در استیصال، گذشته مانند سایه سنگینی است که صرفا تکرار شکست ها را تداعی می کند. و حال را با افق دید محدود با انبوهی از بحران های روزمره و همچنین آینده را مبهم و وابسته به عوامل بیرونی می بیند که هرگونه برنامه ریزی را برای خروج از بحران بی فایده می پندارد.

در تفکر مینی مالیزه، مینیمالیسم سیاسی و اقتصادی در عصر بحران خیز کنونی از نقش برجسته ای برخوردار می باشند. مینیمالیسم سیاسی و اقتصادی بیانگر ناتوانی در فائق آمدن بر زبان سرمایه در بحران های رو به تعمیق کنونی می باشد. واقعیتی که نشان می دهد دولت ها دیگر ابزار کنترلی کلاسیک را برای تغییر ساختاری از دست داده؛ و در نتیجه به نوستالژی برای مشروعیت بخشی به انفعال و ساده سازی های عوامانه برای توده ها روی آورده اند. این پارادوکسیکال نشان می دهد که در جهان در هم تنیده کنونی از یک طرف فروپاشی و یا به زیر کشیدن حکومت های مستبد و توتالیتر چون ایران غیر ممکن به نظر می رسد؛ و از طرف دیگر فهم و درک روندهای کلان را چنان با دشواری مواجه ساخته است که ذهن و اندیشه را بسوی مینیمالیسم انفعالی سوق داده است. این مینیمالیسم سیاسی در عصر بحران زده کنونی تناقضات حل نشده بسیاری را موجد گردیده است. از یک طرف جامعه را در برابر ساده سازی ها برای تصمیم گیری های سریع قرار داده؛ و از سوی دیگر این ساده سازی ها با نادیده گرفتن پیچیدگی های درونی بحران ها، نوستالژی را به نیروی محرک سیاست بدل ساخته است. جایی که مشارکت نقادانه و زمانمند، جای خود را به انفعال نوستالژیک سپرده؛ و یا با اعتراضات و شورش های سطحی به سوی رویکردهای مینیمال و ناکارآمد روی آورده اند. تناقضات پنهان و آشکار پیوندهای نظام های توتالیتر با ساختار جهانی سرمایه برای باز تولید وابستگی آنها به سرمایه داری جهانی می باشد که در آن تمامی مناسبات اقتصادی از رانت نفت تا معادن در زنجیرۀ ارزش جهانی تعریف می شوند. این نشان می دهد که باور به داشتن سیاست مستقل و اقتصاد وابسته و یا بالعکس از همان تفکر مینیمالیسم ارتزاق نموده و با واقعیت انطباق ندارد. به عنوان مثال مقاومت در برابر تهاجمات تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل در ایران، برای بقای الیگارشی داخلی و برای پر کردن شکاف های طبقاتی و نارضایتی داخلی که مردم را برای یک دفاع حداقلی از حکومت متحد می کند؛ مفهوم می یابد.چرا که از این طریق تحریم ها را ابزار کلیدی برای کنترل واردات و تخصیص ارز ترجیحی قرار داده و با افزایش بودجه نظامی و ایجاد اشتغال کاذب و بزرگنمایی هرچه بیشتر نقش جنگ در نابسامانی های اجتماعی، هرگونه اعتراض را خیانت به آرمان های ملی و مردمی قلمداد می نماید. بدین مضمون که مقاومت در برابر تهاجمات خارجی ابزاری برای مدیریت بحران های دائمی مبدل شده؛ و پیچیدگی های بحران های داخلی چون تورم، بیکاری، فساد و ... با دفاع در برابر دشمنان خارجی تقلیل یافته است. اکنون اندیشه مینیمالیسم در ایران، ارزیابی مقاومت در برابر تهاجمات خارجی را در حد پیروزی و یا تسلیم مطلق متمرکز کرده است. در حالی که این مقاومت از یک چشم انداز روشن برخوردار نبوده و هیچ تصویر روشنی از تغییر ساختارهای اقتصادی و سیاسی را با خود ندارد.

پس مینی مالیزه کردن تفکر نه تنها موجب فاصله گرفتن از درک علّی و تاریخی می شود؛ بلکه همبستگی برای رهایی را در پراکندگی فکری، تناقض افکنی جمعی و بن بست در مبارزه علیه استبداد فرو می برد. ضمن اینکه غلبه این تفکر در جامعه ای با سلسله مراتب رانتی، تمایزات طبقاتی را مخدوش ساخته؛ فرهنگ رانتی را طبیعی جلوه داده که همبستگی اجتماعی برای تغییر ساختی را زیر سوال می برد. بنابراین وقتی فرهنگ رانتی در جامعه عمومیت پیدا می کند؛ اتحاد و وحدت طبقاتی برای مبارزه بر علیه ستم طبقاتی را به حاشیه می راند. چرا که فرد یا دستی در رانت دارد و یا در آرزوی داشتن رانت به حمایت از فرهنگ رانتی روی می آورد. در این بازی لاتاری که در آن همه بازنده هستند؛ دوباره و چند باره با عنوان شانس آزموده می شوند که شاید برنده شوند. این دور باطل جامعه را از توش و توان مبارزاتی تهی ساخته؛ و بسوی اعتراضات مقطعی و گذرا هدایت می کند. در حقیقت تمامی جامعه بطور مستقیم و یا غیر مستقیم آلوده به فرهنگ رانتی بوده که مانع اصلی تشکل طبقاتی برای آزادی و رهایی جامعه محسوب می شود. چرا که وقتی در یک جامعه فرهنگ رانتی معیار موفقیت تلقی می شود؛ رقابت های اجتماعی بجای بهینه سازی روابط و مناسبات تولیدی و انسانی بسوی منابع رانتی سوق می یابند. در این فرهنگ رانتی است که بسیاری از فعالان سیاسی برای برنامه ریزی های بلند مدت، به رویداد های روزمره و غیر منتظره چون مرگ یک رهبر، تحریم ها،جنگ و غیره چشم می دوزند تا شاید تغییرات مورد نظر محقق شوند. این مینیمالیسم تاریخی، وحدت و تشکیلات را در زاویه و حاشیه قرار داده؛ و مبارزات اجتماعی عموما با اعتراضات صنفی همراه شده که با امتیازات حداقلی منابع رانتی مهار می شوند و از وحدت مبارزاتی فاصله می گیرند.

