امید و قطعیت حیات
تنگناهای زندگی و تلاش برای بقا در دایره تنگ و محصور سازوکارهای طبقاتی، امید را مفری برای گذران حیات نهادینه ساخته است. امید با ارجاع نیازها و مطالبات به آینده، صبر و بردباری را به عنوان فضیلت رواج عام بخشیده است. امید اصولا از کمبودهایی شکل می گیرند که توهمی بیش نبوده؛ و همسو با منافع طبقاتی می باشند. عادت به رقابت برای حفظ بقا، ایدئولوژی طبقه مسلط است که به صورت یک پدیده درونی و نهادین عمل می کند. در گذار به قطعیت حیات، جامعه و انسان نیاز به آگاهی های کمی لازم برای یک کنش جمعی کیفی است تا قادر به درهم شکستن این عادات بازدارنده گردند. چرا که انسان ها در نظامی تربیت شده اند و بدان ها عادت کرده اند که تنها راه بقا را رقابت بر سر منابع کمیاب می دانند.در حالی که این کمیاب سازی ها عموما مصنوعی و هدفمند می باشند.امید در واقع نوعی همدستی و همکاری نا آگاهانه با سلطه را تداعی می کند. چرا که کنش های اجتماعی را به جای تمرکز بر تغییر ساختارهای معیوب به رقابت های فردی فرو می کاهد.رقابتی که فضیلت های کاذبی چون امید، صبر، قناعت، تاب آوری و... را برای توجیه و تداوم روندهای نامتعارف و متعدی ساختار طبقاتی تاکید دارد.
امید اصولا انسان را در چرخه تلاش و بقا در شرایط کمبود نگه می دارد؛ روندی که انسان را در رقابت و محدودیت زیستی نگه داشته و از رهایی بخشی قطعیت حیات دور می سازد. چرا که قطعیت حیات می تواند از دل تنگناهای حیات، انسان را از دوگانگی بقا یا حذف خارج ساخته؛ و بسوی زیستی بالنده و شکوفا هدایت نماید. پس امید به عنوان شکلی از تلقین وجودی برای تطبیق با شرایط ناعادلانه مسلط عمل می نماید. در این صورت به صورت تسکینی بر رنج ها و آلام زیستی در بطن قساوت و شقاوت ساختار طبقاتی عمل می کند؛ و فرد را با رقابت برای بقا به بازتولید خشونت و سرکوب نیازها سوق می دهد. در این میان قطعیت حیات نیازی به وعده های آینده نداشته؛ و با اجتماعی شدن، بقا را از دایره زیستی بسوی شکوفایی و همبستگی جمعی هدایت می کند. در نظام مبتنی بر رقابت و بقا همواره سود بری محض سد سدیدی در برابر توزیع عادلانه عمل کرده؛ و با ایجاد کمبودهای مصنوعی و تولید نیازهای کاذب به بازتولید افزون خواهی و انباشت لجام گسیخته به قیمت فقر و فاقه اکثریت جامعه روی می آورد. در حالی که زمین ظرفیت لازم را برای تامین نیازهای اساسی تمامی جمعیت انسانی را دارد.این ظرفیت قادر است که حق زیستی همگان را تامین نموده؛ و دیگر انباشتن یا احتکار برای روز مبادا و برتری خواهی های طبقاتی محلی از اعراب نخواهد داشت. به قطعیت حیات بایستی به عنوان یک ضرورت ذات گرایانه نه یک ایده آل آرمان شهری که نمونه هایش را می توان در گوشه کنار جهان یافت؛ نگریست زیرا انسان به عنوان موجودی که حیات برایش ارزشی بلاواسطه و پیشینی دارد؛ زیر فرامین و قوانین متعدی طبقاتی از توان بالقوه برای رهایی تهی شده؛ و زیستن وابسته به شرایطی شده که رقابت، مالکیت و فرمانبری از سلطه از ویژگی های آن محسوب می شود.
امید در ساختار طبقاتی مفهومی است که نهادهای سلطه را تحمل پذیر می سازند. این تحمل پذیری با مفاهیمی چون امید، پیشرفت،صبر و سازگاری به عنوان مفاهیم پایدارسازی تاریخی و استمرار وضعیت موجود ممکن شده است. چرا که مفهوم واقعی امید را می توان در پذیرش رنج کنونی، موکول کردن زندگی به آینده، به تعویق انداختند تغییر و وعده آینده برای تحمل وضعیت موجود تعبیر کرد. این ویژگیهای روانی استمرار وضعیت، بطور دایمی تعویق یک زندگی را با تکیه بر صبر و امیدواری ممکن ساخته است. در حالی که زندگی بایستی تضمینی بر حیات وجودی انسانی را در خود جای دهد. بنابراین برای یک زیست واقع انسانی بایستی از امید مرتبط با دوران کمبودهای تصنعی به قطعیت حیات به مفهوم دوران بلوغ تاریخی انسان گذر کرد. پس وقتی امید به صورت درونی و نهادینه شده دائمی گردد؛ رهایی همواره در راه مانده و تاریخ به صورت حرکت بی پایانی جلوه میکند که زندگی در آن هیچگاه آغاز نمی شود. در قطعیت حیات، بقا مسأله اصلی نبوده؛ و نگاه به آینده شرط زندگی نیست؛ بلکه اکنون به عامل تحقق انسانیت انسان مبدل می گردد.بدین مضمون که انسان از موجودی امیدوار، به موجودی مطمئن برای زیستی واقع حیات جمعی مبدل می گردد.
در پهنه امید و امیدواری بایستی گفت که انسان آزاد نه امیدوار است و نه منتظر آینده می ماند. بلکه فضیلت هایی چون صبر،قناعت،تحمل،ایثار و امید به آینده را که همگی محصول رنج تحمیلی ساختار طبقاتی می باشند؛از سنت های فکری خود دور می سازد. زیرا وقتی که قطعیت حیات با پلشتی های نهادینه شده ای که به مرور زمان در روان انسان ها رسوب کرده اند؛ پر شود؛ انسان برای تحمل ناهنجاریهای زندگی به فضیلت های بقا که وضعیت موجود را مشروع جلوه می دهند؛پناه می برد. روندی که به پایداری بی عدالتی و تحمل رنج منجر می شود. بنابراین وقتی امید دائمی شود؛ رهایی در بقای زیستی تحلیل رفته و محقق نمی شود. فرایندی که در آن تاریخ به حرکت بی پایانی مبدل می شود که در آن زندگی هیچ وقت آغاز نمی شود.چرا که در بقای زیستی انسان ها یکدیگر را به ابزاری برای اهداف و مقاصد خود می یابند؛ و به نردبانی برای صعود خود تلقی می کنند.
بنابراین در روابط و مناسبات اجتماعی، انسان ها بایستی از موجودی امیدوار به عنصری مطمئن از امکان زیستن مبدل گردد. بدین مضمون که انسان در میان تعدیات طبقاتی با تمسک به امید به خود وعده زندگی در آینده را می دهد؛ بایستی به اینکه زندگی اکنون حق بدیهی من می باشد؛ تغییر یابد. ساختار طبقاتی امید، صبر و قناعت را با اخلاق دوران محرومیت و فقر در آمیخته تا قطعیت حیات را تحت الشعاع کمبودها و ناامنی های جعلی و تصنعی قرار دهند. این فضیلت های اخلاقی به عنوان اخلاق بقا در بسیاری از سنت های فکری تحت القائات مداوم ساختار طبقاتی نهادینه شده اند. فضیلت هایی که وضعیت موجود را با تمامی پلشتی ها و بدسگالی های زیستی مشروع جلوه می دهد. براین سیاق با امید است که بی عدالتی تداوم می یابد؛ رنج انسانی تحمل می شود؛ و تغییر و دگرگونی حیات جمعی به تعویق افتاده است. پس انسان برای ورود به بلوغ زیستی و مطمئن از امکان زیستن؛ بایستی از زندگی مبتنی بر امید فاصله گیرد.زیرا با تکیه بر امید است که انسان ناچار است برای بقای خود بجنگد؛ همواره برای آینده ای نامطمئن بترسد؛ و زیستن واقعی خود را به تعویق اندازد. اکنون بشریت برای تحقق قطعیت حیات بایستی از رنج گذشته برهد؛ از تحمل حال گذر کند و امید به آینده را از خود دور ساخته؛ و با درک بهبود یافته تجارب زیسته؛ به جای عنصر منفعل عرصه های حیات جمعی به طراح واقع میدان زندگی مبدل شود.
