۱۴۰۴ دی ۸, دوشنبه

 

              چرا راست افراطی؟


جهان در تب و تاب تغییر و نوشدن، مبارزه و مقاومت را در مسیر شدن و گشتن جامعه و انسان قرار داده است. رهایی از بن بست ها و سلطه و هجمه طبقاتی گشودن راه های نوینی را مطالبه می کند که بتواند توده ها را جذب و بسیج نماید.در این افت و خیزها و ناهمواری های مبارزاتی نیروهای مترقی به ویژه چپ رسالت بس سنگینی را بر عهده دارند که هرگونه بدکنشی و بد اقدامی می تواند خسارت های جبران ناپذیری را در رهایی جامعه از یوغ ارتجاع و استبداد وارد سازد. راست افراطی امروز با تجربه زیسته گذشتۀ سازوکارهای سرمایه و عادات و سنن نهادین ساختار غالب سرمایه با ابزار و امکانات گسترده تهییجی و تحمیقی، هرگونه سهل انگاری جریان های چپ را می تواند به چالشی از طریق اهرم های فشار و تعدی سازوکارهای سرمایه بر جامعه و انسان، به بازتولید عوامل تداوم ارتجاع و استبداد سرمایه مبدل سازد.

برآمدن راست افراطی را نمی توان به توانمندی ساختار رو به افولی نسبت داد که بر توهمات تاریخی توده هایی استوار می باشد که اکنون در برابر انتخاب های جدید با چالش های عمیق از جمله عادات، سنن و ساختار های ذهنی موروثی روبرو هستند. فرایندی که نشان از بحران درک زمان بوده و مردم با تجربه زیسته گذشته و ناکامی متناوب نیروهای مترقی به ویژه چپ در برابر اهرم های فشار و ترهیب سرمایه، بسوی گزینه هایی گام بر می دارند که با درک علیت تاریخی و رهایی از ستم طبقاتی مغایرت دارند.چرا که چپ نشان داده که تا کنون در تمام انتخابات مردمی خود در یک پروسۀ زمانی کوتاه و یا بلند مدت تسلیم شده و یا در ساختار سرمایه تحلیل رفته است. این شکست ها و ناکامی های چپ به عنوان پایان راه بدیل های دیگر در برابر سرمایه داری بطور گسترده از سوی رسانه های عمال سرمایه تبلیغ شده؛ و خود را تنها نیروی قادر به بازگرداندن نظم از دست رفته به مردم نشان می دهند. این نمودهای بی بدیل نشان می دهند که از یک طرف سرمایه داری هنوز از پتانسیل لازم برای تداوم حیات خود برخوردار می باشد؛ و از طرف دیگر نیروهای مترقی و چپ بایستی در اشکال مبارزاتی خود تغییرات اساسی داده؛ تا بتوانند متناسب با دگرگونی بنیا ن های مادی جامعه و برای تاثیر گذاری مطلوب بر مردم گام بردارند. چپ هنوز از اعتماد به نفس کامل در برخورد با بنیان های ستم سرمایه برخوردار نیست، و در موفقیت های حکومتی و پارلمانی همواره جانب احتیاط و مماشات با عوامل و عناصر سرمایه را از نظر دور نمی دارند. این روند اعتماد توده ها را به چپ تضعیف و به تقویت جریان های راست افراطی مدد رسانده است.

راست افراطی آخرین مرحله از تلاش و اهتمام ساختار کنونی و فرتوت سرمایه محسوب می شود؛ فرایندی که بسترهای یک دگرگونی اساسی را در ساختار سرمایه برای یک تعادل نسبی در جامعه ایجاد خواهد کرد. چرا که راست افراطی مرتجع ترین جریان نظام منحط سرمایه داری است که در تمامی تلاش های خود با بن بست های سخت و شکننده ای روبرو خواهد شد که جامعه های انسانی را برای یک تغییر اساسی مهیا می کند.آگاهی های کنونی برآمده از رشد و دامنه ابعاد دانش و فناوری و تعمیق آن با رویکردهای ضد اجتماعی و ناانسانی راست افراطی در یک پروسۀ زمانی کوتاه، توده ها را برای یک دگرگونی اساسی بسیج خواهد نمود. این روند قطعا با تمهیدات و مبارزات اصولی جریان های مترقی و چپ زودتر و مطلوب تر شکل می گیرند. چپ ها تاکنون از همگامی با زمان و دگرگونی های تاریخی دور بوده؛ و نتوانستند افق روشنی برای مبارزات و پیشبرد اهداف رهایی بخش بگشایند. متاسفانه هر جا که موفقیتی کسب کردند؛ به سرعت در مناسبات سرمایه ادغام شده و اهداف بنیادین را به سود بهبودهای حداقلی و موقت شرایط موجود رها کردند. این ناتوانی چپ در درک زمان، خلائی ایجاد کرد که راست افراطی توانست آن را پر نماید. در حقیقت چپ از ساختن آینده بازماند و راست افراطی با بازنمایی گذشته، خود را مانند یک بدیل سازگار با زمان عرضه کرد.

مردم تا زمانی که به اقناع نرسند؛ امکان جذب و هدایت به شرایط مطلوب را نخواهند داشت. چرا که انتخاب های جدید و حمایت پایدار مردمی با اقناع که درک آگاهانه از شرایط گذر اجتماعی و تاریخی را با خود دارد؛ امکان پذیر می باشند.راست افراطی در خلاء ناآگاهی و یاس و نا امیدی توده ها است که توان مانور و برآمدن قدرتی خود با تکیه بر سنت و عادت تثبیت شده مردم را دارا می باشد. و برای مبارزه با تبلیغات مسموم، بیش از هر چیز نیاز به در هم شکستن عادات نهادینه شده ادراک سیاسی مردم می باشد. این روند با اقناع توده ها ممکن می باشد؛ اقناعی نه مانند خطابه های انتزاعی، بلکه پاسخی زمان مند به نیازهای بالفعل جامعه می باشد. چپ تا زمانی که نتواند اهداف خود را در پیوند با تجربه زیسته مردم صورت بندی کند؛ در میدان رقابت با راست و راست افراطی شکست خواهد خورد. شکست از نیروهایی که نه حقیقت تاریخ که بر پیشینۀ اقناعی ریشه دار سنت و عادت مردم سوار هستند. اکنون چپ ناگزیر است که متناسب با زمان و نیازهای مردم، عامل سرمایه را با تحدید حدود و افشای نقش تخریبی آن بازتعریف نموده؛ و از این مسیر، بسترهای اعتماد پذیری توده ها را فراهم سازد. بی تردید سرمایه از قدرت دفاعی بالایی برخوردار می باشد؛ ولی اعتماد و مردم اقناع شده؛ قدرتی به مراتب بالاتر از قدرت سرمایه را در اختیار خواهند داشت.

در رزم بی امان چپ با نظام سلطه سرمایه داری با نماینگی راست و راست افراطی، سرمایه صرفا یک عامل اقتصادی صرف نیست؛ بلکه سامانۀ پیچیده ای است برای بسیج ذهن و منش عمومی که از طریق تهدید، تخریب و بی اعتبار سازی چپ، مسیرهای مبارزات رهایی بخش را مسدود می کند. در این تقابل و تضاد، چپ زمانی قادر است سربلند و پیروز بیرون آید که با مبارزات اصولی و زمان مند برای مهار نیروی تخریبی سرمایه باید بتواند نقش سرمایه را محدود، نامشروع و تاریخی کند.چرا که اگر چه قدرت سرمایه از توان دفاعی و سازمان یافتگی لازم برخوردار است؛ ولی فاقد عنصر بنیادین اعتماد می باشد؛ پاشنه آشیلی که در صورت اقناع توده ها، می تواند توازن قوا را بطور کیفی به نفع چپ دگرگون سازد. بنابراین مسئله مرکزی چپ بایستی جلب و جذب توده ها از طریق اقناع و جلب اعتماد بالا باشد؛ نه صرفا مبارزه با راست و راست افراطی را در دستور کار خود داشته باشند. در این میان، اگر چپ به هر دلیلی نتواند با مبارزات اصولی خود در توده ها نفوذ موثر نماید؛ راست افراطی با تکیه بر کنش تاریخی، تجربه زیسته و امکانات عظیم تخریبی و تهیجی خود قادراست؛ تمامی تلاش های ضعیف و نارسای چپ را به نفع خود مصادره به مطلوب نماید.

اصولا در فرایند تحول و تکامل تاریخی، هرگاه بسترهای شکل گیری سازوکارهای نوین متناسب با الزامات و نیازهای زمان فراهم نباشد؛ خلائی پدید می آید که تا تحقق امر نو و در غیاب حضور نیروهای مترقی و چپ، این خلا با اشکال کهن و نمایندگان آن از جمله راست افراطی پر می شود. چرا که تحول تاریخی هرگز معلق باقی نمی ماند و در عدم تکوین سازوکارهای نوین، خلاء ایجاد شده نه خنثی، بلکه فعال بوده و به سرعت توسط اشکال کهن قدرت اشغال می شود. اشغال قدرت توسط راست افراطی بیان روشن فقدان سازوکارهای نوین است که توسط نیروهای ارتجاعی در تعویق زایش سازوکارهای متناسب با زمان پر می شود. بنابراین رسالت چپ چه در قدرت دولتی و چه خارج از دایره قدرت دولتی بایستی گزینش و پیگیری راه های تحقق امر نو باشد. مماشات با عمال سرمایه و هراس از آن به بهانۀ بیم از خسارت های سرمایه ای، نه تنها مسیر اصلاح و زایش امر نو را مسدود، بلکه فضا را برای بازگشت ارتجاع فراهم می سازد. همین هراس است که امروزه در بسیاری از تجارب، چپ های در قدرت را واداشته تا میدان تقابل با کجروی های سرمایه را رها کرده؛ و عملا عرصه ها را به راست افراطی واگذار نمایند. در چنین موقعیتی چپ در دام هراس مدیریتی فرار سرمایه، بی ثباتی بازار و واکنش های نیروهای مسلط گرفتار آمده؛ و از کنش های رهایی بخش فاصله می گیرد. این مماشات به نام حفظ ثبات، نه تنها اصلاح امور را ناممکن می سازد، بلکه ابتکار عمل را به نیروهای ارتجاعی می سپارد. در وضعیت کنونی چپ اگر به نام واقع گرایی از تحدید سرمایه سر باز زند؛ به نگهبان وضع موجود مبدل شده؛ و عنان را به دست نیروهای ارتجاعی چون راست افراطی واگذار می کند. چپ باید بپذیرد که سرمایه هرگز داوطلبانه محدود نمی شود؛ بلکه در تقابل و تعارض با امکان تغییرات الزامی زمان ممکن می گردد. چپ بایستی با حدود بخشی به سرمایه، توده ها را قانع کند که قدرت سیاسی می تواند منافع عمومی را بر منطق انباشت افسار گسیخته سرمایه مقدّم بدارد.

اکنون مناسبات درونی سرمایه داری دگرگون شده است. سرمایه داری از الگوی صرفا رقابتی به سوی رقابتی حمایتی گذر کرده است. بدین مضمون که کلان سرمایه داران، هم زمان که برای انباشت بی رویه و سترون با یکدیگر رقابت می کنند؛ ناچارند برای حفظ پیوندهای درونی، هژمونی مشترک و چارچوب های رو به زوال، از یکدیگر حمایت کنند. ضمن اینکه سرمایه نیز از حوزه های مولد فاصله گرفته و به شکلی فزاینده به تراکم سترون روی آورده است؛ تراکمی که نه به تولید اجتماعی که به بازتولید خود و انباشت قدرت مالی مدد می رساند. راست افراطی بر بستر این دگرگونی و بر ویرانه های نظمی که بر دامنه ناامنی و ترس افزوده است رشد کرده و به آسانی از سد نیروهای مترقی و چپ که بر چارچوب های مبارزاتی گذشته متوقف شده اند؛ گذر می کند. چرا که اگر در گذشته تامین اجتماعی و رفاه عمومی برای اداره اجتماعی کافی بود؛ اکنون با تغییر درونی مناسبات سرمایه که امنیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را به شدت تحت تاثیر قرار داده و دامنه ناامنی، فقر و بزهکاری را فزونی بخشیده است؛ دیگر به تنهایی جوابگو نیست. چپ برای بازپس گیری ابتکار تاریخی از راست افراطی باید با درک اینکه بحران ها در مقطع کنونی متناسب با تاریخ تحولات اجتماعی زاده می شوند؛ اشکال مبارزاتی خود را برای عدالت، رفاه ، امنیت و... باز تعریف کرده و متناسب با نیازهای کنونی تغییر یافته گام بردارد. زیرا امنیت بدون عدالت اجتماعی منابع خشونت را فعال می نماید؛ و چپ بایستی با باز تعریف امنیت به عنوان حقوق پایه انسانی برای زیستی بی بیم و هراس، سرمایه و ارتجاع را منزوی نماید. چپ بایستی با ایجاد امید بر اساس تجربه ملموس تغییر در شیوه های زیستی انسان ها، امنیت شغلی، امنیت زیستی و امنیت اجتماعی را متناسب با ریتم تغییرات زمانه شکل دهد. علت اساسی موفقیت راست افراطی را بایستی بر موج توهمات توده ها بر بستر ضعف مبانی تئوریک نیروهای چپ که همچنان بر سنت های کلاسیک و ناکافی ابرام دارند؛ جستجو کرد. چرا که توهمات توده ها در خلاء نظری و عملی شکل گرفته و در پیوند با ضعف مبانی تئوریک به ساده سازی ها، اسطوره سازی و تهییج احساسات غنا می پذیرد. روندی که بسترهای برآمدن راست افراطی را در خلاء نظری و ابرام بر سنت های کلاسیک چپ فراهم می سازد.

از دیگر عوامل برآمد راست افراطی را بایستی در هراس و وحشت دائمی مردم از تحریم ها و انزوا توسط قدرت مسلط سرمایه دانست. وضعیتی که بسیاری از کشورها را به فقر و نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی سوق داده است. فرایندی که توده ها در یک آزمون و خطای مداوم به دنبال راهی برای رهایی از ناامنی و فقر و بی ثباتی های مداوم زیستی می گردند. قطعا این روند اگر با تمهیدات انقلابی و رهایی بخش چپ پر نشود؛ به انتخاب های پرهزینه و ارتجاعی منتهی می گردد. تحریم و انزوا در یک پروسۀ زمانی به سازوکارهای درونیِ تولید ترس و فروپاشی اعتماد اجتماعی بدل می شوند. در غیاب نیروهای رهایی بخش این راست افراطی است که بر بستر ترس های نهادینه شده در مردم، به عنوان نیرویی قاطع و رهایی بخش بر سرنوشت مردم مسلط می شوند. زیرا تحریم ها و انزوا ضمن فرسودن اقتصاد، زمان اجتماعی را نیز از ریتم طبیعی خود خارج ساخته، و با آینده ای نامطمئن با افق های کوتاه و تصمیمات و واکنش های شتابزده همراه می گردد. پس چپ ها در برابر تحریم و انزوا با دو مساله اساسی روبرو هستند؛ از یک طرف مبارزه در برابر فشارهای بیرونی که زندگی روزمرۀ مردم را به ویرانی می کشاند؛ و از طرف دیگر مقابله با نیرو های مسلط داخلی است که این فشارها را به ابزار سرکوب و برآمد ارتجاع مبدل می سازند. از این رو، وظیفه چپ نبایستی صرفا مبتنی بر قضاوت تاریخی توده ها بنا شود؛ بلکه بایستی با کاهش هزینه تاریخی خطای آن ها در پیوند دادن تجربه زیستۀ مردم با امکانات واقعی تغییر باشد. چپ بایستی با اتخاذ بهترین اشکال مبارزاتی خود نشان دهد که رهایی با انزوا و اقتدارگرایی حاصل نمی شود؛ بلکه در بازسازی پیوندهای اجتماعی، اقتصادی و بین المللی ممکن می گردد.

نتیجه اینکه: تغییر، الزام روند تکامل تاریخی می باشد. فرایندی که با عادات، سنن و ساختارهای ذهنی موروثی به چالش کشیده می شوند. عادت به کهنه، درک زمان را با مشکل توهمات ذهنی در آمیخته و زمینه را برای گرایشات ارتجاعی آماده می سازد. همراه با این عادات و ساختار ذهنی متوهم، مردم امروز ضمن در گیر بودن با بحران های عینی، با انباشت تجربه های تاریخی شکست نیز دست به گریبان می باشند. این بازنمایی ناکامی و شکست مداوم چپ چه واقعی و یا چه ساختگی،نوعی حافظه منفی جمعی را برقرار ساخته که هر گونه گام های برابری خواهانه و رهایی بخش را بی اعتبار نموده است. فرایندی که بسترهای برآمد جریان های ارتجاعی و راست افراطی را به عنوان تنها نیروهای موثر و ممکن به مردم تحمیل کرده است. چرا که چپ ها هر جا که به موفقیتی دست یافتند، به سرعت با مناسبات سرمایه در آمیخته؛ و اهداف بنیادین خود را به نفع بهبودهای حداقلی و موقت شرایط وا نهاده اند. در حالی که چپ در موفقیت های تاریخی خود بایستی با درک زمان و نیازهای آن به اقناع توده ها پرداخته و به در هم شکستن عادات نهادینه شدۀ سیاسی توده ها روی آورد. چپ در مسیر مبارزات اصولی خود ناگزیر است متناسب با زمان و نیازهای توده ها، عامل سرمایه را با تحدید حدود و افشای نقش تخریبی آن برای ایجاد بسترهای اعتماد پذیری توده ها باز تعریف کند. چرا که اعتماد و توده های اقناع شده؛ قدرتی به مراتب فراتر از قدرت سرمایه را با خود دارند. براین اساس در مقطع کنونی رسالت چپ نبایستی تنها مبارزه با راست افراطی باشد؛بلکه بایستی بازسازی اعتماد عمومی از دل زمان تاریخی باشد که اقناع، اعتماد و کنش جمعی را به هم پیوند دهد. برآمد راست افراطی محصول خلائی است که نیروهای مترقی و چپ تحقق امر نو و نیازهای آن را با سازوکارهای گذشته به چالش می کشند. اگر با راهکارهای مبارزاتی مناسب روند تحقق امر نو تسهیل نشود؛ و با مماشات با عمال سرمایه و هراس از درگیری به بهانه خسارت های سرمایه ای مد نظر قرار گیرد؛ مسیر زایش امر نو مسدود و فضا برای ارتجاع و راست افراطی گشوده می گردد. چپ در قدرت تا کنون در دام هراس از فرار سرمایه، بی ثباتی بازار و یا ترس از واکنش تخریبی نیروهای مسلط به مماشات متوسل شده؛ و عملا به حذف کنش رهایی بخش روی آورده است. پس چپ بایستی با گریز از مدیریت ترس، با جسارت تاریخی، به جای نگهبانی وضع موجود، با انباشت افسار گسیخته و تخریبی سرمایه برای تحقق بنیان های نوین مبارزه نماید. چپ بایستی بپذیرد که سرمایه هرگز داوطلبانه محدود نمی شود و وعده های ثبات به اقناع توده ها منجر نمی شود؛ بلکه تجربه ملموس تغییر است که نشان می دهد قدرت سیاسی می تواند منافع عمومی را تامین و تثبیت کند. پس چپ برای گذر از راست افراطی و نیروهای ارتجاعی بایستی اشکال مبارزاتی، گفتمان و سیاست گذاری های خود را متناسب با مناسبات نوین دگرگون سازد.


اسماعیل رضایی

29:12:2025

۱۴۰۴ دی ۱, دوشنبه

 

               گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

                    2:شکل گیری بنیان های سرمایه داری

در فئودالیسم فرهنگ آسمانی و قدسی تدریجا جای خود را به خرد و تعقل سپرد؛ و بنیان های نوینی را پی ریزی کرد. بنابراین رابطۀ انسان با خدا و زمین به رابطه اش با کار و سرمایه در نظام سرمایه داری مبدل شد.این دگرگونی که بر بستر رشد و پیشرفت دامنه های مادی حیات اجتماعی ایجاد شد؛ زمینۀ تغییرات بنیادی از طریق انقلابات و تضادها و تخاصمات طبقاتی را عمق بخشیده؛ و بسترهای نوین تعاملات اجتماعی را فراهم ساخت. مذهب که نقش محوری را در حفظ چارچوب های فئودالیسم به عهده داشت و به عنوان ترمز و مانع نیازهای برآمدهای نوین بود؛ از درون دچار تناقضات و تعارضات اساسی شد و منشاء بسیاری از انقلابات برای تطبیق با الزامات تاریخی گردید. رفرم پروتستانی قرن شانزدهم با چهره های شاخصی چون مارتین لوتر و ژان کالون با رفع بسیاری از محدودیت های حاکمیت کلیسایی برای انباشت سرمایه، جهان بینی لازم را برای ظهور سرمایه داری فراهم ساخت. به دنبال آن انقلاب کبیر انگلستان در قرن هفدهم با رهبرانی چون الیور کرامول و ویلیام اورنج با محدود کردن قدرت سلطنت و اشراف زمنیدار، ایجاد پارلمان قدرتمند و حاکمیت قانون، تضمین حقوق مالکیت خصوصی و همچنین تبدیل زمین به سرمایه، اولین چارچوب های حقوقی و سیاسی دولت سرمایه داری مدرن را شکل دادند. به دنبال آن انقلاب کبیر فرانسه با چهره های شاخصی چون ژاکوبن ها، ژیروندن ها و... و همچنین انقلاب مذهبی و ملی هلند بر علیه امپراطوری اسپانیا، و انقلاب صنعتی در انگلستان با شاخصه انقلاب تکنیکی و اجتماعی و انقلاب آمریکایی و اصلاحات میجی در ژاپن و در نهایت انقلابات بورژوایی و ملی، در بنیان های فکری، اخلاقی و ارزشی خود، بنیان های سرمایه داری را ایجاد کردند.

تمامی انقلابات یاد شده پیش شرط های لازم برای گذار از فئودالیسم به سرمایه داری محسوب می شوند.چرا که بر اساس ضرورت های تاریخی و اجتماعی گذار به مراحل نوین ساختی، جامعه نیاز به تغییر در جهان بینی و ارزش های نوینی دارد که با گذشته تفاوت بارز و شاخص دارند.در حقیقت جامعه به یک انباشت کمی از آگاهی و پتانسیل نوین نیازمند است که بتواند تغییرات کیفی لازم را درک و هضم نماید. بنابراین بدون تغییر در نهاد سیاسی برای شکل گیری دولت ملی، قانون واحد، حقوق مالکیت و بازار نیروی کار آزاد که نیاز شکل گیری سرمایه داری محسوب می شوند؛ امکان حذف فئودالیسم به سرمایه داری ممکن نبود. چرا که فئودالیسم با تکیه بر زمین داری، اشراف و کلیسا به شدت ضد بازار، ضد صنعت و ضد انباشت بوده، و با نیازهای دنیای جدید بیگانه بود. دقیقا همان روندی که اکنون صاحبان ثروت و قدرت در نظام سرمایه داری در برابر نیازهای نوین تکامل و تحوّل مقاومت خونباری دارند. با رشد نیروهای مولده، تولید انبوه، تجارت جهانی و رشد تکنیکی ابعاد نوینی یافتند که با نظام فئودالی در تضاد بود. و با انقلاب تکنیکی و اجتماعی، ماشین بخار، کارخانه، تولید انبوه و تقسیم کار شکل گرفت که پایه های مادی نظام سرمایه داری را پی ریخت.بنابراین سرمایه داری زمانی ظهور کرد  و پایه های خود را مستحکم ساخت که جهان بینی، نهادها، ساختار قدرت و تکنیک و تولید دگرگون شدند.

پس زمانی که زمین، کار و زمانِ انسان به کالا تبدیل شد؛ سرمایه داری زاده شد.سرمایه داری با مالکیت خصوصی وسایل تولید، سیستم کار مزدی، کالا و مبادلۀ پولی در روابط اجتماعی و انباشت سود و ارزش اضافی تعیّن یافته است. این فرماسیون اقتصادی و اجتماعی در نتیجه گسست روابط ارباب و رعیتی و بازار نیروی کار آغاز شد؛ و با انباشت اولیه از طریق غارت و سلب مالکیت به تنظیم و تحکیم بنیان های خود گام برداشت. منابع اصلی این انباشت عموما، مصادرۀ زمین های دهقانان، استعمار و غارت کشورهای دیگر با جمع آوری طلا و نقره، برده داری از افریقا و منبع استعماری آسیا، شرکت های استعماری چون کمپانی هند شرقی و غربی و... و همچنین پیدایش بانک ها، اوراق قرضه و بازار سرمایه بودند. نتیجه این روند، انباشت سرمایه در دست اقلیتی از بازرگانان و مالکان بود؛ و توده ای عظیم از کارگران فاقد زمین و ابزار تولید که منشاء دو طبقه بورژوازی و پرولتاریا گردیدند.با کشف قاره های جدید و گسترش دامنه تجارت بین المللی، سرمایه تجاری به سرمایه صنعتی تبدیل شد؛ و بانک ها و بورس ها زمینۀ ظهور پیدا کردند. روندی که به تثبیت مفهوم سرمایه در گردش، سود، بهره و اعتبار روی آورد؛ و پول را از ابزار مبادله به سرمایه زاینده مبدل ساخت.با انقلاب صنعتی ماشین جای دست را گرفت؛ و افزایش بهره وری و انباشت عظیم ممکن شد؛ تقسیم کار و تخصص و پیدایش طبقات اجتماعی مدرن ممکن گردید. بدین ترتیب، استعمارو تجارت جهانی مرزهای ملی را در نوردیدند؛ و جهان به بخشی از تقسیم کار جهانی(مواد خام از جنوب و صنعت از شمال) مبدل شد. این روند سرمایه داری را از نظامی ملی به نظامی مسلط جهانی تبدیل کرد.

در گذار از فئودالیسم به سرمایه داری، لیبرالیسم به عنوان یک مکتب سیاسی و جهان بینی عصر بورژوازی بوجود آمد. لیبرالیسم به مفهوم آزادی در مکتب سرمایه داری نه به عنوان آزادی وجودی و جمعی بلکه با آزادی فردی در چارچوب مالکیت خصوصی، بازار آزاد و محدودیت دولت شکل گرفت.لیبرالیسم اگرچه به عنوان جنبشی انقلابی بر علیه فئودالیسم نمود یافت؛ ولی تدریجا به ایدئولوژی تحکیم و تثبیت بنیان های سرمایه داری مبدل شد.از مهمترین چهره های واضعان لیبرالیسم کلاسیک، می توان از جان لاک به عنوان پدر لیبرالیسم سیاسی که بر آزادی و مالکیت، مشروعیت دولت ها با حمایت های مردم و حق عصیان و شورش مردم در برابر تعدی دولت به حقوق مردم باور داشت. چهره شاخص دیگر منتسکیو با کتاب روح القوانین و ایده تفکیک قوا برای جلوگیری از تمرکز قدرت، و همچنین آدام اسمیت به عنوان پدر لیبرالیسم اقتصادی با کتاب ثروت ملل و با اعتقاد به اینکه تنظیم بازار با دست نامرئی، پیوند نفع شخصی به نفع کل جامعه و عدم مداخله دولت در اقتصاد بازار، و یا توماس جفرسون و بنیانگذاران آمریکا را می توان نام برد.

از قرن نوزدهم لیبرالیسم فایده گرایانه با چهره هایی چون جرمی بنتامین و با دفاع از رضایت افراد و اصلاحات قانونی و آزادی بیان و فردگرایی منطقی و همچنین جان استوارت میل با کتاب در بارۀ آزادی، که بر آزادی اندیشه و گفتار تاکید ورزیده؛ و مدافع حقوق زنان و آموزش همگانی بوده است را می توان نام برد..با بحران بزرگ 1929 لیبرالیسم کلاسیک ناکارآمدی خود را نشان داد؛ و نئولیبرالیسم به سرمایه داری چهرۀ نوینی بخشید.از تئوری پردازان اصلی نئولیبرالیسم، می توان از فردریش فون هایک با کتاب راه بردگی نام برد که از بازار آزاد در برابر دخالت های دولت های سوسیالیستی دفاع کرد.میلتون فریدمن با مکتب شیکاگو مخالف هرگونه دخالت دولت در اقتصاد و موافق ایده بازار جهانی و خصوصی سازی های گسترده بود.

در واقع لیبرالیسم کمیت کیفی شدۀ مرحله ای از تکامل تاریخی سرمایه داری است که در برابر اشرافیت رو به موت فئودالیسم نمود یافت. نمودی که با آزادی خواهی آغشته به اندیویدوالیسم افراطی همراه با فرصت سازی های لازم برای انباشت و توسعه و تحکیم روابط و مناسبات تولیدی نوین در آمیخت. در روند تحولی و تکاملی، لیبرالیسم نتوانست به آرمان های آزادی خواهانه و مساوات طلبانه اش وفادار بماند.چرا که آزادی در خشونت های درون زای قدرت و مکنت لگد مال شد؛ و برابری فرصت ها در تنگناهای معرفتی و معیشتی از درک واقع گذر حیات باز ماند. بیان و اندیشه نیز در حد و حصر بودن ها و هستن ها متوقف شد؛ و حقوق شهروندی در تمنیات و افزون خواهی های صاحبان قدرت به یغما رفت. پس لیبرالیسم کلاسیک در نهادینگی سودبری محض و فایده گرایی افراطی تحلیل رفت. از این پس معیارهای سنجش عمومی و سنجه های انسانی با فایده گرایی در آمیخت؛ و زیستن از قِبَل دیگران به امری مرسوم و معمول درآمد.با تحول تاریخی دامنۀ تولید و تکنیک، لیبرالیسم ناتوان از پاسخگویی به برآمدهای نوین الزام و نياز تاریخی در بحران های سخت و ثقیل فروخسبید؛ و بسترهای مناسبات نوین اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری یعنی نئولیبرالیسم را فراهم ساخت.

شکل ارزش و باز تولید سرمایه در سه مرحله از تحولات درونی سرمایه داری قابل تبیین و تحلیل می باشند. در مرحله پول:کالا:پول به عنوان جوهر نظام سرمایه داری صنعتی، کالا با کار انسانی به عنوان سرچشمه ارزش اضافی، به انباشت سرمایه منجر می شود. پس در سرمایه داری کلاسیک کارخانه با ماشین و کارمزدی و با منطق انباشت از طریق تولید تعیّن یافت. ولی تدریجا محدودۀ تولید مادی با دانش، علم و فناوری در آمیخت.یعنی اگر در سرمایه داری صنعتی، ماشین ابزار تولید محسوب می شود؛ در مرحلۀ بعدی دانش و نوآوری به عنوان ابزار تولید برجستگی ویژه ای یافته؛ و با دانش:پول:دانش مشخص می شود.بدین مفهوم که تولید با ایده، فرمول، الگوریتم، مدل و نوآوری پیوند می خورد. در مرحله سوم پویایی درونی سرمایه، با داده ها و اطلاعات عصر دیجیتالی روبرو می باشیم که با پول:اطلاعات: پول همراه می گردد.اطلاعاتی نه الزاما به عنوان یک امر حقیقی که داده ای قابل مبادله و سرمایه گذاری می باشد. در واقع ذهن و روان انسان در پیوند با توجه، احساس و انتخاب او مانند ابزار تولید عمل می کنند. در تمامی این پروسۀتغییر و تحول تاریخی، سرمایه داری از تولید مادی به تولید دانشی و از تولید دانشی به کنترل اطلاعاتی گذر می کند. در واقع جامعه از مرحله پول:کالا:پول تا پول:اطلاعات:پول با یک کمیت یابی قابل توجهی از آگاهی های زیستی برخوردار می گردد که اکنون روند تدریجی تغییرات تاریخی را به تغییرات لحظه ای و انفجاری مبدل ساخته است. در واقع امر، انسان دیگر فقط تولید کننده نیست؛ بلکه مدار باز تولید داده و معنا می باشد. بدین مضمون که با هر کلیک، هر نگاه و هر تصمیم ناخودآگاه، تولید ارزش می کند.

عصر دیجیتالی را می توان عصر گذر از روشنگری به عصر روشن بینی تعبیر کرد. عصری که دستیابی به بسیاری از داده ها و اطلاعات سیال، انبوهی از رمز و رازهای استتار شدۀ عصر روشنگری را هویدا ساخته است.در عصر روشنگری انسان با عقل استدلالی، استفاده از روش علمی برای کشف حقایق و شفافیت صرفا با افشاگری ممکن بود؛ و هر امر بیرونی ارتباط تنگاتنگ با آگاهی های افراد داشت. در حالی که در عصر دیجیتالی، داده ها سیال، فهم شبکه ایی، پردازش جمعی، شفافیت خود بخودی و هر امر و سوژه ای جمعی عمل می کند. در عصر روشنگری به دلیل محدود، متمرکز و انحصاری بودن دانش، انسان ها برای دستیابی به حقیقت با افشاگری روبرو بودند. در حالی که اکنون در عصر دیجیتال، به دلیل سیال و جاری بودن داده ها، استتار فرو ریخته؛ و تمامی چیزهایی که زمانی راز بود؛ اکنون الگوی آماری می باشند.روندی که عصر دیجیتال را از روشنگری جدا کرده؛ و از فهمی که نتیجه مطالعه و نقد بود را به جریان داده ها و کشف خودکار الگوها سپرده است. بدین مضمون که در روشنگری فرد با عقل نقاد می فهمید؛ در حالی که در عصر دیجیتال جمع با فرآوری داده ها فهم می کند.بنابراین در عصر دیجیتال، الگوهای پنهان هویدا شده؛ و حقیقت در پیوند با نقد به جریان داده ها سپرده شده که انحصار و استتار، رازهای بی دفاع و حقیقت را از دانش متمرکز عصر روشنگری به فضای دانش توزیع شدۀ عصر دیجیتالی یا روشن بینی سپرده است.

نتیجه اینکه: نظام سرمایه داری با رشد کمی بنیان های مادی و ارزشی جامعه و انسان، بسترهای کیفی خود را گسترد؛ و در یک روند تدریجی زائده های فکری و مادی فئودالیسم را زدود؛ و بنیان های ساختی سرمایه داری را تحکیم و تثبیت کرد. روندی که بسترهای انباشت سرمایه را در دست اقلیتی از بازرگانان و مالکان فراهم نمود؛ و با پیدایش توده های وسیعی از کارگران مزد بگیر، صف بندی طبقاتی بورژوازی و پرولتاریا  شکل گرفت. یعنی سرمایه داری برای فربه شده نیاز به کار زنده کارگران داشت تا بتواند به سرمایه مرده هردم جانی تازه ببخشد. در مرحله شکل گیری بنیان های سرمایه داری، دیالکتیک درونی شکل ارزش و بازتولید سرمایه در سه مرحله فرموله شده است. مرحله پول:کالا:پول که نیروهای مولده با تولید کالا و ایجاد ارزش اضافی به تراکم سرمایه مدد می رسانند. مرحله دوم با دانش:پول:دانش که سرمایه داری از انباشت مادی به انباشت دانشی گذر کرده و با تولید ایده،فرمول،الگوریتم،مدل و نوآوری همراه می شود. مرحله سوم با پول:اطلاعات:پول مشخص می شود که در آن اطلاعات در واقع داده هایی قابل مبادله و سرمایه گذاری می باشند.مرحله ای که نه تنها نیروی کار کارگر بلکه توجه، احساس و انتخاب او نیز با تولید ارتباط دارد. در تمامی این مراحل زیسته انسانی روند کمی آگاهی مشاهده می شود. بدین مضمون که بشر نه تنها ابزار تولید، بلکه فرایند تولید آگاهی نیز بوده است. اکنون بشریت در مرحله ای از زیست جمعی متوقف شده است که در آن ابزار بر آگاهی پیشی گرفته و هنوز الگوهای معرفتی و دانشی عصر صنعتی بر جامعه حکم فرما می باشند. این ویژگی در واقع بیان مقاومت جهان قدیم در برابر ظهور جهان جمعی نوین می باشد.


                      ادامه دارد

             اسماعیل    رضایی

              22:12:2025  




۱۴۰۴ آذر ۲۴, دوشنبه

 

                                 سند ناامنی جهان


جهان دستخوش تحولات روزافزون ناشی از دگرگونی بنیادی در بنیان های مادی و روابط و مناسبات اجتماعی و انسانی، عرصه های نوینی از تبادلات و تعاملات اقتصادی و اجتماعی را گشوده است. در این میان درک و فهم نوین، الزامات و نیازهای نوینی را آفریده که در تضاد و تناقض با مصالح و منافع ساختار هرم قدرت طبقاتی دارند. تکاپو و تهاجم قدرت سرمایه به بنیان های هستی جهانی در راستای مقاومت در برابر تغییری است که تحول و تکامل تاریخی به آن ها پایه و مایه بخشیده اند. قطعا امنیت جهانی در گرو شناخت ماهیت زمان جهان و همراه شدن با نیازهای آن برای یک تعامل و تعادل منطقی زیستی می باشد. اخیرا کاخ سفید آمریکا سند استراتژی امنیت ملی آمریکا را منتشر نموده است. سندی که بر منافع ملی آمریکا تاکید داشته؛ و برای تامین و تضمین این منافع، ناامنی گسترده ای را در فضای زیستی جامعه های انسانی تحمیل خواهد کرد. این سند متاسفانه شکل تازه ای از قدرت مداری استعماری را با ابزار و زبان جدید  باز تولید کرده؛ و قطعا قادر به حل بحران های عمیق ساختی آمریکا نخواهد بود.

این سند تلاش دارد به نوعی امپراتوری نظم ساز را جایگزین امپراتوری نظامی نموده؛ و عملا نقش آمریکا را به عنوان داور، ترسیم گر حدود و تنظیم کنندۀ نظم نوین جهانی تثبیت کند. نوعی استعمار نرم که قادر است بدون اشغال و حضور مستقیم، قواعد بازی را به نفع خود طراحی نماید. و هر رخدادی و یا هر پدیده ای که نظم تحمیلی آمریکایی را مختل کند؛ می توانند به عنوان دشمن معرفی شوند. این در بطن خود یک منطق استعماری را حمل می کند که به دیگران دیکته و گوشزد می کند که ما در مرکز و شما  در محیط قرار دارید. سند با احیای رسمی دکترین جیمز مونرو بخشی از جهان را حوزۀ نفوذ خود اعلام داشته؛ و بارزه های استعمار نو را چون گذشته با خود دارد. ولی تمامی این تلاش ها و تمهیدات سیاسی و امنیتی قادر نخواهد بود بحران های عمیق، ساختاری و تاریخی را در امریکا برطرف سازد.چرا که اکنون مشکلات نژادی، فرهنگی و طبقاتی در آمریکا و جهان به نقطۀ جوش رسیده؛ و با  این شکاف طبقاتی، فرسودگی دموکراتیک و قطبی سازی های فرهنگی درون اجتماعی، تمهیدات سند امنیتی  قادر به حل معضلات عمیق و گسترده نخواهند بود.

اگر چه آمریکا هنوز از میراث ابرقدرت بودن بهره مند است؛ اما ظرفیت اقتصادی و سیاسی تضعیف شده کنونی آن، توان نقش ناظم نظم جهانی یا ژاندارم جهانی مانند گذشته را از وی گرفته؛ و تبلیغات و هیاهو و جنجال از نوع قدیم با واقعیت ها و نیازهای کنونی آمریکا خوانایی ندارند. چرا که سند با زبان قرن بیستمی نوشته شده؛ و با بحران های قرن بیست و یکم که با اطلاعات غیرمتمرکز، بازیگران شبکه ای، اینترنت، اقتصاد پلتفرمی مشخص می شود؛ و همچنین با توان کنونی شناخت جمعی همراهی و خوانایی ندارد. جهان کنونی  با توجه به اینکه حرکت تاریخ به سوی نظم چند قطبی و رهایی از مرکزیت امپراتوری ها در حرکت می باشد؛ اما سند تلاش دارد زمان تاریخی را به گذشته رجعت داده؛ تا به خیال خود نظم تک قطبی را تداوم بخشد. بدین مضمون که این سند تلاش دارد توهمات گذشته را با ابزارهای نوین و آینده حفظ کرده؛ و همین تناقض آن را ناپایدار و ناکارآمد می سازد. سند با ابرام بر اینکه منافع آمریکا متعدد و متنوع است؛ پایبندی سفت و سخت به عدم مداخله در سرنوشت دیگران را ناممکن می پندارد؛ این امر در حقیقت یک مجوز رسمی و تایید شده برای مداخله گری در سرنوشت ملت ها را  بیان می دارد. این صورت بندی جدید و تناقض آمیز دست آمریکا را برای مداخله در کشورهای دیگر به هربهانه ای باز می گذارد. چرا که منافع آمریکا در اصل یک مفهوم نامحدود است که به بسیاری از منابع مادی و تکنیکی چون، انرژی،تجارت جهانی، مهاجرت،امنیت سایبری، دموکراسی، حقوق بشر و... گره خورده است. گره ای که منافع آمریکا را به هر نقطه از جهان پیوند می دهد. مثلا در این مورد می توان دخالت در کشورهایی چون ایران از طریق تحریم های هدفمند، جلوگیری از دستیابی به فناوری های پیشرفته، فرسایش تدریجی و توازن منطقه ای، بدون تغییر مستقیم رژیم، بدون اشغال گری و با هزینه اندک،  آن را در وضعیت تعلیق تاریخی نگه داشته؛ و از بروز پتانسیل واقعیش برای توسعه و پیشرفت باز می دارد. و یا در آمریکای لاتین با مداخله از طریق نفوذ اقتصادی و مالی، رقابت با چین، مهندسی انتخابات، فشارهای دیپلماتیک و استاندارد سازی فناورانه و دیجیتال اهداف استعماری خود را تحقق بخشد. ولی حساس ترین و پیچیده ترین مداخلات می تواند با چین از طریق ائتلاف های امنیتی، مهار فناورانه چین،تقویت بازیگران منطقه ای چون کره جنوبی، ژاپن و تایوان و فشارهای حقوقی و اقتصادی صورت گیرد. ولی تمامی این اهتمام با منطق پیوندهای جهانی،شبکه ای و چند قطبی امروز سازگار نبوده؛ و در یک پروسۀ زمانی با شکست مواجه خواهند شد.

سند جدید امنیت ملی آمریکا عملا یک بیان سنتی از چالش ها و نارسایی های تاریخی می باشد.بیانی که در تضاد با رویکردهای کنونی تحول و تکامل تاریخی قرار داشته و قدرت اجرایی لازم را نخواهد داشت. این سند جهان را با ابزارهای قرن بیستمی توصیف کرده و از نقش نظام چند قطبی کنونی، اقتصاد پلتفرمی، عدم امکان کنترل افکار عمومی جهانی و... غفلت ورزیده؛ و آن ها را نادیده می گیرد. براین اساس سند از نظر زبانی و فکری قدیمی بوده؛ و با امکانات عینی موجود قابلیت اجرایی ندارد. بنابراین این سند در حقیقت بیان صرف بازتاب یک انسداد تاریخی بوده؛ و یا به صورت یک بیانیه سیاسی برای داخل آمریکا و افکار عمومی آن تنظیم شده است. در حقیقت این سند بازگویی سنتی نارسایی های گذشته می باشد که جهان امروز با بارزه های نوین و تحولی خود اجازه اعمال همان سیاست ها را نمی دهد. در حقیقت، سند امنیت ملی جدید آمریکا با پذیرش ضمنی ضعف ساختاری و فرافکنی بحران های عمیق تلاش دارد؛ با ابزارها و سنت های کهنه و منسوخ هژمونی خود را تداوم بخشد. در واقع سند به طور غیر مستقیم اعتراف می کند که  آمریکا دیگر قدرت اجرای نقش ابر قدرت گذشته را ندارد. بر این اساس با برون سپاری بحران، نمودهای فرسودگی خود را پنهان می سازد. بحران داخلی را با تهدید خارجی پیوند می زند؛ بحران مشروعیت را به دشمنان نسبت داده؛ و بحران اقتصادی را نتیجه رقبا و به دنبال آن بحران های روزافزون اجتماعی را نتیجۀ نفوذ خارجی نسبت می دهد.این فرافکنی ها دقیقا نشان از مکانیسم دفاعی غیرمتعارف ابر قدرتی را دارد که در حال فرسایش و زوال می باشد. چرا که تلاش دارد برای ایجاد عرصه های نوین تبادل و تعامل جهانی، با سنت های کهن پیوند بخورد. پس در جهان کنونی چند مرکزی و چند لایه، عصر نفوذ شبکه ای، دگرگونی نظم ژئوپلتیک، و سیستمی بودن بحران های دامنه دار آمریکا، در جهانی با هوش مصنوعی و شبکه های گسترده اجتماعی، روایت سازی های کهن قابل دوام نخواهد بود.

این سند دچار نوعی از توهمات عمیق تاریخی است که تلاش دارد با نگرش ارتجاعی به باز تعریف گام های استعماری بپردازد. چرا که در میان ساختار جهانی متکثر و شبکه ای، آمریکا هنوز خود را محور نظم جهانی پنداشته، و با باز سازی روایت های دشمن به رسم کهن و اینکه آمریکا بایستی دنیای آزاد را هدایت کند؛ از توهماتی هستند که تحول و تکامل تاریخی آن ها را نفی می کنند. این سند تلاش دارد از طریق ابزارهای کهنه و ارتجاعی چون دکترین مونرو، خود برتر بینی، بازگشت به رویکردهای مداخله گرایانه و آمیخته کردن سند با روایت سازی های کلیشه ای و قدیمی خود را موجه جلوه دهد. بنابراین سند امنیت ملی جدید آمریکا، مبتنی بر توهماتی تاریخی در بارۀ استمرار هژمونی، و حامل نگرشی ارتجاعی است که تلاش دارد سنت های امپراتوری قرون گذشته را در قالب فناوری، اقتصاد دیجیتال و روایت سازی های کاذب باز تعریف نماید. روندی که از درک و فهم شرایط نوین جهانی و نیازهای آن بازمانده و محکوم به ناکارآمدی و شکست می باشد. سند هنوز در نیافته که بقای جمعی در دنیای کنونی نه به نمایش قدرت که به همکاری عملیاتی جمعی وابسته است. 

یکی از کلیدهای فهم سند امنیت ملی جدید آمریکا،درک پارادوکس آینده هراسی و گذشته گرایی آن می باشد. این سند دربارۀ آینده آمریکا بسیار صحبت می کند؛ ولی در عمق این حرف و حدیث ها، ترس از آینده و پناه بردن به گذشته کاملا مشهود است. چرا که در متن سند زمانی که از فناوری های نو، رقابت با چین، بی ثباتی سیاست داخلی، تغییرات اقلیمی،مهاجرت و... صحبت می شود؛ همگی نه یک افق روشن بلکه منبع تهدید معرفی شده که آینده مبهم و نامطمئنی را تداعی می کند. این ابهام پذیری و اینکه آمریکا در آینده از قدرت کمتری برخوردار خواهد بود؛ یک هستۀ ترس را در ذهنیت سند ایجاد می کند. در متن سند بایدها جای می توانیم را گرفته است؛ امری که بیان نوعی از شک و تردید در رسیدن به اهداف را نشان می دهد. براین اساس با توجه به ژست صلح طلبی، در متن سند می آید که عدم مداخله ممکن نیست؛ زیرا منافع ما متنوع و زیاد می باشد ؛ این بیان که با اجبار در آمیخته با خود خشونت نهادین را عرضه می دارد. ضمن اینکه سند با زبان هشدار، تاکید بر تهدید، گسترش دشمنان و احیای سنت های گذشته، نشان می دهد که از آینده مطمئن نیست و آن را با شک و تردید می نگرد. شک و تردید ها که اصولا از بد زمانی ها و یا نا زمانی شکل گیرند؛ بسترهای افول و نزول ساختی را فراهم می سازند. سند که سرشار از تناقضات انباشته شده است؛ به این درک نرسیده که در جهان شبکه ای نمی شود با ذهنیت امپراتوری تک قطبی عمل کرد؛ و موفق بود. در نتیجه به علت عدم درک روندهای دگرگونه کنونی و نیازها و الزامات آن، قطعا آمریکا با تشدید بحران ها و انزوای سیاسی، بی اعتمادی متحدان، تقویت رقبا در سطح جهانی و گسترش شکاف ها در جهان روبرو خواهد شد.

در سراسر سند تلاش شده است تا با بزرگنمایی ضعف خارجی، ضعف های داخلی لاپوشانی شوند. در متن سند بارها بر بی ثباتی، غیر دموکراتیک بودن، توسعه نیافتگی، تهدید برای نظم موجود و فاقد ظرفیت های لازم برای توسعه و پیشرفت، از چین گرفته تا روسیه و خاورمیانه و آمریکای لاتین تاکید شده است. این یک تاکتیک  قدیمی است که سعی می کند با کوچک و ناتوان نشان دادن دیگران، ضعف خود را لاپوشانی  کنند. براین اساس بحران های داخلی مخدوش و مبهم بیان شده؛ و ریشه های آن به عوامل بیرونی یا رقبای خارجی نسبت داده شده اند. برای حفظ اتوریته قدرتی آمریکا، سند تلاش دارد با بزرگنمایی برتری های نظامی، فناوری، اخلاقی، اقتصادی و سیاسی ضعف و تناقضات انباشته شدۀ تاریخی خویش را به نوعی کتمان کند. این ضعف را همچنین می توان از زبان ناشیانه، کلیشه ای و تا حدی عوامانه سند بهتر دریافت.  تکرار مکرر آزادی، نظم جهانی، رهبری،دموکراسی، تهدید و ارزش ها بدون تعریف دقیق تکرار می شوند که از نشانه های برخورد کلیشه ای و ضعف راهبردی سند محسوب می شوند. سند سعی دارد در میان کلیشه سازی های جنجالی دامنه تبلیغات و شعارهای سیاسی را برجسته ساخته؛ و آن را از یک متن استراتژیک به یک متن موقت و دفاعی تنزل دهد. در مجموع سند با تمامی تلاش خود برای پنهان سازی ضعف ساختاری و نهادی خود، نه تنها موفق نمی شود؛ بلکه شکاف میان ادعا و واقعیت را روشن تر و بارزتر نمایان می سازد.

با تمامی ضعف و خذلان های آمریکا در برخورد با واقعیت های عصر کنونی، این کشور اکنون از امکانات علمی و فناوری قوی  و با ثباتی برخوردار است که با استفاده معقولانه و مطلوب از آن ها در زمان کنونی می تواند از توانمندی های مطلوبی در عرصه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در سطح جهانی برخوردار گردد. کشوری که از نیرومندترین زیر ساخت های علمی، فناوری، دانشگاهی، تحقیقاتی و نوآوری در جهان برخوردار بوده؛ و با بهره گیری مطلوب از آن ها می تواند با قدرتی پایدارتر و کم هزینه تر از وضعیت نامطلوب کنونی خود را نشان دهد.  ولی آمریکا علیرغم برخورداری از دستاوردهای عظیم علمی و توانمندی های تکنیکی، به دلیل پیوند عمیق نهادهای خشونت زا با ساختار طبقاتی مسلط، قادر به استفاده مطلوب از این ظرفیت ها در مسیر صلح پایدار و همزیستی مسالمت آمیز نیست.چرا که در این ساختار نهادینه شده؛ خشونت نه یک عمل انحرافی و نامتعارف بلکه شرط لازم برای بازتولید نظم قدرت مسلط محسوب می شود. آمریکا اکنون در چرخه تکراری بحران گرفتار بوده؛ و قادر نیست از چرخۀ خشونت فاصله بگیرد. زیرا تمامی ره آوردهای علمی در آن در خدمت، بازار نظامی ، رقابت های ژئوپلتیک و یا سلطه گری و خود برتربینی قرار دارند. بنابراین صلح برای آمریکا هزینه ساختاری دارد چرا که به کاهش بودجه نظامی، تضعیف نهادهای امنیتی،بی اعتباری دشمن سازی های فرضی،بازتوزیع منابع که تهدید جدی برای جایگاه طبقاتی می باشد؛ منجر می شود. بنابراین تمامی مباحث صلح طلبانۀ مندرج در سند در عمل امکان تحقق ندارند.

نتیجه اینکه: تکامل تاریخی عرصه های نوینی از تعاملات اجتماعی و انسانی را موجب گردیده که ارتجاع تاریخی را برای حفظ چارچوب های کهنه و فرتوت گذشته به تکاپو واداشته است. سند استراتژی امنیت ملی آمریکا از جمله تلاش های است که از منظر تحلیل گفتمانی با خود شکل تازه ای از قدرت مداری استعماری را بازتولید می کند. چرا که این سند ناتوان از شناخت نیازهای نوین و درک آینده، بر بحران درونی و ناتوان در انطباق با نظم نوین جهانی را با خود دارد. براین اساس قدرتی که قادر به درک و فهم زمانه نباشد؛ و در هراس از آینده بزید؛ به تحقیر دیگران و یا انفعال در برابر رویکردهای محیطی روی می آورد. روندی که سند امنیت آمریکا با تحقیر ضمنی اروپا و رویکرد انفعالی در خاورمیانه ضعف خود را در تداوم هژمونی تاریخی اش بروز می دهد. این ضعف های بحران زا در سند منجر به افزایش بی اعتمادی به آمریکا، تلاش به استقلال راهبردی و شکاف عمیق در اتحادیه های نظامی چون ناتو گردیده؛ و در خاورمیانه در غیاب خلاء قدرت مهار کننده و مسالمت جو، به تقویت بازیگران منطقه ای و شکل گیری نظم های موازی و جدید روی آورده که به تشدید بحران های منطقه ای منجر خواهد شد. این بارزه های یک هژمونی رو به افول را نشان می دهد که بین ادعا و واقعیت موجود یک قدرت، شکاف افتاده است. بنابراین، این سند با مواضع اتخاذی خود نسبت به وضعیت متلاطم کنونی جهانی که با بسیاری از بارزه های پایانی زوال هژمونی یک قدرت که شاخص ترین آن ها  ترس از آینده و پناه بردن به گذشته می باشند؛با خود نشان شکست تمامی تمهیدات مندرج در سند را حمل می کند. 


                      اسماعیل    رضایی

                        15:12:2025

 

۱۴۰۴ آذر ۱۶, یکشنبه

 

            گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم

                 بخش نخست: گذر تاریخی فئودالیسم*


تکامل تاریخی گویای دگرگونه حیات اجتماعی و انسانی در یک پروسۀ قانونمند و دیالکتیکی می باشد. عنصر بنیادین تحولات محیطی تلاش و تکاپوی انسانی می باشند که در پیوند با جامعه و طبیعت روند دگرگونی های اجتماعی را پی می گیرند. ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و فکری  و دیگر تعاملات اجتماعی بر اساس بنیان های تحولی شکل می گیرند؛ و تداوم هستی اجتماعی و انسانی را مفهوم می بخشند. فرماسیون های تاریخی نیز با فراروییدن کمیت های بنیان های مادی و به تبع آن آگاهی های انسانی روندهای دگرگونه خود را طی کردند. سرمایه داری نیز یکی از فرماسیون های تحول تاریخی است که با سقوط و فروپاشی بنیان های مادی فئودالیسم وارد عرصه های زیستی انسان ها گردیده است. فئودالیسم از بطن داده های کلیسایی و زمان ایستا و تقدیر شده؛ بسوی سرمایه داری با پیشرفت مداوم و تولید بی وقفه برای انباشت لجام گسیخته سوق یافت. تحول از فئودالیسم به سرمایه داری را می توان به صورت اقتصاد زمین محور به اقتصاد پول محور و صنعتی، از وابستگی های شخصی به وابستگی های کالایی، از سلطه اشراف و کلیسا به دولت های ملی و بورژوازی، از ایمان و سنت به عقل و علم و بالاخره از چرخه کشاورزی به زمان تولید و انباشت خلاصه کرد.

دگرگونی در فرماسیون های اقتصادی و اجتماعی با تغییر در روابط تولیدی و همچنین با تغییر بنیادین در ساختارهای قدرت، مالکیت و آگاهی های عمومی همراه بوده است. در فئودالیسم زمین منبع اصلی ثروت محسوب شده، و تولید اصولا کشاورزی و عموما برای رفع معیشت بوده است. فئودال ها و اشراف به عنوان مالکان زمین یا اربابان، دهقانان و سرف های وابسته به زمین را مورد استثمار خود داشتند. روابط تولیدی نه بر اساس فروش نیروی کار بلکه بر روابط شخصی استوار بوده و دهقان یا همچون مالکیت بر زمین تعریف می شده و یا بخشی از محصولش را به ارباب می داده است. نیروی دینی قرون وسطایی مسیحیت به عنوان امر اجتماعی مقدس و تغییر ناپذیر و همراه با قدرت سیاسی اشراف و کلیسا و با نقش میانجی پادشاهان، روندی غالب محسوب می شدند. فئودالیسم نیز مانند تمام فرماسیون های اقتصادی و اجتماعی در مرحله ای از رشد جمعیتی، کمبود منابع و زمین و فشار و استثمار سنگین بر دهقانان، دچار تضادهای درونی و بحران های حاد و شکننده گردید. مرحله ای که با پیشرفت ابزار و تکنیک که به افزایش تولید منجر شده؛ و مازاد تولید را شکل داده؛ و بسترهای تجارت را فراهم نموده است. در این مرحله جامعه های انسانی با رونق بازارهای محلی و شهرها روبرو بوده که به تقویت بورژوازی یعنی بازرگانان و صنعتگران منجر شد.

با بحران و ضعف و فترت ساختی فئودالیسم، جنگ های داخلی، شورش های دهقانی و ضعف ساختارهای حکومتی اربابان و اشراف محلی پدید آمد. مقاومت فئودال ها با ایجاد رعب و وحشت و ترور و شکنجه از طریق کلیسا دامنه مبارزات مردمی را توسعه بخشید. با توسعه دامنه فقر و بیماری یک عدم تعادل عمیق زیستی بوجود آمد که ضرورت دگرگونی های بنیادی و ساختی را قطعیت بخشید. از عوامل مهم این دگرگونی می توان به حذف مبادله کالایی و گسترش دامنه پول در مبادلات تجاری و همچنین به شکل گیری دولت های متمرکز پادشاهی نام برد. در عرصه های فرهنگی می توان به رنسانس و نقد مذهب و به تبع آن کاهش قدرت کلیسا و همزمان کشف سرزمین های جدید و گسترش دامنه مبادلات تجارت جهانی که انباشت اولیه سرمایه را به دنبال داشت؛ نام برد. بنابراین فئودالیسم با سه مرحله تاریخی از قرن 9 تا 13 و 13 تا 15 و 15 تا  18 همراه بوده؛ و همچنین مراحل تحول تاریخی، مرحله کشاورزی،تولید و توزیع کالایی، مرحله انتقالی، انفعالی و سرانجام سرمایه داری را طی کرده است. فئودالیسم با منبع زمین به عنوان ثروت و قدرت و کشاورزان وابسته به زمین و ارباب و همچنین با روابط اقتصادی شخصی و ایستا و با تولید برای مصرف و نه برای مبادله در بازار آغاز بکار کرد. این فرماسیون به دلیل ایستایی و عدم تحرک کافی برای رشد و توسعه دامنه نیروهای مولده همراه با رشد جمعیتی، تدریجا از پاسخگویی به نیازها باز ماند. با رشد نیروهای مولده، تدریجا کالایی شدن روابط تولیدی آغاز گردید؛ و تضاد بین ساختار سیاسی و فکری، و استقلال و عقلانیت اقتصادی شکل گرفت. 

با کالایی شدن روابط تولیدی، اقتصاد پولی و بازارهای شهری شکل گرفت؛ و به رونق بازرگانی و دریانوردی مدد رساند که آغازی بر تجارت جهانی گردید. شهرها مرکز تولید گردید، و شا خه های متنوع تولیدی نمود یافت. این روند مناسبات پولی را موجد شد، و ذخیره پولی به عنوان سرمایه برای مبادله مفهوم یافت. مجموعه این رویکردهای تاریخی و پیشرفت و توسعه دامنه تکنیک و فن، در ایجاد نیازهای نوین و بیداری عمومی نقش اساسی داشته که به رنسانس و اصلاح دینی روی آورد؛ و روان و اندیشه انسان ها را از قید و بندهای اسارت بار کلیسایی تا حدود زیادی آزاد نمود. این نمود های نوین روابط و مناسبات اجتماعی، کار را از ارزش های سنتی و خدا محوری اش به سوی ارزش های نوین و سود محوری هدایت کرد که پول را از ابزار مبادله ای به قدرت اجتماعی مبدل ساخت. نظام فئودالی قدرت جذب و هضم مجموعه این تحولات و دگرگونی های ساختی را نداشته؛ و به تعارض با آن برخاست. این تضاد و تعارض مناسبات و روابط مالکیت را دگرگون ساخت، و زمین های کشاورزی تحت قیمومیت و تصرف فئودال ها در آمد و از دهقانان خلع ید شد که به بیکاری آنان و تبدیل آنان به کارگران آزاد منجر شد. انباشت اولیه سرمایه، با استعمار و غارت جهانی توسط قدرت های نوظهور در اروپا مصادف شد. روندی که دو طبقه کارگر و سرمایه دار را شکل داد،؛ و روابط تولیدی را از وابستگی شخصی به وابستگی کالایی مبدل ساخت. با انقلاب صنعتی و اختراع ماشین بخار و احداث کارخانه های تولیدی و به تبع آن تولید انبوه، تولید کننده از ابزار تولیدی بطور کامل گسست و به دنبال آن  حقوق مدنی و حقوق مالکیت جدید با تشکیل دولت های بورژوازی سربرآورد. با حذف فئودال ها و اشراف از قدرت، فرد گرایی به جای رعیت پروری نشست، و مفهوم آزادی با مالکیت و کار گره خورد. با تثبیت و گسترش دامنۀ سرمایه داری در سطح جهانی، امپریالیسم با نمود صدور سرمایه به مستعمرات و برای تسهیل صدور سرمایه تخریب ساختار فئودالی در آسیا، آفریقا و... آغازگر عصری شد که تولید صنعتی و کالایی در یک بازار جهانی جای تولیدات سنتی گذشته را گرفت. اگر چه فئودالیسم به عنوان یک فرماسیون اقتصادی و اجتماعی از میان رفت؛ ولی عارضه های سوء فرهنگی و سیاسی آن چون سلسله مراتب آجتماعی، اطاعت و فرمانبری، مرد سالاری و مالکیت پدرسالارانه جایگاه خود را در نظام سرمایه داری حفظ نموده، و به تخریب مناسبات انسانی تداوم بخشیده است.

اندیشه ورزی پیرامون اقتصاد در دوران فئودالیسم یعنی قرون وسطی که بر زمین داری و سلسله مراتب دینی استوار بود؛ به معنی امروزی خود جایگاهی نداشت. ولی در درون مباحث دینی پیرامون عدالت در مبادله، مالکیت، کار، بهره و ارزش در قالب دین و حقوق الهی تبادل نظر می شد. براین اساس اندیشه اقتصادی با اندیشه دینی گره خورده بود، و اقتصاد دانان عصر فئودالیسم بیشتر از فیلسوفان، متکلمان و حقوقدانان بودند. از مهمترین متفکران مسیحی عصر فئودالیسم که در باره مالکیت و عدالت اقتصادی سخن گفت؛ می توان به آگوستین قدیس اشاره کرد. وی در کتاب«شهر خدا» مالکیت خصوصی را امری طبیعی ندانسته، بلکه آن را نتیجه گناهان انسان می دانسته، و همچنین عدالت در مبادله را بر سود ترجیح می داده است. از بزرگترین فیلسوفان اسکولاستیک یا مدرسی عصر فئودالیسم«قرون وسطی» می توان به توماس آکویناس اشاره کرد که اندیشه اش پایه رسمی اقتصاد الهیاتی در کلیسا محسوب می شود.وی معتقد بود که عرضه و تقاضا در ارزش واقعی کالا نبایستی نقش داشته باشند؛ بلکه قیمت عادلانه در مبادلات اقتصادی بایست جای آن را بگیرد. او بهره بر پول یا ربا را همانند فیلسوفان اسلامی به دلیل سترون بودن حرام دانسته و مالکیت خصوصی را امری مجاز و در خدمت خیر عمومی، و کار را نه برای سود بلکه برای خدمت به جامعه و نجات روح انسانی قلمداد می کرده است. در اسپانیا می توان از فرانسیسکو ویتوریا از مکتب سالامانکا نام برد که درباره عدالت در استعمار و تجارت جهانی بحث کرد. همچنین از دومینیکو سوتو و مارتین آسپیلی کویتا که در زمینه پول، ارزش و قیمت و درباره تورم بحث و تحلیل های نظری ارائه داشتند. از متفکران اسلامی در زمینه اقتصاد می توان به ابو یوسف، فارابی و ابن خلدون نام برد که در زمینه های مالیات عادلانه، نقش اقتصاد در نظم اجتماعی روابط تولید، تقسیم کار، مالیات،تجارت، چرخه اقتصادی و رکود اقتصادی بحث و تحلیل ارائه داده اند. از بطن این نظریه ها و بحث و تحلیل های اقتصادی، علم اقتصاد بورژوازی با نظریه پردازانی چون آدام اسمیت و ریکاردو نمود یافتند.

بنابراین در تحول و تکامل مراحل گذر تاریخی فئودالیسم جامعه و انسان از نظم الهی بسوی نظم طبیعی گام برداشتند. بدین مضمون که با رشد شهرها و دامنه تجارت، پول و علوم تجربی،نظام الهی سلسله مراتبی با اعتقاد به اینکه ارزش هر چیز از ذات و اخلاق برآمده؛ و منبعث از مبادله در بازار نمی باشد؛ یا عادلانه بودن قیمت کالا براساس ارزش واقعی آن و یا سوء استفاده نکردن از نیاز خریدار، و سود مشروع و گناه بودن سود بیش از حد  و همچنین حرام دانستن ربا، بسوی کارکردی، یعنی هماهنگی خود جوش میان منافع؛ قیمت ها براساس عرضه و تقاضا و مشروعیت پول و سرمایه برای سود بیشتر و انباشت لجام گسیخته سوق یافت. آدام اسمیت واضع نظریه دست نامریی بازار در کتاب ثروت ملل از دست نامریی برای نفع شخصی و در راستای منافع عمومی سخن می گوید. او معتقد بود بازار از یک خود تنظیمی برخوردار است که با رقابت آزاد خود سبب توزیع بهینه منابع و منافع شده؛ و نیازی به اخلاق و دولت ندارد. او معتقد بود که هرکس که دنبال منافع خود باشد؛ نظم خود به خود برقرار می شود. بنابراین زمان مقدس، ایستا و عدالت ازلی فئودالیسم به زمان پویا و خود تنظیم گر سوق یافت. روندی که نظم در خدمت بازار به جای نظام اخلاقی نشست و جستجوی تعادل را از آسمان به زمین محوّل کرد. 

در مرحله انتقالی و انفعالی ساختار فئودالی، مرکانتیلیست ها و فیزیوکرات ها به تبیین و تحلیل و ارائه نظریات جدید برای ساختار بورژوایی در حال تثبیت پرداختند. مرکانتیلیسم«سوداگرایی» اولین مکتب اقتصادی دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه داری محسوب می شود. مرحله ای از تحول تاریخی که دولت های تازه تاسیس، برای انباشت هرچه بیشتر ثروت و قدرت و طلا بودند. مرکانتیلیسم دارای یک همزمانی با شکل گیری دولت های ملی و استعماری اروپا می باشد. مرکانتیلیست ها بر این باور بودند که با افزایش صادرات و کاهش واردات و همچنین ذخیره طلا و نقره، می توان قدرت سیاسی را تثبیت و تحمیل کرد. زمینۀ تاریخی ظهور مرکانتیلیسم مصادف است با پایان قرون وسطی، مقطعی که فئودالیسم در حال زوال بود. از چهره های شاخص مرکانتیلیست می توان از توماس مان با کتاب ثروت انگلستان در تجارت خارجی نام برد که معتقد بود تراز مثبت تجاری منبع واقعی ثروت می باشد. یا ویلیام پتتی که ثروت ملی را علاوه بر طلا در کار و زمین هم می دانست. جرج استیل و توماس گرشام از دیگر اندیشمندان اقتصادی انگلستان در ظهور اقتصادی بورژوازی بودند. در فرانسه می توان از ژان باتیست کولبر وزیر دارایی لویی چهاردهم نام برد که معتقد به تعرفه سنگین بر واردات و حمایت از صادرات و همچنین سازماندهی دریانوردی و مستعمرات بود. و در ایتالیا از آنتونیو سرا و جرمینو مونتانا نی نام برد که بر تولید و تجارت به جای صرفا طلا و نقش پول در اقتصاد ملی بحث کرده اند. در مرکانتیلیسم مراحل انتقالی و انفعالی از فئودالیسم به سرمایه داری شکل گرفتند. بدین مضمون که بازار جهانی اولیه، دوران استعماری اروپایی، پیدایش بورژوازی تجاری و فراهم شدن بسترهای انقلاب صنعتی به وجود آمدند. برخلاف مرکانتیلیست ها که از انسجام مکتبی و علمی لازم اقتصادی برخوردار نبودند؛ فیزیوکرات ها اولین مکتب علمی اقتصادی بوده؛ و انتقال از فئودالیسم به اقتصاد کلاسیک را به عهده داشته اند. این مکتب اقتصادی قبل از انقلاب فرانسه و مرحله فروپاشی قطعی فئودالیسم و رشد روزافزون بورژوازی شکل گرفت. فیزیوکرات ها معتقد بودند که اقتصاد نباید زیر فرمان شاه یا دولت قرار گیرد؛ بلکه بایستی تابع قوانین طبیعی باشد. 

از متفکران و بنیانگذاران اصلی فیزیوکراسی می توان از فرانسوا کنه نام برد که با کتاب معروف خود به نام جدول اقتصادی، بر قوانین طبیعی آزادانه اقتصاد تاکید داشت.او همچنین معتقد بود که کشاورزی به دلیل وابستگی به طبیعت، ثروت واقعی تولید کرده؛ و صنایع و تجارت نه خالق ارزش ها بلکه عوامل تبدیل کننده ارزش ها را به عهده دارند. در جدول طبقه بندی کنه سه طبقه متمایز در اقتصاد نقش دارند. طبقه مولد یا کشاورزان، طبقه مالک یا فئودال ها و زمین داران  و سوم طبقه غیرمولد یا صنعتگران، بازرگانان و دولت می باشند. بر طبق نظر فیزیوکرات ها ثروت از کشاورزی آغاز و میان سه طبقه توزیع و دوباره به کشاورزی باز می گردد. براین اساس اقتصاد بسته و ایستای فئودالی به سوی اقتصاد باز و در گردش گام برمی دارد. در فیزیوکرات ها تفکر نظام مند اقتصادی درباره تولید، توزیع و گردش ثروت با توجه به حدود بخشی آن در کشاورزی، زمینه را برای آدام اسمیت و اقتصاد کلاسیک سرمایه داری فراهم نمود. چرا که فیزیوکرات ها اگرچه آخرین مدافعان نظم فئودالی محسوب می شوند؛ ولی زبان عقلانیت بورژوازی را رواج دادند. زیرا اولین کسانی بودند که منشا ثروت را نه در تجارت بلکه در تولید جستجو کرده اند. آن ها با منطق علم و قانون طبیعی، ایده قانون طبیعی بازارو آزادی اقتصادی را رواج داده که ناخواسته پایه فکری سرمایه داری را شکل دادند. در مجموع در نظم فئودالی علاوه بر رابطه شخصی ارباب و رعیت، انسان ها با فرهنگ، مذهب و دانش در خدمت تثبیت نظم الهی و سلسله مراتبی روبرو می باشند. در مرحله گذار یا انتقال نظم فئودالی به سرمایه داری، نگرش عقلانی به جای خداباوری و تقدیر الهی می نشیند و عرصه قانون طبیعی روند پیشرفت اجتماعی را در پیش می گیرد. با رشد بنیان های مادی نوین،زندگی از تولید خودکفا به مبادله و پول وابسته شد؛ و کار از فعالیت معنوی به صورت فعالیت فنی و قابل سنجش مبدل گردید. دولت های ملی پدیدار شدند؛ و فرد از رعیت و خدا بندگی به شهروند مبدل شد. جان سختی عادات و سنن فئودالی در مرحله گذار و بویژه مرحله انفعالی یکی از چالش های اساسی نظم نوین سرمایه داری بود که برخی از نمودهای آن چون پدرسالاری، حاکمیت پدرسالارانه و سلسله مراتب اجتماعی همچنان در نظام سرمایه داری حضور دارند.

نتیجه اینکه: زمانمندی و علیت تاریخی در روند تکامل تاریخی جامعه و انسان نقش اصلی را بازی می کنند. در این روند تکاملی برای گذار به بارزه های نوین حیات جمعی، نیازمند رشد بنیان های مادی و آگاهی های مطلوب کمیت یافته ای است که قادر به پذیرش و هضم کیفیت های نوین باشند. در واقع فهم و شناخت تغییر شکل روابط تولیدی و دگرگونی بنیادی در ساختار آگاهی و اشکال قدرت و مالکیت مسیر گذار فرماسیون های اقتصادی و اجتماعی را تعیّن می بخشند. در گذر از فئودالیسم به سرمایه داری برای کمیت یابی عوامل تغییر، مراحل گوناگونی متناسب با رشد و کمال بنیان های مادی و آگاهی های عمومی طی شد؛ تا بسترهای کیفی نظام  سرمایه داری فراهم آید. فئودالیسم با منبع اصلی ثروت یعنی زمین برای کشاورزی و کسب معیشت و وابستگی  یک جانبه و اجباری دهقانان به ارباب برای گذران زندگی آغاز شد؛ و پیشرفت ابزار، افزایش تولید و مازاد تولید به پیدایش بازارهای محلی و شهری منجر شد که بنیان های طبقه بورژوازی«بازرگانان و صنعتگران» را شکل داد. با رشد بنیان های مادی، بهره گیری از مواهب و برآمدن نیازهای نوین و ناتوانی ساختارهای موجود در پاسخگویی به نیازها، موجب شورش های دهقانی و ضعف اشراف زمیندار گردید که ضمن فراهم شدن بسترهای نیروهای کار آزاد از میان دهقانان بی زمین، روند تثبیت جایگاه طبقه بورژوازی را تسهیل کرد. بنابراین جامعه از اقتصاد زمین محور به اقتصاد پول محور و صنعتی، و از وابستگی های شخصی به وابستگی کالایی، از سلطه اشراف و کلیسا به دولت ملی و بورژوازی، و همچنین از ایمان و سنت  به عقل و علم و از چرخه کشاورزی به تولید انبوه و انباشت سرمایه روی آورد. در نتیجه فئودالیسم در مجموع پنج مرحله، کشاورزی، تولید و مبادله کالایی، مرحله انتقالی و انفعالی را برای رسیدن به سرمایه داری  طی کرد. طی شدن این مراحل مفهوم تکامل تاریخی و انباشت آگاهی برای یک دگرگونی تاریخی را به وضوح نشان می دهد. 


           ادامه دارد.

       اسماعیل  رضایی

        01:11:2025

________________                        

*این مقاله با داده های chat G.P.T نوشته شده است.