در تفکر مینیمالیسم، بحران ها بازتولید شده و مبارزات اجتماعی در بند و بست های گذران روزمره زندگی از توش و توان خود باز می مانند. فرایندی که با ایجاد اغتشاش در خودآگاهی عمومی، مرز بین منافع فردی و منافع عمومی را مخدوش کرده؛ و جامعه میان تولید و رانت و مشارکت مدنی و وابستگی های سیاسی در نوسان قرار می گیرد. این وضعیت که ناشی از رشد بنیان های مادی جامعه و عقب ماندن آگاهی های عمومی از این تحولات بنیادین می باشند؛ شکافی را میان واقعیت و درک و فهم عمومی ایجاد نموده است که به تداوم و تعمیق بحران های اقتصادی و اجتماعی دامن زده اند. بحران هایی که تلاش دارند؛ پدیده های پیچیده را با روایت های ساده و لحظه ای به عناصر تعیین کننده روندهای تاریخی مبدل ساخته؛ و گذشته را با رنگ و لعاب گذر به آینده، راه خود را بر واقعیت های موجود تحمیل نمایند. در حقیقت بشریت امروز بین نوستالژی ارتجاعی و غیر قابل بازگشت و هراس از آینده ای نامعلوم، در حالتی مینیمال قرار گرفته؛ و در انتظار وضعیت پیش بینی پذیر و قابل مدیریت، به بقای روزمرگی و زیست تابعی تن داده است.

نتیجه اینکه:یک بار دیگر بشریت وارد عصر بحران خیز زمان تاریخی خود شده است. مرحله ای از تکامل جامعه و انسان که بسیاری از مناسبات اجتماعی و انسانی تحت تاثیر روزافزون فناوری های نوین دگرگون شده؛ و یا نیاز به تغییرات ساختی و بنیادین برای پاسخگویی به مطالبات و نیازهای نوین می باشند. ناهمزمانی و دور شدن از زمان تاریخی ضمن تعمیق بحران ها به رواج مینیمالیسم فکری با بارزه های شهودی سطحی نگری و ساده سازی های عوامانه روی آورده که با زمان گریزی بازتولید شده؛ و بسیاری از مناسبات غلط چون پراکندگی گفتمانی، فرهنگ رانتی، تضعیف همبستگی اجتماعی و افزایش تناقضات به دلیل عدم درک پیوندهای اجتماعی و جهانی و همچنین توقف در بارزه های نوستالژیک که از عوارض سوء آن می باشند را نمو بخشیده است. روندی که به بن بست های نظری و عملی گرفتار شده؛ و قدرت مبارزه با انقیاد و استبداد را در انفعال نظری و عملی تحلیل برده است. در حقیقت مینیمالیسم فکری یک بحران جهانی ناشی از دگرگونی در زمان تاریخی می باشد که یک اغتشاش فکری و عملی را بر بشریت تحمیل کرده که تنگناهای زیستی از دستاوردهای سوء آن محسوب می شود. این تنگناهای زیستی مناسباتی را متناسب با ویژگی های محلی و منطقه ای برقرار ساخته که بسیاری از عوارض سوء از جمله فرهنگ رانتی را عمومیت بخشیده است. فرهنگی که سلسله مراتب فساد را در بین اقشار و طبقات مختلف اجتماعی تعمیم داده و همبستگی و پیوستگی اجتماعی را برای پیشبرد امر مبارزه با بن بست مواجه ساخته است. چرا که فرهنگ رانتی با ایجاد امید کاذب و وابستگی جمعی و عمودی به رانت، فرد را از نظر سیاسی اخته و وابسته به جریان های رانتیر مافوق می سازد. این فرهنگ با سابقه جهانی خود، در کشورهای پیشرفته بصورت قانونمند و با شفافیت حداقلی خود را نشان می دهد و در کشورهای عقب مانده به صورت غیر شفاف و فاقد تبعیت از هرگونه قانونمندی اجتماعی به فساد و تخریب بنیان های مادی و انسانی اجتماعی روی آورده است.


اسماعیل رضایی

15:07:2026





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر