۱۴۰۴ بهمن ۲۶, یکشنبه

 

                    گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

                       مراحل گذر تاریخی سرمایه داری:5

                                   ج: مرحلۀ تعادلی


در مقاله قبلی یعنی مرحلۀ تقابلی با چرایی رخدادهای شوم و فاجعه بار دو جنگ خانمان برانداز جهانی آشنا شدیم. رشد تکنولوژی و متعاقب آن سرریز تولید و ناتوانی جامعه در مصرف آن، ضرورت تقسیم جهان در حوزه نفوذ قدرت های مسلط برای مصرف مازاد و بازتولید سلطه و قدرت، از عوامل بنیادین ظهور جنگ های جهانی بوده اند. ولی این جنگ ها تناقضات موجود را حل نکرده؛ و با تعلیق آن ها سعی در تداوم حیات خویش برآمد. تضادهای برآمده از این تناقضات تعلیقی، بحران های جدید و فروپاشنده را بر ساختار موجود تحمیل کرد. جامعه  احتیاج به یک تعادل داشت تا قادر به بازسازی و ترمیم خسارات ناشی از تناقضات روزافزون و تعلیق این تناقضات گردد. این ترمیم با اقتصاد کینزی و دولت رفاه ممکن شد و موقتا قادر گردید بر بحران های فروپاشنده فائق آید. در این مقطع تاریخی نئولیبرالیسم به عنوان آخرین مرحله از گذر تاریخی مقطع کنونی سرمایه داری و با ایجاد بحران های عمیق و روزافزون و همچنین ضرورت تغییر ساختی برای برون رفت از این بحران های شکننده و فروپاشنده کنونی یکبار دیگر جهان را در برابر مقاومت مرگبار صاحبان قدرت و ثروت قرار داده است. مضاف بر اینکه در جهان پیوسته کنونی و همزمانی بحران ها در سطح جهان، امکان خود ترمیمی ساختار غالب سرمایه داری را از آن گرفته است. چرا که در عصر دیجیتالی که تولید را غیر متمرکز، داده ها و دانش را به پدیده ای سیال و آگاهی جمعی ممکن ساخته است؛ با اشکال کلاسیک سرمایه داری یک تفاوت بنیادین دارد که ترمیم ساختار کهنه را ناممکن کرده است.

اصولا مرحلۀ تعادلی مرحلۀ ضعف و فترت ساختار غالب طبقاتی است که در آن نه امکان بازتولید کامل ممکن است؛ و نه گذار به مرحلۀ نوین صورت گرفته است. مرحله ای که ساختار بیمار بوده؛ و قادر به پاسخگویی به نیازهای تحولات زمان تاریخی خود نمی باشد. چرا که بنیان های مادی تغییر کرده؛ ولی مناسبات اجتماعی، حقوقی و سیاسی به صورت ایستا مانده اند؛ ضمن اینکه میان امکان های نوین و چارچوب های کهنه شکاف ایجاد شده که به موازنه تصنعی بین نیروهای متضاد منجر شده است.در این مرحله انسان ها با انتخاب های نوین،شیوه های نوین زیستن را تجربه کرده؛ و با اشکال تازه ای از کار،ارتباط، آگاهی و هویت روبرو می شوند. روندی که افق های نوینی از رهایی و آزادی و همچنین مشارکت جمعی را در برابر انسان ها قرار می دهد. ساختار مسلط در برابر این تجارب مقاومت کرده و آن ها را به رسمیت نمی شناسد. اگر چه ساختار غالب قادر به پاسخگویی به نیازها نیست؛ ولی بر بستر رشد و توسعه دامنۀ دانش و فناوری نیازها تولید شده؛ و با شکاف خود تلاطم های شدید اجتماعی را موجد می باشند. این شکاف و بن بست ها و تلاطم های اجتماعی که بر بستر ناتوانی های ساختی شکل می گیرند؛ منجر به بحران مشروعیت، تعمیق نابرابری های اجتماعی، بی ثباتی سیاسی و فرسودگی اخلاق جمعی می شوند که جامعه را بین دوزخ و برزخ رها می سازند. بدین مضمون که جامعه نه قدرت بازگشت به عقب را دارد؛ و نه امکان جهش به جلو پیدا می کند. روند ایستایی که تلاطم و فشارهای شدید اجتماعی را برای انسان ها تولید می کند. این فشارها و تلاطم ها منشاء اعتراضات و مبارزات اجتماعی بر علیه صاحبان ثروت و قدرت می باشند. 

