۱۴۰۴ آذر ۳, دوشنبه

 

                                اقتصاد گیگ


جهان در مسیر دگرگونی تاریخی خویش بر بنیان های مادی ابرام دارد که با اشکال نوظهور سازمانی و نهادی اقتصادی و اجتماعی برای تحقق آن ها گام برمی دارد. اشکال تعاملات و مناسبات نوین اجتماعی و انسانی بیان روشن تحولات تاریخی می باشد که بشریت را در افق های نوین زیستی هدایت می کند. مسیر دوطرفه جریان های داده ها و اطلاعات در پرتو عصر دیجیتالی و بهره مندی انحصاری از پتانسیل آن ها  برای انباشت لجام گسیخته، یک مطالبه گری بر بستر روشن بینی حاصل این داده ها و اطلاعات، تضادهای نوینی را در عرصۀ مبارزات اجتماعی نمود بخشیده است. اقتصاد گیگ یا Gig capitalism شکلی از سرمایه داری می باشد که در آن بخش بزرگی از کارها به صورت پروژه ای، موقت، پاره وقت، پراکنده و بدون امنیت شغلی انجام می شود. یعنی به هر کاری که به صورت مقطعی و سفارش گونه انجام می شود؛ اطلاق می گردد. از ویژگی های اصلی آن می توان به پلتفرم محوری شرکت ها چون اوبر،اسنپ، آمازون و... نام برد که کارها را از طریق پلتفرم ها سازماندهی کرده؛ بدون اینکه کارگران رسما کارمند شان باشند. این کارگران فاقد بیمه، بازنشستگی، مزایای رفاهی و ثبات درآمد هستند. کارها به صورت قطعه قطعه و به وظایف کوچک تقسیم می شود. میزان دستمزد، ارزیابی، اولویت دهی سفارش ها توسط الگوریتم ها انجام شده؛ و ریسک های کاری چون بیمه، هزینۀ خرابی ابزار کار، زمان بیکاری و نوسان درآمد همه به عهده کارگر است.

این ساختار با منطق نظام سرمایه داری کار می کند؛ یعنی با افزایش سود از طریق کاهش هزینه و بی ثبات سازی کار از طریق پلتفرم های فناوری و الگوریتم ها همراه می باشد. فرایندی که مرز بین کار و زندگی را از بین برده و با فردی سازی افراطی کار، ساختار جمعی کار را از حیّز انتفاع بازداشته است. ضمن اینکه فرد از برنامه ریزی و آینده نگری دور شده و از فقدان امنیت زیستی رنج می برد. بنابراین در گیگ کاپیتالیسم پروژه های بلند مدت برای زندگی از دست رفته و اکنون های پراکنده آینده را پر می کنند. ضمن اینکه روابط اجتماعی در یک بحران زمان مندی به ارتباطات موقتی و علّیتی تقلیل می یابند. ولی قطعا آینده بهینه را نمی توان با اکنون های پراکنده که فاقد زمان مندی تاریخی می باشند؛ ساخت. بنابراین این گیگ کاپیتالیسم فقط می تواند به عنوان امری موقتی  برای گذر از بحران های ساختی کنونی عمل نماید. چرا که وجه ممیزه و پدیده درونی پلتفرم های کنونی داده ها و اطلاعات جمعی است که به انحصار در آمده و در یک پروسه تاریخی به اصل خود باز می گردند. چرا که ساختن یک آینده بهینه زمانی ممکن است که زمان به صورت یک پیوستار قابل برنامه ریزی عمل نماید. در حالی که در اقتصاد گیگ زمان تکه تکه می شود؛ آینده نامتعین و علیت از نظر دور می ماند. فرایندی که از شکل گیری مدل های زیستی بلند مدت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جلوگیری نموده؛ و دچار گسست زمان مندی تاریخی می گردند. بنابراین می توان گفت که اقتصاد گیگ به دلیل بی ثباتی مداوم، فرسایش ارزش کار و فقدان انباشت پایدار اجتماعی، صرفا می تواند یک وضعیت موقتی و انتقالی نظام سرمایه داری باشد. چرا که از نظر تاریخی، در غیاب نظامی که دچار فترت و رو به زوال می باشد؛ و ساختار جدید هنوز دارای وضعیت تثبیت شده ای نباشد؛ اصولا نظام ها به کار موقت روی می آورند. بر این اساس گیگ کاپیتالیسم چون نمی تواند موجد تولید آینده باشد؛ در بحران عمیق ساختی کنونی نظام سرمایه داری به عنوان یک پل اضطراری برای عبور از بحران سودآوری، بحران کارمزدی و همچنین بحران دولت ملت عمل می کند.