در اصل امید بر کمبود تصنعی ساخته شده است که نتیجه روابط اجتماعی می باشد. یعنی ساختار طبقاتی با ایجاد ناامنی مداوم بر رقابت برای بقا ابرام ورزیده؛ و وفور منابع را با دسترسی محدود مواجه ساختن؛ همکاری طبیعی و جمعی انسان ها را به رقابت های ساختاری سوق داده است.برای گذر از این پلشتی ها و ایجاد جامعه ای مبتنی بر همزیستی افقی بجای زیست عمودی کنونی، بایستی منابع بر اساس نیازهای واقعی توزیع، و غذا،مسکن، درمان، آموزش و مشارکت اجتماعی تضمین گردد.این فرایند، ترس را زایل و رقابت های بیمارگونه حاکم را کاهش داده؛ و با صرف انرژی اجتماعی برای آفرینش های انسانی، دامنه خشونت های ساختاری را فرو خواهد کاست. ولی ساختارهای قدرت طبقاتی با باز تولید مداوم خود و زیست طولانی انسان ها در شرایط بقا که ناخودآگاه رقابت را در مرکز زیست انسان ها قرار می دهند؛ ناکامی ها را به شرایط محیطی نسبت داده تا قطعیت حیات را به حاشیه برانند. در صورتی که قطعیت زیست شرط بنیادین ورود انسان به مرحلۀ نوین تاریخی بوده؛ و تنها از طریق توزیع منابع بر اساس نیازها و گذر زندگی از امتیاز دهی و امتیاز خواهی به وضعیت طبیعی زیست انسان ممکن می گردد.
ناکامی و رنج از بارزه های واقع ساختار طبقاتی بوده که با عدم موفقیت فردی، عقب ماندن از دیگری و ناتوانی در تامین بقا و منزلت انسانی تعریف می شوند. شاخصه هایی که نشانه تنها بودن انسان در میان جمع و جامعه را نشان می دهند. در این تنهایی است که انسان در سقوط و نزول حذف شده؛ و در عدم موفقیت، ارزش انسانی خود را از دست می دهد. در این بارزه های طبقاتی است که دستیابی به موفقیت مشکل، ارزش انسان ها مقایسه ای و ناخواسته به رقیب یکدیگر مبدل می شوند. ولی در شرایط قطعیت زیستی، انسان ها برای بقا رقابت نکرده؛ بلکه نسبت به یکدیگر احساس مسئولیت کرده و به پشتیبانی یکدیگر بر می خیزند. روندی که تنهایی انسان ها جای خود را به همیاری جمعی سپرده؛ و بقای فردی به بقای جمعی مبدل می شود. پس در عصر بقا، انسان ها با زیستی نامطمئن، منابع محدود تصنعی و حذف شدن روبرو می باشند که با مفاهیمی چون موفقیت، مالکیت، برتری و امنیت فردی هویت می یابند. ولی در شرایط قطعیت حیات، انسان ها با مفاهیم جدیدی چون مشارکت، خلق معنا، تجربۀ آگاهی و ارتباط عمیق با دیگران هویت خود را پیدا می کنند؛ و آزادی به معنای توانایی تحقق ظرفیت های وجودی انسان خود را نشان می دهد.