مرحلۀ تعادلی آغاز پایان راهبردهای تهاجم و تخاصم بر علیه منافع جمع و جامعه محسوب می شود. مرحله ای از تکامل تاریخی که زمانمندی و علیت تاریخی در کنار هم بر بسیاری از معادلات و مشاجرات کنونی جهانی به نفع جامعه های انسانی خط بطلان می کشند. چرا که مشکل اساسی کنونی سلطه گران جهانی با پول و منابع مادی دیگر قابل حل نمی باشد؛ بلکه همراهی و همسویی با زمان و نیازهای آن تنها و تنها راه حل برون رفت از بحران های فروپاشنده کنونی می باشند. در غیر این صورت با تحریم، جنگ و فشار و اغتشاش برای سلطه بر منابع مادی دیگر کشورها برای خروج از بن بست های کنونی، نه تنها راهگشا و کارساز نیست؛ بلکه سلطه گران را به سوی تعمیق بحران ها و تسریع فروپاشی سوق خواهد داد. اکنون جهان از نظر توان مادی، تکنیکی و دانش در بالاترین سطح خود قرار دارد؛ آنچه که آن ها را در خشم و خشونت رها ساخته است؛ عدم درک زمانۀ تاریخی است که در عقب مانده ترین وضعیت ممکن رها شده است. نمی توان قرن بیست و یکم را با امکانات عظیم دانش و فناوری، با ذهنیت قرن نوزدهمی ویا بیستمی اداره کرد و موفق بود. این عدم تعادل کنونی که با تولید فقر، بحران مشروعیت و بازتولید خشونت همراه است؛ در پیوند با انباشت نامتعارف و کنترل و اطاعت از قدرت مسلط، بر نیازهای کنونی که بر درک معنا، امنیت روانی، مشارکت و کرامت انسانی تاکید دارند؛ خط بطلان کشیده است.

وقتی که زمان جهان و نیازهای آن به رسمیت شناخته نشوند؛ عدم تعادلی شکل می گیرد که در آن سیاست به عامل سرکوب، اقتصاد به رانت، فرهنگ به نوستالژی و امنیت و صلح به فشار و خشونت تبدیل می شوند. این کمبودهای ساختگی کنونی، در پیوند با اقتصاد رانتی و خشونت های بی بدیل آن نشان ساختار بیماری است که قادر به پاسخگویی به نیازهای زمان تاریخی نمی باشد. این روند بیمارگون در گذشته با بارزه های ترمیمی ساختار سرمایه داری قابل ترمیم بود؛ ولی اکنون با جهان به هم پیوسته و بحران های جهانی در هم تنیده دیگر سیستم قادر به خود ترمیمی خود نبوده؛ و بایستی به تغییر ساختی مبادرت کند. برای ایجاد تعادل با تغییر ساختی جامعه نیاز به باز تعریف مالکیت، نگاه سود محوری به نیاز محوری، جایگزینی کار اجتماعی به جای کار معیشتی کنونی و مهمتر اینکه تصمیم گیری های اقتصادی و سیاسی همزمان به صورت دموکراتیک انجام شوند. این روند تضمینی است بر زیست انسانی پایدارتر با حل تضادهایی که در ایجاد مرحلۀ تاریخی نامتعادل کنونی سرمایه داری نقش اصلی را بازی می کنند. این فرایند، تعادلی را در جامعه ایجاد می کند که با ساختمندی های خاص خود مرحلۀ نوینی از روابط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی را می آغازد.

در مرحلۀ تعادلی سرمایه داری اگر چه یک عدم تعادل عمیق را تجربه می کند که دچار یک بن بست ساختی دگرگون کننده می شود؛ و تا مرز فروپاشی پیش می رود؛ ولی هنوز از پتانسیل تداوم حیات خود کاملا تهی نمی گردد. این پتانسیل با درآمیختن با هماهنگی اقتصاد با ریتم زیست اجتماعی، سیاست با سطح آگاهی های جمعی و فرهنگ با امکان مشارکت واقعی، بنیان های یک ساخت نوین را پی می ریزند. ساختار نوینی که با نوعی از سوسیال دموکراسی درمی آمیزد که یک تفاوت فاحش با سوسیال دموکراسی کلاسیک دارد. نوعی سوسیال دموکراسی زمانمند که با سلطه گری بیگانه و با انباشت نامتعارف و لجام گسیخته به دور می باشد. سوسیال دموکراسی که با تکیه بر داده های جمعی، مشارکت اجتماعی و آگاهی تعمیمی، یک تعادل لازم را بین اقتصاد، سیاست و زیست انسانی فراهم می سازد. این تعادل با تجربه گذشته دولت رفاه بعد از جنگ جهانی دوم یک تفاوت بنیادی دارد. تعادل در حال شکل گیری بعد از تخریب بنیان های مادی توسط نئولیبرالیسم تعادلی است که با باز تعریف مالکیت، نیازهای واقع انسانی، مناسبات نوین کار و تلاش انسانی و همچنین دموکراتیزه شدن بنیان های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مفهوم می یابد. تعادلی که نه برای بقای سرمایه، بلکه برای زیست انسانی پایدار ضروری می باشد. 

در مرحلۀ تعادلی کنونی جامعه و انسان با عصر دیجیتال به عنوان شیوه تولید نوین روبرو می باشند. مرحله ای که بر خلاف عصر کلاسیک سرمایه داری داده های جمعی و شیوه تولید اطلاعات با تغییر قانون حرکت سرمایه، یک دگرگونی اساسی را در روابط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی ایجاد می شود.یکی از اساسی ترین تغییر را می توان در تبدیل آگاهی نخبگان به آگاهی شبکه ای دید که در آن هر فرد می تواند به عنوان یک گره آگاهی های جمعی عمل کند. در مرحلۀ تعادلی در پیوند با عصر دیجیتال برخلاف عصر کلاسیک سرمایه داری که با استعمار و انباشت افسار گسیخته همراه بود؛ با انباشت اطلاعات تکثیر پذیر با گرایش به مشارکت، دسترسی همگانی و تعامل روبرو می گردد. چرا که در این عصر انسان ها با شفافیت و سیالیت داده و اطلاعات و انتقال لحظه ای آگاهی در سطح جهانی، عقلانیت شبکه ای به جای عقلانیت قهری عصر کلاسیک سرمایه داری می نشیند. بنابراین در این مرحله از تکامل تاریخی جامعه و انسان، سرمایه داری کلاسیک محکوم به عقب نشینی بوده و به جای آن اقتصاد دیجیتال پیشروی خواهد نمود.اقتصادی که با یک دگرگونی ساختی راه را برای نظمی مبتنی بر آگاهی، مشارکت و نیازهای واقعی انسان ها باز می کند. ضعف اساسی اقتصاد دیجیتال نداشتن ساختار مستقل است که با ابزار توزیع ارزش پول و مالکیت انحصاری ساختار کلاسیک کار می کند؛ در حالی که نیازمند استقلال ساختی و روش های نوین سنجش ارزش است که مبتنی بر نقش شبکه ای و مشارکتی کار می باشد. ساختار مستقلی که بر بنیان های تکنیکی خودکار و شبکه ای، بارزه های اجتماعی مشارکتی و اقتصادی مبتنی بر داده ها، الگوریتم و ارزش غیرپولی استوار باشد.

بنابراین در مرحلۀ تعادلی جامعه با بارزه های نوین ساختی روبرو می باشد که در تضاد با ساختار کلاسیک سرمایه داری که بر انباشت، تملک و کنترل استوار است؛ قرار دارد. تضادی که بر سیالیت و جاری بودن اطلاعات و داده ها با اشکال نامتعارف انباشت سرمایه وجود دارد. تمامی بحران های کنونی اقتصادی، اجتماعی، زیست محیطی، اخلاقی و فرهنگی نیز محصول این تضاد می باشند. به عبارتی باید گفت که سرمایه داری اطلاعاتی ارزش های جمعی را می بلعد و آن ها را به شکل کالایی باز تولید می کند؛ در حالی که با ذات و ماهیت بارزه های جمعی عصر دیجیتال در تضاد ماهوی قرار دارند. پس می توان گفت که انباشت های لجام گسیخته کنونی و ایلگار های مالی متعاقب آن، واپسین مرحلۀ منطق سرمایه در برابر ذات سیال آگاهی های جمعی می باشد. مرحله ای که آگاهی های سیال و جاری کنونی تلاش می کند از حبس و حدود قالب های متمرکز و نیازهای مصنوعی  سرمایه خارج شوند. در حقیقت پدیده های نمودی و شهودی بر زیستی جمعی و اشتراک و تبادل نظر جمعی ابرام دارند؛ ولی بقایای عادات و سنن، بر انفراد و اومانیسم کهنه و فرتوت ساختار از هم گسیخته گذشته تاکید و ابرام می ورزند. چرا که در دنیای اطلاعاتی و داده ای کنونی جهان، اطلاعات خود جریان پدیداری و شهودی آگاهی محسوب می شود. بدین مضمون که اکنون بشریت در فضایی می زید که با استفاده از رسانه ها و شبکه های متکاثر اجتماعی، ادراک جمعی و تجارب آن ها با استفاده از نمودهای دیجیتالی همزمان جلوه گر شده، و به جای تملک و فهم فردی، مشارکت و احساسی مشترک عمومی به تولید معنا می پردازند. 

در مرحلۀ  تعادلی و عصر دیجیتال، ادبیات، هنر و فرهنگ عمومی دگرگون می شوند. چرا که بشریت وارد عصری شده است که به دلیل بحران ساختاری که هنوز کهنه با مقاومت مرگبار خود از تحقق بنیان های نوین ساختی ممانعت به عمل می آورد؛ در تعلیق، تردید و چند پارگی و جستجوی معنا بسر می برد. فرایندی که ادبیات با حفظ ساخت کلاسیک خود دیگر وعده رهایی نداده؛ و فقط به عریانی و واقع نمایی وضعیت می پردازد. هنر بر زیبایی شناسی عصر کلاسیک خط بطلان کشیده و با فرم های ترکیبی، تجربی و بینا رسانه ای با تکیه بر داده ها، فضای مجازی، صدا و فضا به نقد مصرف گرایی، نظارت و کنترل و تنهایی می نشیند. و اما فرهنگ عصر تعادلی با عدم قطعیت هویتی، رشد فرهنگ شبکه ای و تقابل عادات کهنه با انتخابات نوین، بحران زده و زنده و زایا خود را نشان می دهد. از اندیشمندان این عصر می توان به زیگموند باومن،هارت و نگری، برنارد استیگلر،دیوید هاروی و نانسی فریزر نام برد که همگی  در تبیین و تحلیل وضعیت دگرگونه عصر کنونی گام های موثری برداشته اند. در مجموع، دگرگونی های ادبی، هنری و فرهنگی عصر تعادلی کنونی بازتاب فرسودگی ساختارهای مسلط و همزمان با زایش آگاهی های نوین، روایت های کلان را پشت سر گذاشته و با عریان سازی زیست عمومی در دل بحران ها، امکان های گذار و دگرگونی های ساختی را نشان می دهند.

نتیجه اینکه: بشریت فاز نوینی از روابط و مناسبات نوین را تجربه می کند که با تجارب زیسته تا کنون از یک تفاوت فاحش برخوردار می باشد. فرایندی که صرفا با درک زمانمندی تاریخی و فهم تکامل دیالکتیکی قابل تحلیل و تبیین می باشد. تقابل اندیشه ها با گرفتار آمدن در وقفه گاه های مندرس کلاسیک از لزوم بازاندیشی و باز بینی تجارب زیسته باز مانده است. سرمایه داری با رجعت به گذشته به بازتولید خود می اندیشد و بحران های فروپاشنده خود را در پس هیاهو و جنجال های مرگ آفرین انکار می کند. انباشت لجام گسیخته و ایلگار های برآمده از این روند نامتعارف یک عدم تعادل و عدم توازن زیستی را در حیات جمعی انسان ها نهادینه ساخته اند. داده ها و اطلاعات دوسویه با ماهیت جمعی خود در انحصار ساختار فرتوت سرمایه، یک تضاد ماهیتی را موجب شده است که اگر اقتصاد دیجیتال برای یافتن ساختار مستقل خود برای بروز و ظهور ماهیت جمعی گام برندارد؛ در بطن و همراه با ساختار مسلط و معیوب سرمایه فرو خواهد پاشید. این عدم تعادل به دلیل از دست رفتن ماهیت خود ترمیمی سرمایه داری دیگر با اقتصاد کینزی و دولت رفاه قابل تعدیل نیست؛ بلکه نیاز به دگرگونی ساختی دارد تا بتواند با جلوگیری از انحصار دیجیتال، به ماهیت اصلی و اصیل آن که بر مالکیت جمعی و مشارکت اجتماعی استوار است؛ دست یابد. ادبیات، هنر و فرهنگ نیز در عصر تعادلی در معرض دگرگونی ساختاری قرار دارند.فرایندی که جامعه با درک و فهم لازم از کهنگی و فرسودگی نظم مسلط، بدون در غلطیدن در خشونت و یا نوستالژی ارتجاعی، زمینه گذار به نظمی انسانی تر را پی می گیرد. در مقاله بعدی مرحلۀ دیگری از گذر تاریخی سرمایه داری با نام مرحلۀ «انتقالی» که نمودهای اولیه سوسیالیسم را در خود جای می دهد؛ مورد بحث و بررسی قرار می گیرد.


               ادامه دارد.

               اسماعیل   رضایی

                15:02:2026




                             

۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

 

   گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

              4: مراحل گذر تاریخی سرمایه داری

                               ب: مرحلۀ تقابلی


در مرحله تهاجمی به دلیل نبود بنیان های تکنیکی و فنی لازم برای انباشت اولیه، خشونت، سرکوب و زوال تمدن های باستانی با انباشت همراه شد. مقاومت منفعلانه بقایای مادی و فرهنگی فرماسیون فئودالی در برابر نیازهای برآمده از تحول و تکامل تاریخی، خشونت، ابزاری برای تحقق بنیان های مادی سرمایه داری گردید. با رشد دامنه دانش و تکنیک و آغاز انباشت ساختاری ، دیگر نیازی به غارت و چپاول مستقیم نبود. با رشد نیروهای مولده و انباشت تولید و جامعه ناتوان از جذب آن ها تقابل و تضاد های حادی بین سلطه گران سرمایه شکل گرفت. پس در مرحلۀ تقابلی در چرخۀ تکامل سرمایه داری، مرحله ای است که در آن رشد تکنولوژیک، افزایش توان تولید و محدودیت ظرفیت مصرف و جذب اجتماعی آن، انباشت نامتعارف و رشد تناقضات متعاقب آن، منجر به انباشت تناقضات شده است. این رشد و انباشت به جای تعادل و رفاه عمومی و پایدار شدن؛ به دلیل عقب بودن از زمانمندی نوین، به بحران و تقابل عظیم اجتماعی و بین المللی منجر شدند. مقطع تاریخی که جنبش های عظیم اجتماعی و کارگری شکل گرفت و دستاوردهای بزرگی از جمله دولت رفاه را به همراه داشت.

در اواخر قرن نوزده تا اواسط قرن بیست، تکنولوژی با خاصیت اتوژنیک خود«خود مولد»، با شتاب غیر قابل مهار، عرصه های نوینی از روابط و مناسبات تولیدی و اجتماعی را برقرار ساخت. برق، موتور بخار پیشرفته، خطوط تولید، حمل و نقل مدرن و ارتباطات سریع توان تولید را بشدت افزایش داد. تولید با پشت سرگذاشتن کندی روابط گذشته و یا سنت های مصرفی، نیازمند سازوکارهای نوینی بودند که بتوانند با نیازها و الزامات نوین هماهنگ گردند. این تغییر عرصه های وسیعی از جمله، ساختارهای مالکیت، بازارها، قدرت های بزرگ، طبقات و فرهنگ اجتماعی را شامل می شد. فرایندی که به شکاف عمیق و مزمن بین تکنولوژی به عنوان عنصر خود مولد و اقتصاد با تابعیت بسیاری از رویکردهای محیطی منجر شد که به صورت موتور محرک تقابل جهانی عمل کرد. چرا که قدرت های بزرگ سرمایه جهانی با انباشت و مازاد عظیم تولید روبرو گردیدند که فضاهای نوین مصرف برای خروج از بحران های حاد اقتصادی و اجتماعی با جذب مازاد تولید مورد لزوم بود. ضمن اینکه برای حفظ نرخ سود، نیاز به مواد خام ارزان و مصرف مازاد تولید توسط مستعمرات بود. قدرت تهاجمی و تخریبی تکنولوژی تولید ادوات جنگی به سرعت دامنه جنگ را سرعت بخشید و به صورت جهانی و غیر قابل مهار در آورد.

اکنون با رشد دامنه تکنولوژی دیجیتال، سرمایه داری باز هم به همان نقطۀ بحران زای مرحلۀ تقابلی سرمایه داری رسیده ست. با این تفاوت که این بار به جای موتورهای بخار و برق، هوش مصنوعی، اطلاعات، اتوماسیون و شبکه های جهانی یک شکاف و گسست تاریخی را ایجاد نموده اند. ضمن اینکه سرمایه داری صنعتی یا کلاسیک با سبک کار کارمزدی، مالکیت متمرکز، بازارهای محلی و زنجیرۀ ارزش های مادی، قادر به همراهی و همگامی با ره آوردهای دیجیتال چون اطلاعات قابل تکثیر، کار سیال و غیر مزدی، مالکیت پلاتفرمی،مرزهای فراملی و ارزش زایی داده ها نمی باشد. این تفاوت های شماتیک در بطن خود یک تفاوت ساختی را نیز به همراه آورده است. بدین مضمون که اکنون اقتصاد دیجیتال نیازمند ساختار اداری ، حقوقی و اداره امور اجتماعی جدید می باشد که با ساختارهای عصر صنعتی یا کلاسیک یک تفاوت فاحش دارند. تخاصمات شدید کنونی چون جنگ های نیابتی، بحران های ژئوپلیتیک، جنگ سرد، بحران انرژی و ... نتیجۀ مقاومت سرمایه داری کلاسیک در برابر رشد بی وقفۀ اقتصاد دیجیتال که ساختارهای نوین را مطالبه می کند؛ می باشد.

مرحلۀ تقابلی مقطعی از بلوغ مادی نظام سلطه سرمایه داری است که آگاهی های اجتماعی، ساختارهای سیاسی و عادات فرهنگی قادر به هضم و همراهی با آن نمی باشند. فرایندی که منشاء بحران های بزرگ و خشونت بار تاریخ تمدن جدید را موجب شده است. در این رشد بی وقفه و شتابان تکنولوژی، اما اقتصاد اجتماعی و سیاسی گرفتار در توازن های قبلی و محافظه کار قادر به حل این شکاف نبوده؛ و در برابر تولید انبوه و سرریز کالا که دامنه فاصله طبقاتی و فقر عمومی را گسترش داد؛ مجبور به تغییر ساختاری و یا صدور بحران به بیرون از طریق جنگ، استعمار و تخریب گردید. تقابل دوم رشد تکنولوژی با انتخاب های نوینی بود که امکان تحقق آن با عادات و سنن تاریخی برای جامعه چالش برانگیز بود. این رشد بی وقفه ابزار های نوین در برخورد با ذهنیت کهن، جامعه را دچار یک تضاد ادراکی حادی نمود که با نمود ترس از آینده و نوستالژی گذشته، پناه بردن به ایدئولوژی های افراطی ملی گرایی و توتالیتاریسم را نمود بخشید. دو جنگ جهانی اول و دوم نتیجه تقابل بین ترس از آینده و نوستالژی گذشته بود. بدین مضمون که با رشد تکنولوژی، سرریز تولید، نیاز به بازارهای جدید و رقابت های شدید امپریالیستی شکل گرفت؛ ولی در کنار این نمودهای نوین، ناتوانی جامعه های انسانی در پذیرش نظم نوین، مقاومت های هویتی و بسیج توده ها همراه با خشونت و دشمن سازی، منجر به یک تقابل خونباری شد که نظام سرمایه داری قادر به حل آن ها به صورت درون ساختی نبود. پس درس بزرگ مرحله تقابلی سرمایه داری این است که هرگاه رشد مادی جلوتر از آگاهی و ساختار غالب اجتماعی حرکت کند؛ جامعه وارد فاز خشونت می شود.

اما یک اختلاف اساسی بین جنگ جهانی اول و دوم وجود دارد که ماهیت و اهداف آن ها را بیان می دارد. جنگ جهانی اول صرفا یک منازعه ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه مرحله ای از تکامل تاریخی برای درهم شکستن بقایای فئودالیسم می باشد.در جنگ جهانی اول اگرچه سرمایه داری تثبیت شده بود؛ ولی هنوز ساختارهای سیاسی سلطنتی، اشرافیت موروثی و مناسبات شبه فئودالی قدرت به عنوان رسوبات یک نظام فروپاشیده و به صورت منفعل در برابر الزامات نظم نوین قرار داشت. فرایندی که منفعلانه و موثر مانع از دینامیسم درونی رشد سرمایه داری بوده، و به صورت مانع تکامل تاریخی عمل می کرد. جنگ جهانی اول در حقیقت اشرافیت موروثی، سلطنت های فئودالی و مرزهای کهن را درهم شکسته؛ و پایه های دولت- ملت های مدرن را بنا نهاد. بنابراین جنگ جهانی اول را می توان به عنوان مرحله تخریب ساختارهای کهن به نفع سرمایه داری مدرن تلقی کرد. ولی این تخریب ساختاری تضادهای عمیقتری را در مرحله سرمایه داری تقابلی ایجاد کرد که در جنگ جهانی دوم در سطحی بسیار مخرب تر و جهانی تر خود را نشان داد. بنابراین در جنگ جهانی اول، جهان با تقابل زمان تاریخی و زمان ادراکی مواجه می باشد. بدین مضمون که ابزارهای جنگ کاملا مدرن، ولی ساختار قدرت از فهم زمان تاریخی ناتوان بود. این تسویه حساب تاریخی منجر به درک نوین و مطالبات منطبق با آگاهی های طبقاتی گردید که بحران های درونی سرمایه داری را عینیت بخشید؛ و آن را برای بازسازی خود مجبور ساخت. در اوج مرحلۀ تقابلی، سرمایه داری برای بازسازی و تداوم حیات خود مجبور می شود؛ برخی از نمودهای مترقی چون دولت رفاه و سوسیال دموکراسی را برای تعادل نسبی جامعه و خروج از بحران بپذیرد.

جنگ جهانی دوم از بطن شکاف عظیم طبقاتی،سرریز تولید و بحران مشروعیت سر برآورد؛ و نظام سلطه سرمایه را تا مرز فروپاشی سوق داد. از بطن تضادهای عمیق درون نظام سرمایه داری بود که بلوک های سوسیالیستی سر برآوردند و سرمایه داری را وادار به بازسازی ساختاری موقت نمودند. بدین مضمون که نیازهای تکامل تاریخی برای بقای ساختار مسلط به سرمایه داری تحمیل شد. اگرچه سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی به اصلاحاتی چون دولت رفاه،؛ سوسیال دموکراسی، حقوق کار، بیمه های اجتماعی و تنظیم بازار روی آورد؛ ولی تمامی این تمهیدات به تعلیق تضادهای درونی آن مبادرت کرد؛ و به حل کامل بحران های شکننده درونی نپرداخت. از بطن تضادهای تعلیق شده؛ سرمایه داری مرحلۀ نوین خود یعنی نئولیبرالیسم را آغاز کرد. در مرحلۀ نئولیبرالیسم جامعه با حذف تنظیم گری بازار، خصوصی سازی افراطی، مالی سازی اقتصاد، سلطه الیگارشی مالی، تعمیق فاصله طبقاتی، تخریب نهادهای جمعی، کالایی سازی داده ها و اطلاعات و... روبرو شده است. بارزه هایی که ناتوانی های ساختاری را با تشدید انباشت در آمیخت و روند انهدام ساختاری را تسهیل کرد. چرا که نئولیبرالیسم همزمان شد با جهان به هم پیوسته و اشباع شده، بی معنایی مرزها با تکنولوژی دیجیتال، تعمیم آگاهی عمومی، داده ها و اطلاعاتی که از ماهیت انحصاری کلاسیک فاصله گرفته اند. سرمایه داری کلاسیک قدرت جذب و هضم این منطق نوین را نداشته و بشریت را دچار یک بحران زیستی، ادراکی و تمدنی نموده است. بنابراین می توان با قاطعیت گفت که نئولیبرالیسم آخرین مرحله از نظم کلاسیک سرمایه داری بوده؛ و بسوی نظمی نوین با بارزه های آگاهی جمعی، کار مفید اجتماعی، اخلاق نهادی شده و باز تعریف مالکیت و قدرت استوار خواهد بود.

در مرحلۀ تقابلی و در بطن دگرگونی های اقتصادی و اجتماعی، جامعه های انسانی با یک گسست عمیق در فرهنگ، اخلاق و مناسبات انسانی روبرو می باشند. چرا که جنگ های جهانی، بحران های فراگیر و تقابل و تضاد های منفعتی و مصلحتی این دورۀ تاریخی، نه فقط ساختارهای مادی، بلکه تاثیر جدی بر آگاهی جمعی انسان ها داشته است. قبل از این مرحلۀ تاریخی گذر سرمایه داری، فرهنگ غالب بر زندگی انسان ها بر سنت های تثبیت شده، روایت های محض دینی و یا ملی و قطعیت تاریخی استوار بودند. دو جنگ جهانی خانمانسوز و خونبار بر قطعیت ها و بسیاری از توهمات ذهنی و پنداری خط بطلان کشیدند؛ و با فروپاشی زیست اسطوره ای، فرهنگ پرسشگری و هنر و ادبیات انتقادی نمود یافت. در این مرحله اخلاق سنتی که بر دین، ملی گرایی و لیبرالیسم استوار بود؛ و در نمودهای تخریبی ناتوانی خود را به وضوح نشان داده بودند؛ جای خود را به اخلاق انتقادی، مسئولیت پذیری فرد در برابر جمع و مسئولیت تاریخی اخلاق سپرد. ضمن اینکه جنگ ها نشان دادند که انسان ها واحدهای در هم تنیده ای هستند که برای شدن و گشتن نیاز به همبستگی و مناسبات انسانی مشارکتی دارند. در مرحلۀ تقابلی این توهم انسان ها که تکنولوژی صرفا عنصر رفاه و پیشرفت می باشد؛ با کشتار جمعی و انهدام انسان ها در دو جنگ جهانی در هم شکست؛ و دقیقا شکاف میان توانی فنی و اخلاقی را برملا ساخت. مجموعۀ این تاثیرات فرهنگی و اخلاقی بذرهای آگاهی جمعی و همبستگی انسان ها برای گذر به آینده ای انسانی تر را تدارک دید. در این مرحله جامعۀ بشری با اندیشمندان بزرگی چون هانا آرنت،تئودور آدرنو، هربرت مارکوزه، آنتونیو گرامشی، رزالوکزامبورگ،لنین،هایدگر و... روبرو می باشد که با نقد و تبیین روندهای خشونت بار به دفاع از کرامت انسانی پرداختند.

نتیجه اینکه: با رشد دامنۀ دانش و فناوری و آغاز روند انباشت ساختاری، دیگر خشونت مستقیم و عریان ضرورت خود را از دست داد؛ و استثمار و استعمار ابعاد نوینی یافت. با رشد تکنولوژی و انباشت ساختاری، انباشت تولید نیز نمود یافت که از مصرف داخلی فراتر رفت و با سرریز خود بحران های ساختی را نمود بخشید.مقطعی از تحول تاریخی که سرمایه داری برای مازاد تولید خود به فضاهای جدید مصرف و سلطۀ ژئوپلیتیک نیاز داشت. سرمایه داری برای برون رفت از تقابل درون ساختی و گذر از بحران های رو به تعمیق ناشی از سرریز تولید، دو جنگ جهانی را بر جامعۀ بشری تحمیل کرد. دو جنگی که نه یک تصادف تاریخی و نه صرفا بر پایه نزاع های سیاسی، بلکه مکانیزم های خشونت بار حل بحران های ساختاری سرمایه داری تقابلی می باشند. در جنگ جهانی اول تقابل عمدتا با بقایای رسوبات فکری و بنیان های مادی فئودالیسم بود که همچون رسوباتی سخت و منفعل، در برابر الزامات نظم نوین مقاومت می کردند. در اصل جنگ جهانی اول تخریب بزرگ ساختارهای کهن به سود سرمایه داری مدرن بود. جنگ جهانی اول اگر چه بقایای ساختی کهن را در هم کوبید؛ ولی نتوانست تناقضات انباشته شده درون ساختی خود را حل نماید که منجر به تضادهای شدیدی شد که جنگ خونبار دوم جهانی محصول آن ها می باشد. پس جنگ جهانی دوم تقابل درون سرمایه داری با تناقضاتش برای حل بحران وجودی اش بود. دولت رفاه و بلوک های سوسیالیستی برآمدهای جنگ جهانی دوم برای برون رفت از بحران ساختی سرمایه داری بودند. بلوک های به اصطلاح سوسیالیستی با ظهور زود هنگام خود در یک پروسه تاریخی در بطن ساختار غالب سرمایه داری جهانی فرو خسبیدند و یا منزوی شدند. نئولیبرالیسم به عنوان منحط ترین و همچنین آخرین مرحله از تحول تاریخی کنونی سرمایه داری بعد از فروپاشی بلوک های سوسیالیستی سر برآورد و با روندهای تخریبی خود بنیان های انهدام ساختی سرمایه داری را فراهم ساخت. در مقاله بعدی در «مرحلۀ تعادلی»به تحلیل و تبیین مرحلۀ مهمی از گذر تاریخی سرمایه داری آشنا خواهیم شد.


ادامه دارد

اسماعیل رضایی

02:02:2026