اصولا داده ها ماهیتی جمعی دارند؛ چرا که هر داده ای با اتصال به شبکه ها، به الگوهای رفتاری و به مدل های جمعی معنی و مفهوم خود را پیدا می کند. بنابراین استخراج ارزش توسط پلتفرم ها در حقیقت استثمار یک دارایی جمعی محسوب می شود. براین اساس داده ها اصولا با ماهیتی جمعی در نهایت بسوی اجتماعی شدن ابزارهای اطلاعاتی تمایل داشته؛  و چون  منشاء آن جمعی می باشد؛ ذاتا بسوی جمعی شدن گام برمی دارند. بنابراین اگرچه پلتفرم ها مدعی مالکیت داده ها هستند؛ ولی در اصل این داده هایِ جمعی هستند که بدان ها ارزش می بخشند. داده هایی که در اصل متعلق به کل جامعه بوده و با وصل شدن به شبکه های اجتماعی، الگوهای رفتاری و مدل های جمعیِ زیستی ارزش تولید می کنند. این انحصار داده ها توسط اقتصاد گیگ در یک پروسۀ زمانی و تحولات تاریخی بسوی اجتماعی شدن ابزارهای اطلاعاتی روی آورده؛ و سازه های نوین آینده را تدارک می بینند. پس اقتصاد گیگ چون سود آوریش بر انحصار چیزی است که ماهیتا قابل انحصار نیست؛ و با اتکا بر کنترل زمان که ماهیتا پیوستاری و جمعی عمل می کند؛ امری ناپایدار و موقت محسوب می شود.بنابراین با توجه به اینکه زمانِ های پراکنده قادر به ساختن آینده ای پایدار نمی باشند؛ اقتصاد گیگ از اساس با بازتولید درازمدت خود در تضاد آشکار قرار دارد. بدین مضمون که وقتی زندگی به واحدهای کوتاه مدت تقسیم می شود؛ در بطن خود امکان ساختن و پرداختن به آینده، اندیشیدن به سیر تاریخی، سازماندهی و همچنین امکان درک تغییر تاریخی را از دست می دهد.

اقتصاد گیگ قادر نیست؛ ضرورت های اجتماعی و تاریخی را متوقف سازد و نیاز و الزام زمانمندی تاریخی را دور بزند. چرا که ضرورت های تاریخی با ریتمی گام بر می دارند که مستقل از اراده پلتفرم ها حرکت کرده و اقتصاد گیگ فقط می تواند این ریتم را مختل و یا نامنظم سازد. براین اساس گیگ کاپیتالیسم یک برش زمانی موقت است برای انتقال به زمان مندی نوین که جامعه قدرت بازیابی انتخاب های لازم برای درک هویت های نوین و الزامی ساختارهای نوین اقتصادی و اجتماعی را پیدا کند. اقتصاد گیگ یک مرحله بینابینی با ماهیتی بی ثبات و موقت در پیوستار تاریخی محسوب می شود که ضمن ایجاد بحران های اقتصادی، بحران هویت نیز ایجاد می کند.بحران هویتی که با زمان همراه نبوده و در این وقفه زمانی قدرت تداوم خود را از دست می دهد. این وقفه گاه تاریخی در پروسۀ زمان می شکند تا جامعه بسترهای زمانی خود را بیابد و با هویت ها و انتخاب های نوین مورد لزوم جامعه و انسان همراه گردد. با عمق یابی و گسترش دامنه بحران های اجتماعی زمینه ظهور ضرورت های اجتماعی و تاریخی تسهیل می شود. چرا که با عمق یابی بحران های اقتصادی، ناپایداری فراگیر شده، آینده در ابهام قرار گرفته، دامنۀ رانت گسترش یافته و نابرابری نهادینه می گردد. فرایندی که جامعه را الزاما بسوی بازتعریف کار، بازسازی نهادهای نوین اجتماعی، شکل گیری همبستگی نوین متناسب با نیاز و الزام تحول و تکامل تاریخی و همچنین سازوکارهای نوین اقتصادی هدایت می کند. بنابراین بی ریشگی اقتصاد گیگ و حیات پارازیتی آن و همچنین اتکای آن به رانت و فساد نهادین، بحران های کنونی سرمایه داری را عمق بخشیده؛ و دامنه آن را گسترده تر و آشکارتر می سازد. روندی که جامعه را ناگزیر از باز گشت به ضرورت های الزامی تاریخی برای گشودن مسیر های نوین زیستی هدایت می کند. 

وقتی که نیازها از پتانسیل اقتصادی جامعه پیشی می گیرند؛ و بین نیاز واقعی و ساختار تولیدی فاصله ایجاد گردد؛ یک خلاء تاریخی اقتصادی شکل می گیرد که با نوعی ساختار انگلی پر می شود؛ ساختاری که همانند پاره فرهنگ ها در خلاء فرهنگ اصلی رشد کرده؛ و در یک پروسۀ تاریخی یا حذف می شوند و یا به عنوان یک بنیان های ساختی نوین تثبیت می گردند. در حقیقت اقتصادی که از پاسخگویی به نیازهای نوین باز بماند؛ بیان آشکار و جدی آسیب دیدگی ساختار اصلی بوده؛ و ظهور و رشد اقتصادهای انگلی را امکان پذیر می سازد. اقتصاد گیگ نوعی اقتصاد انگلی است که نه از خلاقیت و توانمندی های ذاتی خویش، بلکه از ناتوانی ساختار اصلی تغذیه می کند. به همان شکلی که پاره فرهنگ ها در خلاء فرهنگی رشد می کنند؛ اقتصادهای انگلی نیز در خلاء ساختاری سر بر می آورد؛ و اصولا با اتکای بر نابرابری فزاینده، بحران زمان مندی، بی ثباتی پایدار و رانت به حیات خود ادامه داده؛ و از نشانه های بارز نزدیک شدن ساختار اصلی به آستانه تغییر می باشد. پس وقتی که نیاز از اقتصاد پیشی می گیرد؛ شکاف بین ساختار و جامعه با اقتصادهای انگلی پر می شود. سرنوشت این اقتصاد انگلی در یک پروسۀ تاریخی برای پاسخ دادن به ضرورت های اجتماعی رقم می خورد. اقتصاد گیگ به عنوان یک پاره ساختارها یا اقتصاد حاشیه ای اگرچه ظاهری نوآورانه دارد؛ ولی اگر نتواند از رانت و فساد نهادینه ساختاری فاصله گیرد؛ و از وابستگی  به سرمایه سنتی  رها نشود؛ حذف خواهد شد. 

اقتصاد گیگ اگرچه به ظاهر یک مدل جدید و نوآورانه به نظر می رسد ولی در اصل نه دارای یک ساختار اقتصادی پایدار و نه دارای نهادها مستقل و همچنین از یک منطق تولیدی جدید برخوردار نیست.چرا که این ساختار حاشیه ای با سوار شدن بر زیر ساخت های حمل و نقل قدیمی، شبکه های شهری دوران کلاسیک صنعتی، نیروهای کار بی ثبات شده سرمایه داری کلاسیک و همچنین قوانین نابرابر بازار کار و یا به عبارتی این شبه ساختار با اتکا بر خرابه های ساختار فرتوت سرمایه داری کلاسیک تداوم حیات خود را امکان پذیر ساخته است. بنابراین اقتصاد گیگ قادر به ایجاد نظم جدید نبوده و از آفرینش ارزش های اجتماعی پایدار نیز به دور می باشد. این شبه ساختار با انتقال ریسک از سرمایه به افراد، ایجاد ارزش از زمان آزاد افراد و تبدیل مردم به مجریان کوچک الگوریتم ها کار می کند. نشانه های انگلی که بر ساختار سرمایه داری کلاسیک تغذیه می کند؛  نشانه یک ساختار نو و پایدار نبوده؛ بلکه یک ساختار رو به زوال را تداعی می کند. پلتفرم های این ساختار انگلی، نه ابزار مالکیت اند، نه ابزار تولید و نه از یک نهاد اجتماعی پایدار برخوردار می باشند. بلکه با اتکای به داده های جمعی، سرمایه گذاری مالی با ویژگی های رانتی،ضعف قوانین کار موجود و همچنین بحران رو به تعمیق ساختارهای کلاسیک سرمایه، نقش یک میانجی موقت را بازی می کنند. وابستگی عمیق و گسترده این شبه ساختار به ساختار کلاسیک سرمایه داری نشان می دهد که اقتصاد گیگ خود بسنده نبوده؛ و به مدد ساختار سرمایه داری کلاسیک برقرار می باشد. بر این اساس چون اقتصاد گیگ نه از ساختار مستقل برخوردار است؛ و نه توان ایجاد یک ساختار نو را دارد و نه می تواند  به گذشته رجعت کند و یا از قدرت تثبیت آینده برخوردار باشد؛ نشان می دهد که این شبه ساختار صرفا از یک وضعیت دقیق یک دورۀ گذار زمانی برخوردار است.  بنابراین، با توجه به اینکه اقتصاد گیگ نه ساختار مستقل دارد و بر بقایای فرسوده می زید و از ناتوانی این ساختار فرسوده تغذیه می کند؛ و نه قادر است نظمی نو ایجاد کند؛ و یا قادر به ترمیم نظم کهنه باشد؛ می توان آن را برشی موقت در تاریخ تحولات اجتماعی قلمداد کرد که هیچ آینده ای ندارد.

بنابراین اقتصاد گیگ بدون سرمایه سنتی امکان وجودیش مقدور نبوده؛ و سرمایۀ سنتی نیز بدون اقتصاد گیگ قادر به لاپوشانی بحران های فزایندۀ خود نیست. این دو ساختار یکی کهنه و دیگری به ظاهر نو، با در آمیختن با یکدیگر به طور موقت بحران زمان مندی را پوشش داده اند. در واقع این پیوند نه خلاق است و نه مولد، بلکه سازوکارهایی برای تعلیق تاریخ می باشند. چرا که سرمایه سنتی هنوز با تولید صنعتی، انباشت کالایی، و نیروی کار ثابت در برابر کار موقت، سود بی ثبات مالی و زمان برش خوردۀ اقتصاد گیگ روبرو می باشد که نشان می دهد؛ یکی برای فرار از بحران و دیگری برای بقای خود به یکدیگر نیازمند می باشند. اکنون سرمایه سنتی با سقوط نرخ سود، با کاهش جدی مشروعیت، و همچنین ناتوان از بازتولید اجتماعی خود روبرو می باشد. ضمن اینکه اقتصاد گیگ  نیز با عدم استقلال ساختی، سودآوری واقعی  و وابستگی شدید به رانت و داده های عمومی همراه است. روندی که نشان می دهد این دو نه تنها قادر به حل بحران های روزافزون کنونی نبوده؛ بلکه  با ایجاد فضای ناپایدار پایدار امکان گذر به آینده را پیدا نمی کنند.در حقیقت اقتصاد گیگ و سرمایه سنتی با توجه به بارزه های ساختی و شکلی متفاوت خود، با تعلیق آینده تلاش دارند حال را بازتولید کنند. بی ریشگی اقتصاد گیگ و وابستگی اجتناب ناپذیر آن به ساختار سنتی سرمایه که رو به زوال می باشد؛ بحران را تشدید و دامنه زوال تاریخی را افزایش می دهد. چرا که اقتصاد گیگ حیات و مماتش به رانت داده ها، رانت زیرساخت، فرار از قانون کار، فرار از مالیات، فساد اداری و همچنین نفوذ الیگارشی مالی وابسته است. با تقویت این موارد شمرده شده به علت ناتوانی عمیق ساختی سرمایه سنتی و بحران های روزافزون آن، بی ثباتی دائمی شده و شفافیت از دست رفته که به چرخۀ بازتولید بحران ها تداوم می بخشد. با تعمیق و گسترش دامنه بحران ها، ضرورت های تاریخی برای تحول و دگرگونی بازتولید شده و پیدایش سازوکارهای نوین اقتصادی و اجتماعی اجتناب ناپذیر می شوند.

در اقتصاد کلاسیک، عرضه و تقاضا نه فقط یک سازوکار اقتصادی بلکه منطق ایجاد نظم اجتماعی نیز بود. تعادل بازار، قیمت و تولید بر پیشفرض هم ریتم و هماهنگ بودن تکنولوژی و اقتصاد استوار بود. اما اکنون تکنولوژی با ویژگی خود مولد و با ریتمی مستقل از اقتصاد که هیچ نهادی قادر به همگام سازی این دو نمی باشد؛ یک اختلال اساسی را بین عرضه و تقاضا ایجاد کرده که ناکارآمدی آن ها را موجب شده است. اکنون تکنولوژی با سرعت بی سابقه به سوی آینده می تازد و اقتصاد با سازوکارهای گذشته لنگ لنگان به دنبال آن روان است. روندی که حال را در میدان تنش این دو رها ساخته است. تکنولوژی با سرعت بی سابقه خود اکنون محیط، فرهنگ، زمان و حتی خود انسان را تولید می کند. ولی اقتصاد با منطق سرمایه و بازار قادر به درک و جذب این تغییرات نمی باشد. در واقع اکنون یک عقب ماندگی یا فاصله دائمی بین رشد تکنولوژی و اقتصاد وجود دارد که نشان می دهد بازار از زمان جا مانده؛ و بحران های کنونی حاصل این روند نامتعارف می باشند. این فرایند نشان می دهد که عرضه و تقاضا اکنون چیزی جز بیان تمایلات واقعی یا کاذب انسان ها نیستند. تمایلات واقعی که با نیازهای نوین برآمده از تکنولوژی چون نیاز به داده ها، اتصال، سرعت، حضور در شبکه، امنیت دیجیتال پیوند دارد، و نیاز های کاذب با بازاریابی، الگوریتم ها، پلتفرم ها، جریان های سرمایه، ترندهای دیجیتال و فشار مصرف گرایی قابل بررسی می باشند. در مجموع بایستی گفت که اکنون نظم بازار به نظم تکنولوژی وابسته است و بی نظمی بازار نتیجه عقب ماندگی اقتصاد از فناوری می باشد. چرا که در گذشته این اقتصاد بود که تکنولوژی را هدایت می کرد؛ ولی اکنون این تکنولوژی است که برای اقتصاد تعیین و تکلیف می کند. در حقیقت این یک چرخش واقعی تاریخی است که  نقش عرضه و تقاضا را در تنظیم بازار بی اثر ساخته است.

برای خروج از بحران های کنونی، دستاوردهای اقتصادی و اجتماعی ضرورتا بایستی بر پایه نیاز ها و نه سود استوار گردند.زیرا اکنون منبع و منشاء بحران های روزافزون عموما ناشی از برتری منطق سود بر منطق نیاز می باشد. اقتصاد گیگ در پیوند با رانت و الیگارشی مالی نمونۀ بارز شکل دهی برتری منطق سود بر منطق نیازها می باشد. از آنجایی که نیازها عامل اصلی پیوستار زمانی و بازتولید اجتماعی می باشند؛ ضرورت تاریخی گرایش به بازگشت تولید، زمان و کار به نیازهای اجتماعی دارد. زمانی که اقتصاد بر اساس نیازها سازمان می یابد؛ تکنولوژی در خدمت انسان ها قرار می گیرد؛ داده ها از انحصار اقتصاد گیگ خارج می شوند؛ کار بی ریشه و موقت جایگاه واقعی  خود را پیدا می کند؛ و زمان اجتماعی ترمیم شده و از پاره وقتی و تکه کاری کنونی خارج می گردد. بنابراین تنها اقتصادی که بر اساس نیاز سازمان یابد؛ قادر است ریتم تاریخی را بازگشایی کند و جامعه را از انسداد و بن بست های کنونی و اقتصاد گیگ رهایی بخشد.

نتیجه اینکه: تکامل تاریخی و تحولات اجتماعی عرصه های نوینی از مراودات و تبادل و تبدیلات اجتماعی را موجد شده اند. فازهای نوین زیستی که در پیوند با نیازها ، انتخاب و عادت های انسان ها، جامعه های انسانی را در تلاطم درک و هضم آن ها به سوی تضاد و رویارویی هراسناک سوق داده است. زمان مندی و زمان جهان عرصه های مهمی هستند که در استقرار و یا واپسگرایی سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی نقش برجسته ای را بازی می کنند. یکی از ره آوردهای تحولی جامعه و انسان در بستر زمانی کنونی، اقتصاد گیگ یا گیگ کاپیتالیسم  است که در آن بخش بزرگی از کارها به صورت پروژه ای، موقت، پاره وقت،پراکنده و بدون امنیت شغلی وارد زیست جمعی انسان ها شده اند. ویژگی های اصلی اقتصاد گیگ، پلتفرم محوری شرکت ها چون اوبر، اسنپ، آمازون، دیجی تاسک و... ، بدون قرارداد و امنیت شغلی کارگران، قطعه قطعه شدن کار، کنترل الگوریتمی، ریسک کاری بر دوش کارگران و انعطاف ظاهری و ناامنی واقعی می باشد. اقتصاد گیگ زمان را از شکل خطی و قابل پیش بینی به صورت اتفاقی، مقطعی و منقطع مبدل کرده؛ و با تقسیم زندگی انسان ها به واحدهای کوتاه مدت، امکان ساختن آینده، اندیشیدن بهینه، سازماندهی و امکان درک تغییر تاریخی را از انسان ها دریغ داشته است. ولی تاریخ با ریتم خود گام برداشته و ضرورت های تاریخی راه خود را بسوی آرمان های انسانی می گشاید. ضمن اینکه گیگ کاپیتالیسم به دلیل نداشتن ساختار مستقل و وابستگی به ساختار غالب کنونی که در بحران های روزافزون دست و پا می زند؛ نه از یک ساختار پایدار و نه یک شکل نهایی اقتصاد که یک برش موقت در پیوستار تاریخی محسوب می شود. بنابراین اقتصاد گیگ فاقد ساختار بوده و بر بقایای نظم فرسوده می زید و از ناتوانی آن تغذیه می کند. ضمن اینکه گیگ کاپیتالیسم زبان جدید الیگارشی مالی است که با رانت تغذیه می شود و با فساد ساختاری محافظت می گردد. برای خروج از این بحران های شکننده کنونی،  تنها بازگشت تولید، زمان و کار به مدار نیاز می باشد. چرا که وقتی نیاز از اقتصاد پیشی می گیرد؛  فاصله ها با اقتصاد انگلی پر شده و جامعه را در رانت و فساد گسترده فرو می برد. اکنون با رشد خود مولد تکنولوژی و عقب ماندن اقتصاد از آن برای پاسخگویی به نیازها، بازار به بازتابی از تمایلات واقعی و کاذب مبدل شده و نظم آن را تابع ریتم تکنولوژی نموده است.


                        اسماعیل   رضایی

                          24:11:2025

  



۱۴۰۴ آبان ۲۳, جمعه

                              انتخاب تاریخی


ضرورت های نوین تکامل تاریخی، عرصه های نوینی از تعاملات و تقابل زیستی را در سطح جهان الزامی ساخته است. نمودهایی که به وضوح تغییر و دگرگونی بسترهای زیستی را ضرورتی اجتناب ناپذیر قلمداد کرده؛ و بر انتخاب های نوین ابرام می ورزد. این تغییرات پیام روشن ناکارآمدی ساختار موجود و مجریان کنونی این ساختار فرسوده و فرتوت می باشد. انتخاب آقای زهران ممدانی یک بار دیگر نشان داده است که روند تکامل تاریخی از روی موانع و بازدارنده ها گذر کرده و بر تغییرات الزامی خود ابرام می ورزد.وعده های انتخابی آقای ممدانی قطعا پتانسیل بازساختی ساختار مورد لزوم کنونی را دارا نمی باشد؛ ولی قادر است بسترهای یک تغییر بنیادین را تدارک ببیند. در حقیقت پیام انتخاب آقای ممدانی نتیجه ظهور شکافی است که از قبل در سیستم ایجاد شده است. شکافی میان نیازهای واقعی شهروندان و ناتوانی ساختار موجود در پاسخگویی بدان ها ایجاد گردیده است. این رخداد از یک طرف بیانگر ناکارآمدی نظم موجود و از طرف دیگر ابرام و اصرار صاحبان ثروت و قدرت با اتکای به ترفندهای مخرب در جهت حفظ این ساختار معیوب می باشد. قطعا اصلاحات آقای ممدانی در حد بهبود خدمات، توزیع بهتر منابع و حداکثر، تغییرات در سیاست گذاری های شهری نمود می یابند. تمامی این اهتمام قادر است گسست های نهفته در درون ساختار فرسوده را علنی، قابل مشاهده و تجربۀ جمعی نماید. بدین مضمون که می تواند تناقضات درون ساختاری را آشکار سازد، کنش های سیاسی شهروندان را فزونی و با شبکه سازی های نوین اجتماعی، انسان های منفعل را وارد فرایند مطالبه گری نماید.

بنابراین انتخاب آقای ممدانی، علامت بحران ساختاری و سرآغاز فرایند تاریخی تغییر بنیادین می باشد. اکنون بشریت در گوشه گوشه جهان با شناخت ماهیت و اهداف پلید سردمداران ثروت و قدرت در حال گشایش لحظات ساختاری برای تدارک تغییرات بزرگ در آینده  می باشند. اکنون انتخاب ممدانی تابوی اندیشه چپ را در آمریکا شکست. دیگر هرگونه محدودیت و ایجاد موانع برای تحقق اهداف انسانی و اجتماعی برای شهردار جدید نیویورک نه تنها از اعتبار و توانمندی های چپ در آمریکا نمی کاهد، بلکه باعث تقویت آن به ویژه در بین محرومان و زحمتکشان خواهد گردید. نباید فراموش کرد که تا دهه های اخیر چپ در آمریکا یک برساخت هولناک به شمار می آمد. در واقع چپ معادل یک تهدید جدی، عنصرغیرآمریکایی، ضد آزادی و در بهترین حالت یک اندیشه دور از واقعیت به حساب می آمد. این بارزه های ناواقع نتیجه تلاش های تخریبی رسانه ای و سیاسی ساختار سرمایه سالار در آمریکا بود که همچنان با اشکال متفاوت ادامه دارد. بنابراین انتخاب ممدانی در این فضای مسموم را نمی توان صرفا یک جابجایی سیاسی بلکه بایستی یک رخداد واقع گفتمانی قلمداد کرد. اکنون چپ در آمریکا از حاشیه وارد متن شده و وارد سپهر انتخابی رسمی گردیده است. روندی که از بحران ساختاری می گوید و از یک تغییر الزامی که بتواند بسترهای کمّی یک ساختار نوین را تدارک ببیند.

قطعا یکی از نمودهای بارز انتخاب ممدانی را بایستی در رقابت های جناح ها و احزاب سیاسی دانست. در حقیقت به نوعی می توان گفت که این انتخاب بیش از آنکه یک تحول اجتماعی و یا آگاهی های جمعی را نشان دهد؛ شبیه باز توزیع قدرت میان جناح ها و احزاب را تداعی می کند. بدین مضمون که این انتخاب صرفا یک پاسخ سیاسی به جامعه نیست؛ بلکه بیشتر حرکت درون سیستمی برای حل و فصل اختلافات و یا حذف یک رقیب است. اصولا  جناحها، احزاب و سازمان ها به ویژه حکومت های توتالیتر به جای ارائه راه حل برای مشکلات ، به تهمت زنی، فرافکنی، تولید اغتشاش فکری و یا جهت دهی رسانه ای روی  آورده؛ و با فاصله گرفتن از نیازهای جامعه، عموما در رقابت های انتخابی به جای اصلاح شرایط اقتصادی، تغییر در ساختار مالی ویا مدل حکومتی، با جابجایی چهره ها، توهم تغییر ایجاد می کنند. ضمن اینکه برای اغتشاش فکری نیز، با پراکنده گویی ها، دوگانه سازی های دروغین، اتهام زنی و آشوب خبری و همچنین دامن زدن به تضادها و تناقضات درون اجتماعی، افکار عمومی را منحرف می کنند. از این منظر، انتخابی چون ممدانی نمی تواند محصول ارادۀ اجتماعی برای تحول و دگرگونی، بلکه عملیات روانی درون قدرت برای انحراف از واقعیت های جامعه  باشد. از طرفی این انتخاب محصول زمان نیز هست. بدین مضمون که جامعۀ جهانی وارد مرحله ای از تحولات تاریخی خود شده است که دیگر اشکال کهنه قدرت قادر به پاسخگویی به تناقضات زمانه نمی باشند. با تمام این تفاصیل حتی اگر این انتخاب محصول درگیری جناح های در قدرت هم باشد؛ پیامد گفتمانی آن از کنترل جناح ها خارج بوده و شکاف تازه ای را در نظم موجود در آمریکا ایجاد کرده است.

از طرفی انتخاب ممدانی نیاز زمان جهان است که بر خلاف میل و اراده قدرت های سلطه گر از عمق به سطح آمده تا بسترهای الزامات تکامل تاریخی را فراهم سازد. بدین مضمون که جامعۀ جهانی وارد مرحله ای از تحولات تاریخی خود شده است که دیگر صورت های کهنه قدرت قادر به پاسخگویی به تناقضات زمانه خود نیستند. بنابراین نیروهایی که سال ها در عمق و در حاشیه نظم موجود بودند؛ اکنون از زیر پوست ساختارها به سطح آمده و با ایده های نو، جنبش ها، گفتمان های نوینی را وارد عرصه های مبارزات اجتماعی نموده اند. ظهور این چهره های غیرمنتظره صرفا تصادفی و یا بر اساس پلتفرم های سیاسی نیست؛ بلکه پاسخ زمان به انباشت بحران های محیطی می باشد. اصولا قدرت های مسلط همواره سعی می کنند از طریق رسانه ها، سرمایه، احزاب و لابی ها، سطح سیاست را کنترل نمایند؛در حالیکه نارضایتی ها، خواست و اراده جمعی، اضطرار های اقتصادی و تمنیات عدالت خواهانه که در طی پروسه زمانی و به آرامی شکل می گیرند؛ از دایره قدرت آن ها دور می باشند. روندی که در لحظات خاص تاریخی به رخدادهای سیاسی مبدل شده، و بسترهای چارچوب های نوین را تدارک می بینند. وقتی تابوی بزرگ چپ در مرکز سرمایه داری جهانی شکسته می شود؛ یعنی نظم قدیم وارد فاز زوال تدریجی خود شده؛ و نوید چارچوب آینده ای را می دهد که ممدانی ها عناصر انتقالی این رخدادها می باشند. پس انتخاب ممدانی برخاسته از ضرورت زمانه است. ضرورتی که برخلاف خواست و ارادۀ قدرت های مسلط، از لایه های عمیق جامعه سربرآورده تا مسیر تکامل تاریخی جهان را به سوی افق های نوین بگشاید.

برخی ها چنین می پندارند که دموکراسی عامل برآمد ممدانی به عنوان شهردار نیویورک می باشد. در حالی که در جامعه سرمایه داری دموکراسی فراتر از نظام سیاسی گام برنداشته و تابع سازوکارهای مادی قدرت می باشد. اصولا دموکراسی در ساختار طبقاتی با حفظ سود و گردش سرمایه و بعلاوه پایداری نظم اقتصادی موجود خود را توجیه کرده و هر پدیده یا نیرویی که برخلاف آن ها گام بردارند؛ با محدودیت های جدی در عرصه های متکاثر اجتماعی و سیاسی روبرو می شوند. بر این اساس دموکراسی در ساختار طبقاتی از برآمدهای متضاد با سود و سرمایه حمایت نمی کند. بنابراین انتخاب ممدانی نه نتیجۀ ارادۀ آزادانۀ دموکراسی، بلکه پیامد ضرورتی است که از دل تکامل تاریخی و نیازهای مادی نوین سربرآورده است. چرا که آگاهی های مترقی و دورانساز نه از تبلیغات سیاسی، بلکه از تحول در بستر های مادی زندگی شکل می گیرند.  پس علت ظهور عناصر مترقی چون ممدانی از بطن جامعه سرمایه سالار امریکا ناشی از فضیلت های دموکراسی نیست، بلکه بایستی آن را ناشی از دگرگونی های مادی تکامل تاریخی، و به تبع آن تغییر نیازهای عمومی و شکل گیری مطالبات جدید تلقی کرد. چرا که دموکراسی در ساختار طبقاتی هرگز از مخالفان ساختار سرمایه حمایت نکرده، و همواره از حریم سود و سرمایه دفاع می کند. و ضرورت های تاریخی تنها زمانی امکان ظهور می یابند که فشارهای تکامل مادی آن را به ساختار تحمیل کنند.

جهان کنونی در یک عدم تعادل زیستی عمیق و گسترده در عرصه های اقتصادی، اجتماعی، اکولوژیک و روانی بسر می برد. شاخصه هایی که بر بستر چرخۀ تحولات تاریخی شکل گرفته و موجد یک عدم تعادل و بحران های حاد و شکننده می باشند. بنابراین اشکال ادارۀ امور اجتماعی حاکم، الگوهای مالکیت و توزیع، سازه های فرهنگی غالب و...دیگر قادر به حفظ تعادل زیستی نبوده؛ و ناگزیر جهان وارد مرحله جدیدی می شود که زیرساخت های قدیمی بایستی به زیست پذیری نوین ارتقا یابند. تعادل مخدوش کنونی و عدم تعادل عمیق اقتصادی و اجتماعی که نسبت پایدار میان انسان و محیط را خدشه دار ساخته؛ و بین کار و زندگی، تولید و مصرف، زیست جمعی و آزادی های فردی و همچنین میان عدالت و توسعه نارسایی های عمیق ایجاد نموده است؛ نیازمند سازوکارهای نوینی هستند که بتوانند یک تعادل نسبی را برای یک زیست بهینه جمعی فراهم سازند. انتخاب ممدانی اگرچه پتانسیل لازم برای حل معضلات شمرده شده را دارا نمی باشد؛ ولی نشان می دهد که نیروهای جدیدی در حال ظهورند که به ضرورت های تاریخی پاسخ خواهند داد. بنابراین انتخاب ممدانی بیان ظهور یک گفتمان جدیدی می باشد که ورود به ساختار رسمی قدرت را پیدا کرده است. برای رسیدن به یک ساختار جدید تعادل زیستی و گذار به جامعه های نوین، بشریت با موانع بیشماری روبرو است که با مبارزات و انتخاب های نوین و مترقی بایستی آن ها را از میان بردارد. براین اساس انتخاب ممدانی به عنوان شهردار نیویورک را نمی توان صرفا به عنوان یک رخداد محلی نگریست؛ بلکه بایستی نشانه ای از ضرورت های نوین جهانی برای رهایی از عدم تعادل زیستی عمیق و گذار به مراحل نوین جامعۀ آینده قلمداد کرد.

نیروهای ارتجاعی با انتخاب ممدانی به عنوان شهردار نیویورک، با گفتمان جدید، امکانات تازه سیاسی و دلالت های تحولی تاریخی مواجه می باشند که به دلیل ضعف بنیادین درک تکامل تاریخی برای یک نقد علمی و واقعی، به تحریف و تخریب از طریق فرافکنی ها، برچسب گذاری های تاریخی، و ساختن شباهت های جهالتی و جعلی تاریخی به تخریب چهره های مترقی و مردمی می پردازند. چرا که نیروهای ارتجاعی به دلیل دور بودن از فهم تکامل تاریخی، تاریخ را نه یک فرایند دیالکتیکی بلکه خطی، سطحی و ایدئولوژیک دیده؛ و گذشته را نه برای درک بهینه حال که برای جعل رویدادهای کنونی  بکار می گیرند. براین اساس با نبش قبر تاریخی و قیاس های مع الفارق برای تحریک احساسات، ایجاد ترس های موهومی و تخریب بهره می گیرند.بنابراین نیروهای مرتجع ناتوان ار درک چرایی رخدادهای محیطی به درکی عوامانه از پیچیدگی های تاریخی روی آورده؛ و عوام فریبانه و با تحریک احساسات و ترس سعی می کنند؛ میان پدیده های نامربوط و نامتناسب رابطه های ساختگی و جعلی برقرار سازند. مانند کسی که میان زهران ممدانی و نازی ها و موسولینی به قیاس مع الفارق دست می زند تا به تحریک احساسات بپردازد؛ قطعا در سطح تاریخی و تحلیلی از هیچگونه اعتباری برخوردار نخواهد بود. چرا که فرد یا جریان ارتجاعی از دو خصیصه از دست دادن نسبت خود با حرکت تاریخ، و پویایی و جهت گیری زمانه روبرو می باشند که آن ها را به گذشته رجعت می دهند. عدم درک تاریخ به عنوان یک فرایند تحولی، آن را به گورستان ایده ها و ترس های موهومی مبدل ساخته که فرد یا جریان مرتجع را به تعمیم نبش قبر تاریخی، ساختن شباهت های بی ربط و بازتولید تصاویر فرسودۀ گذشته برای قضاوت سوق می دهد. اندیشه ارتجاعی با غرق شدن در جریان های روزمره، به واکنش های لحظه ای روی آورده؛ و علیت تاریخی را از تبیین و تحلیل های خود حذف می کند.

ارتجاع با یک توهم درون زا، از درک ضرورت های تحول ناتوان بوده؛ و با وابستگی به ساختارهای فرسوده و فرتوت، از آینده وحشت دارد. براساس این هراس و وحشت عوامانه که پایه گفتمان ارتجاع را تشکیل می دهد؛ به ایجاد فضای روانی برای بازدارندگی لازم اجتماعی روی می آورد. ارتجاع با ایجاد فضای دلهره آور، جامعه را مرعوب کرده؛ و با جلوگیری از کنش جمعی، حرکت به سوی تحول و سازندگی را مختل می سازد. در حقیقت دلهره و ترس ابزار اصلی ارتجاع برای کنترل توان و انرژی اجتماعی و تاریخی  محسوب می شوند. اصولا برای اینکه  تفکر ارتجاعی تبیین و تحلیل اش موجه جلوه نماید؛ و تحلیل های دروغینش مشروعیت کسب کند؛ و گفتمانش در اذهان جمعی نفوذ نماید؛ از تحلیل عقلانی  و تاریخی فاصله گرفته؛ و به جای آن به فضای دروغین ظاهری و فریبنده روی می آورد. چرا که ارتجاع برای بقا نیازمند بستر اجتماعی سطحی و واکنشی می باشد که بتواند گفتمان خود را در سطح فهم عوام در جامعه جا بیندازد. بنابراین ارتجاع بدون عوام گرایی و عوام فریبی قادر به ادامه حیات نیست. براین اساس با ساده سازی های مسائل بغرنج و پیچیده اجتماعی و تاریخی، عامدانه واقعیت را انکار و با استفاده از زبان عوامفریبانه تداوم زیست ارتجاع تاریخی را ممکن و عبور جامعه از تکامل تاریخی را دچار وقفه های کوتاه یا طولانی مدت می سازد. زیرا زبان سطحی و عوامانه ارتجاع، رخدادها را از پیوستار تاریخی خود جدا کرده؛ و با بکار گیری آن ها به صورت بی ریشه و منجمد، مانع از فهم عمومی از درک تحولات کنونی در امتداد تکامل تاریخی می شود. بنابراین در دنیای دیجیتالی کنونی ، ارتجاع با بهره گیری از ساختار رسانه ای مبتنی بر سرعت و هیجان سازی، به تکثیر، مشروعیت بخشی و طبیعی جلوه دادن زبان عوام فریبانه روی آورده است. با هم افزایی ارتجاع و ساختار رسانه ای مدرن، روزمرگی فکری تشدید و شکل گیری اندیشه تکامل تاریخی با محدودیت مواجه شده است. بنابراین با تعمیق دامنۀ عوام فریبی ارتجاع، زبان سطحی به هویت، و هویت به سنگر مبارزه با آینده مبدل می شود. و با هویت سازی زبان عوام فریبانه، ارتجاع در برابر هر تغییر تکامل تاریخی، قدرت مقاومت بیشتری پیدا می کند.

نتیجه اینکه: زمان در پیوند با تکامل تاریخی عرصه های نوینی از تحول و تعامل را موجب شده که برخلاف میل و اراده قدرت های مسلط در حال گشودن افق های نوینی از زیست اجتماعی می باشد. برخلاف ارتجاع فکری که با فهم عوامانه اش نسبت به جامعه و انسان و عدم درک ضرورت های تکامل تاریخی، سعی دارد با ایجاد چالش ها و وقفه های تاریخی، روند بهینه سازی زیست اجتماعی را مختل نماید؛ سازوکارهای تکامل تاریخی به عنوان محرک های واقعی، رهایی بشریت از عدم تعادل زیستی کنونی را در پیش گرفته اند. انتخاب زهران ممدانی به عنوان شهردار نیویورک با نگاهی مترقی به نیازهای کنونی تحول تاریخی، دلیل روشنی بر بحران حاد و شکننده ساختار غالب کنونی در پاسخگویی به نیازها می باشد.اگرچه پتانسیل تغییر ساختی توسط ممدانی به دلیل وابستگی های ساختی و بافتی او به جریان های غالب و مسلط کنونی ممکن نیست؛ ولی انتخاب وی نه صرفا سیاسی، بلکه یک رخداد گفتمانی است  که بیانگر شکاف تازه ای است که در نظم مسلط آمریکا ایجاد شده است. این نه از معجزه دموکراسی که در ساختار طبقاتی تابعی از سود و سرمایه می باشد؛ بلکه بیان عدم مشروعیت سیاسی و بی اعتمادی جامعه به رویکردهای ضد انسانی و غیر مردمی سازه های غالبی است که بسوی بحران های مداوم و فقر و فاقه عمومی گام برداشته است. بنابراین انتخابات شهرداری نیویورک نه یک رخداد محلی بلکه نشانه ای از ضرورت نوین جهانی است که برای رهایی از عدم تعادل عمیق کنونی، نیروهای تازه ای را از لایه های پنهان تاریخ برای گذار به مراحل نوین جامعۀ آینده رونمایی می کند. 


                       اسماعیل    رضایی

                        14:11:2025