در جامعه طبقاتی معنا و مفهوم حیات از بیرون تحمیل شده که از بطن آن ها رنج انسانی نمود عینی می یابد. رنج هایی ناشی از اضطراب بقا، فقر و نابرابری، تحقیر اجتماعی، رقابت های فرساینده و ترس دائمی از آینده که از بطن جامعه طبقاتی بر می خیزند. اگرچه رنج و درد را پایانی نیست؛ ولی در قطعیت حیات رنج انسانی از مفهوم معنایی به مفهوم درونی و نهادی مبدل شده که به سطح وجودی زیستی مبدل می شود. در ساختار طبقاتی رنج به مفهوم درد نیست؛ بلکه مقاومت ذهن در برابر واقعیت حیات است. در قطعیت حیات انسان به درک و فهمی نائل می گردد که تغییر با استمرار گذر تاریخی به عنوان ذات زندگی و پایان هر پدیده ای با پیدایش چیز دیگر پیوند می خورند. بدین مضمون که رنج با واقعیت حیات در آمیخته و از بحران هویتی فاصله گرفته؛ و به بخشی از سازوکارهای درونی تجربۀ زیستی مبدل می گردد. در مجموع می توان گفت که رنج محصول عدم درک واقع گذر حیات است. زیرا انسان ناآگاه در برابر تغییر مقاومت ورزیده و رنج را اشاعه می دهد. با دستیابی به قطعیت حیات، رنج از مسئله معنایی به کیفیتی درونی و نهادی تبدیل می شود که با واقعیت زندگی در آمیخته و در تقابل با زیستن قرار نمی گیرد. در واقع رنج از محدودۀ زیستی طبقاتی به چارچوب عاطفی و خانوادگی حدود می پذیرد.
نتیجه اینکه: بشریت با نابالغی حیات خویش بر موانع زیستی و ساختاری ابرام ورزیده و ترس و رنج و ناکامی های متکاثر حیات را نهادینه ساخته است. براین اساس امید به عنوان یک توهم ذهنی با اتکای به صبر، قناعت، تاب آوری و تحمل رنج، این موانع زیستی را تداوم بخشیده است. در امید است که رنج کنونی تحمل شده و تحقق امیال و آرزوهای انسان به آینده موکول می شود. زیرا امید برخاسته از درون ساختاری است که با تمسک به کمبود تصنعی منابع، ناامنی مداوم ایجاد کرده؛ و با جنگ و خشونت بر حاکمیت سلطه و تعدی مهر تایید زده است. این ساختار معیوب طبقاتی با ایجاد وضعیت ناهنجار، بر فضیلت های بقا برای مشروعیت بخشی خود بهره می گیرد. بنابراین امید مجوزی برای بیعدالتی، تحمل رنج و تعویق دگرگونی های مورد لزوم می باشد. اگر قطعیت حیات جای امید را بگیرد؛ انسان ها از رقابت برای بقا، اضطراب های تاریخی رهایی یافته؛ و زیست واقع انسانی را تجربه خواهند کرد. مقطعی از حیات جمعی که اقتصاد کمبود به اقتصاد امکان فراروئیده و سیاست ابزار تضمین زیست انسانی می گردد تا اخلاق بقای زیست طبقاتی به سوی فرهنگ شدن و شکوفایی ارتقا یابد. توزیع منابع براساس نیاز گام مهم و اساسی گذر به قطعیت حیات می باشد.نظمی که غذا، مسکن، درمان، آموزش و مشارکت اجتماعی را برای همگان تضمین می نماید. فرایندی که زندگی را به مسئولیت مشترک انسان ها پیوند زده و شکست و ناکامی از تهدید وجودی انسان به لحظاتی از شدن و گشتن فرا می رویند. در قطعیت زندگی است که آسیب رساندن به یکدیگر کاملا بی معنا می شود؛ چرا که آسیب رساندن به دیگری عملا میدان مشترک زندگی اجتماعی را تخریب می کند. برای رهایی از پلشتی ها و بدسگالی های ساختار طبقاتی، انسان ها بایستی به این درک برسند که رقابت امری تحمیلی نه طبیعی است؛ کمبودها تصنعی و محصول ساختار غالب اجتماعی می باشند؛ و سلطه و زورمداری ضرورت تاریخی محسوب نمی شوند.
اسماعیل رضایی
01:05:2026
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر